!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
  • ۱۹ آبان ۹۶، ۱۰:۴۴ - سعید
    آفرین
پیوندهای روزانه

۱ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

نمی دونم چه طوری شد...نمی دونم کی تصمیم گرفتم و کی انجام شد...نمی دونم تهش چی میشه...ولی بعد اینهمه فکر کردن و پرس و جو کردن و نظر عوض کردن نامردیه که آخرش خوب نباشه...!

از کی بگم؟ بهتره از همون دوشنبه بگم. از دوشنبه عجیب غریب...

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۹:۱۷
سارا