!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

https://t.me/sara_derhami
saraderhami@gmail.com


آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

از آدما میترسم. هول میکنم. نمیدونم تو سرشون چیه. فکر میکنم الآنه که دهنشونو باز کنن و یه نهنگ از توش بیرون بیاد و در کسری از ثانیه منو ببلعه. همونطور که چند بار اتفاق افتاد.

ولی اینجور آدما خیلی کمن. اکثر آدما مهربونن. نه تنها تو رو نمی بلعن بلکه حتی گازتم نمیگیرن. اما خب، آدمیزاده دیگه. بعضی چیزا وقتی تو ذهن آدم شکل گرفت، دیگه عوض کردنش خیلی سخته.

 از همون موقعی که چهار سالم بود و مردای خیلی بزرگ، صورتای کاکتوسی شونو میاوردن طرف من، و تو یه لحظه دنیا جای سیاه و خارخاری و کوچیکی میشد، من از آدما میترسیدم. از همون موقعی که زنای خیلی چاق، میخواستن از واقعی بودنم مطمئن شن و بدون توجه به محل مجرای تنفس، میگرفتن و فشارم میدادن، از آدما میترسیدم. البته اون دوره گذشت. بعدش دیگه زنا و مردا هیچ کدوم اینقد بزرگ نبودن.

ولی مشکلات هیچ وقت تموم نمیشن. 

  • سارا

نوشتن

۰۸
خرداد

نمیخوام بنویسم! با صدای بلند گفتم. ولی چاره ای نبود. الکی ساز دست گرفتن و دلنگ دلنگ کردن، از هر کتابی چند تا صفحه خوندن، دراز کشیدن و تلاش برای خوابیدن بعد از نه ساعت خواب شبانه، خیال پردازی های تکراری، تغیر جهت و حالت، رفتن سر یخچال، هیچ چی به جز هندونه پیدا نکردن، هندونه خوردن و منتظر دل درد شدن، از جلوی تلویزیون  رد شدن و فحش دادن به تمام سریالسازها، کم و زیاد کردن ضرب کولر، برنامه ریزی صدباره برای تمیز کردن اتاقی که شبیه خونه ارواح شده، دعوا کردن خودت، که میدونم این مسابقه طراحی رو هم میذاری برای دقیقه آخر، کار کن، تلاش کن، حضور داشته باش، فکر کارای نکرده، فکر نوشتن، نوشتن، همیشه به همینجا ختم میشه. نوشتن.

میشینم پای کامپیوتر. زوووم میکنم تا هر کلمه به اندازه چشمم بشه. تا واضح و بزرگ وارد گرداب چشمام بشه. به این فکر میکنم که پنج تا موضوع داشتم برای نوشتن. آخ چقدر سخته. حالا که فکر میکنم این که من اینهمه سال با سوخت و سوز و دیر و زود، هر جوری که بوده نوشتم، جهد بزرگیه! کمی از دعوای خودم شرمنده میشم. دختر بدی هم نیستیا!

دوست دارم هر چی تو سرمه بنویسم. نه چیزی که دو هفته پیش برام خیلی جالب بود و الآن فقط یه خاطره مردس. تقصیر خودته. خودت میکشیشون. خودت به موقع شکارشون نمیکنی. ­

یعنی میشه من یه موقعی هر روز بنویسم؟ خیلی افتخارآمیزه. ولی نمیدونم چرا در میرم. الآن که شروع کردم میبینم همچینم طاقت فرسا نیست. پنج ساعت بود داشتم خودمو سرگرم میکردم که هنوز وقتش نرسیده. آخرش شاهین درونم گوشمو گرفت نشوندم پشت لپتاپ. وقتش نرسیده؟! قرتی بازی رو بذارکنار بنویس.

چشم.

  • سارا

تو این وبلاگا دیدم همه خیلی دلشون برای وقت شما میسوزه. پس بر آن شدم که منم مثل خیلی ها توضیح بدم که خیلی علافین اگه اینا رو میخونین. از نوشتن لذت نمیبرم اما یه چیز نامعلومی مجبورم میکنه که بنویسم و منتشر هم بکنم! ممنون که درک میکنین!‌:)

خب. از کجا شروع کنم؟ از یکشنبه هفته قبل. نتایج مسابقات فرهنگی هنری.

خانم مصدق اومد دم در کلاس. دو تا رضایت نامه دستش بود. گفت: این دو نفر اول ناحیه شدن باید برن مرحله استانی. پس من چی؟! 

اسم تو نبود. بله؟!

دویدم تو دفتر. حرف تو گوشم نمیرفت. به خانم معاون گفتم لیست اسامی رو بیاره. درست میگفت. رتبه نیاورده بودم. گفتم: آخه... خانم من از کلاس هفتم تا حالا هر سال اول استان شدم... یعنی چی تو ناحیه رتبه نیاوردم؟ ژستی گرفت و گفت: خب ببین ممکنه رقبای جدیدی پیدا بشن دیگه همیشه که یه جور نیست.

خانم مدیر از اون طرف صدام زد. گفت چته چرا بالا پایین میپری؟ براش توضیح دادم. گفتن پیگیری میکنیم. پریشون بودم. نمیفهمیدم چی کار باید بکنم.

  • سارا

بیا حرف بزنیم

۲۵
فروردين

توی مطلبی که راجع به سال گذشته نوشته بودم، گفتم که فقط یه حرف نگفته مونده که گمان نمیکنم هیچ وقت به زبون بیارمش. اما در کمال تعجب این کارو کردم. یه جور بامزه و غیر قابل تصور.

دلم میخواست با دوستام حرف بزنم. ولی... بلد نبودم. میترسیدم. چه میدونم... میگفتم مهم نیست. ولی علیرغم تلاش بسیار برای پنهان کردن این موضوع، هنوز صدایی توی گوشم میگفت:‌ خیلی مهمه. شاید صدای شعبانعلی بود... که باز میخواست بگه: هزار دلگیری کوچک بیشتر از یک دلگیری بزرگ دوستی را تهدید میکند.

به شکل عجیب و عمیقی این جمله رو درک میکنم. گاهی فکر میکنم دارم از پشت شیشه با اون "دوست" حرف میزنم. شیشه شفافه. گوشی هم هست! هم همدیگه رو میبینیم و هم صدای همدیگه رو میشنویم. اما نه، بازم یه فاصله ای هست. 

.... من نمیتونم باور کنم که فاصله من و تو فقط همین پنجاه سانته. فکر میکنم داریم با اسکایپ با هم حرف میزنیم. حرف میزنیم و میخندیم و سر هم دیگه غر میزنیم و حتی گاهی قایمکی دستمونو از بالای این شیشه بلند میبریم جلو و میزنیم رو کله پوک اون یکی. اما نمیرسه. میدونی که نمیرسه، اینا فقط گول زدن خودمونه. اون مه شفاف جامد بین ما هست. نمیشه انکارش کرد. و اون غبار، از حرفای خاک گرفته توی سرمون بلند میشه. از علامتای سوال و تعجب نامرئی آخر حرفامون. از نقطه چینای الکی ته هر جمله‌مون... از صندوقچه ای که فکر میکنیم اگه درش بستش لابد چیزی مهمی توش نیست! ولی خنگ خدا خودمون درشو بستیم.


بیا حرف بزنیم. نه بابا! حرف واقعی! میدونم... کتابا و سایتا و حماقت معلما، مسائل جذاب و آموزنده ای هستن. ولی حرف نیستن. حرف واقعی منم. تویی. من از تو میترسم و تو از من. و هر دو از شیشه. اگه بشکنیمش، خرده هاش تو چشم کی میره؟

 میگی: باشه. شیشه رو نمیشکنیم. ولی بیا بلند شیم. بیا وایسیم رو صندلی هامون. 

بلند میشم که برم: زنگ کلاس خورده. الآن معلممون میاد. 

چند ثانیه نگام میکنی. میگم: خب از خانم عذرخواهی میکنم! 

 هنوز میترسم. میترسم از صدای شکسته شدن. میترسم یه چیز دیگه هم این وسط بشکنه. ولی تو این حرفا حالیت نمیشه. فقط میگی:‌ بلند شو. تو بلند شو تا دیوار بلند نشه.

قدبلندی میکنیم. دستامونو میبریم بالا و بالاتر. اعتراف میکنم که دستای تو بلندتره. ولی منم تلاشمو میکنم. اونقد میریم بالا تا برسیم به جایی که دیگه هیچی نیست. هیچی نیست جز من و تو... من و تو و هیچی. 

میگی: حالا که هوا خوبه، حیف نیست صندوقچه های خاک گرفته مونو در آریم؟‌ ایندفعه منم دلمو میدم دست دریا. میگم نه. حیف نیست. بسه هر چی تنهایی خاک خوردیم. بیا مزه تنهایی همدیگه رو بچشیم. 

بیا  حرف بزنیم.

  • سارا

امسال وسط خانه تکانی چشمم به دفترچه خاطرات دبستانم افتاد. یادش یخیر. آخر سال که میشد دفترچه هایمان را برمیداشتیم و راه میفتادیم دنبال بچه ها و معلمها که برایمان خاطره بنویسند. وقتی هم که برمیگشتیم میدیدیم چند تا دفترچه توی کیفمان چپانده اند. حالا بنشین و فکر کن که چه بنویسی. مرور کردن خاطره هایی که خیلی قدیمی نیستند، اما خیلی قدیمی به نظر می آیند، برای خودش حال و هوایی داشت...


نسترن مدرس سبزه واری. از آلمان آمده بود. خیلی دوستش داشتم. خیلی. چند سال بعد هم چند بار دیدمش ولی انگار دیگر هیچ کداممان آن حس قدیمی را نداشتیم. خیلی دلم میگیرد وقتی به او فکر میکنم. چقدر برای هم نامه مینوشتیم. در مدرسه به هم میدادیم و توی خانه میخواندیمش! موقعی که او به مدرسه ما آمد، هنوز دفترجه خاطرات نداشتم. سال بعد هم رفت. اما انقدر برای هم نامه نوشته بودیم که خاطره کم نیاورم. تازه آلمانی هم به من یاد داده بود! مداد و معلم و کتاب را یاد داد و شمردن و الفبا را. برایم نامه نوشته بود که حالا دیگر راحت میتوانی یه آلمان سفر کنی! چه روزهای شیرینی بود. 

روزی صد بار برای مادرم تعریف میکردم که نسترن کل آهنگ قشنگ سوسن خانم را حفظ است!  کل کلش! وقتی که بعد از یکسال اصل آهنگ را شنیدم یکهو جا خوردم. با اصل آهنگ خیلی فرق داشت! اصلش همان بود که دفعه اول شنیده بودم، صدایی لطیف و دخترانه روی ریتمی آرام.

  • سارا

1

 قر در کمرم فراوان است. چه کنم و چه کار نکنم... یکهو شهرام شب پره در گوشم می‌خواند:‌ ای قشنگ تر از پریا... خودش است! آهنگ را دانلود میکنم. میروم جلوی آینه و شروع میکنم به رقصیدنی که بلد نیستم. آنقدر بالا و پایین میپرم که خسته میشوم. دوباره میروم پای لپ تاپ. ادامه نوشتن. ولی شهرام ول نمیکند. همینطور دارد توی گوشم میخواند. فکر میکنم آخرین باری که آهنگی توی گوشم هی میخواند و من از دستش کفری نشدم کی بوده. یادم نمی آید..

مثل همیشه به این فکر میکنم که خواننده موقع خواندن این آهنگ چه حسی داشته است؟ تصورش میکنم: سرخوش است، اشتیاق دارد و همزمان با خواندن تست میکند تا ببیند به هدف مورد نظر میرسد یا نه. بله چه جور هم! قر ملایمی که در متوسط جامعه جریان دارد، به خوبی روی آهنگ مینشیند. مرسی بچه ها. قربونتون برم. عالی..

به هدفش رسید. حالا سالهای سال است که یاد و خاطره‌‌اش حضور دارد در هر کجا که ایران و ایرانی هوس رقص میکند. ولو میشوم یک گوشه. احساس خوبی دارم. خب بس است دیگر. عه شهرام ول کن دیگر.


نتیجه تصویری برای شهرام شب پره پشت مو

  • سارا

پایان سال 96

۰۳
فروردين

سال خوبی بود. اگرچه اتفاقات تلخ زیادی توش افتاد، یکیش فوت پدربزرگم، اما اتفاقات خوبی زیادی هم افتاد، یکیش ازدواج عمه‌م. اما به هر حال، خوب بودن امسال ربطی به اینطور اتفاقات نداره. وقتی از یه سال خوب حرف میزنن، اولین چیزی که توی ذهنم میاد، اتفاقاتیه که توی اتاقم افتاده!
خب، کارایی که باید میکردم و نکردم رو نمیگم چون قلبم را به درد می آورد، لیکن کارایی که انجام دادمو میگم تا دلتون بسوزه.
 اول باید بگم که سی و نه کتاب و نیم در این سال خوندم. حتی المقدور یه یادداشتی هم دربارش نوشتم که این کار اگرچه سخت بود و بعضی وقتا باعث میشد از کتاب خوندن فرار کنم، اما باعث شد کیفیت مطالعه‌ام به شدت بره بالا. البته وقتی دفتر بنفش رنگ عشقولم به "فهرست هی در حال افزایش گم شده‌ها" پیوست، تا یه مدتی اصلا کتاب نخوندم. اما چند روز پیش در حین خونه تکونی، یهو زیر یه کتاب بزرگ پیداش کردم. حالا که دفترمو دارم باید نخوندن های پارسال رو جبران کنم! یعنی باورتون نمیشه در لحظه ای که بنفش زیباش برایم خودنمایی کرد، چقد برای خدا لاو ترکوندم. حالا چه ربطی به خدا داشت؟‌ ربطش اینه که وقتی از ته قلبم دعا کردم که همه چی به درک، این دفتر پیدا بشه، یهو به ذهنم رسید که زیر اون کتابو  نگاه کنم. حالا من دوست دارم بگم خدا پیداش کرده. شما هر جور راحتین!

سپس خدمتتون عرض کنم که انگلیش اسکیلمو بهبود دادم و اگرچه نسبت به پارسال یه کم کند پیش رفتم اما به جاهای خیلی باحالی رسیدم. وقتی فیلم خارجی بدون زیرنویس میبینم همچین ذوق میکنم که انگار حالا کلشو میفهمم. :) ولی به جون خودم از نصف بیشتر میفهمم!
بعد این که نشستم به طور ویژه، نظم شخصی متممو خوندم و خیلی پیشرفت کردم. بعد از فراز و نشیب های بسیار، الآن خیلی تجربه کسب کردم درباره این که موقع برنامه ریزی، چه مقدار کار نوشتن منطقیه. و موقع انجام دادن کامل انجام میدم. و موقع بازبینی هی به خودم افتخار میکنم. (چیه؟ جوگیر ندیدبدید ندیدین؟) چنان که در چهار پنج روز تعطیلی قبل از عید،‌ سه نقاشی 50 در 70  بسی جانفرسا رو تموم کردم و اگرچه خیلی سخت بود و خیلی هم از طرف خونه تکونها فحش خوردم، (که نه تنها کمک نمیکنم بلکه کثیف کاری هم میکنم)‌ اما بالاخره انجامش دادم. البته هدف چهار تا بود که اگه کار چهارمی رو شروع میکردم، وقتی برای اتاق و لپ تاپ تکونی نمیموند. البته باید اعتراف کنم که آخرش هم کلی فایل اضافه رو لپتاپم موند که دیگه میگه برا تابستون!
همچنین فهمیدم که اگه به جای تیتروار نوشتن، کارامو به صورت خاطرات روزانه بنویسم، حجم کار بیشتر حالیم میشه! یعنی جای این که بنویسم: ‌ساعت 7: مرور کلیه دروس مدرسه از اول دبستان تا پایه یازدهم و پیش‌خوانی دروس دوازدهم، مینویسم: امروز ساعت 6صبح بلند شدم و ده دقیقه صبحونه خوردم و بعد همه کتابای درسی از اول تا حالا رو از اینترنت دانلود کردم که کلا پنج دقیقا شد و بعد همه رو دونه به دونه مطالعه کردم و یادداشت برداشتم و بعد جلوی آینه برای خودم کنفرانس دادم و ساعت شد هفت و سی دقیقه.
بعد نگاه میکنم میبینم همچین منطقی به نظر نمیاد... تغییرش میدم!  اینم دری از دریای گهر بار تجارب من. برین حالشو ببرین.
همچنین کلی مسابقه شرکت کردم که از اون تعداد خیلی هاش اصلا محلم نذاشتن ولی تو یه تعدادیش رتبه اوردم. ترسم از نبردن ریخت!
و این که امسال خیلی بیشتر حرف زدم! کلی از چیزایی رو که توی دلم میموند و هی باهاش درگیر بودم به زبون آوردم. حتی یه چند باری هم تو مدرسه به معلما حرفای دلمو زدم و اندکی فحش هم خوردم اما به جز یه مورد که ناخودآگاه پیش اومد، از بقیه اش کاملا راضیم و به خودم افتخار میکنم. کاملا به دردسرش می‌ارزید. :)
خلاصه که با بیان کردن حرفی که تو کله کوچیکم هی میخورد به در و دیوار و صدا میداد، برای بار هزارم فهمیدم که دنیای بیرون با دنیای کوچیک و ساراآلود ذهن من خیلی فرق میکنه! چقد سبک شدم امسال...
البته هنوز یه حرف دیگه مونده که آخرش نگفتم و فکر نکنم هیچ وقت بگم. خب صد درصد که اهداف آدم محقق نمیشه! به قول یزدیا اینم باشه برای چراش!
بقیه‌اش دیگه چیزایی بوده که همیشه انجام می‌دادم و چون من سوپراکتیو بوده و خییییلی کار انجام میدم، این خورده ریزه ها دیگه گفتن نداره. میترسم دیگه خیلی غصه بخورین به حال تنبلی خودتون. :)
سال 97 کمی تا قسمتی ترسناکه، چون شروع پایان نوجوانی منه! و همچنین سال کنکور و البته آخرین فرصت برای تثبیت یک سری عادت ها و یاد گرفتن یک سری چیزها و کلا هر غلطی که میخواستی تا قبل از دانشگاه بکنی. واهاهای خدایا باش لطفا. نزدیکتر باش، من میییترسم.
سال پرباری داشته باشین. بدرود!

 

  • سارا

این کتاب مدتها بود که گوشه اتاقم گذاشته بود اما مدام از خوندنش فرار میکردم. نمی دونم چرا. یه سری از کتابا هستن که وقتی میخونی به خودت میگی چه کتاب خوبیه اما وقتی اون کنار گذاشته نمیخوای بری سمتشون! به هر حال در راستای قراری که با خودم گذاشته بودم، مبنی بر خوندن تمام پانزده کتاب نصفه و نیمه امسال. بالاخره نوبت به این یکی رسید. کاش زودتر خونده بودم!

راینز ماریا ریلکه یکی از شاعرای بزرگ آلمانه که تو قرن نوزده زندگی میکرده و به عنوان یکی از شاخص ترین چهره های ادبیات اروپا شناخته میشه. موقعی که کتاب چند نامه توی فرانسه چاپ شده بود، روزنامه ها اونو یه واقعا مهم ادبی میدونستن. جلال آل احمد توی مقاله ای گفته که صادق هدایت بوف کور رو با الهام از آثار ریلکه نوشته. من شناخت زیادی از هدایت ندارم، (‌اعتراف میکنم که بوف کور رو نخوندم و حالا حالا ها هم قرار نیست بخونم!) ولی برام جالب بود که منبع الهامش ریلکه بوده. چون اونقدری که شناخت دارم، تشابه زیادی با هم ندارن. ولی انقد گستره تاثیرگذاری آقای ریلکه وسیع بوده!

آقای ناتل خانلری این کتابو حدودا سال 1320 ترجمه و منتشر کرده. چند وقت بعد هم چاپ دومش اومده و الآن هم چاپ ششمش رو من در دست دارم.

کتاب شامل نامه های ریلکه به یه شاعر جوانه به نام آقای کاپوس. من، به عنوان یه شاعر جوان خیلی از این نوشته ها لذت بردم. الآن واقعا هیچ کس جرئت میکنه همچین حرفایی رو بزنه؟! این روزا که بیشتر شعر میخونم و شعر مینویسم، به این فکر میکنم که انجمن های شعری مسبب تولید شعرهای خوب میشن ولی هیچ وقت شاعر خوب نمیسازن. در واقع اصلا تعریفی که اونا از شعر دارن با تعریف اون کسایی که من تو ذهنم به عنوان شاعر میشناسم فرق میکنه.

بعضی از کتابها با این که معروف نیستن،‌ (‌شاید به خاطر یه سری جذابیتهای خاص، که ندارن)‌ ولی عجیب به دردت میخورن و ازشون لذت میبری. خانلری تو مقدمه کتاب میگه برای خیلی از شاعرای جوان این سوال پیش میاد که دیگه چه حرفی برای گفتن باقی مونده؟‌ همه گفتنی ها رو گفتن که! اما ریلکه میگه آره همه گفتنی هاشونو گفتن، ولی گفتنی های شما رو که نگفتن!

البته نه این که کتاب فقط برای شاعرا مفید باشه. ریلکه شعر رو خیلی فراتر از شعر میدونه! شعر خوب از زندگی خوب میاد. ریلکه شعرو محصول تجربه میدونه و میگه:‌ "تجربه حوادثی نیست که برای  شخص روی میدهد بلکه بهره ای است که از آن حوادث میبرد. تجربه استعداد به کار بستن وقایعی است که روی داده نه خود آن وقایع." به طور کلی میگه که اگه میخوایم شعر بگیم، اول باید خودمونو شاعر کنیم.

  • سارا

532 کلمه

۰۶
اسفند
سرده. شوفاژ خاموشه. نمیدونم چرا. شاید خواستم هوای بیرونو شبیه سازی کنم. بیرون واقعا هوای محشریه و من واقعا از نور قرمز جلوی در خونمون که شب بودن شبو میگیره و از موتوری های ترسناک و از تهِ کوچه ی خلوت میترسم. دلم دوباره الکی گرفته. ببخشید. واقعا ببخشید. نمیدونم از کی عذرخواهی میکنم ولی احساس میکنم تموم نشدن این دل خستگی ها واقعا عذاب آوره. باید عذرخواهی کرد. پنجشنبه که شعر گفتم واقعا خوشحال شدم. الآن... نمیدونم. الآن فقط دارم سرفه میکنم و به شکل احمقانه ای افتادم روی لپتاپ و مینویسم. امروز ننوشتم. باید دو تا مطلب مینوشتم.
(چرا دوچرخه مطلبای آدمو تیکه پاره میکنه؟)
بله عرض میکردم. چند وقته که احساس میکنم خیلی بداخلاقم. نمیدونم چرا چند وقته این افتاده تو سرم. فکر کنم دوستام بهم گفتن یا شاید یه نفر یه رفتار غیر مستقیم... نمیدونم. کلا احساس بداخلاق بودن میکنم و واای! این از کوچیک بودن و بی فایده بودن هم بدتره! از تنها بودن و نابلدی هم بدتره!
البته الآن اینو میگم دو روز دیگه نظرم عوض میشه. اگه یه کار مفید د طول روز بکنم (‌البته کارای مفید زیادی میکنم این روزا. ولی پای ثابتش...) شاهین خونیه. انقد خوندم که دیگه وقتی داغونم راهی به جز نوشتن پیش روی خودم نمیبینم. 
داشتم فکر میکردم چقد بده که برای شاعر خوبی شدن باید کلی تلاش کنی. این اصلا خوب نیست. اینایی که شاعرای مطرح هستن الآن... اینا انقد رفتن تا حلقشونو پر رتبه و نمره و کردن که حالا بتونن بر صندلیهاشون تکیه بزنن و بگن عرصه رو گذاشتیم برا جوون ترها. ولی من اصلا این مدلیا رو دوست ندارم. یعنی مثلا فروغ هم همینطوری بوده؟ اصلا اون موقع جشنواه بوده؟‌ اون موقع شاعرا چطوری معروف میشدن؟
(بچه که بودم همیشه وقتی ناراحت بودم فکر میکردم چقد خوبه الآن یه غذای خوشمزه برسه دم خونه. الآن هیچی ندارم بهش فکر کنم.)
مثلا سهراب. میرفته ببینه چه فراخوان جدیدی هست بعد براشون شعر بگه؟‌احمقانس! چرا سهراب مثل هیشکی نیست؟ من میخوام مثل سهراب باشم... هه! خیلی خوبه که مثل هیشکی نباشی.. چقد از چاپلوسی های این شاعرای احمق کمبوددار توی گروه های بی خاصیتشون بدم میاد. هی الکی الکی قربون صدقه هم میرن و شوخی های بی نمک میکنن و شعرای بی مایه میذارن و میگن من کمتر از اونی هستم که شعر بذارم یا شعر نقد کنم یا حرف بزنم یا شوخی کنم یا... تو که انقد کمی برو بمیر. تو به این کمی بیخود کردی که عضو گروه ما زیادا شدی... (؟!)
بله. خلاصه که سرده و شوفاژ خاموشه و کمرم حال خوشی نداره و گلوم داغونه و نور بیرون قرمزه و صدای هواکش هم روی مخ منه. چرا دیوار دستشویی به دیوار اتاق من چسبیده؟
باید برم سنگفرش هر خیابان از طلاست بخونم. بیخوده ولی چون یک نفره بدون این که بگم میخوام این کتابو برام آورده و جوری برخورد کرده که یعنی من کتابو میخوام، خیلی بهتر و زیباتر میباشد که از فرصت به دست آمده استفاده کرده و کتاب را بخوانم. شاید برای من واجب نباشه ولی انقدری که دربارش میدونم ضرری نداره. باید نقدی بر نامه های ریلکه را خوشگل کنم و همچنین شعر دادا را. بعد هم باید برم بخوابم. هرچند وقتی سرفه میکنی خوابم خیلی برات جذاب نیست.
شب بخیر
  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۵۶
  • ۱۰۱ نمایش
  • سارا

شعر. طوفان

۰۵
اسفند

مغز فرمان می دهد:‌ بیدار باش!

از میان خواب خیسم میپرم

زنگ هشدار است: هی! ‌طوفان رسید

تا دهانم تا دماغم تا سرم

***

رفته است این کارخانه بر هوا

هی عرق میریزد آن بالا رییس

کارگرها گیج و منگ و منتظر

قرص ها پشت سر هم: هیس هیس!

***

برکه های سبز در راه گلو

پشت پلکم ابرهای داغ نرم

در دهانم جاده هایی تازه ساز

صورتم یک کیسه ی آب ولرم

***

خواب آبی در سرم در انتظار

آب شوری در گلویم قر و قر...

تاب کهنه در سرم هی جیس جیس

آب تلخی در دماغم شر و شر...

***

مینشینم گوشه ای، زیر پتو

 در میان کپه های دستمال

خسته و آرام و غمگین؟ نیستم!

در تلاشم، در تکاپو، اشتعال!

***

خسته و بی حوصله می ایستم

روبروی حمله افسردگی

آه این هم آخر یک روز سخت

اول یک ماه سرماخوردگی


 نتیجه تصویری برای سرماخوردگی

 

پ.ن:‌ یه هفته است دارم سرفه می‌کنم. گویا قصد تموم شدن نداره. :/

  • سارا