!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

« خب...درباره من...من موجودی هستم بسی ماه و گوگوری و یک دختر خیلی خوب و باادب. بنده همواره موفقیتم را مرهون زحمات پدر و مادرم می دانم. من قرار است یکی یکی پله های موفقیت را طی کنم...تا چشتان در آید.


(بر و بچ همه حواستون باشه اومدیم تو بیان رسانه اهل قلم و فلان و اینا باید سنگین باشیم!) »


یه عنوان تصویری از خودم، دوست داشتم این چند تا خط بالا و این صفحه رو ببینید. ولی خب، آدم باید به روز شه... پس دوباره و چند باره "درباره من"‌می نویسم....

این نوشته های آبی مال زمانیه که بلاگفای نامرد (و شاید هم مظلوم) به مدت دو ماه مسدود بود و بعد از دو ماه به جای وبلاگهامون، ویرونه ای از وبلاگستان تحویلمون داد. نوشته ها قر و قاطی حذف شده بودن، بعضی از پستا کامنتهاش حذف شده بود، بعضی از وبلاگها کلا به چند سال قبلشون برگشته بودن و.. خلاصه کاری که با نوشته های عزیزتر از جان ما کرد! بس تلخ و ناجوانمرانه بود.از سال نود که وبلاگ نویسی رو شروع کرده بودم، کنار شعرها و داستانهام، همه زندگیمو اونجا مینوشتم! چه خوب میشد اگه هنوزم اونجا رو داشتم و از یازده سالگی تا n سالگیمو اونجا ثبت می کردم! ولی خب بلاگفا حتی به چند هفته وفاداری ما هم جواب خوبی نداد و باز هم بدقلقی کرد. این شد که دل کندم و مثل خیلی های دیگه اومدم اینجا. حالا چرا بیان؟ واقعا نمی دونم! اون موقع همه داشتن می اومدن بیان!

البته که بعد از سه سال هنوز به بیان عادت نکردم. اینجا مدام حس میکنم یه نفر داره منو میپاد. اصلا احساس فضای خصوصی به آدم نمیده. ولی خب، چاره ای نیست! 

خب.

شاید فکر کنید بعضی از چیزهایی که نوشتم نباید اینجا مینوشتم. ولی اینا همه چیزهایی هستن که هویت منو شکل میدن. با تشکر!

سارا درهمی هستم، (به کسر د البته!) متولد هجدهم بهمن (مصادف با میلاد بانو گوگوش! :)) در سال هفتاد و نه. جز قربانیان نظام جدید آموزشی و به عبارتی عضوی از موشهای آزمایشگاهی نظام آموزشی. یعنی نیمه دومی های هفتاد و نه و نیمه اولی های هشتاد.

چی کاره ام؟ همه کاره‌ی هیچ کاره! شعر میگم و داستان می نویسم و نقاشی میکشم و سه تار میزنم و هر کار دیگه ای هم که دستم بیاد انجام میدم. هرچند رشته ام نقاشیه و دوست دارم در آینده شاعر باشم. ( نویسنده و کارگردان و طراح صحنه و بازیگر تئاتر رو هم اضافه کنید.)

درباره داستان تغییر رشته ام اینجا، اینجا و اینجا بخونید. (بله! خیلی مهمه!)

 راستی چند وقتیه به فکر رزومه افتادم و به نظرم خیلی چیز جذابی اومده. به خاطر همین فعلا هر چی میتونم توش مینویسم تا بعد که جو این یکی هم ولم کنه و سر عقل بیام.


- رتبه اول استان، رشته نقاشی (مدادرنگی) مسابقات فرهنگی هنری آموزش و پرورش سال 93

- رتبه اول استان، رشته شعرِ مسابقات فرهنگی هنری آموزش و پرورش سالهای 94، 95 و 96

- رتبه اول کشور، رشته شعر چهاردهمین مسابقه بین المللی امام رضا... ایناهاش

- رتبه اول کشور، رشته شعر مسابقه هشتمین خورشید ولایت سال 95

- رتبه دوم جشنواره کشوری هدف، بخش بازیگری سال 96 با این ویدیو (شعر بی نظیری از فروغ)

- رتبه اول مسابقه پرواز به وقت نوجوان با این شعر


خبرنگار افتخاری دوچرخه همشهری

و همچنین عضو دفتر شعر جوان

دو سال هم به عنوان خبرنگار باشگاه خبرنگاران جوان فعالیت داشتم که یکی از گزارشام اینجا هست و اون چند تای دیگه در بلاگفا نابود شد. 

باید بعدا دوباره بذارمشون.

همین.


"نانوا می باش و ساقی همزمان

تا مبادا زندگی را گم کنی"


مجتبی کاشانی،

 از الگوهای من تو شاعری