!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

با خارجکی ها

۳۱
خرداد

رفته بودم باغ دولت آباد. میخواستم شعر بگم. از راه رفتن که خسته شدم، نشستم کنار یه درخت و شروع کردم به خالی کردن چیزایی که تو مغزم بود. اه! مردمو نگاه نکن! بشین بنویس! بچه مدرسه ای ها رفته بودن. ولی ایندفعه توریستا هی از جلوم رد میشدن و من هی عین آدم ندیده ها نگاشون میکردم. نمیدونم چرا از نگاه کردن به آدما سیر نمیشم. به خصوص وقتی کار دارم!

یه دفعه یه خانم و آقای خارجکی دیدم که در حین عبور لبخند ملیحی بهم زدن. منم لبخند زدم. بعد یهو آقاهه گفت: can I take a photo?

  • سارا

یه موقعی یه شعر گفته بودم:‌

حس میکنم لبریز احساسم... اما چه احساسی نمیدانم

یادمه موقعی که اینو نوشتم واقعا لبریز از احساس بودم اما هر چی فکر میکردم نمیفهمیدم احساسم خوبه یا بده یا حتی معمولیه! یه چیزی تو قلبم همینطوری داشت گرمب گرمب میکرد. هنوز نفهمیدم اون روز، که شدیدا معمولی بود مثل همه روزای دیگه، چه احساسی داشتم که اونطوری هیجان زده بودم. ولی هر چی که بود دیگه هیچ وقت تجربش نکردم.

حالا الآن دقیقا تو نقطه مقابل اون روز قرار دارم. در یک بی احساسی و بی تفاوتی شدید نسبت به خودم و اطرافم گیر افتادم. در حدی که اگه الان بیای وایسی جلوی من و یه گلوله خالی کنی تو مغز خودت و یکی از اون طرف جیغ بزنه: خدا مرگم بده چی شد؟؟؟ من میگم: مرد. و به نوشتن این متن ادامه میدم.

چند تا دونه فندق و بادوم و پسته رو میزمه. حوصله نداشتم بذارم تو ظرف. میدونم که میزم در بهترین حالت، سرشار از مواد شیمیایی پاک کنندس. ولی هی برمیدارم میخورم. نه که بگم خوشمزه دونمو پر میکنه ها، نه ولی همینطوری برای این که یه کاری کرده باشم بر میدارم و میخورم.

فکر کنم رفتم تو افسردگی شروع تابستون. گمونم دو تا دلیل داره:

1. بالاخره بعد از یازده سال حالیم شده که تابستونها همیشه تموم میشن. اصلنم عجیب نیست و در همه ادوار تاریخ بشری بلااستثنا اتفاق افتاده.

این کشف مهم، علاوه بر این که احتمالا حس غافلگیری آخر شهریورو از بین میبره، هیجان اول تیرو هم از بین میبره. چیه مگه؟ یه فصله مثل بقیه تموم میشه میره. :/

2. حجم زیادی از برنامه زندگیمو روی تابستون بنا کردم. کم کم داره میشکنه. :/

بله. البته بی حسی شدیدم میتونه ناشی از یه مقوله دیگه هم باشه. چرا اینگونه ام من؟

در این مدت یه سری مسابقه شرکت کردم. (همشون در آخرین مهلت یا بعضا گذشته از مهلت) و یه سری مسابقه هم در پیش دارم که تا دقیقه نود برای ثبت نام در اونها وقت دارم.

چرا اینجوری میکنی آخه هان؟ چرا همینجوری در و دیوارو نگا میکنی یهو تلفن که زنگ میخوره تازه یادت میاد کار زیاد داری و وقت کم؟ بگو دردت چیه دلبندم؟!

کجا رفت نه سالگی؟‌ یه پاک کن، دو سال استفادش کردم آخرشم وقتی به ابعاد نیم سانتی متر مکعب در اومد نگهش داشتم تو یه جعبه. حالا سالی سه چهار تا پاکن میخرم. چرا آخه همه چی گم میشه؟!

دیگه داره جدا حالم از خودم به هم میخوره. همه چیز گم شده! همه چیز دیر شده! و من همچنان زیر کاغذای طراحی  و کتابای نصفه نصفه و پوست پسته و لپتاپ به سقف خیره شدم و به آینده ای که فکر میکنم که از بس مجسمش کردم دیگه داره حالمو به هم میزنه.

خب. حالا میریم سراغ قلم کاغذ. درد و درمونو روش مینویسیم. اهه اههم....

اقلام گم شده: (اگه پیدا کردین بهم بگین. نوشتم که حواسم باشه بیشتر نشه)

تراش 17 هزار تومنی

خودکار آبی سی کلاس درشم گم نشده بود (پیدا شد لای کلاسور بود:)

پاکن مشکی

فلش قدیمی

فلش جدید ( پشت تلویزیون بود صدرا میخواست فیلم بذاره پیداش کرد!)

مداد طراحی b12

هندزفری، یار دیرین ( ایشونم لای کلاسور بودن :))

پاکنِ پاکن اتودی که شیش ماه نگهش داشتم برا وقتی که پاکن قبلیه تموم شه :(( بدین وسیله اعلام میدارم که این مورد پیدا شد! تو خود پاکن بود D:

 

هشت تا شد. کم میشه که اضافه نمیشه فهمیدی؟؟؟ فهمیدی یا فرو کنم تو اون گوشت؟؟؟ 

در و دیوار اتاق تماشا نداره به خدا وقت واسه این کارا زیاده. 

نزن هفت تا شد. دودورو دودو دو.

پنج تا! 

چهار تا. :)

 

ضمنا، فردا، هرررررچیزی که مهلتش خواهد گذشت، انجام میشه اوکی؟؟؟      

بی تربیت. خدافس.

 

  • سارا

توی ماشین بودیم. داشتیم میرفتیم خونه. گفتم وای بابا دروازه رو رد کردیم. یه دروازه بزرگ فوتبال بود که یادم نیست چی کارش داشتم. برگشتیم. ولی باز جای دروازه رو رد کردیم. اصلا مقصدمون دروازه بود. چطور ردش کردیم؟ دوباره برگشتیم. دیگه از تو ماشین بودن خسته شده بودیم. بالاخره راه ده دقیقه ای رو تو نیم ساعت رفتیم. رسیدیم. داشتیم فکر میکردیم اگه همینجا کارمونو انجام بدیم، ( یه جایی بود شبیه کاهدون، دروازه ما هم اونجا بود.)‌ صاحبش ناراحت میشه یا نه. کاشکی میدونستم چی کار میخواستیم بکنیم!

یهو سقف و همه چی رفت. شد مثل باغ. بعد شد مثل بیابون. بعد یهو همه چی عوض شد. نمیدونم به نظرم صاحاب کاهدون داشت یه چیزی تعریف میکرد. داشت درباره دین و عقل و آدمیزاد حرف میزد به گمونم... استدلال میکرد و تاریخچه آدمیزادو برامون ورق میزد...

وسط یه بیایون بی نهایت، باد میومد و خاک میزد تو صورتمون، وایساده بودیم و سیر تکامل انسانو نگاه میکردیم. از اون اول که راه می رفت... بعد کشف کرد که میتونه از حیوونا استفاده کنه... موسیقی تندتر شد. سرعت بیشتر شد. آدمیزاد جلو میرفت و زمین زیر پای ما هم همراهش. ما بدون حرکت جلو میرفتیم و اون روی اسب. آدمیزاد لباسدار شد. لباساش قشنگتر شد. بنا ساخت. موسیقی باشکوه تر شد. امپراطوری ساخت. قدرت ساخت. سرعت بیشتر میشد. داشتم سرگیجه میگرفتم. بعد یه دنیا درخت جهانو پر کرد. انگار یه کیسه درخت خالی کرده باشی وسط بیابون. از اون بالا خیلی کوچیک بود. آب اومد. آب اومد روی درختا. آدمیزاد قایق ساخت. روی آبهای معلق جلو رفت. درختا خوابیدن. آدمیزاد تاخت. رفت جلو. پشت سرش دوباره سبز شد. دوباره تاخت، دوباره سبز شد، دوباره تاخت، دوباره سبز شد. بزرگتر شد. آدما بزرگتر میشدن یا ما نزدیکتر؟‌ نمیدونم. از شدت زیبایی و وحشت خودمو احساس نمیکردم. آدمیزاد جلو رفت. ماشین ساخت. سرعت بیشتر میشد. جلو رفت. تانک ساخت. تانک بزرگ تر شد. تانک از همه درختا خیلی خیلی بزرگتر بود. خیلی خیلی. همهشون محو شدن. پس زمینه بی رنگ شد. آتیش. جیغ زدیم. رفت. خیلی سریع رفت. گردونه زیر پامون نتونست به گردش برسه. آدمیزاد جلو زد. آدمیزاد کشتی ساخت. کشتی از ما هم بزرگتر بود. سوار کشتی شدیم. ورق خوردیم. از آب و خاک و جنگل گذشتیم. پایان اپیزود اول.

معلم جغرافیامون گفت حیفه امکانات اینجا رو استفاده نکنین. نفهمیدم مدرسه مون بود یا اردو. سوار آسانسور شدیم. چندتا چندتا. من و مینا با هم بودیم. دست همو گرفته بودیم. روی هوا ایستاده بودیم. نمیدونم چی زیر پامون بود. راه افتادیم. گردونه ای زیر پامون بود. نمیدونم بر پایه توهم اونا رو برامون ساخته بودن یا واقعیت داشت. پیش خودم فکر میکردم یعنی مدرسه انقد پول داره؟ رفتیم و از ساختمونا گذشتیم. از زیر پلا، اونجایی که فقط پرنده ها میتونن برن، از روی اهرام ثلاثه، از کویرا و بیابونا، از عجیب ترین ساخته های دست بشر، از توی پاساژای خارجی، از شهربازیهای غول آسا، از بالای بالای بالا، خدایا تموم نشه؟ ساختمونای شرقی، ساختمونای غربی، درختای سردسیری، درختای گرمسیری، زشتی، زیبایی، توی خاک،‌ روی خاک، از پایین پایین پایین، ذره ذره ی اتمسفر زمینو استشمام کردیم. یه لحظه چشمامو بستم. من و اینهمه خوشبختی؟ گفتم ببین اینا همش توهمه. دوباره باز کردم. نه نبود واقعی بود، یه ثانیه دوباره دیدمشون. پس واقعیه. بذار ببینم. بوم. سیاهی.

پامون رسید رو زمین. زمین صاف معمولی. در آسانسور باز شد. بچه های دیگه اونجا بودن. زبونم قفل شده بود که یکی گفت: ‌به نظر من که هیچی نداشت. مینا گفت: خب حالا بد نبود. و حجم بزرگ حیرت من از دستام افتاد و زیر حرفای بقیه مچاله شد، آب شد، رفت تو زمین.

گفتن دفتر کارت دارن. رفتم. گفت اون بیرون با کی حرف زدی؟ گفتم هیشکی. سوتفاهمی بود. حل شد. حرفای سبکمون توی هوای ساده مدرسه پخش شد. زنگ تفریح بود. یه چیزی خوردیم. خانم داشت میومد. هیچ کس درباره سفر حرف نمیزد. نکنه همش توهم بود؟


پ. ن: اون دوستی که منفی دادن هدفشون چی بوده؟! خب خوابم بوده دیگه با چی مخالفین؟! 


پ.ن2: یادم اومد! اون شب لوسی رو دیده بودم... عجب چیزی بود... 

 

  • سارا

:O

۱۸
خرداد
چقد ایراد املایی و انشایی دارم!!!
چرا نمیگین به آدم؟!
فکر کنم زیادی در جهت حذف کمالگرایی تلاش کردم.
:/
  • سارا

از آدما میترسم. هول میکنم. نمیدونم تو سرشون چیه. فکر میکنم الآنه که دهنشونو باز کنن و یه نهنگ از توش بیرون بیاد و در کسری از ثانیه منو ببلعه. همونطور که چند بار اتفاق افتاد.

ولی اینجور آدما خیلی کمن. اکثر آدما مهربونن. نه تنها تو رو نمی بلعن بلکه حتی گازتم نمیگیرن. اما خب، آدمیزاده دیگه. بعضی چیزا وقتی تو ذهن آدم شکل گرفت، دیگه عوض کردنش خیلی سخته.

 از همون موقعی که چهار سالم بود و مردای خیلی بزرگ، صورتای کاکتوسی شونو میاوردن طرف من، و تو یه لحظه دنیا جای سیاه و خارخاری و کوچیکی میشد، من از آدما میترسیدم. از همون موقعی که زنای خیلی چاق، میخواستن از واقعی بودنم مطمئن شن و بدون توجه به محل مجرای تنفس، میگرفتن و فشارم میدادن، از آدما میترسیدم. البته اون دوره گذشت. بعدش دیگه زنا و مردا هیچ کدوم اینقد بزرگ نبودن.

ولی مشکلات هیچ وقت تموم نمیشن. 

  • سارا

نوشتن

۰۸
خرداد

نمیخوام بنویسم! با صدای بلند گفتم. ولی چاره ای نبود. الکی ساز دست گرفتن و دلنگ دلنگ کردن، از هر کتابی چند تا صفحه خوندن، دراز کشیدن و تلاش برای خوابیدن بعد از نه ساعت خواب شبانه، خیال پردازی های تکراری، تغیر جهت و حالت، رفتن سر یخچال، هیچ چی به جز هندونه پیدا نکردن، هندونه خوردن و منتظر دل درد شدن، از جلوی تلویزیون  رد شدن و فحش دادن به تمام سریالسازها، کم و زیاد کردن ضرب کولر، برنامه ریزی صدباره برای تمیز کردن اتاقی که شبیه خونه ارواح شده، دعوا کردن خودت، که میدونم این مسابقه طراحی رو هم میذاری برای دقیقه آخر، کار کن، تلاش کن، حضور داشته باش، فکر کارای نکرده، فکر نوشتن، نوشتن، همیشه به همینجا ختم میشه. نوشتن.

میشینم پای کامپیوتر. زوووم میکنم تا هر کلمه به اندازه چشمم بشه. تا واضح و بزرگ وارد گرداب چشمام بشه. به این فکر میکنم که پنج تا موضوع داشتم برای نوشتن. آخ چقدر سخته. حالا که فکر میکنم این که من اینهمه سال با سوخت و سوز و دیر و زود، هر جوری که بوده نوشتم، جهد بزرگیه! کمی از دعوای خودم شرمنده میشم. دختر بدی هم نیستیا!

دوست دارم هر چی تو سرمه بنویسم. نه چیزی که دو هفته پیش برام خیلی جالب بود و الآن فقط یه خاطره مردس. تقصیر خودته. خودت میکشیشون. خودت به موقع شکارشون نمیکنی. ­

یعنی میشه من یه موقعی هر روز بنویسم؟ خیلی افتخارآمیزه. ولی نمیدونم چرا در میرم. الآن که شروع کردم میبینم همچینم طاقت فرسا نیست. پنج ساعت بود داشتم خودمو سرگرم میکردم که هنوز وقتش نرسیده. آخرش شاهین درونم گوشمو گرفت نشوندم پشت لپتاپ. وقتش نرسیده؟! قرتی بازی رو بذارکنار بنویس.

چشم.

  • سارا