!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

سکانس اول:

تو دهه محرم قرار بود هر روز بچه های یه کلاس سر مراسم صبحگاه شیرینی چیزی بیارن بدن و زیارت عاشورا بخونن و شعر و اینا. شد و شد تا اینکه نوبت ما شد....

مجریمون که همین که میکروفونو دستش گرفت همچین هول کرد که اصلا خودش هم نفهمید چی گفت. اونی هم که قرار بود زیارت عاشورا بخونه یه جوری شروع کرد خوندن که انگار دفعه اولشه داره همچین چیزی رو میبینه! بیچاره داشت غش می کرد انگار. صدای نفساش پیچیده بود تو میکروفون... ما هم نشسته بودیم دور هم هی آروم میگفتیم قوی باش قوی باش تو میتونی! اصلا یه وضعی...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۵۴
سارا
یه روز صبح تو همون هفته اول مهر، ساعت هفت رسیدم مدرسه. همونطوری خوابکی سرمو انداختم زیر و از پله ها رفتم پایین. رفتم تو کلاس. هیشکی نیومده بود. رفتم نشستم واسه خودم کارامو بکنم، یه دفعه چشمم افتاد به پنجره. پرده ها باز بودن. وااااااااای! سارا! تو چطوری این گلای قشنگ پشت شیشه رو ندیده بودی؟! نشستم چند دقیقه همینطوری متحیر به گلا نگاه کردم. یعنی سارا تو این منظره قشنگ پشت پنجره رو ندیدی، فقط هی میگی کلاسمون گرمه؟ خیلی خوشگل بودن... انگاری همینطوری انرژی مثبت به سمت کلاس میفرستادن! عذاب وجدان گرفته بودم... آخه چه طوری بعد سه روز ندیده بودی اینا رو؟ 
گرمم شده بود. رفتم بیرون که کولرو روشن کنم. هیچ وقت خودم روشنش نکرده بودم ولی میدونستم کلید کولرا وسط سالنه. نگاه کردم. نبود... چرا؟ باید باشه!  کلا یه مدتیه خیلی تمرکزمو از دست دادم و خل بازی زیاد در میارم. ولی اون موقع با تمام وجود مطمئن بودم که کلید کولر اونجاس. خودم روز قبلش دیده بودم! وقتی قشنگ نگاه کردم و از نبودنش مطمئن شدم، اومدم برگردم تو کلاس که چشمم به کلاس روبرویی افتاد. یه کلاس بزرگ که کسی توش نیست و واسه امتحان و ایناس. چه خوشگل شده! فکر کنم دیروز عوضش کردن. عه! زمینش چه خوشگل شده... کفپوششو که نمیتونن تو یه روز عوض کنن. پس... چطور توجه نکرده بودم؟  اف بر تو باد سارا! 
بعد با دقت شروع کردم به نگاه کردن و یافتن زیبایی ها...متوجه شدم که صندلی هامون همه یه شکل و مرتب شده، اون چفیه زشت از توی برد کنده شده، ساعت واسه کلاسمون گذاشتن و ... آخی! چقد کلاسمونو دوست میدارم! انگار حالا که چشمامو باز کردم قشنگی ها هم بیشتر خودشونو نشون میدن.
با اینکه ساعت هفت و ربع بود ولی هنوز هیشکی نیومده بود. بعد از کلی حرف زدن با خودم بالاخره نشستم سر جام و شروع کردم  به کتاب خوندن. همینطور مشغول بودم که یه دفعه یه دختر خیلی بلند اومد دم کلاس: وا! تو اینجا چی کار می کنی؟

اووو! حالا دو دقیقه دیر رفتم سر صف یه جوری میگه انگار جرم کردم! 

- اومدی اینجا درس بخونی؟

نفهمیدم چی میگه. یه چند ثانیه ای مث بز نگاش کردم . . .

بعد یه دفعه ای نمی دونم از کجا اصل قضیه بهم الهام شد. کلاس ما طبقه بالا بود. 


بله... خلاصه که دوستان، همون منفی گرا باشین خیلی بهتره تا اینکه یهو مثبت اندیش بشین وسط توهماتتون! 


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۶
سارا

چند روز پیش معلم فیزیکمون تعریف میکرد که یه دوست داشتم که از اول دبستان همکلاسیم بوده. همیـــــــــــــشه تنبل ترین شاگرد کلاس. در حدی که مثلا املاشو تو کلاس اول میشده صفر! تا سال پیش دانشگاهی هم به همین رویه ادامه داده. همیشه تنبل ترین و بی عار ترین دانش آموز! موقع دانشگاه هم من فیزیک دانشگاه یزد قبول شدم، اون حقوق دانشگاه آزاد میبد... حالا، اون چه وکیلی شده و چه جوری داره کار می کنه و کیف فلان دستش می گیره و  چه جایگاه اجتماعی ای داره، منم خب، یه معلم ساده!

همچین دلم ریش میشد اینطوری که تعریف می کرد. از اون طرف هم می خواستم بگم خب؟ الآن دقیقا منظورتون چی بود از این حرف؟!

یکی از بچه ها گفت ولی خانم ارزش کاری که شما می کنین خیلی بیشتر از اونه! (خودشیرینی الکی.) خانم گفت خب آره....یهو یکی دیگه گفت ولی به هر حال کیف آنچنانی هم نمیتونین دستتون بگیرین!

یعنی خود معلم اومده این حرفو میزنه ما چه نتیجه ای می تونیم بگیریم؟ یعنی اوضاع انقد درهم برهم و مسخرس که از معلم تا دانش آموز همه به بیهودگی کاری که دارن می کنن اقرار می کنن ولی بازم باید ادامه بدن!

یه دفعه سنا گفت: خانم شما از بچگی هدفی داشتین؟ گفت: خب، نه. هدف خاصی که نداشتم ولی یادمه که از بچگی عاشق فیزیک بودم. گفت: من فکر می کنم بیشتر وقتا کسایی که هدف دارن که معمولا میتونن به هدفشون برسن کسایی هم که هیچ هدف و برنامه ای ندارن و کلا با باد پیش میرن هم معمولا به جای خوبی می رسن، حالا کسایی که اون وسط ظرف غوطه ورن و تکلیفشون با خودشون روشن نیست معمولا ضربه می خورن... 

دهنش وا مونده بود خانم . همینجوری ذل زده بود به این دختر. بعد چند ثانیه گفت: نمی دونم... شاید!

یعنی این سنا موجودی است بس شگفت! یه بار ازش پرسیدم بزرگ شدی می خوای چی کاره شی؟ مثل همیشه موقع پرسیدن این سوال با تمام وجودم دعا کردم که طرف نگه دکتر وگرنه میکشم خودمو.البته الآن که اومدم رشته ریاضی بیشتر بچه ها می خوان «مهندس» شن ولی بازم چیزی از مرگبار بودن قضیه کم نمیشه... تو چشام نگاه کرد، با جدیت تمام گفت: فضانورد.

آخرین کسی که یادم میاد می خواست فضانورد بشه استاد گویندگیمون بود که رفت آی تی خوند و در حال حاضر هم گوینده اخباره تو شبکه تابان.  بنده خدا حیف شد احساس می کنم شعورش از متوسط صدا و سیمایی ها خیلی بیشتر بود. موقعی که می گفت تو بچگی میخواستم فضانورد شم به خودم می گفتم چه آرزوهایی، مگه میشه آخه؟ ولی این مدلی که سنا با قاطعیت می گفت، به این نتیجه رسیدم که باید بشه!

هر چی که می گذره ابعاد جدیدی از وجودش کشف میشه، تا حالا اینا رو فهمیدم که تو رشته رباتیک اول کشور شده، نجوم هم رتبه داره، برنامه نویسی می کنه، پیانو میزنه، و معتقده که هیچ کاری نمی کنه. 


بله...

فکرشو بکنین، چند سال دیگه که اسم سنا رو گذاشتن رو یکی از چاله های ماه، اون وقت من یه لبخندی میزنم میگم: آره...اینم از بچه های خودمون بود...



۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۵ ، ۲۰:۵۹
سارا