!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

نیگا!

۰۹
شهریور

چه حالی میده!

  • سارا

یه احساس خیلی عجیبی دارم...توی تموم عمرم همچین حسی رو تجربه نکرده بودم...کسی باورش میشه؟ دلم به شکل عجیبی برای مدرسه تنگ شده! البته نه که بگم مدرسه خیلی جای بدیه ها ولی خداییش تا حالا دلم براش تنگ نشده بود! 

بابا ما هم برا خودمون نوستالژی داریم. چی فکر کردین؟

حالا که دارم داستان دلارامو مینویسم، به خودم میگم درختای کاج ته حیاطم چه جای دنج و باحالی درست کردن؛ خوش به حال دلارام اینا! تا حالا این مدلی بهش نگاه نکرده بودم. آخ آخ...آبخوری رو بگو...وای آبی که تو مدرسه میخوری...تو شلوغی...صبر میکنی نوبتت شه...دستتو میگیری زیر شیر (جهت اندازه گیری دما و شستن دست!)....بعد قلپ قلپ قلپ...روحت تازه میشه! صورتتو با مقنعت خشک میکنی....بعد میگه هـــ...!

وااای آخرای کلاس...معلما کلافه میشن بی چاره ها....یعنی معنای واقعی عجزو میشه تو چهره شون دید! یا اون وقتایی که هنوز نیومدن...کار نکرده نمیذاریم... یه زمانی تانگو میرقصیدیم وسط کلاس.چه حالی میداد! ....گریه کردن! یادم نمیره یه بار معلم ریاضی یه چیزی بهم گفته بودکه خیلی ناراحت شدم...رفتم رو حیاط...همه تو کلاس بودن ولی معلما هنوز نیومده بودن...لذتبخش ترین گریه عمرم بود! بلندبلند زارزار های های! از اون ناراحتی هایی بود که حال میداد! ( نه مثل بعضی ناراحتیا که دلت میخواد همون موقع درجا خودکشی کنی! منظورم شدتش نیستا نوعشه!)

دیگه..آهان! امتحانای سخت که بعدش همه میشینن گریه میکنن! منم با اینکه معمولا نمرم بهتر از بقیه نمیشه! اما میشینم یه جا یه ژست عاقل اندر سفیهی میگیرم و تو دلم میگم نیگا چه گریه ای میکنن ننرا!

چقد معلما سر کارمون گذاشتن! نه واقعا چقد معلما سر کارمون گذاشتن؟! هشت ساله بهمون میگن نمراتتون با نمره ترم جمع میشه و توی معدلتون تاثیر میذاره....هر سال آخر سال که میشه میگیم: عه عه دیدی هیچ تاثیری نداشت! بعد سال بعدشم دوباره عین خر میشینیم میخونیم میگیم: خانم گفته امسال دیگه فرق میکنه و نمره ها حسابی جمع میشه! .... ولی خداییش چقد آدم باید پررو باشه که به این راحتی دروغ بگه. کلمه پررو رو عوض نمی کنم لطفا سوال نفرمایید! آخه همشون یعنی صد درصدشون این حرفا رو میزنن... آدم حرصش در نمیاد؟ تازه اونا که فکر میکنن دارن ثواب میکنن که کلی بچه رو مجبور به درس خوندن میکنن!

و البته... یکی از تلخ ترین لحظات مدرسه که همیشه توی بهترین روزاش اتفاق میفته! موقع امتحانای آخر سال که همه خیلی باهاش حال میکنیم. بچه ها بعد از هر امتحان میریزن وسط و....کتاباشونو پاره میکنن.به خدا جیگرم ریش میشه! بعله! به این میگن ایجاد شوق یادگیری در دانش آموزان! خدا ازشون نگذره که به بچه های مردم بیشعوری تزریق میکنن. خیلی دلم میگیره این صحنه رو که میبینم. من اگه جای مدیرمون بودم الآن داشتم زار میزدم....اومده سر صف میگه میخواین کتاباتونو پاره کنین بکنین ولی وسط مدرسه نریزین! (نمیدونه همه عشقش به همین عقده گشاییشه!) البته مدیر بیچاره که نقشی نداره این وسط. 

یه ماه دیگه مدرسه ها شروع میشه. کلاس هفتم که بودم همه میگفتن افت تحصیلی در سال هفتم طبیعیه. رفتم هشتم تازه فهمیدم افت یعنی چی! دوستم میگفت سارا من همیشه تو رو الگوی خودم قرار میدم درستو میخونی، به  همه کارت میرسی، مدرک گویندگیت هم تو کمد گذاشته! قیافه من:  بـَ رَ بـَ بـَ! حالا من تو عمرم اندازه یه روز اون درس نخوندما! خیلی از بچه ها تو این سن این مدلی میشن الکی بقیه رو بزرگ میکنن و خودشونو کوچیک. البته منم همینطوریم! ولی واقعا حرف اون دختره واسم جالب بود. نمره های درخشان منو نمیبینه یعنی؟!

به هر حال...امیدوارم اون جهنم کلاس هشتم امسال دوباره تکرار نشه. تازه وقتی فکر میکنم، میبینم چقد بد بود. شاید بدترین سال زندگیم...


ببخشید که پست بیمزه و «نایکپارچه ای» شد! 

فقط هوس کردم از مدرسه بنویسم...همینطوری الکی! 


  • سارا

من و سیمین

۳۰
تیر

یه کتاب جیبی از مجموعه اشعار سیمین بهبهانی دارم...خیلی دوسش دارم! عکس روشو میبینین؟ نمی دونم چه خاصیتی داره که هی میخوام خطوطشو دنبال کنم...مث اون سایه بزنم...فکر کنم زیادی واضحه!

بعد دیگه شروع کردم....تناسبات صورت بنده خدا رو که کلا داغون کردم! دورشم که تنبلی نذاشت درست رنگ کنم! خط خطیش کردم فقط! ولی خب... انقدی هست که بشه فهمید کیه!

اینم دستخط خود سیمین اول کتاب...


هرچند دخمه را بسیار خاموش و کور می بینم

در انتهای دالانش یک نقطه نور می بینم


هرچند پیش رو دیوار، بسته است راه بر دیدار

در جای جای ویرانش، راه عبور می بینم


هرچند شب دراز آهنگ نالین زمین و بالین سنگ 
در انتظار روزی خوش دل را صبور می بینم


تن کم توان و سر پردرد پایم ضعیف و دستم سرد 
در سینه لیک غوغایی از عشق و شور می بینم

گر غول در شگفت از من، پاس گذر گرفت از من 
با چشم دل عزیزان را از راه دور می بینم

من کاج آهنین ریشه هرگز مبادم اندیشه 
برخاک خود اگر موجی از مار و مور می بینم

طوفان چو در من آویزد ناکام و خسته بگریزد 
از من هراس و پروایی در این شرور می بینم

هر جا خلافی افتاده است جای حضور فریاد است!
من رمز کامیابی را در این حضور می بینم...

هشتاد و اند من، با من گوید خروش بس کن زن!
گویم خموش بودن را تنها به گور می بینم!

پ.ن: شعر خیلی باحالیه! (به خصوص این بیت آخرش!) 

خدا رحمتش کنه!

  • سارا

دلارام

۱۵
تیر

داستان دلارام که توی وبلاگ قبلیم گذاشته بودم...

  • سارا

دیشب برای قاصدک‌هایم دعا کردم

 از شعرهایم هرچه را جز تو، جدا کردم

شب بود...اما روز شد انگار! وقتی که،

در بین ظلمات شبم فکر تو را کردم

نورت به دستانم امید جاودان بخشید 

خورشید را با چشم‌هایم آشنا کردم

آنقدر من را از خودت لبریز کردی که

 تنها ردیف شعرهایم را «خدا» کردم

آماده ام! من را دخیل آرزوها کن! 

«من قاصدک‌های خیالم را رها کردم...»*



 

 

 *مصرعی که تو مسابقه شعر داده بودن.

 

  • سارا

درخت شعر

۳۰
خرداد


حس می کنمش: خدا به من پر داده!

یک بوته «شکفتنِ» معطر داده!

از دفتر من، تالاپ! چیزی افتاد...

انگار درخت شعر من بر داده!


  • سارا

مسافر کویر

۲۸
خرداد

زنی به روی ویلچر

 یک پدر و دو کودکش

کنار حوض، دختری

نشسته با عروسکش

 

می‌گذرد نگاه من

از همه زائران تو

از این طلای گنبد و

آبی آسمان تو

 

می‌گذرد نگاه من

از همه زائران و حال...

دوباره میرسد به من!

خودم! ...من شکسته بال....

 

چرا؟ چگونه؟ این منم،

که آمدم به کوی تو؟

دل کویری ام مرا

کشانده است سوی تو؟

 

میان عاشقان تو

غریبه ام ولی کنون،

آمده ام به آشتی

آمده ام با دل خون!

 

آمده ام به سوی تو،

که بازتر شود پرم

آمده ام که حس کنم،

کبوترم! کبوترم!

 

هنوز دیدگان من

اسیر گنبد طلاست

در همه وجود من،

صدای نقاره به پاست!

 

اگرچه در غبار شک،

اگرچه دیر آمدم،

ولی مرا قبول کن!

من از کویر آمدم...

  • سارا

شور شیرین

۲۲
خرداد

یه ماه پیش،شب امتحان علوم بود. همینطوری الکی نشستم دو سه تا بیت گفتم...ولی دیگه درسام مونده بود عذاب وجدان گرفتم ولش کردم! الآن دوباره یه جور شدیدی هوس کردم شعر بگم بذارم تو وبلاگ! دلم تنگ شده بود! خلاصه که نشستم کاملش کردم.

البته اینم بگم بنده هیییییچ گونه ادعایی رو این شعر ندارم و به نظر من این فقط بازی با کلماته. خب یه وقتایی هم باید اینطوری باشه دیگه همیشه که آدم نباید شعر خوب بگه. (الکی مثلا من همیشه شعر خوب میگم! )

****

حس می‌کنم لبریز از احساسم

اما چه احساسی؟ نمی‌دانم!

از شور شعر تازه لبریزم

این شور را را باید برویانم

 

در دستهایم درد خوابیده

این درد باید جاودان باشد

دآن شور شیرینی که می گویند،

شاید که احساسم همان باشد

 

در این شب مرموز رویاوار!

روشن تر از هر روشنی هستم

بی تاب، ذهنم در پی واژه

بی تاب تر: خودکار در دستم

 

یک چیز را فهمیده ام حالا

دنیا به شکل خاصّی ساده است؛

وقتی کسی این را بداند که

از دست های نور افتاده است

 

باید رها شد... بیشتر از این!

تا زندگی را بازـ شایدـ یافت

راه پر ابهامی که می‌گویند

با چشم‌های بسته باید یافت


***

 

وقتی که صبح شد اگر مُردم

بر روی قبرم حک کنید این را:

او شاد شاد شاد مرده، او...

حس کرده دیشب شور شیرین را...



  • سارا

گوی بیان

۲۰
خرداد
سلامی چو بوی عنبر آورد...!
...در پی داغون شدن بلاگفا ما اومدیم یه سه چار هفته ای تریپ وفا گرفتیم...بعد دیدیم نه این بلاگفا حالا حالاها واسه ما وبلاگ بشو نیس. این شد که بند و بساطو جمع کردیم اومدیم تو بیان. 
البته اینم بگم بلاگفا خیلی خیلی بهتر بود! ولی اینجا دنج تره...
خب...
پس میریم که شروع کنیم...


عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است         چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد! :)


  • سارا