!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

https://t.me/sara_derhami
saraderhami@gmail.com


طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۴ مطلب با موضوع «دلنوشته» ثبت شده است

از کلینیک روانشناسی برمیگردیم. داریم به سمت کلبه کتاب قدم میزنیم و حرف‌های دکتر را مرور میکنیم. به مادرم گفته کارمان کند پیش میرود چون دخترتان همکاری نمیکند. نمیدانم یعنی واقعا انتظار دارد ذره ذره مغز معیوبم را جلویش تشریح کنم؟ فکر میکردم روانشناسها از بدیهی ترین ترسهای آدم خبر دارند.
و جمله آخرش هم این بود: اگه میخوای این خشم نهفته ای که نسبت به آدمها داری از بین برود، باید با آنها رابطه بسازی. گفتم نمیشود. گفت نمیخواهی، من که نمیگویم برو به زور بنشین کنار مردم، میگویم فرار نکن. 

من فراااار نمیکنم! 

میکنی. 

من کی ام؟‌ جواب بده سارا. هر چیزی که آقای روانشناس درباره ام میگوید، ‌مثال نقضی را در سرم بیدار میکند. هی میگویم نه!‌ همیشه اینطور نیست. و او هی فکر میکند میخواهم خودم را تبرئه کنم.
میرویم توی کتابفروشی. کتاب میخریم. حرف میزنیم. راه میرویم. بستنی میخوریم. ساندویچ میخریم و میرویم خانه. حس خوبی دارم..‌.؟ نه.
حس خوبی نیست که تنها کسی که میتوانی با او حرف بزنی و حرفت را بفهمد مادرت باشد. حس خوبی نیست که یک ساعت پیش روانشناس نشسته باشی و آخرش بگوید به هیچ نتیجه ای نرسیدیم. حس خوبی نیست که هیچ کس نباشد تا درباره این بی در کجایی با او حرف بزنی...  و حتی خودت را لایق این که کسی به حرفت گوش بدهد ندانی... آه. 

مودم را روشن میکنم. میروم سراغ تلگرام. یک نفر، یک آدم خیلی دور، یکی از فعالان محیط زیستی نوشته: شما دختر خلاق، توانمند مهربانی هستید.

خب، احتمالا فکر نمیکرده که این حرفش چقدر ممکن است من را به فکر فرو ببرد. شاید اگر میدانست اینها را نمینوشت. نوشته تصویر شما ملایم و آرام است و مثل دخترهای دیگر به دنبال خودنمایی و آرایش نیستید. نوشته ما به وجود شما افتخار میکنیم.
تابحال کسی به من گفته به من افتخار میکند؟ آخرین بار چه کسی به من گفت مهربان؟ اصلا کسی تا به حال همچین چیزی را گفته است؟ اصلا هیچ کس هیچ وقت از من تعریف کرده است؟

"چرت نگو."

اه. سارای درون است. نفهم. نمیفهمد دارم درباره چی صحبت میکنم. تعریف کردن یعنی چی اصلا؟ این که یکی به تو بگوید چقدر زود موسیقی را یاد گرفتی تعریف است؟‌ این که بگوید چقدر مطالعه میکنی؟ چقدر تلاش میکنی؟‌ چقدر خوب نقاشی میکشی؟‌ چه شعرهای قشنگی مینویسی؟‌ ابله... کجای اینها تعریف است؟ همین که وقتی میگویم تعریف، اینها را میکشی وسط یعنی هیچ وقت تعریف نشنیده ای.
دوباره میخوانم. دختر مهربان... این عبارت، مثل تیوپی نارنجی رنگ می افتد وسط دریای متروکه ای ته وجودم. یک سارای ناآشنا می آید روی آب و حلقه را میگیرد. خودش را نشان میدهد. معلوم است خیلی وقت است دارد دست و پا میزند. میخواهد حرف بزند. نمیتواند نفس بکشد از بس که زیر آب فریاد زده. حرفهای مهمی دارد...
او هم من است. فکر کن، او هم ساراست. سارا ته وجودش هنوز چیزهای خوبی هم دارد. سارایی که آنقدر نشست وسط و خودزنی کرد که بقیه هم آمدند کمکش. آنقدر توی آینه زل زد تا جوش های میکروسکوپی را پیدا کند و بترکاند که حالا وقتی دارد حرف میزند همه ذره بین به دست پیشانی اش را نشانه گرفته اند. چند وقت است؟‌ یک سال؟ دو سال؟ هفده سال؟‌ نمیدانم.
آنقدر دویدم به دنبال خود خود خودم که یادم رفت همه اینهایی که همراهم میدوند هم خودم هستم. فکر میکردم خود واقعی ام باید حتما موجود پلیدی باشد. موجودی که از زیر آب بیرونش آوردم و پر و بالش دادم و یکی دیگر را به جایش غرق کردم.
به من گفت مهربان... یعنی من هم یکی هستم مثل همه آدمهای خوب. که بهشان میگویند مهربان و صادق و مودب و شیرین. قلبم هنوز میتپد... ببین،  یک کارهایی بلد است. من هم یکی از همه این آدمهایی هستم که کسانی دوستشان دارند. کسانی غیر از خانواده شان. من هم یک چیزهایی توی وجودم دارم که میدرخشند. یک چیزهایی که شما ممکن است خوشتان بیاید. من هم مثل شما هستم.‌ من هم دوست داشتن و دوست داشته شدن را میشناسم.
شب است. همه خوابند. دارم اتاقم را مرتب میکنم و فکر میکنم. به اینجای قصه که میرسد جا میخورم. یکهو مینشینم و از این همه حیرتی که یکهو توی ذهنم به وجود آمد، دست و پایم خشک میشود.
سارا تو بودی که دیگر من را ندیدی. من که زیبا بودم. مهربان بودم. خوب بودم. مثل بقیه بودم. مثل همه آدمهای دیگر که همه شان از تو بهتر بودند.
بغض، مثل ماهی مرده می آید رو. توی دهانم. لیز و لطیف و تلخ. راه نفس را میبنددد. و یکدفعه جاری میشود. نه یکی. یک عالمه ماهی بی رنگ بیجان جاری میشوند وسط فرش اتاقم. چقدرند؟‌ صدتا؟ ‌دویست تا؟ هزارتا؟
من بد نیستم. فکر میکردم این را میدانم. آدم فکر میکند اگر صبح که پا شد برود جلوی آینه و مثل احمقها بیست و یک بار بگوید "من آدم خوبی هستم"، آن وقت عاشق خودش میشود. خب بله شاید، ولی نه در شرایطی که با هر بار گفتن این جمله، هزار تا سارا از آن طرف فریاد میزنند:‌ نیـــــستی......


و صدایشان در تمام روز توی گوش آدم میپیچد.

دلم میخواهد با بلند ترین صدایی که بلدم فریاد بزنم. جیغ بزنم. (چند سال است جیغ نزده ام؟) و گریه کنم. وای... قلبم از شدت خوشحالی منفجر میشود. با صدای بلند به همه دنیا میگویم‌ که آهای! من هم یکی هستم مثل شماها! که گاهی وقتها توی زندگی اش آدم خوبی بوده.... و احتمالا کسانی مثل شما هستند که او را دوست دارند... آهای مردم! من هم یکی هستم که اگر در گنجه اش را باز کند،‌ لباسهای گل گلی هم دارد. یک آدمی که بلد است دامن چیندار بپوشد. بلد است دست آدمها را بگیرد و باهاشان برقصد. بلد است بخندد. بلد است خوب باشد. مثل همه شما.
امشب تازه دیدم که ساراکوچولوی درونم که حالش از این عبارت ساراکوچولوبه هم میخورد، چقدر غمگین است. شده مثل این بچه های کار. دستهایش زمخت و خشک. صورتش کثیف. و توی دستش به جای آدامس موزی یک عالمه برچسب متفاوت جا گرفته که از هر جا روی خودش چسبانده و حالا روی دستش باد کرده است. ولی بقیه مردم که از این چیزها نمیخرند.
هر وقت میخواستم خوشحالش کنم میبردمش کتابفروشی، پشت بندش بستنی فروشی، بعد هم ساندویچ فروشی. بعد هم شاید فیلمی چیزی نشانش میدادم. مثلا خوشحال میشد. ولی من چقدر خنگ بودم که نمیفهمیدم خوشحالی اش به یک 24 ساعت ناقابل هم نمیرسد. آخر آدمی که از دستهای خودش حالش به هم میخورد،‌ با بستنی قیفی حال میکند؟
می خواهم بروم بنشینم کنارش. نه چیزی برایش بخرم نه یه زور لباس خوشحالها را تنش کنم.  فقط بنشینم و بگذارم او برایم حرف بزند. ببینید که بزرگ شده! ببینید این که صدایش را هم یادمان رفته، چه حرفهای قشنگی بلد است. میخواهم محکم بغلش کنم و بگویم که دیگر هیچ وقت فراموشش نمیکنم. 
خودخواهی است که حوصله هیچ کس را نداشته باشی؟ خب خودخواهی باشد. نمیخواهم بروم پیش روانشناس. نمیخواهم با دوستهای نداشته ام حرف بزنم. نمیخواهم با مادرم درد دل کنم. نمیخواهم توی تستهای روانشناسی و سایتهای مزخرف دنبال خودم بگردم. نمیخواهم با خودم حرف بزنم. اصلا چرا باید این همه حرف بزنیم؟ چرا باید اینقدر همدیگر را ببینیم و نشان بدهیم؟ جمع کنید این آینه های لعنتی را. نمیخواهم توی همه شان باشم. من فقط یک جا هستم. همین تو. توی همین جسم کوتوله خپل خودم. من همین مدلی بلدم. بیایید فرار کنیم اصلا. از همدیگر فرار کنیم و به همدیگر پناه بیاوریم. برویم یک جای تاریک. دور آتش برقصیم. یک جوری که یادمان برود. قاطی کنیم اصلا همه چیز را. اصلا حالیمان نشود که من تو هستم یا تو من هستی. حل شویم. ذوب شویم توی موسیقی. و از ما فقط جای پایی بماند که با جای پای نفر بعدی محو میشود. بیایید اصلا بد باشیم. بد بودن که بد نیست. وقتی یک وقتهایی آدم بلد است خوب باشد، پس بگذارید گاهی هم بد باشد. چه اهمیتی دارد که شما از رقصیدن من خوشتان می آید یا نه؟ ‌
اصلا چرا همیشه باید رو باشیم؟ عیان باشیم؟‌ یک چیزهایی را غرق کنید. بگذارید اسمش را هر چه میخواهند بگذارند. دورویی. ریا. هر چیز. یک کسانی را از ته دریا نجات دهید بگذارید حرف بزنند. بگذارید با شما برقصند. بگذارید باشند. یک چیزهایی ته وجود همه آدمها هست. امکان ندارد که نباشد. اگر نجات غریق نیست به درک، خودت حلقه نجات را بینداز توی آب. مطمئن باش دیر یا زود دستی آن را میگیرد. و فریادی میشنوی که وای... آشناست! و میفهمی که همه عمر، در پس زمینه ذهنت، آن را شنیده ای. 

حالا رهایش کنید. بگذازید داد بزند. بگذارید بدود. اینهمه غرق شد، حالا بگذارید ببارد.
بیایید بباریم. بیایید طوفان شویم. بایید تکراری و خز و زرد باشیم. بیایید همینجا که نشسته ایم،‌ روی کیبوردهایمان بالا بیاوریم و جان و دلمان که پوسید زیر خروار ماهی مرده، هوایی تازه بخورد. چه کسی جلویتان را میگیرد؟ بزنید توی دهنش، دستش را بگیرید بیاورید توی تاریکی. 
اصلا چرا همه باید خوب باشند؟‌ من که نمیگویم آقای روانشناس اشتباه میگوید. ولی این که او درست میگوید دلیل نیمشود که من طوری که او میخواهد باشم. میخواهم جیغ بزنم. میخواهم دیوانه بازی در بیاورم. بدون این که استاد نقاشی دستور بدهد: ‌دیوانه باشید...  و من دست وپایم را گم کنم. بدون این که زورکی رنگ بمالم به صورتم و بدوم توی کوچه و با صدای بلند آواز بخوانم. میخواهم معمولی دیوانه باشم. قدم بزنم دور اتاقم. مگر همه باید مدل استادهای هنری دیوانه بشوند؟
به درک که مادرم نوشته هایم را میخواند. به درک که غصه میخورد. همین یک نفر است؟‌ همین یکی را هم نمیخواهم. اصلا چرا باید کسی من را دوست داشته باشد؟‌ اصلا نمی خواهم توی هر جمله ام به تو و تو و تو فکر کنم. به این که کاش فلانی ناراحت نشود یکهو، کاش فلانی دلش بسوزد،  کاش فلانی خوشحال شود، کاش فلانی من را دوست داشته باشد، کاش فلانی بفهمد که من دوستش دارم، کاش فلانی بمیرد...
همه تان بروید گم شوید. من هم میروم گم میشوم. اینهمه بودن به چه دردمان خورد؟‌ کمی نباشیم. بیایید آتش را خاموش کنیم . دور تاریکی برقصیم. بیایید اصلا همین موسیقی را هم قطع کنیم و با ساز دل خودمان برقصیم. من این را دوست دارم. همین دستی که توی هوا میچرخد و نمیدانم مال من است یا مال تو یا مال او. همین که گم شویم. قاطی شویم. چه کسی ما را میبیند؟‌ چه کسی میشنود؟ مگر نه آن که اولش دریا فقط یکی بوده و آخرش هم یکی خواهد بود؟ بیایید درها را باز کنیم و دریاها را بریزیم وسط و خودمان را بیرون بکشیم و  با صدای بلند برقصیم.. بیایید ذوب شویم. 
اینهمه بودن به چه دردمان خورد؟ کمی نباشیم. 
  • سارا
خب. این روزها در چه حالی میباشم؟ 
از روز اول آزادی بگم. امتحان آخرم که خراب شد و حسابی آبروم جلوی خانم رفت. وقت تقلب نوشتن هم نداشتم. سالنمونم عوض کرده بودن و حتی یک کلمه هم نتونستم از کسی نگاه کنم. اعصابم خورد شد.
بله میدونم اینا اصلا مهم نیست و فقط آدمای بی غم احمق حرص نمره شونو میخورن. باشه فهمیدم مرسی. :/

رفتم پیش روانشناس. در جلسه دوم متوجه شدم که موهاش فرفری نیست بلکه فقط کمی مجعده. چرا فکر میکردم فرفریه؟ یعنی قشنگ یه چیزی تو مایه های باب راس تو ذهنم بود. عجیبه. حالا هر چی تفکر من در باب خطای شناختی در تخمین شعاع جعد گیسوی دکتر عمیقتر میشد، اون بیشتر به مسائل متفرقه میپرداخت و سوالای بیربط میپرسید. آخرشم گفت نشانه های افسردگی رو داری. جدا؟‌ فکر میکردم خوب شدم! 
بعدم گفت زود به زود بیا بعد برا دو هفته دیگه وقت داد. :/ فرداشم رفتم تست طرحواره دادم. یه جوری میگفت فکر کردم چیییییی هست. شبیه همین تستایی بود که تو اینترنت ریخته. 
ولی خداییش قیافه دکتره خیلی ترسناکه. یه جوری نگات میکنه انگار داره فکرتو میخونه، جرئت نمیکنی دروغ بگی. حالا دو هفته دیگه باید برم ببینم با توجه به تست چه کمبودی دارم... واهاهای. 

رفتم چهارهزار تومن دادم و چهار تا مغز پاکن اتودی خریدم اما همین که خواستم مغز را درون پاکن نهم،‌ دیدم عه عه عه! مغزه رو گذاشته بودم این تو زیر قبلیه که گم نشه. قبلیه خیلی کوچیک شد و انداختمش بیرون. ولی دیگه به پشت سرش توجه نکردم. از پیدا کردنش احساس غرور پیدا کردم و عمیقا خوشحال شدم. اگه یه وقت خواستین منو خوشحال کنین،‌ ( چون دوستان خیلی میپرسن گفتم توضیح بدم)‌ کافیه یه دونه هسته خرمایی رو که الآن رو میزمه بردارین. تا صبح اینقد گریه میکنم که وقتی بهم بدینش،‌ در جا عاشقتون میشم. (‌البته باید همون هسته باشه ها. گول نمیخورم) 
 
رفتم کلاس والیبال و شنا. در والیبال برای بچه های مردم مربیگری در آوردم و ژست این آدمایی که خیلی حالیشونه ولی اطرافیانشون قد گاو رسم زندگی بلد نیستنو گرفتم و در شنا عین سوسک بال بال زدم. :) آخرین باری که پامو تو آب گذاشته بودم شیش سال پیش بود. ایندفعه معلم شنا خیلی بداخلاقه. هر وقت میخواد صدا بزنه آب میپاشه تو آدم. سعی میکنم همیشه زل زده باشم بهش. میترسم ازش. ولی خب ازش ممنونم که داره درس میده. اون موقعها هی میرفتم هی میگفتم چرا یاد نمیگیرم. نامرد بعد دو ترم نفس گیری به ما یاد نداده بود. هی میگفتم ملت چه جوری میرن زیر آب و دماغشون شوکه نمیشه. :/

جلسه اول کارآموزی با چهره یک پیرمرد آغاز شد. سرعت و قدرت کارم ستودنی بود. در سه ساعت اینو کار کردم. دوسش دارم.


رفتم جلسه اول داوری خوارزمی و داور به شعرم گفت: "قابل قبول". میخواستم بگم خودتی. ولی فقط لبخند زدم. این چه وضعشه؟‌ یه نفر که گویا خیلی هم فرد مهمی هست بهت میگه ستاااااره. میگه این شعر حیرت منو برانگیخته. بعد یکی دیگه با کلی ناز و ادا آخرش میگه قابل قبول؟ اصلا اون کیه که بخواد شعر منو قبول کنه؟ اصلا خودش از همه شاعرایی که تا حالا دیدم قابل قبول تره. ایش.

رفتم با سرمستی یک دوست رو تا میخورد زدم. از هر طرف که بگی. رسما با خاک یکسانش کردم و قشنگ دلم خنک شد. بعدم بهش گفتم ننه من غریبم بازی در نیار. بعد عذاب وجدان گرفتم  و همینکارا رو با خودم کردم. بعد دوباره به خودم حق دادم. بعد دوباره به اون، بعد دوباره ... 
آخرش رفتم جلو و خیلی مودبانه قهر کردیم. تا روز قیامت! احساس بدی بود.

گوشه ناخنم داشت میشکست،‌ اومدم برای پیشگیری اون تیکه رو جدا کنم نصف ناخن رفت. حالا تا یه ماه سه تارم صدای بچه ببعی میده. :(

واقعا هنوز داری میخونی؟‌ تو دیگه چه علافی هستی.

سارا بهم پیام داد. فکر کردم واتساپ نصب کرده که چت کنیم. فهمیدم کار واجبی داشته نصب کرده بعد این وسط یه پیامی هم به من داده. :/

تلاش کردم برا شعر گفتن. خیلی تلاش کردم. خیلی. 

قراره همه چی همینجوری ادامه پیدا کنه؟ وا!

شیش تا پست گذاشتم تو خرداد. آفرین به خودم. به این فکر کردم که هفت ساله دارم وبلاگ مینویسم و به خودم افتخار کردم. نگین کم مینویسی که باید بگم آدم در روزای اول وبلاگ نویسی جوگیره. هفت سال دیگه‌تونو میبینم. ( اصلا منظورم به ستاره نبود)

کاشکی لااقل فوتبالی بودیم. خیلی سعی کردم مثل بقیه برا گل خودی خوشحال و برای گل مردود ناراحت بشم. کمی شدم. ولی خیلی کم بود.

تو داوری خوارزمی یکی از بچه های دبستانو دیدم. قبلش تو گروه تلگرام پیداش کرده بودم ... با هم حرف زدیم و گفت منو یادش نمیاد. اون وقت وقتی همو دیدم، بغلم کرد گفت خیلی وقت بود ندیده بودمت عزیزم! یعنی چی به نظرتون؟

ده تومن پول ریختم به حساب همکلاسیم. چه مسخرس که آدم ده تومن پول بریزه به حساب کسی!

جلسه سوم کارآموزی و ادامه کار هایپررئال. نسبت به جلسه قبل به وضوح افت داشتم. اصن نمیخوام. :((

جستارهایی در باب عشق رو خوندم. بخوای یادداشت، برداری باید کل کتابو بازنویسی کنی. چه موجود نازنینیست این آلن. (‌بقیه‌ی اسمشو هی یادم میره. یا میگم آلن دولن یا میگم وودی آلن. :/) سخنرانی تدشم دیدم. خیلی بد بود. انقد سریع حرف میزد که با وجود زیرنویس فارسی نفهیدم چی میگه! یعنی حرف حسابشو نفهمیدم. برو همون کتابتو بنویس آلن جان که محتواهای عشقولتو با سرعت خنگولی خودمون بخونیم خیلی شیرینتره.

و اما کلاس خوارزمی. کلاس عروض و قافیه! :/ چقـــــدر حرف دارم در این باره. بعدا میام. خیلی بده خیلی. اه. بعدش میام میگم.

  • سارا

با خارجکی ها

۳۱
خرداد

رفته بودم باغ دولت آباد. میخواستم شعر بگم. از راه رفتن که خسته شدم، نشستم کنار یه درخت و شروع کردم به خالی کردن چیزایی که تو مغزم بود. اه! مردمو نگاه نکن! بشین بنویس! بچه مدرسه ای ها رفته بودن. ولی ایندفعه توریستا هی از جلوم رد میشدن و من هی عین آدم ندیده ها نگاشون میکردم. نمیدونم چرا از نگاه کردن به آدما سیر نمیشم. به خصوص وقتی کار دارم!

یه دفعه یه خانم و آقای خارجکی دیدم که در حین عبور لبخند ملیحی بهم زدن. منم لبخند زدم. بعد یهو آقاهه گفت: can I take a photo?

  • سارا

یه موقعی یه شعر گفته بودم:‌

حس میکنم لبریز احساسم... اما چه احساسی نمیدانم

یادمه موقعی که اینو نوشتم واقعا لبریز از احساس بودم اما هر چی فکر میکردم نمیفهمیدم احساسم خوبه یا بده یا حتی معمولیه! یه چیزی تو قلبم همینطوری داشت گرمب گرمب میکرد. هنوز نفهمیدم اون روز، که شدیدا معمولی بود مثل همه روزای دیگه، چه احساسی داشتم که اونطوری هیجان زده بودم. ولی هر چی که بود دیگه هیچ وقت تجربش نکردم.

حالا الآن دقیقا تو نقطه مقابل اون روز قرار دارم. در یک بی احساسی و بی تفاوتی شدید نسبت به خودم و اطرافم گیر افتادم. در حدی که اگه الان بیای وایسی جلوی من و یه گلوله خالی کنی تو مغز خودت و یکی از اون طرف جیغ بزنه: خدا مرگم بده چی شد؟؟؟ من میگم: مرد. و به نوشتن این متن ادامه میدم.

چند تا دونه فندق و بادوم و پسته رو میزمه. حوصله نداشتم بذارم تو ظرف. میدونم که میزم در بهترین حالت، سرشار از مواد شیمیایی پاک کنندس. ولی هی برمیدارم میخورم. نه که بگم خوشمزه دونمو پر میکنه ها، نه ولی همینطوری برای این که یه کاری کرده باشم بر میدارم و میخورم.

فکر کنم رفتم تو افسردگی شروع تابستون. گمونم دو تا دلیل داره:

1. بالاخره بعد از یازده سال حالیم شده که تابستونها همیشه تموم میشن. اصلنم عجیب نیست و در همه ادوار تاریخ بشری بلااستثنا اتفاق افتاده.

این کشف مهم، علاوه بر این که احتمالا حس غافلگیری آخر شهریورو از بین میبره، هیجان اول تیرو هم از بین میبره. چیه مگه؟ یه فصله مثل بقیه تموم میشه میره. :/

2. حجم زیادی از برنامه زندگیمو روی تابستون بنا کردم. کم کم داره میشکنه. :/

بله. البته بی حسی شدیدم میتونه ناشی از یه مقوله دیگه هم باشه. چرا اینگونه ام من؟

در این مدت یه سری مسابقه شرکت کردم. (همشون در آخرین مهلت یا بعضا گذشته از مهلت) و یه سری مسابقه هم در پیش دارم که تا دقیقه نود برای ثبت نام در اونها وقت دارم.

چرا اینجوری میکنی آخه هان؟ چرا همینجوری در و دیوارو نگا میکنی یهو تلفن که زنگ میخوره تازه یادت میاد کار زیاد داری و وقت کم؟ بگو دردت چیه دلبندم؟!

کجا رفت نه سالگی؟‌ یه پاک کن، دو سال استفادش کردم آخرشم وقتی به ابعاد نیم سانتی متر مکعب در اومد نگهش داشتم تو یه جعبه. حالا سالی سه چهار تا پاکن میخرم. چرا آخه همه چی گم میشه؟!

دیگه داره جدا حالم از خودم به هم میخوره. همه چیز گم شده! همه چیز دیر شده! و من همچنان زیر کاغذای طراحی  و کتابای نصفه نصفه و پوست پسته و لپتاپ به سقف خیره شدم و به آینده ای که فکر میکنم که از بس مجسمش کردم دیگه داره حالمو به هم میزنه.

خب. حالا میریم سراغ قلم کاغذ. درد و درمونو روش مینویسیم. اهه اههم....

اقلام گم شده: (اگه پیدا کردین بهم بگین. نوشتم که حواسم باشه بیشتر نشه)

تراش 17 هزار تومنی

خودکار آبی سی کلاس درشم گم نشده بود (پیدا شد لای کلاسور بود:)

پاکن مشکی

فلش قدیمی

فلش جدید

مداد طراحی b12

هندزفری، یار دیرین ( ایشونم لای کلاسور بودن :))

پاکنِ پاکن اتودی که شیش ماه نگهش داشتم برا وقتی که پاکن قبلیه تموم شه :(( بدین وسیله اعلام میدارم که این مورد پیدا شد! تو خود پاکن بود D:

 

هشت تا شد. کم میشه که اضافه نمیشه فهمیدی؟؟؟ فهمیدی یا فرو کنم تو اون گوشت؟؟؟ 

در و دیوار اتاق تماشا نداره به خدا وقت واسه این کارا زیاده. 

نزن هفت تا شد. دودورو دودو دو.

پنج تا! 

 

ضمنا، فردا، هرررررچیزی که مهلتش خواهد گذشت، انجام میشه اوکی؟؟؟      

بی تربیت. خدافس.

 

  • سارا