!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است


دیشب وسط درس خوندن یه لحظه خودمو توی آزمون تصور کردم که ببینم اگه همچین تستی بیاد، من همچین نکته ای به ذهنم میاد یا نه... وقتی خوب شرایطو تصور کردم، یهو صدایی شنیدم که گفت حالا به نتیجه که قرار نیست برسی ولی حالا تستتو بزن.

باشه حالا من تلاشمو میکنم همه چی که نتیجه نیست...

نه...

کی بود؟

وایسا بینم!

- چرا به نتییجه قرار نیس برسم؟!

- چون تو هیچ وقت به نتیجه نرسیدی.

- بله؟!

- وا. خب با خودت صادق باش دیگه تو همیشه تو زندگیت یه آدم شکست خورده بودی. تو این یکی هم کسایی گوی رو از تو میرباین که همیشه دیگه هم گوی رو از امثال تو ربودن!

- من... من کجا شکست خورده بودم؟ آخه چطور دلت میاد اینو بگی؟

- عه یعنی خودت نمیدونی؟‌ من نمیدونم آب و هوامون فعلا شکست خوردس. بذار سرچ کنم ببینم قضیه از چه قراره.

- آب و هوای من؟ جدن؟ اینجا که چیزی معلوم نیس... خب چرا نمیگی بگو واقعا میخوام بدونم چـ...

- عههه! یه دقه زبون به دهن بگیر دارم میگردم.

و اینطوری شد که من وسط وقت تنگم واسه درس خوندن چند ثانیه ای خیره شدم به دیوار تا خانم بگردن. 

- پیدا شد! همش مربوط به امساله. اهه اهم... اول که مسابقه شعر، بعدم نقاشی، بعدم خوارزمی، بعدم اون یکی نقاشی... و اون یکی... دیگه نبود؟ دیگه اون آخریه چی شد؟‌ آها اصلا نتونستی بفرستی.. عه عه نیگا راستی راستی پس فازت بیخود نبوده ها چقد شکست خورده و خاک بر سری.

 تازه اون چالش سه ماهه هم که شنیدم هنوز خبری نشده!

-  هنوز دارم کار میکنم و بی نتیجه هم نبوده محض اطلاع... وای ببند دهنتو خودت میدونی که هر کدوم از اینا یه ماجرایی پشت سرش بوده. 

- چه ماجرایی؟ نه چه ماجرایی؟‌ ببین اینا بهونس خودتم خوب میدونی که تو وقـ...

- خیل خب. باشه. فهمیدم که شکست خورده‌ ام. مرسی.

- خواهش میکنم. فقط خواستم بگم خودتو اذیت نکن. امسال سال شکست بوده. ادامشم خواهد...

بززززززززززز

( صدای زیپ دهنش بود که بستم)

عه. 

عه...

عه! چقد نامرده. به خدا دونه دونه اینایی که شمرد یه ماجراهایی به جز شایستگی و تلاش و اینا توش وجود داشته. حالا هم نمیخوام براش توضیح بدم. که فکر نکنه خیلی برام مهمه. ولی عوضی میدونه چیا برام مهمه. دس میذاره رو همونا.

من واقعا شکست خورده نیستم! نمیدونم از کجا اینا رو در میاره. پارسال وقتی که علی اختری یه پست نوشته بود درباره بازنده بودن، خیلی به این فکر کردم که من کجا شکست خوردم. گفته بود بیاین خاطرات شکستاتونو بگین و اینا. هر چی فکر کردم هیچی یادم نیومد. خاطره بد زیاد داشتم. یه چیزایی که تا یادم میومد مزه دهنم تلخ میشد. چقدر؟ زیاد. زیااد. خیییلی زیااااد.

ولی شکست نبودن. نمیدونم تعریف شکست دقیقا چیه ولی من تا اون موقع واقعا هیچ شکستی نخورده بودم. اگه مسابقه ای میرفتم، کلاسی میرفتم، چیز جدیدی رو تجربه میکردم، همیشه موفق بودم. و حتی موفق تر از بقیه بودم. نبودم؟‌ واقعا نبودم؟

 الآن که این خانم خانما دوباره شروع کرده وراجی کردن تو کله‌م دیگه واقعا نمیتونم تحمل کنم. راست میگه. چه با توجیه چه بی توجیه اینا شکست بودن. ولی خب قبل از اون چی؟‌ همه اون مسابقه هایی که بردم هیچی. ولی حالا این همه چیزایی که خودم تنهایی یاد گرفتم موفقیت نیست؟‌ عادتایی که تو خودم تغییر دادم موفقیت نیست؟‌ چالشایی که برا خودم گذاشتم و توی چند تاش موفق بودم! موفقیت نیست؟! تازه من هنوز هیژده سالمم نیست! برا سنم خوبه نه؟‌ بگو خوبه. تو رو خدا بگو خوبه....

بهش میگم: خب ما قبول نشیم کی قبول بشه؟‌ اینهمه شایستگی داریم!

میگه: خب حالا یه چیزایی داری. ولی آخه فکر کن که کنار اون چی داری... فکر کن که کوچکترین چیزی میتونه قلبتو بیاره تو دهنت. فکر کن که تا حالا چند بار جلوی آدم بی اهمیتی مثل مدیر مدرسه صدای قلبت گوشتو کر کرده. سر چیزای الکی. شایستگی خالی به چه درد میخوره؟ وقتی انقد ضعیف و خاک تو سری.

دیگه داره گریه‌م میگیره:

نه به خدا. همیشه اینطور نیست. خیلی وختا هم بقیه قلبشون تو دهنشون بوده و من آروم بودم...

- بله بله میدونم. ولی فکر کن به همه اون دفعاتی که رو سن آبروریزی کرده...

- ولی بیشتر مواقع خوب بو...

- همه مواقعی که حرفایی که نباید میزدی زدی... ولی بقیه نزدن.. 

- من...

- همه حرفایی که باید میزدی و نزدی...ولی بقیه زدن. خوب فک کن! میرسی به حرفم...

- نه... ببین...خب خیلیا هستن که هیچ وقت تو موقعیتای من قرار نگرفتن، هیچ وقتم قلبشون اینطوری تالاپ تالاپ نزده. خب وقتی تجربه های بیشتری رو امتحان میکنی، احتمال شکستت هم نسبت به بقیه بیشتر میشه. اینو دیگه علم آمار میگه من نمیگم.

- خیل خب حالا بیراهم نمیگی. ولی آخه فکر کن که اون چیزایی که تو توش شکست خوردی چیزای خیلی مهم بودن ولی موفقیتات... حالا ناراحت نشیا ولی....

- چرا همیشه اینجوری میکنی؟‌ چرا همش اونا رو گنده میکنی اینا رو کوچیک؟ از کجا میدونی چی مهمه چی نیست؟ د لعنتی چرا قبل از نتیجه همشون خوبن ولی بعد نتیجه اونایی که مایه افتخارن تو میگی بیخودن، اونایی که نیستن میگی خوبن؟

- خودت میفهمی چی میگی؟

- آره میفهمم. تو نفهمی. دیگه داری دیوونم میکنی. میشه نباشی؟ میشه بری؟ من باید صبح تا شب با تو کل کل کنم؟ تو کار و زندگی نداری؟‌ خواب نداری؟‌ سفر مفر نمیری؟‌همه جا هستی؟ همه جا! همش داری تو گوشم ور ور میکنی. عه عه عه از صب کله سحر که هوا تاریکه فکتو باز میکنی، موقع صبحونه خوردن یه خورده آروم میشی، هنوز نمیدونی به چی گیر بدی... تو ماشینم داری فکر میکنی.... اون وخ همین که میرسم مدرسه دهنتو وا میکنی و هی ور میزنی. ظهر تو اتوبوس وقتی همه مردم دارن به این فکر میکنن که ناهار چی بخورن،‌ تو یه ریز داری فک میزنی و نمیذاری من به چیزای خوب فکر کنم. سر ناهار که دیگه جیغ.. داد... فریاد... قابلمه ور میداری راه میفتی دور هی دیشدارا دارم دیشدارا دارام. با اون صدای نخراشیده نتراشیدت هی همه چی رو مرور میکنی...  عصر که میام دراز بکشم تازه شروعشه!  سی دی هاتو میذاری تو دستگاه... با صدای بلند با کیفیت....وااای اصنم نگا نمیکنی به حال و اوضاع من. لجبازم که هستی! تا میگم از فلان سبک خوشم نمیاد هی میذاری هی میذاری. هی بدتراشو رو میکنی. هی بیشتر رو شیشه ی اعصابم چنگال میکشی.

 من تو رو نخوام کی رو باید ببینم؟ چی کار کنم قهر کنی بهت برخورده گورتو کم کنی؟ کاشکی دمتو میذاشتی رو کولت و یه بار برا همیشه منو با غم فراقت تنها میذاشتی. باور کن میتونستم با جای خالیت کنار بیام. نمیری؟‌ خیل خب! یه دقه ببند دهنتو. به خدا الآنه که اشکام جاری بشه. آره میدونم. احمقانس که من خیال میکنم میتونم زیپتو ببندم. اما ممنون که همین چند دقیقه ساکت شدی تا اینا رو بگم. آره زیپت دست خودته. من هیچ کارم. ولی تو رو خدا یه خورده دلت برا من بسوزه. ازت خواهش میکنم... تو رو خدا خفه شو. میخوام درس بخونم. 

  • سارا

سلام عرض میکنم خدمت شما دوستان عزیز. 

امروز در خدمتتون هستم با یک آموزش جذاب و دوست داشتنی: چاپ مونوتایپ. البته به شیوه طراحی روی شیشه. جلسه قبل، ما سر کلاس خانم سرمد، این چاپ رو آموزش دیدیم‌ و حالا به عنوان تکلیف،‌ باید یک عدد چاپ آبرومند توی خونه انجام بدیم. 

از اونجایی که حیفم اومد از تجربیاتم بهره‌مند نشین،‌ تصمیم گرفتم این پروژه رو مرحله به مرحله با شما شیر کنم. با ما همراه باشید.

وسایل لازم: 

یک عدد طرح (ترجیحا نقاشی خودتون)

شیشه سایز a3 (‌یه قاب عکس به درد نخور تو انباری پیدا کنین و شیشه‌شو بکنین و دورشو چسب بزنین)

رنگ افست (که نفری پنجاااااه هزارتومن به مدرسه دادیم و برامون قوطی های بزرگشو گرفتن. من قعلا امروز در حد یه قاشق از هر کدوم برداشتم. حروم نکنیییین پلیز.)

قلموی آشغالی (من چند عدد قلمو داشتم که آشغالی نبود خیلی هم عالی بود،‌ ولی کم کم طی فرایندهای خلاقانه‌ای که روش انجام دادم، آشغالی شد. :/ لذا اینجا میتونیم ازشون استفاده کنیم.)

مقوا یا کاغذ به رنگهای مختلف

غلتک 15 سانتی متری

تینر ده هزار برای پاکسازی محیط و دست و بال و شیشه و همچنین افزایش رقت رنگ ( من به جاش بیست هزار برداشتم... دارم خفه میشم :/)

موزیک (بهونه‌ی هایده که از دیشب تا حالا افتاده سر زبونمون)

  • سارا

دو هفته گذشت. حال مدرسه خوبه. آره خوبه. اونقدی که از مدرسه انتظار میره خوبه. آفتاب همچنان میتابه و کولر عرق میریزه و من همچنان از پشت پنجره به درختای نارنج خیره ام و احساساتم مدام در نوسانن.

 31 شهریور

چرا من اینقده سرمستم؟‌! چرا اینقده امیدوارم؟! اینقده سبزم؟! یه پرنده صورتی‌ام که میپره رو شاخه ها... راه میره رو زمین... پرواز میکنه تو آسمون... با همشم حال میکنه. تازه پرنده ها که سقوط نمیکنن. میکنن؟

موزیک روز:

وقتیییی دلدااااارم میخنده

تو دلم هزار تاااااا پرنده

میخونن بااااا ساز تنبک

کاش 

یارم

همیشه

بخنده!

شعرش خالیه اما آهنگش خیلی نانازه. با تار زدمش. از دیشب تا حالا افتاده سر زبونم ول نمیکنه. یادم باشه این آهنگو پری بهم معرفی کرد.

آخ زندگی... تو دستای منی!

1 مهر

خب انگار دیگه از حالا میتونین به من بگین: بچه کنکوری! استرس گرفتم. چند تا از بچه ها خیلی جدی شروع کردن. ولی چیز جالبی که فهمیدم اینه که داستان کنکور شوخی بردار نیست و اینو همممه میفهمن! جالبه نه؟ تا حالا دیده بودین چیزی رو همه بفهمن؟ 

  • سارا

درسته همه میگن یزدی حرف زدن اصالت داره و امتیاز و فلان و... ولی من میدونستم که وقتی یزدی حرف میزنم کااملا اعتماد به نفسمو از دست میدم. حداقل فعلا اینطوریه، شاید بعدا تمرین کردم. خلاصه که گویش معیار را برگزیدم. وقتی رفتم تو گفتن خب سلام و اینا... توضیح بده درباره کارت. منم شروع کردم یهو آقاهه گفت گفتم اول خودتونو معرفی کنید بعد توضیح بدید. :) با یه لبخند... گفتم عه اول باید معرفی کنم؟ (چه سوالی. :/)

خلاصه خودمو معرفی کردم و یه خورده درباره کارم توضیح دادم. البته زیاد خوب توضیح ندادم. باید درباره وجه تمایزش حرف میزدم. (اینو الآن یادم اومد!) فقط چیزای خیلی کلی گفتم. ولی یادمه همونطور که بارها تصور کرده بودم خیلی روون حرف میزدم. با این که قلبم داشت میومد تو دهنم (نمیدونم چرا واقعا. همینقد بگم که همچین حالتی بارها در موقعیت های خیلی خیلی مسخره برام پیش اومده. مثلا تو سوپری. :/) اما انگار یه نیرویی خارج از اختیارم نمیذاشت حرف زدنمو متوقف کنم یا به تته پته بیفتم!

  • سارا