!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
  • ۱۹ آبان ۹۶، ۱۰:۴۴ - سعید
    آفرین
پیوندهای روزانه

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

حسابی عصبانی ام.

دو بار یه مطلبو ویرایش کردم و مثلا منتشر کردم.

ولی امان از این اینترنت مزخرف دم انتخابات که هی قطع و وصل میشه.

حالا دوباره همون نسخه خام مزخرفش مونده.


عصبانی ام!!!!!


ناخنم شکسته از بیییخ نمیتونم سه تار بزنم....باید حتما یه داستان بنویسم ولی هنوز یه کلمه هم ننوشتم.... غصه انتخاباتم که باید بخوریم... آخه یه آدم چقد طاقت داره؟ فقط میخوام رییسی رییس شه... دیگه من باید بذارم برم از این خونه وگرنه رسما دیوونه میشم.


پ.ن: چند وقته احساس خلاقیت می کنم. امروز چند تا نوشته قدیمیمو خوندم خوشم اومد! تابستان روشنی پیش روی خود می بینم... :)



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۴۶
سارا
چند روز پیش با مدرسه برای عکاسی رفته بودیم بیرون. وقتی که خواستیم سوار سرویس بشیم و برگردیم، دیدیم دو تا دخترکوچولوی دبستانی اونجا نشستن. آقای راننده گفت اینا شیفت ظهرن. خیلی زیاد نیستن سوارشون میکنیم میبریمشون. 
خلاصه دور شهر گشتیم و شونزده هیفده تا بچه رو سوار کردیم و رفتیم به سمت مدرسه. کلی هم تحویلشون گرفتیم و رو پاهامون نشوندیمشون و گفتیم و خندیدیم که بین ما گنده ها احساس غربت نکنن! در حدی که اسم و فامیلشون و غذایی که اوردن و سن و همه چیزشونو پرسیدیم. آقای راننده هم بالاخره دست و دلباز شد و کولرشو روشن کرد و داشتیم حال می کردیم. وقتی که حسابی باهاشون رفیق شدیم یه دفعه دیدیم رسیدیم... بچه ها پیاده شدن و رفتن.

همشون که پیاده شدن، بچه ها داشتن میگفتن چقد اینا بامزه بودن و چقد خوش گذشت و ... که آقای راننده گفت: حالا بگمتون؟ اینا همشون افغانی بودن!

یه دفعه فریاد وای و اه و حالم به هم خورد از سرویس بلند شد! یکی میگفت وااای من چطوری اینو محکم تو بغلم گرفته بودم! اون یکی میگفت حالا نجس که نیستن کثیفن!  آقای راننده گفت کولرو هم به خاطر همین روشن کردم که اگه بویی چیزی میدن اذیتتون نکنه. معلممون میخندید... ماتم برده بود.

وقتی رسیدیم بچه ها رفتن تو دستشویی که دستاشونو بشورن. دستایی که "افغانی ای" شده بود!

دلم گرفت... خیلی زیاد.

تهش؟ هیچی. ته نداره! نمی دونم از گفتن همه اینا چی رو میخواستم بگم. فقط نوشتمش،شاید یه روزی دوباره که بهش برگشتم، تونستم یه نتیجه ای از این ماجرا بگیرم...



۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۲۶
سارا

نمیدونم چمه. بله...بازم! کی میشه که من از هجوم این همه فکرای مختلف راحت شم؟ یعنی میشه یه روزی با تمام وجود آرامشو تجربه کنم؟ نمیدونم... اگه نشه که خیلی نامردیه.
خیلی میخوام بدونم کجای راهو دارم اشتباه میرم ولی نمیدونم. نمیدونم. احساس میکنم انقد کار دارم قاطی پاطی انجام میدم که تو هیچ کدومش موفق نمیشم. آخ که چقد از وسط بودن بدم میاد. از یه طرفم به خودم میگم وقت نداری! 17 سالت شد! چیکار کردی؟ هیچ کار...
کاشکی همه کارایی که میخواستم بلد باشمو بلد بودم به جز یکی، فقط برا همون تلاش میکردم! حتی کارایی که فکر میکردم دیگه احتیاج به تمرین و تلاش نداره هم تازه داره خودشو نشون میده و با یه لبخند موزیانه میگه: هنوز اول راهی عزیزم!
احساس میکنم دنیایی که برا خودم ساختم اونقد متفاوت و بیخوده که نه من حرف بقیه رو میفهمم نه اونا حرف منو. از یه طرف میگم خدایا چقد بچه های کلاسمون احمق و بچه و زبون نفهم و بی ادب و نفرت انگیزن! از یه طرف به خودم میگم خودت که اینطوری در مورد اونا حرف میزنی خیلی از اونا بهتری مسخره؟! دوباره از یه طرفم احساس میکنم بهم به چشم یه بچه نگاه میکنن... این دیگه خیلی زوره!
حس میکنم از موفقیت هیشکی خوشحال نمیشم وای سارا چی بهت بگم...
از یه طرف میگم تو باید شاد باشی و از عمرت لذت ببری و از این سوسول بازیا... بعد میگم خب، باشه...چجوری؟  و بعد این علامت سوال اینقد بزرگ میشه که همه ذهنمو پر میکنه... و الآنم دیگه داره جا کم میاره!
خدایا واقعا همه اینطورین؟ نیستن به خدا! هنوز 17 سالمم نشده چرا باید انقد عذاب بکشم...؟ و بعد به خودم بگم اینه عذاب؟ اگه مامان بابات معتاد بودن خودت کارتون خواب و الآنم داشتی با پول ناشی از فروش بچت یه لقمه نون و پنیر میخریدی، چیی؟؟؟؟بعد بگم این چه استدلال مسخره ایه و... وااای خسته شدم!  یکاریش بکن خودت خدا. به مرز جنون نزدیک شده ام! فک کن چند وقت دیگه یهو نگات میفته میبینی بنده عزیزت که گفتی اذیتش کنم رشد کنه مجنون شده. آخی... دلت میاد؟ حاضرم یه مدت کوتاه هر کاری بگی بکنم تا بعدش دیگه راحت شم بعدش دیگه هر روز که بیدار میشم انتظار شبو نکشم. یه پایان تلخ، بهتر از... ولش کن خیلی تراژیک شد خودت میدونی دیگه ردیفش کن. واسه تو از شنیدن و محل نذاشتن آسونتره.

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۶:۵۲
سارا