!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

چه بسیااار حرف برای گفتن... و چه کوتاه زبان من!
احساساتم یه مدته که بیش از حد معمول دچار نوسان میشن. دیگه خیلی بهشون محل نمیدم. حقیقتش خیلی هم ازشون سر در نمیارم. به تبدیلگاه مغزم شک کردم. به نظرم اون موقعی که افکارو به کلمه ترجمه میکنه مقدار زیادی ناخالصی قاطیشون میکنه. که واقعا منصفانه نیست. این تنها راه سر در آوردن از درونیاتم بود. اما شاید اینم بد نباشه. یه مدتم دور از خودم...

کار نیکی که امسال کردم اینه که بوم و مخلفات و لپ تاپ رو آوردم تو زیر زمین تا هم موقع نقاشی با خیال راحت بریز بپاش کنم و هم اتاق تمیز بی بو آماده باشه برای درس خوندن. هم اکنون، روبروی تابلوهای رنگارنگم نشستم و با گوشی تایپ میکنم. احساس خوبی دارم. سه تا کارم نود و خورده ای درصد تمومه که فردا تو مدرسه تکمیلش میکنم... (فقط امیدوارم از پس حمل سه تا بوم و پالت و جعبه رنگ و کیف بر بیام!) و یکیش هم نصفه اس که روبرومه و بهم لبخند میزنه... یه کم استرس انگیزه. خیلی دلم نمیخواد قبل از تکمیل شدن به خانم نشونش بدم.نمیدونم چرا. شاید چون یه کم خارج از روال درسیمونه. خلاصه که الآن قضاوتی ازش ندارم. ولی گمون میکنم که داره یکجورهایی خوب میشه...  بگذریم. این مهم ترین درسیه که از نقاشی رنگ و روغن گرفتم... که بگذریم! وقتی مثل الآن به جایی میرسم که نمیدونم مرحله بعدی چه خواهد بود، با قاطعیت کارو ول میکنم و ترجیحا میذارمش یه جایی که نبینمش. مطمئنم فردا که بیان سراغش جواب سوالمو بهم میده. این کار تو خیلی چیزای دیگه هم بهم جواب داده. اما بدیش اینه که تو کارای دیگه رنگ خیسی وجود نداره که وقتی رنگ جدید روش میذاری، باهاش قاطی (و در نتیجه چرک) بشه. لذا نتیجه کارمو زود نمیبینم و تازه وقتی تموم شد به خودم میگم عه! میشد به جای ده ساعت پشت سر هم، با دو ساعت با فاصله هم تمومش کردا....
بگذریم! 

خب. اگه بگم تو این سه روز تعطیلی کمتر از یک ساعت درس خوندم... و اگه بگم وقتی اولین آزمون سجنش برگزار میشد من خیره به آبی بیکران دریا بودم... و اگه بگم در هفته گذشته سه جلد و خورده ای هری پاتر خوندم، آیا سزاوار بخشش هستم؟

و نکته عجیب ماجرا این که هرچند جلوی خودمو گرفتم و جلوی هیچکس اینها رو نگفتم، (احساس کردم از نظر استراتژیک درست نیست) اما اصلا عذاب وجدان ندارم. احساس میکنم الآن که پدر عشق برنامه ریزیم برسن به خونه و با هم بشینیم میتونیم برنامه خوبی بریزیم. من هم قطعا طبقش پیش خواهم رفت و عقب نیز نخواهم افتاد. واقعا نخواهم افتاد! خوب میدونم که علت درس نخوندنم، (بعد از رژه ی بیست و جهار ساعته ی چهار تابلوی نصفه روی اعصاب) نداشتن دورنمایی از اخر روز و هفته و ماهه. آره...  برنامه داشته باشم میخونم...

چیز دیگه ای که فهمیدم اینه که امسال تازه درس خوندنو یاد گرفتم. کی باورش میشه که من توی تاریخ هنر جهان و مکاتب نقاشی بیست گرفته باشم؟! تازه بدون تقلب! خودم که باورم نمیشه. هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم فرق حالت اندام حیوانات در حجاری های آشور و سومرو بیشتر از سی ثانیه توی ذهنم نگه دارم. 

آره... خوشبینم. این روزا دیگه از فکر کردن به آینده دور خسته شدم. به آینده نزدیک فکر میکنم. به یه ماه دیگه، دو ماه دیگه، پنج ماه دیگه... به نظرم اتفاقات خوبی رخ خواهد داد...رخ خواهد داد؟ آره، چرا نخواهد داد؟

دوشنبه عروسی داریم. کارای چاپمو برای سه شنبه انجام ندادم و به شدت منتظر نازل شدن فرجی ناگهانی ام. عروسی...  چه وقت گیر و بی خاصیت. نمیدونم چرا تازگیا این چیزا انقد برای مامانم مهم شده... میخواد منم ببره آرایشگاه. با وجود این که آرایشگاه رفتنو دور از کلاس کاری خودم میدونم و بهونه های متعددی برای در رفتن از زیرش جور کردم، اما به هر حال تسلیم شدم. فقط عمیقا امیدوارم طرف عین نود و نه درصد آرایشگرهایی که دیدم نباشه، و قبل از این که چنگالاشو فرو کنه تو موهام، گوششو واز کنه ببینه چی میگم. هرچند چشمم آب نمیخوره. بیچاره عروس. 
آه چه دغدغه هایی! وسط اینهمه کار. این زنها هم عجب موجودات پردردسری هستن! احساسم اینه که دغدغه پدرم مبنی بر به اندازه بودن میوه ها به شدت منطقی تر از دغدغه من برای پیروزی در این مسابقه زیباییه. اگه من خوشگلتر از بقیه بشم خوشایند نیست... اگرم زشت تر از بقیه بشم که اصلا خوشایند نیست! به راستی که رقصیدن در اتاقم رو با شالهایی آویزون دور خودم، رژ لب سرخ دهاتی، و موزیک خز مورد علاقم ترجیح میدم. 

به گمونم دلیل منتشر نکردن هزاران کلمه ی آبان ماه، پیغام فریزکننده ای بود که از یک فرد بیمار دریافت کردم. البته خودمم اشتباهات زیادی کردم... این حماقت عظیم بیشتر از رفتار اون اذیتم کرد. یه مدتی قفل شدم... اما به هر حال، تو این یک هفته اونقدر فکر کرده م که به اندازه چندین و چند ماه خردمندتر شده باشم. الآن آرومم و کمی خردمند شدن احساس خوبیه.

  • سارا

نظرات (۷)

دروقگو!
پاسخ:
بعله :/
اولا که چه عجببببببب.بالاخره پیداتون شد سارا خانوم.
این گوگل از دستم دیوونه شده،حدود یکماهه وارد گوگل میشم و سه تا بلاگ رو چک میکنم و میبینم هیچکدوم پست نذاشته و میرم بیرون😐
دوم اینکه با توجه به پاراگراف چهارم پنجمت که نوشتی سه جلد و خورده ای کتاب خوندی ،نه تنها سزاوار بخششی بلکه سزاوار ستایشی!😉من که فقط یکی و نصفی خوندم و از خودم ناراضی ام.دیگه اینکه نوشته هات خیلی خوبن سارا .هیچوقت هیچوقت پاکشون نکن.یک بار عمیق ترین تشویش توش موج میزنه و یکبار آروم ترین آرامش.
خیلی آدمای بیشعور پیدا میشن ! قضیه ی پیغام فریز کننده ناراحتم کرد.اما عین خیالتم نباشه هااا. نمونه های حسود خیلی زیاد پیدا میشن.
مثلا نمیدونم فاز این یارویی که اومده نوشته دروقگو اونم با چه املای قشنگی، چی بوده ؟(حالا خدا کنه آشنا در نیاد 😁😑)
و در آخر با موزیک خز و رقص در اتاق بسیار موافقم😆
و برای شما آرزوی موفقیت میکنم و توصیه به اینکه با وجود برنامه ی کاری تان کمی زود به زود بروز کنید!

پاسخ:
سلاااام! 
میدونی خوندن کتاب درست حسابی رو بر خودم قدغن نکردم اما به شرطی که جای کتابای واجبو نگیره... که انگار زیاد موفق نبودم در این امر. 
تو از گوگل وبلاگا رو چک میکنی؟
چطو فهمیدی میخوام پاک کنم؟! پس حالا که گفتی پاک نمیکنم. دنبال بهونه بودم :)

چه حرفای خوبی زدی واسم! 
خیلی خیلی ازت ممنونم پرنیان عزیز عزیز :)
  • ستاره اردانی زاده
  • پس هنوز خوبی...
    شاد باشی کنکوری هنرمند...
    پاسخ:
    مرسی ستاره جان☆
  • نجمه عزیزی
  • سارا خانم به پرنیان خانم بگویید از قول ما که خیلی خودشان و قلمشان خوبند و ما برای خواندن کامنتهای زیبایشان به وبلاگ شما سر میزنیم!
    ضمنا پرنیان خانم! به دروقگو باید گفت دروقگو تا حساب کار دستش بیاید... 
    پاسخ:
    1 خیلی ممنون :/
    2 نه دیگه شما وقتی موهای منو درست نمیکنی و نمیذاری مینا هم درست کنه به طور مستقیم داری منو مجبور میکنی برم آرایشگاه 😆 دبه نکن مامان جان 😊
    در پاسخ به ساراخانوم و مادر عزیزشون😊:هردوتون خیلی خیلی لطف دارین و واقعا من هم از نوشته هاتون حس خوبی میگیرم.خودم هنوز اون شهامت وبلاگ نویسی رو پیدا نکردم وگرنه درروز خیلی مینویسم برای همین از بی پروا گویی این وبلاگ خوشم میاد.
    و اما درپاسخ به سارای خالی!
    تو چند تا پست قبلیت یه اشاره ی ریزی به پاک کردن اینا در آینده کرده بودی.
    آره دیگه از گوگل چک میکنم،دروقم کجا بود😉!
    پاسخ:
    خب تعجب داره دیگه هر دفعه ورداری سرچ کنی! 
    دارم به این فکر میکنم
    واقعا فرق حالت اندام حیوانات تو حجاریای آشور و سومر چیه؟
    و چیزی جز ویژگی نقش برجسته های آشور یادم نمیاد...
    سلام سارا خانوم جان
    خوبی عزیزم؟

    امیدوارم که همینطور در آرامش خاطر به سر ببری.من که مدت هاست این حس رو تجربه نکردم.امسال انقدرررر درسا زیاده که من که روزی نهایتا بیست دیقه رو کارای مدرسه وقت میزاشتم الان مجبورم پنج تا شیش ساعت روزی درس بخونم و اصلا وقت ندارم که وبلاگ بنویسم و این قضایا.نه میتونم کتاب بخونم نه فیلم ببینم نه وبلاگ بخونم نه بنویسم و نه حتی فکر کنم.شب توی تختم هم انقدر خسته ام که درجا خوابم میبره نمیتونم فکر کنم یکم مغزمو جمع و جورکنم.سال نهم سال وحشتنااکیهه.بعضی وقتا بسرم میزنه پاشم برم مدرسه ی دولتی بشینم با اعصاب راحت هم کتاب بخونم هم وبلاگ بنویسم هم هدفمو دنبال کنم.ولی امسال وقتش نیست.جدا کردن راه کار سال بعدیه.وقتی که تعیین مرکزا انجام شد ولی هر روز و هر ساعت دارم حسرت میخورم که قراره یکسال از عمرم رو پای درس هدر بدم.
    خلاصه سارا جان برای من دعا کن که از این وضعیت دربیام که محاله بنظر میرسه:/
    الانم ساعت یک و نیم طهر پنج شنبه ست از مدرسه اومدم دو دیقه نشستم پای لپتاپ وبلاگا رو چک کنم.بعدش باید بگیرم بخوابم بعد هم بلند شم تا دوازده شب شیمی بخونم که شنبه امتحانش رو دارم و توش افتضاحم:/
    نمیدونم چرا اینا رو بهت گفتم .شاید چون داشتم میترکیدم و احتیاج به صحبت با یه آدمی داشتم که دوتا پیرهن بیشتر از من پاره کرده:)
    پ ن :میبینم که هری پاتر شما رو هم گرفتار خودش کرده؟حالا خوشت اومد اصلا؟
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی