!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

https://t.me/sara_derhami
saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

جمعه است. توی اتاقم هستم. در بسته است. نشسته‌ام پشت لپ تاپ. نور پنجره از سمت چپ به من می‌تابد. سمت راستم دفتر نت برداری و گوشی‌ام با دیکشنری باز قرار دارد و سمت چپم،‌ تخته شاسی با طرح مزخرفی روی آن. جلوترش هشت کتاب و ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد. آن طرف تر یک جعبه مداد شمعی صورتی. خسته ام. بخوابم؟ نه نمی‌خوابم. از این که بچسبم به جایی بدم می‌آید. کاش میشد بین زمین و هوا خوابید.

به کاغذ کوچک کنار دستم نگاه می‌کنم و یکی یکی موارد را می‌خوانم. چقدر کار دارم.کی تمام می‌شود؟... مگر قرار است تمام شود؟ پس زندگی میکنی که چه؟ خب تمام شود که.. چه میدانم. تفریح کنم. تفریح؟‌ یعنی چی؟ چطوری؟ نمیدانم.

قرار است طراحی نکنم. اصلا نمی‌توانم چیزی بکشم. می‌دانم که اگر به خانم بگویم قبول می‌کند. همیشه تکالیفم را انجام داده‌ام. حتی بیشتر از تکلیف خانم. فقط همین یک بار. بله پس استرسی نیست. استرسی نیست...

به این فکر می‌کنم که کاش فردا امتحان سختی داشتیم و داشتم برایش جان می کندم. هر گوشه ذهنم چیزی آلارم می‌دهد. به خودم می‌گویم:‌ چیزی برای نگه داشتن توی آن کله نمانده. همه را نوشته‌ای. هر لحظه یادم میاید که کاری در تلگرام داشته ام و تلگرام دوباره قطع شده است. خسته ام... دلم درد میکند. نفس عمیقی میکشم و پشتی صندلی تکیه می‌دهم. دوباره،از در وارد می‌شود...

چند روز است که این تصویر توی سرم تکرار می‌شود. مرد گنده‌ای را میبینم با لباس سیاه و قیافه ترسناک. می‌آید توی اتاق. من را از پشت میز بلند می‌کند و میچسباند به دیوار. بین آینه و شوفاژ. می‌گویم:‌چی از جونم می‌خوای؟ و او.. چه می‌گوید؟ حوصله ندارم به جواب او فکر کنم. ولی از فکر کردن به این صحنه خوشم می‌آید. دست‌های بزرگ و وخشتناکش را زیر گلویم گرفته و کم مانده‌است خفه شوم. از دستهایش خون میچکد. از چشمهایش. از دهنش. دارد تهدید می‌کند. چه می‌گوید؟‌ نمی‌دانم.

نفس کشیدن برایم سخت است. سعی میکنم با دستهای کوچک و بی زورم دستش را کنار بزنم. ولی او با آرامش به چشم‌های من زل زده و حرف می‌زند. تمام بدنم دارد تلاش میکند کمی از هوای آرام اتاق را که بوی گند قاتل گرفته به درون بکشد. تا هوا میرسد، همه اعضای با هم بالا میروند وآن را میگیرند و چون گنجی گرانبها بین خود پخش میکنند. دیگر نمیترسم. نمیدانم چرا. زل زده‌ام به چشم هاش. و ناگهان نمیفهمم چطور می‌شود که از زیر دستش فرار می‌کنم و در میروم. می‌دوم.

کسی توی خانه نیست. می‌روم دم در. همسایه هم نداریم. چرا نمی‌آید دنبالم؟ بیخیال شد؟ هوا را نگاه می‌کنم. شب است. خوب است! میدوم. می‌د‌وم. می‌دوم و  می‌شنوم که دنبالم می‌آید. آنقدر مید‌وم تا می‌رسم به یک جایی که بیابان برهوت هست. داد میزنم:‌کمـــــــــــــــــــــــــک! من گیر افتادم! و به خودم نگاه می‌کنم: آزاد آزادم. پلیسی از راه میرسد. "یه دزد توی خونه ماست." میرود دنبالش. 

نفس هایم آرام تر شده. قلبم هر ثانیه برای هوایی که به او میدهم تشکر میکند. کسی دنبالم نیست. دستهایم را در جیبم میگذارم و راه میفتم تا به سمت خانه بروم. چند لحظه مکث میکنم. بعد میدوم. میدوم و فریاد میکشم. جیغ میکشم. هیچ کس مزاحمم نمیشود. میرسم دم خانه. همه چیز آرام به نظر می‌رسد. می‌روم تو. مامان دارد لباسها را اتو می‌کند. بابا چراغ آشپزخانه را درست می‌کند. می‌روم توی اتاق. می‌نشینم پشت میز. یک تخته شاسی سمت چپم است. یک دفتر نت برداری سمت راست است. و گوشی‌ام که دیکشنری‌اش باز است. جعبه مداد شعمی روبروی من است. لپتاپم را باز میک‌نم. صاف می‌نشینم. نفس عمیقی میک‌شم. چه خوب که میشود نفس کشید. می‌خندم. میشود! می‌شود نفس کشید! دوباره میخندم. بلند میخندم. نفسم که جا می‌آید، شروع میکنم به نوشتن. صفحه بیان را باز میکنم. کلیک میکنم روی ارسال مطلب جدید و شروع می‌کنم به نوشتن. به پنجره سمت چپم نگاه می‌کنم که نور ملایم زمستانی را به صورت من می‌تاباند. چه جمعه آرامش بخشی. 

  • سارا

شور زندگی،

داستان دیوانه‌ی موقرمز

 

  • کتاب: شور زندگی

  • نویسنده: ایروینگ استون

  • ترجمه: مارینا بنیاتیان

  • انتشارات: نشانه

  • تعداد صفحات: ۷۲۵

  • قیمت چاپ ششم: ۵۰۰۰۰ تومان

شور زندگی،‌ داستان زندگی ونگوگ، نقاش بزرگ هلندی است. ایروینگ استون، نویسنده آمریکایی، 20 سال از زندگی ون ‌گوگ را در 700 صفحه‌ گرد آورده تا ماجرای مردی را روایت ‌کند که در میان گندمزاری وسیع ایستاده، بادهای تند شمالی بر او می‌تازند و آفتاب داغ به موهای نارنجی‌اش نفوذ می‌کند، اما او هنوز، دیوانه‌وار نقاشی می‌کشد.

***

کتاب از نه بخش تشکیل می‌شود که هر کدام، ما را به یکی از شهرهایی می‌برد که ون گوگ در آنها زندگی کرده‌است. اگرچه به نظر من بعضی از جزئیاتی که در داستان گنجانده شده، نه اهمیتی دارند و نه جاذبه خاصی، اما در کل با روایت جالبی روبرو هستیم. ماجرایی واقعی که به دلیل جذابیت زیاد بارها تبدیل به فیلم شده است.

داستان از لندن شروع می‌شود. ونسان، جوان 22 ساله و پرشوری است که به فروش آثار هنری در یک گالری می‌پردازد. اما زمانی که از دختر مورد علاقه‌اش جواب رد می‌شنود، اولین نقطه عطف در زندگی او پدید می‌آید. اتفاقی که باعث می‌شود ونسان لندن را، در واقع زندگی آرام خود را، ترک کند و به جای فروش نقاشی‌های عامه‌پسند،‌ یک مبلغ مذهبی شود. اما پس از سالها مطالعه و تلاش، او می‌فهمد که برای این‌ کار ساخته نشده و عاقبت در سن 28 سالگی، راه زندگی خود را پیدا می‌کند: نقاشی. البته هیچ کس موافق این تغییر مسیر ناگهانی، آن هم در این سن نبود. اما ونسان یک دوست واقعی داشت که تا آخر عمر از او حمایت کرد. برادرش تئو. تنها کسی که به فروش نقاشی‌های ونسان در آینده‌ی نزدیک امید داشت.

 ادامه ماجرا آشکار است: جنگیدن بی‌وفقه برای رسیدن به بیانی نو در هنر. جنگی که ونسان در آن، حتی به خودش هم رحم نکرد. او در ده سال عمر هنری‌اش، همه چیز خود را از دست داد. آرامشش، اعتبارش، سلامتی‌اش، و حتی گوشش را! مردم همیشه آشکارا او را دست می‌انداختد. مثلا مردم شهر آرل، به او فوقو (دیوانه موقرمز)‌ می‌گفتند. اما ونسان به هیچ کدام اهمیت نمی‌داد. او همواره می‌گفت:‌ "زیبایی از درد زاده می‌شود."

سی و هفت سال عمر ونسان، سرشار از اتفاقات متفاوت و تجربه های خاص بود. او زندگی ساده و آرام در لندن را تجربه کرد، کار در معدن و زندگی زیر خط فقر را از سر گذراند، به پاریس رفت و همراه با اولین نقاشان مدرن دنیا کار کرد، زیر آفتاب سوزان آرل نقاشی کشید تا در نهایت توانست بارزترین ویژگی زندگی‌اش را روی بومش نشان دهد: کنتراست... تلاشی برای نشان دادن این که طبیعت زنده است!

"من وقتی یه خورشید می‌کشم، دوست دارم دیگران بتونن احساس کنن که اون داره با سرعتی سرسام آور میچرخه و از خودش نیرویی فوق‌العاده عظیم منتشر می‌کنه...

وقتی من یه سیب میکشم، میخوام مردم احساس کنن که شهد اون داره پوست سیب رو میشکافه و دانه های سیب میخوان با تلاش و تکاپوی زیاد از هسته خودشون بیرون بجهن و خودشون نتیجه بدن..." ص 600

پس از مطالعه این کتاب، احساس کردم که ونگوگ او با وجود زندگی سخت، بیماری روانی و خودکشی، نمی‌تواند چنان که به نظر می‌آید، انسانی ناامید بوده باشد. زیرا تمام تلاش او در این بود که ریتم پرتپش زندگی را با هنر خود نشان دهد. می‌توان گفت که تعریف هر کس از خوشبختی، تنهایی، رنج و عشق، با دیگران متفاوت است. چنان که او در آخرین روزهای عمرش می‌گوید: "علیرغم هر آنچه اتفاق افتاده، دنیای خوبی بود."

شور زندگی را بخوانید،  همراه ونگوگ سفر کنید و با نثر زیبای ایروینگ استون، تمام درونیات یک هنرمند بزرگ را احساس کنید. در این یک ماه که مشغول خواندن این کتاب بودم، سفری عجیب را گذراندم. از لندن تا اوور. از جوانی تا پختگی. از عشق تا ناامیدی. از سرخوشی تا نهایت رنج.  و این سفر، قلمرو ذهن من را گسترده و گسترده‌تر کرد. در نگاه من، زندگی آفتابی در لندن، روزهای سیاه بوریناژ، شب‌های شورانگیز پاریس، بادهای شدید آرل، روزهای خاکستری تیمارستان و چمنزارهای اوور، هر کدام رنگی بودند که بر پالت ونگوگ جا می‌گرفتند. رنگ‌هایی که قطره‌ای از هر کدام کافی بود برای خلق این تصویر بدیع و در عین حال آشنا: تصویر زندگی.

 

  • سارا

1. علم بهتر است یا ثروت؟


-        - آقا ببخشید. کافه کتاب فدک کجاست؟

-       -  این که میگی رو تا حالا نشنیدم ولی همه کتابفروشیا اون وره.

-       -  اون ور؟!؟!

برای سومین بار مسیرمونو عوض کردیم. بالاخره فهمیدیم که اصلا نباید دور این میدون بچرخیم. باید از همون خیابونی که اومدیم برگردیم و بریم تا برسیم به اون یکی میدون. راننده سرویسمون گفته بود که تو ایام امتحانات نمیتونه زودتر از ساعت یازده بیاد دنبالمون. منم تصمیم گرفتم برم یخورده تو خیابونا بچرخم و بعد خودم یه جوری برم خونه. یه دفعه زهرا گفت:‌ منم میام. تا ساعت یازده نمیتونم صبر کنم. گفتم: من میخوام برم جایی. بگردم و...کتابفروشی و...

-        - خب...

-        - خب.

و چهل دقیقه بعد ما هنوز داشتیم دنبال کافه کتاب می‌گشتیم. خیلی هم عجیب بود چون همیشه از کنارش رد میشدم و فکر میکردم که مثل همیشه بر طبق غریضه و گه گاه چهار تا پرسش میتونم راهو پیدا کنم. ولی ایندفعه داشتیم حرف میزدیم و از اول اشتباه رفتیم. هی تو دلم میگفتم خدایا چقد عوض شده شهر. اصلا آدم وقتی پیاده میخواد بره انگار همه راه ها عوض میشن. من مطمئنم که قبلا از مدرسمون گذشتم و به کافه کتاب رسیدم! ولی الآن...

  • سارا

یکی از عجایب مدرسه(مدرسه ما) اینه که حس شکرگزاری رو در آدم پرورش میده. یعنی کاری می‌کنه که تویی که تو خونه بیسکوییت تلخ شکلاتی با نقش برجسته‌ی تخت جمشید میخوری (اسمشو بلد نیستم.. ولی هر دفعه میخورم میرم تو آسمونا)، به یک هشتم پتی بور خشک شده ته کیف دوستت هم به چشم موهبتی الهی نگاه می‌کنی. کمبود امکاناته دیگه. (نگین چرا خودتون خوراکی نمیبرین ... یادمون میره خب. قانع؟)

امروز صبح که آبگوشت دیشب رو به عنوان صبحانه خورده بودم احساس عجیبی داشتم. اولش یه حسی بهم میگفت آخه اول صبحی میخوای اینو کجای دلت بذاری؟‌ ولی خب وقت برای فکر کردن نبود و خوردم و احتمالا دلم جایی براش باز کرد. و موقعی هم که داشتم میخوردم مامانم برام صبحانه آماده کرد که من با آرامش غذا میل کنم...:)

ساعت هشت بود. خانم نیومده بود و قرار بود نقاشی‌های عقب مونده‌مونو کامل کنیم. صبح اول صبح موقعی که اومدم کارمو شروع کنم، دیدم واقعا گشنمه. با شکم خالی هم که نمیشه نقاشی کرد. البته لحظه ای ون‌گوگ و نان سیاه و این چیزا هم اومد تو ذهنم که سریعا به خودم یادآوری کردم آقای ونگوگ یک سری کارهای دیگه هم انجام دادن و سپس دهنم رو بستم. 

خلاصه در حالی که همه داشتن با اشتیاق کار می‌کردن، ظرف غذامو بیرون اوردم و درشو باز کردم. نون و پنیر و گردو. همین؟ :( آخه سبزی، خیار، گوجه... از گلوی آدم پایین میره آیا؟ به ناگه منی که هیچ وقت چایی نمی‌خوردم به این فکر افتادم که کاش فنجانی چای در برم بود و با پنیر و گردو بر رگ میزدم...

سارا.... تو میتوانی!

با گام‌های استوار، در حالی که سعی می‌کردم کاملا موجه و عادی به نظر بیام، از پله‌های کارگاه بالا رفتم و به  رفتم به سوی دفتر. از چشمان خیره‌ی معاون و مدیر رد شدم و رفتم توی دفتر دبیران و از اونجا از جلوی چشم اون یکی معاون رد شدم و سپس وارد آبدارخونه شدم. خانم تاریخ توی آبدارخونه بود. مثل همیشه تو دنیای خودش بود. با آرامش فنجانی برداشتم و قاشقی در اون نهادم و پرش کردم از چای خوشرنگی که روی سماور قل قل میجوشید. سپس تکه ای نبات هم در آن نهادم و به سمت در رفتم. داشتم فکر می‌کردم آیا یکی از بچه ها دلش درد می‌کنه دروغه یا نه. خب اول صبح همه دلشون ضعف میره دیگه نه؟ اصلا اگه بخت باهام یار باشه، این بحث می‌تونه پیش نیاد. خب خانم معاون الآن میتونه برای عرض ارادت رفته باشه تو دفتر مدیر. یا مثلا برای قدم زدن در دمای پنج درجه صبح زیبای پاییزی رفته باشه رو حیاط... اون سمت حیاط البته، اون دورا. یا مثلا..

- این چیه؟

- ..چایی.

- چیکارش داری؟

- یکی از بچه ها خانم دلش... درد میکنه. منم که مبصرم دیگه... دارم چایی... میبرم. 

سعی کردم قیافم شبیه آدمای دلسوز بشه.

- تو کارگاه که نمیشه ببرن. باید بیاد اینجا ببینیم چشه چیکارش کنیم. برو بگو خودش بیاد.

- آهان. بله بله. چشم الآن میگم بیاد.

قیافه آدمایی رو گرفتم که دارن تو دلشون میگن:‌ خوب شد دیگه مجبور نیستم این چایی رو اینهمه راه ببرم. 

با نهایت سرعت از اونجا دور شدم و رفتم تو زیرزمین... این ورو نگاه کردم، اون ورو نگاه کردم... ریحانه!

بعد از این که چند ثانیه با بهت نگام کرد، بلند شد. داشتیم از پله‌ها می‌رفتیم بالا که دیدیم خانم معاون دم در وایساده. خنده‌هامونو قورت دادیم. سریع دستشو گذاشت رو دلش.

- چی شده عزیزم؟ میخوای زنگ بزنیم والدینت؟

- نه خانم فکر کنم چایی نبات بخورم خوب بشم.

- خیل خب. شما نمی‌خواد بیای. خودش میاد.

-چ.. چشم.


در بسته شد و ریحانه و خانم معاون، در مقابل چشمان حیرت‌زده دخترک، در افق محو شدند. 

دختر از پله های بلند زیرزمین پایین رفت و به آرزوهای کوچک خود اندیشید که همچون بغض در گلویش، فروخفته باقی ماند.


# نامرد.. (کی؟)

# عذاب وجدان

# اصن حقته

# نوش جونش :/

  • سارا

خانم معاون از ته حلقش داد زد: مگه صدای زنگو نمیشنوین؟ چند تا از بچه ها که گله گله روی زمین  نشسته بودن، بلند شدن و دویدن. چند نفر رفتن طرف آبخوری. چند نفر چک و چونه زدن که صبحونشون هنوز تموم نشده، و چند نفر به کفش جدید خانم خندیدن که قدشو به شکل مضحکی بلند کرده بود.

"ز" تکیه داده بود به دیوار حیاط و تو تمام این مدت، کوچکترین حرکتی نکرد. هر کدوم که رد می‌شدیم، نگاهی به رژ لب قرمز و لاک‌های مشکیش می‌انداختیم و سر تا پاشو برانداز می‌کردیم. بهمون نگاه نمی‌کرد. راستش نسبت به بقیه کسایی که عروس میشدن، خیلی خوشگل نشده بود. تازه با اون‌همه آرایش. همه رفتن تو کلاساشون. حیاط خالی شد. و من از پنجره نگاه می‌کردم به ز که انگار خیلی از دیدن همکلاسی‌های قدیمش خوشحال نشده بود.

زنگ بعد، الهام که اومد تو کلاس، به زور لقمه تو دهنشو قورت داد و بعد با هیجان گفت: بچه ها از ز پرسیدم بریم عروس شیم؟ گفت:‌ نه.

***

به دوستم گفتم:‌ چقد غم انگیز. کاش لااقل تا دیپلم عقد میموندن، بعد ازدواج می‌کردن. گفت: آره خیلی بده... یعنی می‌خواد تا آخر عمرش همینطوری خونه‌دار بمونه؟  "ه" گفت: دست خودت که نیست. قسمته.

چرخیدیم طرف اون. یعنی چی قسمته؟

- میدونین بابای من اصلا با ازدواجم مخالف بود. اصلا خودش می‌گفت نفهمیده چی شده. یهو دیده ما زن و شوهریم. اصلا دست خودت نیست.

با چشمای گرد پرسیدم: یعنی چی؟‌ یعنی تو اصلا نگفتی که خوشت میاد، نمیاد...؟

- من هیچی نگفتم. قسمت شد.

خواهرم می‌خواست بره تهران، درس بخونه، کار کنه. شوهرخواهرم شش ماه هی می‌اومد خواستگاری، خواهرم هی می‌گفت نه. تا اینکه... دیگه خودشم نفهمید چی شد. یهو دید نشسته سر سفره عقد. فقط 17 سالش بود...


مات و مبهوت نگاش کردیم. قسمت. کلمه عجیبیه. معلوم نیست برای شونه خالی کردن از زیر بار مسئولیت زندگی درست شده، یا برای تحمل کردن سختیایی که دخالتی توشون نداشتی. 

خیلی از بچه‌های مدرسه ما، انقد زندگی‌شونو دوست ندارن که نشستن تا یه شوهر خوب قسمتشون بشه و از این وضع رهاشون کنه. دلم خیلی برای ز سوخت وقتی گفت:‌ دیگه تموم شد. هر خبری بود دیگه تموم شد.

من دوست دارم وقتی بزرگ شدم، همون آدمی بشم که لای دفترچه‌های یادداشتم پرسه می‌زنه. همونی که از من راضی نیست و میخواد بیشتر و بیشتر شبیه اون بشم. من باید آدم تاثیرگزاری باشم. باید دنیا رو تغییر بدم... البته، اگه قسمت باشه.

 

  • سارا

 

مثل یک جنگل است،‌ تو در تو

بی نهایت بزرگ، رازآلود

مثل برگی که نرم می‌چرخد

تا بیفتد در آبی یک رود

*

 صاف و مرموز و ساکت و تیره

آسمانی که در خودش خواب است

یک ستاره که تا رسیدن صبح

می خورد هی تکان و  بی تاب است

*

مثل سرمای صبح کوهستان

مثل رود است و مثل باران است

او که مثل نسیم میچرخد

گاه باد است و گاه طوفان است

*

مثل دریا است پر خروش، آرام

مثل آبی است هست اما نیست

مثل موجی که می خروشد سخت

مثل یک گوش ماهی خالی است

*

مثل یک دسته مرغ ماهی خوار

_ می نشانند سایه ای بر آب_

مثل موجی که نرم و خواب آلود

میشود روی صخره ها پرتاب

*

مثل یک آسمان آرام است

خانه نرم بادبادک ها است

مثل یک باغچه که شبکده‌ی

ساز و آواز جیریرک هاست

*

در سرم صدهزار موسیقی است

که پر از داستان پر از حرف است

سر من مثل هسته خورشید

مثل یک کبک مانده در برف است

*

جنگلم کوهم آسمانم من

نغمه و شعر و داستانم من

من کجای تلاطم دنیام؟

در میان خودم نهانم من

*

مثل چوپان قصه ها شده ام

سرکش است و چموش گله من

ای خدا کشف کن تو رازش را

چه خبر هست توی کله من؟

 

پ.ن:‌ این عادت انتشار اشعار پیش از ویرایش از کی در من نهادینه شد؟‌ قبلنا اینطوری نبودما!  ا

 

  • سارا

دیشب خواب عجیبی دیدم. مدتها بود خوابی اینطور شفاف و داستان دار و آبرومند ندیده بودم. نوشتمش تا یادم بماند.

گمانم جنگلهای شمال بود. طبیعت بکر. سبز. یکدست. قطار شده بودیم و با سرعت میرفتیم. یک گروه بودیم...

  • سارا

یکشنبه ها روزهای وحشتناکیه. البته وحشتناک که برای اتفاقات بزرگ و ناگهانیه، مثل جنگ. اگه یه روز نیروهای آمریکایی از آسمون بیفتن تو مدرسمون، اگه هنوز باشم، وقتی که میام خونه، اگه خونه و مامانم و داداشم هنوز باشن، براشون کلی اتفاق تعریف کردنی دارم که هر بار تعریف می کنم قلبم شروع به تپیدن میکنه. 

نه وحشتناک نه. امروز نه جنگ شد و نه زلزله اومد. امروز هیچ اتفاقی نیافتاد. امروز فقط، یکشنبه بود. 

یه یکشنبه معمولی. مثل تمام یکشنبه های معمولی. نه اول هفته و نه آخر هفته. نه حتی وسط هفته. یکشنبه هیچی نیست. هیچی. یکشنبه طولانیه، زرده، کشداره و بی خاصیت. مثل نون لواش میمونه. نه بربریه و نرم ترد، نه تلخ و سفت مثل نون جو. لواش یواش.

در طول روز نشستم کنار طاقچه کوچیک کلاس. ( مثلا اینطوری احساس آزادی میکنم.) و مثل همیشه به درختای نارنج و انار نگاه کردم که خودشونو میکشیدن تا بتونن از بالای سر کولر خرخروی پیر کنار پنجره، برام دست تکون بدن. و من هر بار طوری نگاهشون میکردم که انگار میتونن کاری برام بکنن.

پارسال فقط شنبه هامون بود که تمام روزشو با درسهای عمومی سر میکردیم. بقیه روزها حداقل یه درس تخصصی داشتیم. شنبه ها چقدر عذاب آور بود. و امسال.. همینقد بگم که علاوه بر همه درسهای عمومی ای که پارسال داشتیم، چهارتای دیگه هم اضافه شده. و یکشنبه ها، با معلم تاریخ معاصر خسته، و با "تفکر و نوآوری"... چه باید کرد؟ (البته دینی هم داریم که اونو میتونم تحمل کنم.)

 میگم خانم نمیشه روش درس دادن این نوآوری رو تغییر بدین؟ میگه همینه که هست، خودم اول سال گفتم کسل کننده است.  باید بخونین دیگه. راهی نداره. میگم چرا خانم راه داره. میخندم و میگم: شما دو ماه یه بار چند تا سوال میدین با جوان، میام امتحان میدیم. دیگه این کتابو کار نمی کنیم. به جاش میشینیم طراحی کار میکنیم.

- میدونین سارا کیه؟ به سارا میگن خانم بزرگ. آخر سر حکم کلی و قطعی رو میده.

اول خجالت کشیدم. گفتم خانم فعلامو بد استفاده کردم. ببخشید. منظورم این بود که... 

حیف اون معذرت خواهی واضح و شدیدا از صمیم قلب! محلم نذاشت. کاشکی حداقل اینهمه با خلوص نبود! بعدش فکر کردم تا مصداق های خانم بزرگ بودن خودمو پیدا کنم... نخیر اصلنم عذرخواهی به جایی نبود! اصلا چجور به این نتیجه رسید؟! از این که هی بهم برچسب میزد داشتم عصبی میشدم. باشه، من غرغرو و زیادنظر بده! هستم، ولی آخه نمیفهمم این لغت خانم بزرگو یهو از کجا پیدا کرد و بهم چسبوند. 

بهش گفتم شما به شغلتون علاقه دارین؟ گفت نمیتونم بگم علاقه ندارم ولی ایده آلم هم نیست. گفتم خانم وقتی شما هم این درسا براتون جذابیت نداره چرا انتظار دارین ما با علاقه تو کلاس شرکت کنیم؟ گفت نگا حالا بعد از پنج هفته به این نتیجه رسیده. 

چی باید میگفتم؟

بهش گفتم اگه ما الآن تحقیق کنیم و به جاش درس نخونیم، نمرمونو کم نمیکنین؟ گفت تو واقعا این کارو میکنی؟ گفتم معلومه اگه به کیفیتش توجه بشه و قرار نباشه چیزی حفظ کنم میرم تحقیق میکنم. چند بار پرسید تو حاضری تحقیق بکنی و درس حفظ نکنی؟ گفتم بله بله بله! و بعد گفت: تو حوصله نداری همین فعالیتای کتابو انجام بدی، حالا میری تحقیق جداگونه انجام بدی؟

خدای بزرگ و دانا! یعنی بازم میگی معلمها نفهم و پرت و احمق نیستن؟ یعنی بازم من دچار توهم خیلی فهمیدن شدم؟ امیدوارم.

و ساعت آخر، تاریخ. معلم تاریخ همیشه خسته و ناامید و داغونه. نمیدونم چند سالشه و هیچ وقت درد دلهاشو گوش نکردم ولی نظر منو بخواین میگم نشسسته منتظر مرگ. 

هر معلمی که میاد میگه: این چه کلاس بیحالیه که شما دارین؟ ... چهارده نفر آدمو پرت کردن توی یه کلاس تنگ گرم زرد! که همزمان باید هم از باد یخ کولرش فرار کنی و هم از آفتاب پرروی پاییزیش. کلاسی که صداهای بیرونو بیشتر از درون میشنوه و تصویر معلمش از پشت میز ضدنور میشه و در هیچ حالتی ممکن نیست که همه به تخته کوچیکش دید داشته باشن. ما بیحالیم و کسل. مایی که وقتی الهاممون میزنه زیر آواز، صداش مستقیم تو دفتره و داد میزنن: ساکت شین!...کفتر کاکل به سر خوندن یه دختر شونزده ساله موقع زنگ تفریح، تو کلاسی که هر روز دیواراش به هم نزدیکتر میشن... بله اینم اونطرف خطه.

ما نباید حرف بزنیم. ما باید بحثای تکراری و تکراری و تکراری رو گوش کنیم. باید کتاب نخونیم. باید چیزی ننویسیم. نه اشتباه نکنین. باید حرف بزنین! حرف زدن یعنی چی؟. چه احمق بودم. تازه فهمیدم نیازی نیست فکر بکنیم و به نتیجه برسیم. چون در نهایت یک نفر پاسخ درست رو که ما در یک ساعت بحث کلاسی بهش نرسیده بودیم، مثل درّی گرانبها در اختیارمون قرار میده و میره بیرون. اصلا میدونین چیه، بچه های این دور زمونه راحت طلبن. لوسن. تا به بچه بگی بالا چشمت ابروئه زنگ میزنن مدرسه اعتراض میکنن. بله بچه های عزیز، حرف بزنین ولی خفه شین. واضح تر از این؟ 

آره بابا، سختش نکن! ما که قرار نیست فکر کنیم! ما باید از لیست حرفای مشخص شده یکی رو انتخاب کنیم و بیانش کنیم. ( ترجیحا اونی رو که قبلا بارها و بارها انتخاب شده.) تا کسل نباشیم. تا فعال باشیم. تا نمره داشته باشیم.

دلم برای بحث کردن با معلما تنگ شده بود و تصمیم گرفتم امسال تو کلاس حضور داشته باشم. مثل قدیمترا. اتفاقا حس می کردم که این کارم بچه ها رو هم به حرف اورده بود. ولی حالا که یه ماه و خورده ای گذشته برای هزارمین بار متوجه شدم که بحث کردن با معلما یعنی این که خودتو اندازه اونا بیاری پایین. بحث کردن تو کلاس، (به خصوص تو این مدرسه. هنرستان) یعنی هر کسی بی توجه به بقیه یه حرفی میزنه و معلم یا چیزی نمیگه یا با یه نتیجه گیری پرت دهن همه رو میبنده.  وقتی با معلما حرف میزنی، نباید منتظر رسیدن به یه چیز تازه باشی، باید دقیقا روی اون خط صاف باریک راه بری. بدون این که دلیلشو بدونی. بدون این که تهشو بدونی. میدونی، اگه ذره ای منحرف بشی، سرت میخوره به یه چیز نامعلوم و دنگ صدا میکنه. 

ظهر که اومدم خونه و دیدم ناهار قرمه سبزی داریم، از شدت خشم و عجز بغض تو گلوم جمع شد. دیشب داشتم برای آینه از این حرف میزدم که مغلوب محیط نباشه و انسان بودن خودشو تو محیط ربات پرور نشون بده. و امروز، این یکشنبه تصادف بود؟ این یکشنبه عذاب آور. چرا؟ چه اشکالی داشت؟ هیچ اشکالی. این یکشنبه عذاب آور هیچ اشکالی نداشت و این اشکالش بود. هیچ فرقی با روزهای دیگه نداشت و این تنها ویژگی منحصر به فردش بود. این یکشنبه عذاب آور بدون هیچ دلیلی حجم تحملمو لبریز کرد. و من خوب میدونم اون دلایلی که بی دلیل آدمو لبریز میکنن، هیچ وقت تموم نمیشن و هیچ وقت حل نمیشن و هیچ وقت کوچیک نمیشن و هیچ وقت بزرگ نمیشن. فقط تکرار میشن و تکرار، و هر بار با همون لبخند موزیانه به تو نگاه میکنن که خسته میشی، غمگین میشی، خودتو به در و دیوار میکوبی، ناامید میشی، لبخند میزنی، بلند میشی نفس عمیق میکشی، تردید میکنی، میمونی، و  نگاهشون میکنی که از هیبت درشت و تو خالی و بی خاصیتشون هیچی کم نشده.


به خودم میگم: یکشنبه؟ خوشحال باش! فردای یکشنبه یکشنبه نیست. و یاد درختای نارنج و انار میافتم از پشت کولر و یاد آفتاب می‌افتم و یاد دیوار و الهام و برچسب و تاریخ و کفتر و تخته و مرگ و کتاب و...

پوزخندی میزنم به یکشنبه.

  • سارا

اول نوشت: نمی دانم چرا این مطلب را به این زبان نوشتم و نمی دانم اصلا در چه قالبی قرار می گیرد. ولی به هر حال دل نوشته است و همین کافی است!

بچه که بودم فکر می کردم زن ها نمی توانند عاشق شوند. فکر می کردم اصلا زشت است. همیشه وقتی کسی درباره عشق و عاشق و مهمتر از همه عاشق شدن حرف می زد ته دلم آهی می کشیدم که هیچ وقت نمی توانم آن لحظه ای که این همه آدم حس کرده اند و هیچ یک مثل دیگری نبوده را، تجربه کنم. خنده دار است! نمی دانم چه چیزی باعث شده بود اینطور فکر کنم. شاید قصه مجنون ها و فرهاد ها و پرنس های خوش قیافه لوس، کلمه عاشق را برایم موجودی مذکر تصویر می کرد. و البته که مذکری نه چندان دوست داشتنی. یا آنقدر کله شق بود که اعصاب آدم را خورد می کرد. (مرد حسابی حداقل قرص میخوردی) یا آنقدر جنتلمن و مهربان و صاف و اتوکشیده که حال آدم را به هم میزد. و این باعث شده بود یکی از ترس هایم هم این باشد که نکند اگر روزی کسی عاشق من شد شبیه اینها باشد؟ و نکند اگر بهش گفتی نه، انقدر پیله باشد که دست از سرت بر ندارد و نکند آنقدر دیوانه باشد که یکدفعه گناه و عذاب وجدان از وسط دو نیم شدنش هم بیافتد گردن تو؟! چقدر بد است که باید صبر کنی تا شاید یک آدم درست و حسابی شیدایت شود. :/

بزرگتر که شدم دیدم که نه. دخترها هم میتوانند عاشق باشند. اول به نظرم خیلی بد و زشت و لوس آمد. اما بعد از مدتی دیدم که چقدر خوب است که آدم حق انتخاب داشته باشد. و خودش بتواند جریانی را ایجاد کند. نه این که فقط جریان به وجود آمده را تایید یا رد کند.

خلاصه تصمیم گرفتم به محض این که بزرگ شدم بروم تو کار عاشق شدن. 

این بار مشکل جدیدی به وجود آمد. هیچ موردی دور و برم نبود که حتی بشود بهش فکر کرد. اصلا هیچ کس همسن من پیدا نمیشد. از دار دنیا یک پسر دایی و یک پسر عمو داشتم که کمتر از بقیه کوچکتر از من بودند. منتها یادم هست، هر دو در همان روزها این مهم را به من یادآوری کرده بودند که من بیشتر از آنها سبیل دارم و این نه تنها باعث شده بود از گزینه ها کنار بروند بلکه بر نفرت من نسبت به آنها افزوده بود.

(برای این که بهتر در فضا قرار گیرید: حکایت است که روزی در عنفوان کودکی بنده چنگی عمیق بر صورت پسردایی انداختم و زمانی که مادرانمان سراسیمه پیش آمدند، دست مبارک پسردایی را باز کرده و دسته ای مو در آن مشاهده نمودند و آنگاه ندا آمد که این به آن در. و قضیه به خوبی و خوشی تمام شد. )

در اجتماع هم که هر چه گشتم مورد مناسبی پیدا نکردم به جز یک دوستی در کلاس موسیقی که در اسمش س و ر داشت و از دور به نظر آمد میتواند گزینه خوبی باشد منتها وقتی کمی نزدیک تر شد دیدیم که بسی بددهن و بیشعور است و خدا را شکر قضیه عاشق شدن از سرمان افتاد... البته تقریبا.

یک بار واقعا عاشق شدم. توی کلاس والیبال. نه، اشتباه نکنید ما در اروپا زندگی نمی کنیم. همین یزد خودمان بود!

هم‌اسم خودم بود. همین را از او میدانم. حتی فامیلش را هم یاد نگرفتم. صدایش را هم فقط یک ثانیه موقعی که توپی به او دادم شنیدم:‌ مرسی.

از اولین لحظه ای که دیدمش احساس می کردم چیز عجیبی در چهره اش وجود دارد. هر چه نگاه کردم نفهمیدم کجا دیدمش یا شبیه چه کسی است. نه. شبیه هیچ کس نبود. نه این که بگویم خیلی خوشگل بود حتی دماغش کمی بزرگ و عقابی بود اما چیز عجیبی در چشمهایش بود که از آن فاصله دور هم معلوم بود. موقع نرمش زل زده بودم به او. یکدفعه نگاهم کرد و من سعی کردم وانمود کنم که خیلی معمولی دارم بچه ها را نگاه میکنم. ولی خدایا... چقدر عجیب بود که احساس می کردم همه چیز او در بهترین حالت ممکن قرار دارد. از صدای مرسی گفتنش تا چهره و حالت حرکت دادن دست ها و رنگ لباس او و ... خیلی عجیب بود. با او همکلام نشدم. نمی دانم چرا. شاید میترسیدم با چیزی که من فکر می کنم فرق داشته باشد و تصویر معشوقه عزیز من را خراب کند. به هر حال فقط یک جلسه دیگر آمد. من هم دیگر نرفتم.

ماجرا تمام شد اما احساس می کردم یه چیزی که میخواستم دست پیدا کرده ام. رفتم و با خوشحالی ماجرا را برای مادرم تعریف کردم. با تاسف و خشم برگشت و چنان نگاهی به من انداخت که سریعا از نظرها محو شدم و دیگر ماجرا را برای کسی تعریف نکردم تا کنون. 

وقتی عاشقانه میخوانم دلم شدیدا میخواهد که عاشق کسی باشد. ولی یک بار فکر کردم و دیدم انقدر دل مزخرفی دارم که هیچ وقت یادم نمی آید برای کسی تنگ شده باشد. (‌یا شاید یکی دو بار.) البته منظورم عاشقانه درست حسابی است. آنا گاوالدا و جوجو مویز و این لوس بازی ها هیچ وقت همچین حسی را در من ایجاد نمی کنند و بیشتر حالم را از هر چه عشق و عاشق است به هم میزند. نمی دانم چرا. شاید چون عشقهای واقعی را تعریف می کنند نه عرفانی. (منظورم واقعی برای ما آدمهای ساده است.) عشقهای رنگارنگ زمینی، نه آبی و سفید و بیرنگ. که خب البته امیدوارم این فرضیه غلط باشد.

بگذریم. خلاصه که بعد از گشت و گذار بسیار در این وادی، به این نتیجه رسیدم که دوست دارم یا آنقدر یکدفعه ای و دیوانه وار کسی را دوست بدارم که هرچه محل نگذاشت دستش از سرش بر ندارم و هی اصرار کنم و گریه و التماس و آخرش هم مرا بگذارد برود و بعد به خاطرش تیشه را بر فرق سرم بکوبم، یا برعکس. یک نفر تا سرحد مرگ عاشق من شود و از همه دویست تا خوانی که برایش چیده ام بگذرد و بعد هم با نه قاطعی روبرو شود، سر به بیابان گذارد و آخرش هم در راه عشق خالصانه من جان دهد. 

( بله. کرم دارم.)

آره بابا. همینش خوب است. به نظرم آن عشاقی که به هم میرسند زندگی خیلی کسل کننده ای دارند. فقط زندگی سیندرلا را تصور کنید. ( ببخشید بین این همه مثال بومی اسم و رسم دار او را می گویم. او دیگر ته خوشبختی بود مثلا.) آخرش که چه؟ دو تا آدم عاشق خوشگل پولدار که به رمانتیک ترین شکل ممکن به هم رسیده اند و همه مردم یک کشور عاشقشان هستند، در طول شبانه روز چه هیجانی دارند؟ والا زندگی این شاعرهای سیگاری در اتاقک تاریک پر از کاغذهای زرد مچاله که از صبح تا شب  و شب تا صبج به یک دخترک بیچاره ای که دوستشان ندارد فحش میدهند، جذاب تر از زندگی این هاست. حداقل او انقدر شعر میگوید و گریه می کند و قهوه میخورد که دق می کند و میمیرد. بالاخره یک روندی را طی می کند. آنها چطور؟ چقدر میخواهند قربان صدقه همدیگر بروند؟ من که هر وقت زیادی از کسی خوشم آمده، بعد از مدتی از او متنفر شده ام. :) بعدش هم احساساتم هی این وری و آن وری می شود و آخرش هم به تعادل نمیرسد. از کجا معلوم؟ شاید آن سارای ورزشکار هم اگر به جلسه سوم می رسید، نفرتم را بر می انگیخت!

حالا هی بروید عاشق شوید. آخرش همین است. به قول شاعر:


عشق و شباب و رندی، خوب است لیک از دور

چون جمع شد معانی، سر رفت حوصله‌ی مان D:


پ.ن1: به طرز تلفظ ی توجه کنید:‌ howseleYman

پ.ن2: بنا بود درباره مستور بنویسم و چاوشی و سنا. نمی دانم چرا اینطور شد. ادامه اش را خواهم نوشت...

1.ن3: مامان، ممنونم که روشنفکری.

  • سارا
یکی از ترسام اینه که یه روز شاعر بزرگی بشم بعد ازم بپرسن:‌ شما چطوری شعر میگین؟ 
اون لحظه چیکار میکنم؟ آب دهنمو قورت می دم. نگاه ملتمسانه ای به قیافه کاملا جدی طرف میندازم و بعد میگم: چیزه... خب...میدونین... به سختی.
/:
 این مختصرترین توصیف از لحظه شعر گفتن منه. مفصلش میشه این که انقد راه میرم تا ببینم ای داد، دیر وقت شد و یه کلمه هم نگفتم. بعد صبر می کنم صبر می کنم صبر می کنم... الهام نمیشه. دیگه مجبور میشم خودم دست به کار شم!

دیروز زنگ زدم دفتر دوچرخه، گفتم میدونم یه روز از مهلت مسابقه تون گذشته... ولی حالا میشه من شرکت کنم؟ خانمه با بی حوصلگی گفت:‌ اسمت چیه؟ آروم گفتم:‌ اسمم برای چی؟ بلند گفت اسمت چیه؟
- سارا درهمی.
...
- تو همیشه باید دیر بفهمی؟!؟! کلا دو سه ماه عقب تر از زمان حرکت می کنی!! این مسابقه یک و نیم ماه پیش اعلام شده!!
دروغکی گفتم: خب من الآن دیدم... (‌اون موقع دیده بودم دیگه. حالا برا بار چندم.. بماند.)
- واااقعا من نمی دونم تو چه جوری...
- حالا میشه یا نه؟
- ....خیل خب تا شب بفرس.
- چشم!
- همین امشبا.
- چشم حتما... درست میشم مطمئن باشین! :)

خلاصه نشستم با ضرب و زور چنان شعر عجیب غریبی گفتم که خودم توش موندم. به نظرم بیشتر توصیف حال و احوال عجیب خودم بود. خیلی دوست دارم شعرایی رو که سر و ته ندارن ولی نمیخوان تظاهر کنن که ما خیلی حرف داریم..! اگه یه استاد بخواد نقدش کنه میتونه کلشو ایراد محسوب کنه! ولی هیچ اشکالی نداره. این شعرا یادم میارن که شاعر اول واسه خودش شعر میگه....


او کیست؟ موجودی عجیب از آسمانها؟

یا گونه ای نادرتر از اورانگوتانها..؟

او کوچک است و بچه است و خرس گنده

در دسته بندی های حساس مامان ها

گاهی که در خود می رود با غصه هایش

بر صورتش گل می کنند آتشفشانها

پایش میان امتحانها گیر کرده

دستانش اما می رسد تا کهکشانها

باور نکن این ابرهای خسته اش را

قلبش پر است از شادی رنگین کمانها

بعله! همین یک دنده های سرکش شاخ..!

امروز باید دق کنید از دست آنها...

روزی ولی گل می کند "دنیای بهتر"

از دستهای رنگی این نوجوانها



  • سارا