!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
  • ۱۹ آبان ۹۶، ۱۰:۴۴ - سعید
    آفرین
پیوندهای روزانه

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است


حس می کنمش: خدا به من پر داده!

یک بوته «شکفتنِ» معطر داده!

از دفتر من، تالاپ! چیزی افتاد...

انگار درخت شعر من بر داده!


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۳۷
سارا

زنی به روی ویلچر

 یک پدر و دو کودکش

کنار حوض، دختری

نشسته با عروسکش

 

می‌گذرد نگاه من

از همه زائران تو

از این طلای گنبد و

آبی آسمان تو

 

می‌گذرد نگاه من

از همه زائران و حال...

دوباره میرسد به من!

خودم! ...من شکسته بال....

 

چرا؟ چگونه؟ این منم،

که آمدم به کوی تو؟

دل کویری ام مرا

کشانده است سوی تو؟

 

میان عاشقان تو

غریبه ام ولی کنون،

آمده ام به آشتی

آمده ام با دل خون!

 

آمده ام به سوی تو،

که بازتر شود پرم

آمده ام که حس کنم،

کبوترم! کبوترم!

 

هنوز دیدگان من

اسیر گنبد طلاست

در همه وجود من،

صدای نقاره به پاست!

 

اگرچه در غبار شک،

اگرچه دیر آمدم،

ولی مرا قبول کن!

من از کویر آمدم...

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۲۷
سارا

یه ماه پیش،شب امتحان علوم بود. همینطوری الکی نشستم دو سه تا بیت گفتم...ولی دیگه درسام مونده بود عذاب وجدان گرفتم ولش کردم! الآن دوباره یه جور شدیدی هوس کردم شعر بگم بذارم تو وبلاگ! دلم تنگ شده بود! خلاصه که نشستم کاملش کردم.

البته اینم بگم بنده هیییییچ گونه ادعایی رو این شعر ندارم و به نظر من این فقط بازی با کلماته. خب یه وقتایی هم باید اینطوری باشه دیگه همیشه که آدم نباید شعر خوب بگه. (الکی مثلا من همیشه شعر خوب میگم! )

****

حس می‌کنم لبریز از احساسم

اما چه احساسی؟ نمی‌دانم!

از شور شعر تازه لبریزم

این شور را را باید برویانم

 

در دستهایم درد خوابیده

این درد باید جاودان باشد

دآن شور شیرینی که می گویند،

شاید که احساسم همان باشد

 

در این شب مرموز رویاوار!

روشن تر از هر روشنی هستم

بی تاب، ذهنم در پی واژه

بی تاب تر: خودکار در دستم

 

یک چیز را فهمیده ام حالا

دنیا به شکل خاصّی ساده است؛

وقتی کسی این را بداند که

از دست های نور افتاده است

 

باید رها شد... بیشتر از این!

تا زندگی را بازـ شایدـ یافت

راه پر ابهامی که می‌گویند

با چشم‌های بسته باید یافت


***

 

وقتی که صبح شد اگر مُردم

بر روی قبرم حک کنید این را:

او شاد شاد شاد مرده، او...

حس کرده دیشب شور شیرین را...



۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۲
سارا
سلامی چو بوی عنبر آورد...!
...در پی داغون شدن بلاگفا ما اومدیم یه سه چار هفته ای تریپ وفا گرفتیم...بعد دیدیم نه این بلاگفا حالا حالاها واسه ما وبلاگ بشو نیس. این شد که بند و بساطو جمع کردیم اومدیم تو بیان. 
البته اینم بگم بلاگفا خیلی خیلی بهتر بود! ولی اینجا دنج تره...
خب...
پس میریم که شروع کنیم...


عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است         چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد! :)


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۴۱
سارا