!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

https://t.me/sara_derhami
saraderhami@gmail.com


آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۲ مطلب با موضوع «سفرنامه» ثبت شده است

تهران نامه

۰۸
مرداد

خب، اینم از اولین سفر تنهایکی! سفری یک روزه و باحال به تهران. البته فقط تو قطارش تنها بودم اونجا داییام بودن! ولی خب تو همون قطارشم ممکن بود مسموم بشم یا ترورم کنن یا راهزنا بهم حمله کنن که خوشبختانه از پس همش بر اومدم. 

خب بذارید از ساعت شش و نیم صبح بگم توی قطار. حالم اصلا خوب نبود نمیدونم چرا. اصلا شوق سفر و اینا نداشتم. یه لحظه هم وقتی مامانمو بغل کردم یه چیزایی داشت میومد تو چشمم که جلوی خودمو گرفتم و گفتم مسخره ی بچه ننه! خدافظی کردم و رفتم تو قطار.

  • سارا

گشتی در دشت

۲۰
شهریور



بعد از دو تا مسافرت و گذروندن روزهای رنگ و وارنگ، الآن از اون زمانهاییه که کلی حرف برای نوشتن هست اما نمیشه نوشت...: از کجا شروع کنم؟!

از دو تا سفری که رفتیم، دو تا تصویر تو ذهن من برای همیشه ثبت شدن. یکی اون دشت عجیب زرد رنگ و گاوها و گوسفندها و خرها. یکی هم شبی که برای ساعد باقری جشن تولد گرفتیم و بعدش فهمیدیم تولدش دو هفته دیگس! سکوت و اسرارآمیزی اون دشت... و سر و صدا و آواز صادقانه‌ی بچه های شاعر... چه خوب بود هر کدوم. 

اما دشت. تجربه عجیبی تو زندگی من بود. اون روزها داشتم کیمیاگرو میخوندم و مدام دنبال نشونه ها بودم. جاده رو گرفتیم و رفتیم و رسیدیم به رویای قدیمی. به رنگهای پنهان در یکرنگی دشت! 


  • سارا