!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

https://t.me/sara_derhami
saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

در باب دلخوری

۲۸
مرداد

- تو زیادی حساسی!

استاد گویندگیم میگفت. یادم نیست چی کار کرده بودم جلوش. ولی چند بار اینو گفت. و البته که هر چزی که اون میگفت درست بود.

تو اون جهنم سیزده سالگی که تازه فهمیده بودم راهنمایی از چیزی که فکر میکردم خیلی هولناکتره، کلاس گویندگی مثل یه موهبت بود. تنها جایی بود که میتونستم کاری که دوست دارم انجام بدم و تشویقم کنن. استاده خیلی ازم تعریف میکرد. خیلی آدم خوبی بود. هر حرفی که میزد درست بود. حتی اگه حرف اشتباهی بود. بالاخره از زبون اون در اومده بود دیگه. 

قبلا هم بهم گفته بودن که حساسم ولی اهمیت نداده بودم. اصلا یادم نیست کی گفته بود. ولی حالا که اون گفته بود، تصمیم گرفتم دختر معقولی باشم و خودمو تغییر بدم. از اون موقع قرار شد که هر وقت کسی مسخرم کرد بخندم و چیزی نگم. یا اگه بهم بی محلی کرد یه جوری نشون بدم که انگار من بالاتر از اینم که به محل نذاشتن تو ناراحت بشم. یا اگه دیگه خیلی دلخور شدم،‌ پشت سر طرف بهش فحش بدم یا کاری کنم که بقیه بهش فحش بدن. مگر این که دیگه خیییلی طرف شورشو در آورد.

تا یه جایی موفق بودم. ناراحتیمو نشون نمیدادم و بقیه هم میگفتن ایول چه دختر باجنبه ای.

تو دلم آتیش به پا بود و هی میگفتم:‌ بچه‌س. نمیفهمه. یه چیزی میگه. تو که نباید ناراحت بشی. حساس نباش.

دلم شکسته بود و احساس میکردم منو ندیدن. میگفتم: واقعا برات مهمه که اینا تو رو ببینن؟‌ اصلا اینا کی ان؟ تو که نباید به خاطر رفتار خام این بچه ها ناراحت بشی.

قرار بود اونقد برم بالا که اصلا این چیزا رو نبینم. ولی فقط موفق شدم که بقیه رو بکشونم پایین... به هر حال باجنبه شده بودم!

*

- فقط سه سال مونده. سه سال دیگه همدیگه رو تحمل میکنیم، بعدم میرم دانشگاه و دو تاییمون از شر هم راحت میشیم. تو این مدت تو کاری به کارم نداشته باش، منم کاری به کارت...

کلاس دهم بودم اینجا. داشتم گریه میکردم و لابلای هق هقم این حرفا رو میزدم که مامانم خندید و گفت:‌ چی میگی دیوونه؟!

تا اون لحظه فکر نکرده بودم که حرفام چقدر میتونه مسخره باشه. معمولا چیزایی که ماه ها تو اتاقت برای خودت بافتی به نظرت خیلی جالب و مهم میان اما تا وقتی بیانشون نکردی به ژرفای سطحی بودنشون پی نمیبری!

یادمه اون موقع در حالی که بعد از دعاهای بی فایده به درگاه خدا که منو بکشه (اینو از یه فیلم یاد گرفته بودم. روشی برا بندگان مخلص خدا که نمیخواد خودشونو خلاص کنن. نمیدونم چرا تو فیلم خیلی زود جواب داد :) تصمیم گرفته بودم برای آینده برنامه ریزی کنم. داشتم فکر میکردم مشکلات من با مامانم که اونقد بزرگه که حل کردنش غیر ممکنه. پس بهتره این چند سال نحسو هر جوری شده بگذرونم و خیلی به فکر کیفیتش نباشم تا وقتی که برم تهران (چه اطمینانی هم داشتم که میرم تهران) و در بهشت برین خودم زندگی کنم!

منتها مسئله این بود که وقتی مامانم بالاخره کشوندم بیرون و مجبورم کرد که حرف بزنم، هر چی تلاش کردم نتونستم بیان کنم که مشکلاتمون چرا اینقد بزرگه. در واقع اصلا نفهمیدم مشکلاتمون چیه. واقعیتش اینه که اصلا مشکلی نبود! یعنی یکی دو تا بود ولی خب در حدی بود که... :)

من نتونسته بودم حساس نباشم. حساستر از همیشه بودم. اما با این فرق که به جای بیان دلخوری هام، اونا رو میبردم تو اتاقم و عین گل رس باهاشون سرگرم میشدم.‌ اونقد به شکلای عجیب درشون میاوردم که یه تیکه چیز بی ارزش تبدیل به یه اثر هنری خیلی مهم میشد. اونقد هنرمندانه میساختمش که میخواستم همیشه جلوی چشمم باشه. اما بعد، یه بار که مامانم بالاخره ازم حرف کشید،‌ متوجه شدم که اون آثار زیبا که انگار بهم قدرت میدادن، بیرون از محدوده ذهن من،‌ فقط یه مشت خاکن. همین... همین!

دلخوری ها بیان نمیشدن. تو سرم میموندن، هی بزرگتر و بزرگتر میشدن، بقیه رو کنار میزدن و کم کم تمام هوش و حواسمو درگیر میکردن. چه احمقانه.

دیدم که نه. آدم باید حرف بزنه. باید ناراحتیاشو بگه. ببین بقیه هم میگن! تو هم بگو. سارا بگو. تو رو خدا آدم باش. نرمال. قشنگ. بگو.

  • سارا

بازگشتن

۱۷
مرداد

هر دو میدانستند این آخرین بار است که کلمه ای، به هر شکل، بینشان رد و بدل می‌شود. می‌دانستند که چقدر حرف دارند که هیچ وقت بیان نخواهند کرد. می‌دانستند که هر دو خسته اند، و البته می‌دانستند که خیلی وقت است ایستگاه مترو را رد کرده اند و باید برگردند.

علی به دینا نگاه کرد. چنان به روبرو زل زده بود که انگار داشت با چشمانش شیشه را می‌شکافت. دقیق نمیدانست او به چه فکر میکند اما مطمئن بود که اگر ده بار دیگر هم مقصد را رد کند دینا قرار نیست حرفی بزند. تمام توانش را جمع کرد و سعی کرد چند جمله به زبان بیاورد.

_ خب... دیگه... تموم شد. از اینجا به بعدش، دو تا تصویر متفاوته... من میمونم و یه تنهایی جدید و قهوه و... برج ایفل! تو هم... با خیال راحت برمیگردی به دنیای باشکوهت!

سعی میکرد عادی باشد.

_ پاریس غیر از تنهایی و قهوه و برج ایفل چیزای دیگه‌ای هم داره جناب استاد.

علی خندید: نه برا ما ندیدبدیدا فقط همونا به چشم میان.

خنده اش چقدر مصنوعی بود. سعی کرد به وضعیت قبل برگردد.

_ ولی دنیای تو، میتونه قشنگتر از قبل، عمیق‌تر از قبل بشه. دینا ببخشید که زندگیتو به هم زدم. ازت خواهش میکنم برگرد. برگرد به اتاقت. به همون دنیای آرمانیت. با رویاهای عجیب و غریبت. با کلمه های خوشبختت. با کتابای قطور قدیمی یا دفترشعرای جیبی که هر کدوم مدل خودشون دوسِت دارن... نویسنده ها افتخار میکنن برای تو بنویسن. دریغ نکن.

_ فکر میکنین کتاب میتونه تنهایی آدمو پر کنه؟

_ خودت گفتی حال بدتو با خوندن حرفای خوب تحمل میکنی.

_ دروغ گفتم. حال که اینطوری خوب نمیشه.

علی لبخند زد. از همان لبخندهایی که معنی اش همه ی حرفهای خوب در این موقعیت بود. از آن لبخندهایی که یکهو به شکل عجیبی به آدم آرامش میداد. ولی "آدم" یادش بود که این آرامش مال او نیست و دوباره مجبور شد دستش را (محکم تر از قبل)‌ توی چشمش بکشد. احساس میکرد گروگان گرفته شد. میخواست از آن هوای خفه که بوی گریه میداد فرار کند. اما کجا برگردد؟‌ احساس میکرد هوای بیرون هم همینطور است.

_ ... تنهاییم که عمیق تر شد، فهمیدم اونایی که میگن کتاب بهترین دوست آدمه، هیچ وقت کتابخون نبودن. اونا وقتی هوس تنهایی میکنن میرن سراغ کتاب.

نمایشنامه را بیرون آورد و جلد کهنه آن را لمس کرد.

_ ولی من، وقتی از آدما، از صداهای تکراری شون، از شلوغی خالی شون،‌ از چشمای گنگشون فرار میکنم،‌ پناه میارم به اینا. ترسا و غصه هام همه پشت در میمونن. چیزی نمیتونن بگن. ولی فکر کن،‌ وقتی دیگه به اوج تنهایی میرسی، وقتی اینا هم شدن عضوی از وجودت که میخوای ازش فرار کنی، وقتی از این تصویر خودت بیزار شدی، وقتی دلت یه چیز جدید خواست، وقتی دلت خواست بری بیرون اما یادت میاد که اون بیرون چیزی تو رو صدا نمیزنه، دور و برتو نگاه می‌کنی... هیچی نیس. هیشکی نیس... فقط همینا! فقط همین موجودات تکراری برات میمونن که با یه لبخند موذیانه زمزمه میکنن:‌ بازم ما... بازم ما!

اون وقت میفمهی کتاب، هیچ وقت بهترین دوست آدم نیست. و اونایی که اینو میگن، هیچ وقت تنها نبودن.

خب استاد! گفتم. اینم همون چیزی که میخواستین بشنوین. حالا اگه خیالتون راحت شد که خیال من تا ابد پریشون میمونه... این ماشین لعنتی رو نگه دارین.

_ دینا واقعا منو اینطوری میبینی؟

_ نه راستش. محض احترام استادی­تون،‌ نمیگم که شما رو چطوری مبیینم.


****

پ.ن 1: برشی بود از یک داستان قدیمی دراز، بدون ویرایش. این زیرمیرا پیداش کردم. خیلی سر در نمیارم فازش چیه ولی این تیکه شو دوس دارم.

پ.ن 2: نه بابا! ما اهل این قرتی بازیا نیستیم. فقط همین یکی یه ذره عشق و عاشقی داره. 

پ.ن 3: نمیگم علی چی جواب داد چون از جوابش راضی نیستم :)

پ.ن 4: شخصیتامم عصبین! 

پ.ن5 : بی پستیه دیگه! 

  • سارا

تهران نامه

۰۸
مرداد

خب، اینم از اولین سفر تنهایکی! سفری یک روزه و باحال به تهران. البته فقط تو قطارش تنها بودم اونجا داییام بودن! ولی خب تو همون قطارشم ممکن بود مسموم بشم یا ترورم کنن یا راهزنا بهم حمله کنن که خوشبختانه از پس همش بر اومدم. 

خب بذارید از ساعت شش و نیم صبح بگم توی قطار. حالم اصلا خوب نبود نمیدونم چرا. اصلا شوق سفر و اینا نداشتم. یه لحظه هم وقتی مامانمو بغل کردم یه چیزایی داشت میومد تو چشمم که جلوی خودمو گرفتم و گفتم مسخره ی بچه ننه! خدافظی کردم و رفتم تو قطار.

  • سارا

غزلیات!

۰۲
مرداد


کشتن ما رو انقد گفتن غزل بگو.

لذا گفتیم. :)

البته سطحشون خیلی پایینه و پر از کلمات وزن پرکنه ولی در کل به خودم افتخار میکنم که در این یکی دو هفته سه تا غزل گفتم. (حواستون باشه دستگاه شعرساز نشید یهو. خیلی بده. :/) 

خب بریم که داشته باشیم. البته الآن همشو نمیذارم چون در مواقع بی پستی به کارم میاد. اولیه رو میذارم فعلا.

 حالشو ببرید. :)))

  • سارا