!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

https://t.me/sara_derhami
saraderhami@gmail.com


آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

عه؟ واقعا؟!

۲۰
خرداد
۹۵/۳/۱8 :

کی فکرشو میکرد؟ با خیال راحت نشستی داری دیو و دلبر زبان اصلی میبینی،( خرس گنده!) یه دفعه مامانت از در بیاد تو و بگه: چقد مونده تا امتحان نمونه؟ بشین درس بخون.
بله! دبیرستانی شدم!
بعضی وقتا، همه دونستنیا رو میدونی...کلی هم فکر کردی و پرسیدی و.... ولی انگار لازم داری یکی بیاد چراغو روشن کنه، بعد همه منابع اطلاعاتی رو دوباره نیگا کنی، بگی عه واقعا؟؟؟ 

دوست مامانم. اومد و چراغه رو روشن کرد.... منم از دیروز شروع کردم درس خوندن! حالا که همه مدرسه ها ورودیاشونو گرفتن و همه بچه ها تصمیماشونو گرفتن، تنها روزنه امید مدرسه نمونس! یعنی میشه؟
ورودی نمونه بیست و هشتم خرداده. تیزهوشانیا راست میرن تیزهوشان، اون وقت ما نمونه ای ها، سهمیه هم نداریم واسه ورودی نمونه. یعنی نور علا نوره دیگه....
خب...از نظر منطقی که باید بیشتر به چشم آشنایی با نمونه سوال به این امتحان نگاه کرد! ولی این جز معدود دفعاتیه تو زندگی که من خیلی امید دارم! اصلا احساس میکنم جدا از این که نمونه قبول بشم یا نه، خود این درس خوندن خیلی چیز خوبیه.( نه بابا! )  آخه یه چیزایی رو اینقد ازش متنفر بودم که فقط میتونستم چند تا سوالشو حفظ کنم برم امتحان ترمشو بدم و بعدم پروندشو ببندم بذارم کنار. ولی الآن که دارم میخونمش...این معادله خطم بد چیزی نیستا! انقدام هیولا نبود بیچاره! 

البته، عقل میگه که وقتی راحله (و راحله ها) از اول سال ...که نه از خیلی قبل تر از اون، تابستون، یا قبل ترش، شروع کردن به تست زدن...چه دلیلی وجود داره که من توی این ده روز، بتونم این قله مه آلودِ ورودی رو دربنوردم؟! 

ولی کلا عقل، زیادی زر میزنه. من خودمو قانع کردم که با درس خوندن تو این ده روز هیچی از دست نمیدم. (یعنی هنوز قانع نشدما...دارم سعی خودمو میکنم!) حتی اگه مجبور شم برم یه مدرسه دولتی، درب و داغون تر از مدرسه هایی که بودم!

الآنم، فقط میشه درس خوند و...دعا!
 هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم...ماچ.
:)
  • سارا

این فیلم داستان داره واسه خودش. که حالا چی شد و چه بدبختی هایی کشیدم و اینا بماند! بعدا مفصل میگیم.

امروزم تو جشن فارغ التحصیلی پخشش کردیم.  امیدوارم خوشتون بیاد...

و اینم لینکش تو آپارات.

پ.ن: اسمش یه خورده ضایعس صدرا انتخاب کرده! :)


  • سارا

انخاب رشته

۱۷
ارديبهشت

این روزا کلمه تهوع آورِ تکرار شوندمون «رشته» است! یعنی نابودمون کرده ها...

اولا می گفتم حیف که رشته ریاضی، فیزیکم داره وگرنه بی تردید انتخابش می کردم!

بعدش یه دفعه گفتن که ما کلا دو تا رشته داریم: علوم پایه داریم و علوم انسانی. (علوم پایه هم یعنی ریاضی و تجربی)

یعنی چی دقیقا؟؟؟ عوض این که جدا ترش کنین اومدن رشته ها رو چسبوندین به هم؟ خسته نباشین والا! 

حالا چند ماه سردرگمی و مشاوره چه کنم چه نکنم و این حرفا... یه دفعه دیدیم دو تا کاغذ زدن تو برد: واحدهای رشته های ریاضی و تجربی.

دوباره جدا شد؟ 

من تصمیم خودمو گرفتم و بالاخره میخوام برم هنرستان! رشته نقاشی یا انیمیشن. تموم شد و رفت! ولی شاااااید اگه می دونستم رشته ها جداس از اول سال بیشتر درس میخوندم و تست میزدم که برم ریاضی. البته الآن خوشحالم از انتخابم، جدای از نگاه های عجیب غریب دوستان که آدمو تیکه پاره می کنه! ولی چه میشه کرد؟ همینه دیگه.گویا فقط آدمای بدبخت میرن هنرستان ...

تازه معلما که دیگه بدتر!!!  هفته پیش به خانم علوممون گفتم میخوام برم هنرستان. چشتون روز بد نبینه، یه نگاهی از سر تا پا بهم انداخت ... بعد قشــــــــــــــــــــنگ صداشو شنیدم که تو دلش میگفت: خاک تو سرت...باز برو هنرستان نکنه اونجا به یه دردی بخوری!

سه شنبه با مدرسه رفته بودیم هنرستان هنرهای زیبا رو ببینیم. بچه های ما که همه اینجوری بودن: از بس که تو این مدت در مورد هنرستان باهامون حرف زدن. خیلی جالب شده. تازگیا هی میان میگن اینهمه دکتر و مهندس بیکار ریخته تو جامعه. به چه درد میخوره؟ در عوض هنرستانیا با دیپلم کسب و کار راه انداختن. آآآآی بیاین ببینین! هنرستان فلان هنرستان چلان!

هنرستان! اونم بچه های مدرسه ما! حاضرن روزی شیش ساعت تست بزنن ولی یه ساعت سر کلاس هنر نشینن. انقدی که پشت سر این معلم هنر بدبخت حرف میزنن من پشت سر خانم علوممون حرف نمی زنم!  البته راست میگن این معلم ما لبخند ژکوندم تحویلش بدی میگه خانمم پس زمینه تو بیشتر کار کن! ما طفل معصوما هم که کسی چیزی یادمون نداده، فقط کار میخوان ازمون.

بعد حالا بین رشته های دبیرستانم دوباره اون نگاهای وحشتناک که عرض کردم وجود داره. یکی از بچه هامون عاشق انسانی بود ولی مامان باباش می گفتن فقط تجربی. وقتی باباش رفته بود واسه ورودی نمونه ثبت نامش کنه، گفته بود چی کار می خوای بکنی؟ من که میدونی حرفم تجربیه ولی دیگه اصراری ندارم هرچی خودت میگی. بعد می گفت کلی فکر کردم آخرش به این نتیجه رسیدم آدم باید به آیندش فکر کنه. گفتم تجربی...

گفتم آخه چرا؟ تو که عاشق انسانی بودی...گفت: ته تهش چیه؟ اینهمه وکیل که ریخته تو جامعه.

نمی دونم والا.  اصلا این اصطلاح ریخته تو جامعه رو کی در اورده؟ خیلی مزخرفه ها! تا جایی که مخ من قد میده در حال حاضر در مورد همه شغلا میشه اینو گفت! اینهمه شاعر ریخته تو جامعه. اینهمه معمار. اینهمه دکتر. اینهمه موسیقی ندان. اینهمه مهندس... چه بدونم! اگه بخوایم به میزان ریخته شدن شغل تو جامعه توجه کنیم که همه باید رییس جمهور شن...دیگه اصلا ریختگی نداره! (ینی گوله نمکما!)

تازه مگه همه اونایی که انسانی خوندن وکیل میشن؟ تو این وضعیت که پنجاه درصد دانش آموزا افسردن، خب پنجاه درصد دیگه شون باید روانشناس بشن دیگه نه؟!


خلاصه که الآن هممون بدجور در هم برهمیم. منابع اطلاعاتی هم که ضد و نقیضن...در بعضی مواقع هم اصلا وجود ندارن! 

الآن مایی که میبینین یه مشت داغونیم دور هم. 



البته اینا رو نگفتم که فقط غرمو زده باشم. گفتم شمام یه خورده مطلع باشین یه کم سر درگمی مستتر در اذهان نسل جوانو درک کنین اینقد بهشون گیر ندین...(چه جمله ای گفتم!)


و اینکه

خداوندا فعلا چیزی که میتونم ازت بخوام اینه که یک تصویری از آینده روشن به ما ارائه بده لااقل بتونیم تصورش کنیم! تشکر


  • سارا

خرس آبی ناجالب!

۲۷
فروردين

چندی پیش یه مطلب خیلی جالبی توی متمم خونده بودم در مورد خرس آبی، مقاوم ترین موجود جهان. یعنی فکر کنین وقتی یه مطلبی در مورد حیوانات بتونه منو به وجد بیاره دیگه چه چیز فوق العاده ایه!

خلاصه که جوگیر شدم و گفتم حالا که درس علوممونم در مورد جانورانه ورداریم اینو ببریم سر کلاس نکنه یه نمره ای هم گرفتیم!

البته فکر می کردم الآن خانم میگه وقت نداریم...واسه همینم متنشو سریع قرو قاطی کپی کردم ریختم رو فلش فقط واسه این که هی به خودم نگم «پشت گوش انداز»!  ولی خانم یهو قبول کرد گفت برین با مسئول کامپیوتر(ندا) آمادش کنین. پنج دقیقه بیشتر نشه ها! 

ووی!

اون متن چپندر چاپو که کسی نمیتونست بخونه. گفتم ندا باید تو جیکی ثانیه از این پاوروینت بسازیم! فکر کنین چه صحنه جالبی بود! خانم سر کلاس داشت درس می داد، من و ندا هم با لپ تاپ داغون مدرسه ور می رفتیم...

بعد بیست دقیقه رفتم به خانم گفتم بیاین آماده شد. البته معلمای ما کلا هیچ درکی از تکنولوژی ندارن وگرنه حتما ازم میپرسید که اینهمه وقت تو کارگاه کامپیوتر چی کار می کردی!

خلاصه بچه ها اومدن و پاورپوینتو گذاشتیم به اضافه ی یه فیلم انگلیسی که حرکت خرس آبی رو نشون میداد. بچه ها هم خیلی براشون جالب بود. البته بگذریم که انگلیسی بودن فیلم یه خورده ضد حال بود ولی به هر حال چیزی از ارزشهای خرس آبی کم نمیکرد!

این وسط دوست عزیزی هم که تو کلاس ما معرف حضور همه هستن، و البته نورچشمی معلما فرمودن: آخه این چه ربطی به درس ما داشت؟

بابا مربوط! 

بله...گذشت و  خانم هم کوچکترین شوقی از خودش نشون نداد و سه شنبه بعدی رسید و ما سر کلاس علوم نشسته بودیم... یه دفعه همون دوست عزیز، فرمودن که خانم میشه ما جلسه بعد یه فیلمی در مورد خرس ها بیاریم؟

_ همون خرسی که این دادرس...دهقان...درهمی...کی بود، آورده بود؟ اون خیلی جالب نبود. 

_نه خانم تو خود کتابه. کاملا مربوط به درسمونه.

.....

بعله...

خودت جالب نیستی! تهی از شعورِ بی معنی! (ببینین دارم با ادب میشم!)  

آخه واقعا جالب چیه؟ جالب کلاس این معلمه که در برابر بچه ها تنها سلاحش نمرس؟ جالب اون دوست خودشیرینمونه که با واو به واو حفظ کردن کتاب میشه عزیز دل و نور دیده؟! ایشش....

البته الآن که فکر می کنم میبینم از اونجایی که بنده خیلی حساس تشریف دارم باید بیشتر از دستش ناراحت می شدم ... ولی نشدم.

 آخه بعضی وقتا دیگه آدم نمی دونه چی بگه. کسی که آدما رو با دال اول فامیلشون میشناسه، واقعا چیزی برای از دست دادن نداره .... بیشتر دلم واسش سوخت

ولی خداییش موجود خیلی جالبیه. خرس آبی رو میگم!  وقت کردین بخونین در موردش.


اینم پاورپوینت هول هولکی ما. (همون مطالب متممه البته!)

و توی آپارات هم فیلم زیاد بود در موردش.

 

پ.ن: تریپ پند و اندرز برندارینا تو رو خدا! گوشم پره!


  • سارا

برنامه ریزی

۲۱
فروردين

نمیگم خیلی منظم شدم...

ولی همین حدشم عجیب حال میده!



جالبه همیشه هم اونی که آخر کار میمونه و دورش خط میکشم علومه! :((

  • سارا

تبریک مثلا!

۰۹
فروردين

سلام...

خیلی صبر کردم یه خورده از عید بگذره نکنه ذوقم شکوفا شد اومدم یه تبریک خوشگلی گفتم...شعری...عکسی...نچ! خبری نشد! حالا بعد از نه روز خیلی معمولی از اونجایی که عذاب وجدان پست نذاشتن گرفتم، دست از پا دراز تر...اومدم بگم...

عید...

همینجوری معمولی

مبارک!


پ.ن: میگم وقت کردین یه دعایی هم بکنین من یه ذره تو سال جدید نظم و برنامه ریزی حالیم شه! خیلی وقته نمیره تو کتم!

سالی که گذشت بهترین سال زندگیم بود، امیدوارم آخر سال آینده هم همینو بگم... :))

  • سارا
تدریس درس کارکردهای خانواده سر کلاس اجتماعی توسط ریحانه... البته با کمک ذهن خلاق من! :)


جلسه بعدشم سهیلا اینا ، باید درس آرامش در خانواده رو میدادن. گفتن سارا بیا یه حالی به تدریسمون بده! 


این عکسایی هم که مشاهده می کنین با موبایل خانممون گرفتم بعدش تو تلگرام واسم فرستاد! میبینین چه معلمای اهل حالی داریم؟ بابا ایول! :)


پ.ن1: رو عکسا کلیک کنین تا بزرگترشو ببینین.
پ.ن2: اون مرحله بعد عکس اولیه رو! خخخخ


همین! گفتم عذاب وجدان نگیرم که پست نذاشتم! شب خوش!
  • سارا

با آن که در آن غرق هستم اما درست نمیشناسمش. چرا که هزار دالان تو در تو دارد و هزار طعم و رنگ مختلف. گاهی بسیار شیرین و خوشایند است، گاهی تلخی اش تا گوشت و استخوان آدم را به درد می آورد. و گاهی...
نمی دانم. زیرا تنهایی یک واژه نیست که یک معنای مشخص داشته باشد. تنهایی یک اتفاق است. اتفاقی که.... نخواهید وصفش کنم...نمی توانم وصفش کنم! زیرا با اینکه واژه ای است سرشار از پوچی اما هزار معنای متفاوت و هزار ژرفای گوناگون دارد...
کسی چه میداند؟ شاید بین این تن هایی که کنار هم نشسته اند، هزار تنهایی متفاوت خفته باشد که هیچ کس از آنها خبر ندارد. زیرا تنهایی تنها بودن نیست. ساکت بودن هم نیست. ناراحتی هم نیست. تنهایی همان حسی است که عمقش در کلمات جا نمی شود. و مدام آدم را به سوی آینده می راند تا حال را درک نکند....
حرفهایت را به دیوار اتاقت آویزان میکنی و شادی هایت را با کاغذت سهیم میشوی و غمهایت را در سطل آشغال میریزی....   در هزار اجتماع رنگارنگ خود را ثبت می کنی و از هرچه خلوت است میگریزی و به اجبار در میان آدمهایی که زبانشان را بلد نیستی میخندی ، این یعنی تو ... تنها هستی. 
بله. من هم تنها هستم. منی که وقتی حرفی در جمع ندارم جمع یک نفره ام را ترجیح میدهم...اما امان از قوانین نانوشته ای که همیشه مرا به سوی شلوغی هل می دهد....
هر از چند گاهی دیگران کنجکاوم می شوند دست بر پوست تنهایی ام می کشند.از دنیای رنگارنگ خود میگویند. به گمان این که من صدای خنده های فریبنده آنان را نمی شنوم. گویی به انتخاب خودم حرفهایم را در سینه ام حک می کنم. می نشینند کنارم و برایم نسخه هایی می نویسند. سپس خوشحال از نجات بیماری دیگر به راه خود ادامه میدهند. کاش به همین آسانی بود! افسوس که آنها فقط سطح تنهایی را با سرانگشتان بی خیال خود لمس کرده اند و هرگز از عمق آن باخبر نشده اند.
با شما هستم! شمایی که تنها نیستید و تنهایی را نمیفهمید. به زندگی خود ادامه دهید و خواهش می کنم با نگاه کردن به من عذاب وجدان نگیرید. از من نخواهید که مانند شما و با شما باشم. این برای من شیرین تر از اجبار به حضور در جمع است.
و شما تنهاها! باشد! اگر در بیرون از اتاقتان کسی را نمی یابید، تنها باشید! اما بد نیست هر از گاهی بیایید دور هم بنشینیم و هر یک عصاره تنهاییمان را بیان کنیم. میدانم. کسی شما را نمیفهمد. ...اما همین که حس کنید کسانی هستند که فقط «سعی» می کنند دنیا را از پنجره اتاق شما تصور کنند، حالتان را خوب خواهد کرد....

  • سارا

برای قطاری که روزی سه بار از کنار مدرسه مون رد می شه...


زنگ آخر کلاس هندسه است

روی تخته، پر است از فرمول

همگی ساکتیم و می شنویم

همه -حتی منیژه ی خنگول!-


عقربه روی ساعت، آن بالا

همچنان تیک تیک میگذرد

وزشی کافی است تا همه را

به فراسوی خوابها ببرد...


  • سارا

حالم...

۲۳
بهمن

آخی...وبلاگم...اصلا اینجا رو یادم رفته بود...اینقد این مدت اتفاقای مختلف افتاد که....

 الآن تو آینه دستشویی خودمو دقیق نگاه کردم...چقد پیر شدم! اینقد چند وقته الکی حرص خوردم و گریه کردم که داغون شدم...زیر پوستم انگاری خون تیکه تیکه شده... هی جوش میزنم....چرا؟ راستی چرا؟! تازه این هفته تولدمم بود مثلا! یه بار دوشنبه که از سفر مشهد اومدم چهارتایی تولد گرفتیم، یه بارم با مامان بزرگا و بابابررگا و دایی و عمم! خوش گذشت البته...ولی خود روز تولدمو مشهد بودم...چقدم روز مزخرفی بود... شب قبلش که دوستان هم اتاقی رفته بودن تو اتاق یکی دیگه به قول خودشون مهمونی...ما دو تا هم باید بیدار میموندیم خانما تشریفشونو بیارن، درشونو باز کنیم! زوره ها! رفتم زنگ زدم پاشین بیاین چیه شورشو در اوردین! برگشتن میگن هنوز یازده است سر شبه...حالا ده هزار بار بگی فردا چهار صبح باید بریم حرم...کو گوش شنوا؟ خلاصه یکیشون پا شد اومد ساعت یازده ما هم گرفتیم خوابیدیم. ساعت چهار صبح همینطوری یهویی بیدار شدم! یه خورده عین خلا راه رفتم تا عقل و هوشم بیاد سر جاش...بعد لباس پوشیدم و با حرص بچه ها رو هم بیدار کردم!  تا آماده میشدن اومدم پایین دیدم همه رفتن جز دو سه نفر که جاموندن دارن با آژانس میرن! دیگه کلی التماس و فلان و اینا که یه ماشینم واسه ما بگیرین و....بالاخره! رفتیم حرم...وای دم صبح خیلی خوشگل شده بود ترکیب بنفش و آسمون و فیروزه ای گنبد گوهرشاد خیلی قشنگ بود...یه نماز باحالی خوندیم! اومدیم هتل صبحونه خوردیم و رفتیم آرامگاه فردوسی...یه دوست عزیزی داریم گویا کمبود محبت دارن ایشون....مدام باید حواست می بود که گم نشن و قهر نکنن و یه دفعه احساس کمبود توجه بهشون دست نده! ای خدا! راست میگن آدما رو میشه تو سفر شناختا! خیلی خیلی راست میگن! پارسال دو روز رفتیم اصفهان، اونم با اتوبوس، یه همسفری شوت داشتم یه سال از من کوچیک تر بود و بیست سانت بلند تر! یعنی ترکیدیم از خنده! صبح شنبه انگار نه انگار که مسافرت بودیم! ولی این مشهد...یه آدم ضد حال کل سفرو به هم میریزه....البته نه که بد بگذره ها خداییش خاطرات خوبم داشت...ولی الآن قیافه منو نگاه کنین میفهمین که اون بداش بیشتر روم تاثیر گذاشته! بعد چند روز هنوز خستگیش تو تنمه...تازه مراسم کانونم نتونستم برم به خاطر این سفر....بعد حالا برگشتم....استاد سه تارم اومده....دعوا....تو گفتی جلسه قبلی نمیای چرا این جلسه نیومدی حالا تمرین نکردی واسه اجرای سه شنبه....اوووو! اصلا اوضاعی داشتیم...

بالاخره الآن هفته تموم شد و این چمدونو از کنار اتاقم برداشتم و اتاقو خوشگل مرتب کردم و الآن میخوام برم بخوابم ولی اصلا نمی دونم چرا هییییچی درس نخوندم....به خدا حالم بد بود....خدا کنه فردا روز خوبی باشه...میخوام از فردا دوباره پنج صبح بیدار شم و نظم و زبان خوندن و چرت و پرت نوشتن و روزی یه لیوان شیر و از از این حرفا! واقعا به قیافم دقت کردم حالم بد شد...امیدوارم هفته خوبی پیش رو باشه....آخر هفته میخوام خوشگل شده باشم! ببخشید روی پستمم نخوندم از بس که دلم میخواست فقط یه پست گذاشته باشم و برم بخوابم! شب بخیر!

  • سارا