!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

حررررررررررررررررف

دوشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۱۷ ب.ظ

نمیخوام.

با پررویی تمام زل زدم به چشمای خودم و اینو گفتم.

مثل دیروز.

و روز قبل.

و روزهای قبل.

البته واقعیت انکارناپذیر اینه که وضعیت امروز نسبت به روز قبل و روز قبل نسبت به روزهای قبل به مراتب بدتر بوده. از سه الی چهار ساعت کار مفید رسیدم به یکی دو ساعت... امروزم به صفر.

ببخشیدا... ولی احساس میکنم من اگه یه ماه بشینم بکوب بخونم بازدهیم خیلی بهتر میشه. اصلا من آدم کم کم کار کردن و اینا نیستم. من باید دقیقا نود کارو انجام بدم تا همه انرژیمو بذارم روش. وگرنه به شدت اعصاب خودمو خورد میکنم و تهشم گیج میزنم و به نتیجه نمیرسم. مثل همه امتحانایی که تو عمرم دادم. یا بلد بودم یا دقیقه نود درسو خوندم. نود درصد مواقع هم نتیجه خوبی گرفتم.

قضیه این نیست که نمیتونم. یا حتی نمیخوام. قضیه اینه که احساس وقت تلفیت میکنم. ببخشیدا ولی هر کار میکنم نمیتونم در برابر این حسم وایسم. کارایی هست که اگه الآن نکنم هیچ وقت دیگه نمیتونم بکنم ولی برای درس واقعا وقت هست. به خدا هست. تنها چیزی که بهم میگه نیست، حرفای ریحانه اس و دیگر دوستان. در یک روز معمولی که فرداشم یه تعداد درس تئوری و عملی و اینا داریم هفت ساعت میخونه. روزای تعطیل که بالای ده ساعت. مگه میشه؟ نه واقعا مگه میشه؟

اگر از این واقعیت که منم اگه توانشو داشتم واقعا میخوندم بگذریم، واقعا وقت زیاده. به خدا!

میخوام حرف بزنم. همه مشکل همینجاست. برنامه مینویسم هیچ مشکلی هم نیست. ظهر که میام مثلا استراحت کنم، تایمش که تموم شد به خودم میگم خب حالا پاشو عمل کن. اول که کلی ادابازی در میارم که نموخواااام... هی خودمو میپیچم تو پتو قیافه مظلوم به خودم میگیرم که یعنی دلش بسوزه. ولی خب آخرش میدونم که بااااید بلند شم. بلند میشم میرم سراغ یخچال. طبق معمول هیچ اتفاق هیجان انگیزی از نیم ساعت پیش تا حالا توش نیفتاده. بعد میام تو اتاق و... خب. حالا درس بخونیم. چرا درس بخونیم؟ برای این که بتونیم بریم دانشگاه و کارهای بزرگ بکنیم و آدم بزرگی بشیم. آها. چه جالب. میدونی من خیلی به آدم شدن فکر کردم. نتیجه ای که بهش رسیدم این بود که...

بعد شروع میشه. یه شروع وحشتناک. دور فرش یک و نیم در دو اتاقم راه میرم و حرف میزنم. همینطوری حرف میزنم. یه جور رقت باری حرف میزنم. هر چند وقت یه بارم گوشیمو برمیدارم و ساعتو نگاه میکنم، بعد به خودم میگم: باشه. فقط یه دور دیگه. یه دور فرشو دور میزنم ولی صحبتم هنوز  نصفه‌س. باشه. بذار این مبحثو تموم کنم. ولی این مباحث نامرد از تو دل همدیگه شروع میشن. اینه که هیچ وقت تموم نمیشن. هی حرف میزنم... هی حرف میزنم.... اینقد حرف میزنم... البته بی صدا. دلم نمیخواد مامان بابام فک کنن بچه شون روانیه. ولی خب تا جایی که میتونم دستامو حرکت میدم و میمیک صورت رو در حد اعلا اجرا میکنم. بعد حتی یه جاهایی عکس العمل طرف مقابل (که اصلا نمیدونم کی هست) رو هم خودم اجرا میکنم و بعد دوباره عکس العمل خودم به عکس العمل اون رو. و...

پاهام درد میگیره... هوا میره رو به تاریکی... ولی من همچنان میگم:‌یه دور دیگه. فقط یه دور دیگه... دیگه آخرش وقتی ساعتو نگاه کردم و دیدم از پنج هم رد شد،‌ بالاخره برای آخرین بار میرم سر یخچال و برمیگردم و دیگه واقعا شروع میکنم.

یک ساعت که خوندم وقت استراحت میشه. استراحت خیلی ترسناکه. اگه بشینم عین بچه آدم یه کم تار بزنم و بعد برگردم سر درسم خوبه. ولی خب بدیش اینه که وقتی از صندلی بلد میشم، که بیشتر وقتا این کارو میکنم، دیگه دلم نمیخواد بشینم. دوباره شروع میشه. حرف میزنم حرف میزنم حرف میزنم... اگه خیلی خسته شدم میشینم رو صندلی یه روسری هم سرم میکنم و جلوی آینه حرف میزنم. یه دفعه به خودم میام میبینم ساعت شد هشت... هشت و نیم... نه...

 سارا ساعت شد نه!!! آقا آینده نگری نخواستیم. پاشو کارای فرداتو بکن!

الآن که فکر میکنم اصلا یادم نمیاد چه حرفیه که اینقد جذابه واسم. فقط میدونم وقتی شروع میکنم دیگه دلم نمیخواد تمومش کنم. دلم میخواد دنیا وایسه و من همینطوری راه برم و حرف بزنم. درباره همه چی. درباره همه اتفاقایی که افتاده یا ممکنه بیفته. درباره همه چیزایی که ازش میترسم. درباره همه چیزایی که دوست دارم... و سوالایی که الآن که دارم میگم واقعا جوابشو نمیدونم. من چی دوست دارم؟ از چی میترسم؟ عجیب غریبه.

برنامه دیروز به همین صورت به مشکل برخورد. خب آخرش درس خوندم...یه ساعت و خورده ای... یه ساعتم نقاشی کار کردم.... ولی خب، کمه. خیلی کمه. از برنامه ای که ریخته بودم خیلی دور بود. خب، اصلاحش میکنیم تا به برنامه دلخواه و عملیمون برسیم. مشکل چیه؟‌راه رفتن و حرف زدن.

فهمیدم!‌ راه رفتن و حرف زدنو از زندگیمون حذف میکنیم!

وااای عالیه! مطمئنم تو با این هوشی که داری حتما تو زندگیت موفق میشی.

امروز وقتی از جام پا شدم و رفتم سراغ یخچال و برگشتم، به خودم گفتم: فقط یه دور...

یه دورم شد دو دور و دو دورم شد سه دور و دودورو دودور دور!

یه دفعه صدای خشم آلود مامانمو شنیدم که میگفت چرا اون چراغو روشن نمیکنی دیگه داری شورشو در میاری و همزمان که اون داشت میومد درو باز کنه من درو باز کردم و دیدم برام شیر بادوم آورده که بخورم و جون بگیرم و درس بخونم! ادامه داد: خب اگه یه مرگیته پاشو بریم پیش دکتر چرا منو دق مرگ میکنی؟

اوه اوه.

اوه اوه اوه!!

عصبااانیه! چی بگم حالا؟

نمیتونستم بگم که تمام این مدت مشغول راه رفتن و غرق در حرفهای روشن بودم به شکلی که متوجه تاریکی هوا نشدم. نمیتونستم هم بگم داشتم زیر نور چراغ مطالعه درس میخونم و از اونجایی که مرض دارم چراغ روشن نکردم! بنابر این یهو امداد غیبی به کمکم اومد: خودت نبودی اون موقع نشسته بودی داشتی به بدبختی کتاب میخوندی همین که من اومدم گفتی خوب شد اومدی چراغو روشن کن؟؟؟ هاهاها

خندید. گفت خب من حوصله ندارم تو که داری. گفتم کی گفته من حوصله دارم؟؟ از شما پرحوصله تر نیستم مطمئنا.

خلاصه که به خیر گذشت. بریم سراغ کارامون.

ولی بعد دیدم با این همه حرفی که تو سرمه واقعا نمیتونم درس بخونم. این جور وقتا تست که میزنم تستام داغون میشه. دیروز از شصت تا دوازده سیزده تا رو بلد نبودم. یک پنجم. بیست درصد. خسته نباشم.

خب حق بده! مدرسه پر از آدماییه که حرفای بی خاصیت میزنن. نه فقط بچه ها... نه فقط کسی مثل معلم دفاعی... نه فقط معاون مجرد خشمگین... حتی معلمای تخصصی دوست داشتنی. ببخشیدااا ولی واقعا ازشون خسته شدم. از شنیدن حرفای تکراری خوب. از اظهار نظرای سطحی قطعی که نه تنها نمیتونی بهشون بخندی بلکه باید در جوابشون به حالت عارفانه ای سرتو تکون بدهی. از حرفای انگیزشی تاریخ مصرفدارشون... بعضی وقتا از گوشام دود در میاد اینقد میخوام بگم: خو اگه اینطوریه چرا خودتون الآن یه معلم بدبخت گمنام تو یه هنرستان ساده این چند سال بعدم میمیرین و بعد پنج سال هم تو تاریخ بین اینهمه آرتیست محـــــــــــو میشین؟

خندیدن زورکی. آخ که این بزرگترین زجر دنیاس. بخند. خودتو جدا نکن. تافته جدا بافته! فک میکنی خیلی با بقیه فرق داری؟؟ نه غلط کردم من که دارم میخندم نیگا هه هه هه. حتی بعضن به خودت میای و میبینی چه حرف چرتی از دهنت دراومده و چجوری همه ریسه رفتن در حالی که خودت حتی نمیتونی نصفه لبخندتو به یه لبخند کامل تبدیل کنی. یا یهو میبینی یه حرف خیلی بامزه زدی و داری به نبوغ خودت افتخار میکنی ولی هیچ کس کوچیکترین توجهی نشون نمیده. داغون اصن.

نمیگم همه بدن. نه به خدا منظورم این نیست! ولی... ولی میخوام بگم همیناس که باعث میشه این همه حرف تو سرم بمونه. آه... کلمه های بی پناه تنهای من... دود میشین و از گوش بیرون میاین و محو میشین... بعد میشین آینه دق من.

نگو بنویس. دارم مینویسم. ولی آخه یه حجمی داره. من چند ساعت در روز میتونم بنویسم؟ پنج ساعت؟ شیش ساعت؟؟ تازه اگگگگه تموم بشه. من در روز نیم ساعت میتونم نهایت بنویسم: یک دهم حرفام.

خلاصه که جونم براتون بگه الآن ساعت هفت و ده دقیقه است و یک ساعته که دارم مینویسم. بازم هی حرفای بی ربط میان تو ذهنم و هی به خودم میگم جاش اینجا نیست بچه جون. صبر داشته باش.

تازه چیزی که بهش فکر میکنم اینه که اگه زمان و مکان مشخصی برای راه رفتن بذارم به احتمال نود و نه درصد این کارو نمیکنم! به خودم میگم خب؟‌ حالا چی بگم مثلا؟‌ هوا چطوره؟ حالا برا چی باید راه برم؟ خب میشینم. حالا مثلا به چه دردی میخوره؟ خب میرم کارامو میکنم مگه مرض دارم الکی راه برم؟ اه حوصله ندارم. باشه واسه یه وقت دیگه...

عه جالب شدا! اگه تصمیم بگیرم راه برم راه نمیرم... برم این یکی رو امتحان کنم!

*

خیلی با خودم حرف زدم که بیخیال کنکور شم. نشد. دلم نمیخواد اینجا بمونم. بین هنرمندای ساده بدبخت. بین آدمایی که حرفاشون همه کپی از رو دست همه. صبح برم دانشگاه و چند تا استاد ژولی پولی بیان سر کلاس و بگن:‌ رها باشید! دیوانه باشید! هنجارشکن باشید!

استادایی که جرئت ندارن یه بار هنجارشکنی کنن و یه قیافه مرتب معمولی به خودشون بگیرن یا سیگار نکشن یا مذهبی باشن یا هر چیز دیگه ای که از جامعه هنری دورشون میکنه. ترسوها.

بعد، ظهر بیام خونه غذای تمیز مامان پز بخورم بیام تو این زیرزمین کوفتی نقاشی بکشم و بعد تو چشم به هم زدن چهار سال تموم شه و بعد... خب! حالا که چی مثلا؟‌ چه تجربه منحصر به فردی داشتی دانش آموز سال شونزدهم؟؟

نمیدونم... اه! آره همه چی همه جا هست. وااای میدونم تهرانم خبری نیست و فلان و.... باشه. ولی قبول کن که تهران بهتره. :) خب وقتی هر سال اینهمه بچه شهرستانی ساده به امید دیدن آدمای حسابی میرن تهران بالاخره یا آدمای حسابی رو پیدا میکنن یا خودشون میشن آدم حسابی دیگه. پس احتمال ملاقات آدم حسابی اونجا بیشتره. فهمیدی با بیشتری توضیح بدم؟

آره. عمییقا دلم میخواد برم پیش آدمای بزرگ. آدمایی که هی نگاهشون کنم و هی بگم وااای من چقد عقبم از دنیا. نه این که احساس کنم صد سالم همینجا وایسم همچین چیزی از دست نمیدم. حرفای خوب بشنوم و حرفای خوب بزنم. تازه حسم اینه که اگه برم حرفای خوب بشنوم دیگه کمتر میخوام حرف بزنم. حالا نمیدونم چرا. اصن واسه چی اینو گفتم چه ربطی داشت؟ وااای باز دارم چرت و پرت میگم.

اگه دانشگاه قبول نشدم بازم میرم تهران. نمیذارن؟ چرا نذارن؟ آره شاید نذارن... میدونی بدیش اینه که بابام فک میکنه من میخوام برم تهران که برم دانشگاه. نمیدونه من میخوام برم دانشگاه که برم تهران. هی میگه همینجا چشه هوای سالم.. آرامش... میگه واسه لیسانس همینجا باش فوقتو برو خارج. حالا من هی میگم بیشتر از لیسانس قرار نیست بخونم... کو گوش شنوا؟

خب قهر میکنم...همم؟ یا ناز میکنم... یا گریه میکنم میگم مامان باباهای مردممممم!! یا اصن راحتترش فرار میکنم. یا شوهر میکنم. چه میدونم بالاخره یه کاری میکنم که برم. برم فقط یه جایی غیر از این جایی که تا حالا بودم.

بعد مینویسم. آره بابا. میرم دم دفتر روزنامه ها اینقد کاغذ سیاه میکنم واسشون تا بالاخره قبولم کنن و ماهی یه صد تومن بذارن ته جبیم. قبول نکردن میزنم تو کار نقاشی. یه پیج اینستا میزنم و هی عکس لبخندای کج و کوله مردمو میکشم. ارزونم کار میکنم. اگه روزی یه چهره آسه با رنگ روغن کار کنم و صد تومن بگیرم تو ماه میشه سه میلیون. اوووو چقد زیاااااد! برا یه سالم بسه. من که قرار نیست پولدار باشم. فقط میخوام نون شبم در بیاد. پولمو ذخیره میکنم برای آینده. البته شایدم بابام پول توجیبیمو به خاطر این اقدام نازیبام قطع نکنه. حالا گناه داره بچه کلش داغه... نه؟ ولی در هر صورت من باید کار کنم و پس بیاندازم. اینم نشد،‌میرم گوشه خیابون ساز میزنم. تمرینم هست. والا. تازه با حجاب اسلامی که پلیسا بهم گیر ندن... آقا نشد گارسون میشم. صبح تا ظهر مینویسم،‌ ظهر تا شب برای زوجهای جوان ترک و اسپرسو سرو میکنم. تازه به این فک کن که اییییینقد این دخترای گارسون تو کافه های تهران جذاب و دلبر و غمگینن که نگوووو. البته من قرار نیست مث اونا بشم واقعیتش. ولی منظورم اینه که آدم میتونه گارسونم باشه و اینقدر پرستیژ داشته باشه واسه خودش.

آره. خونم هم یه آلونک داغون تاریکه که شبا از سقفش آب میریزه رو صورتم ( جا ندارم برم اون ور تر که لااقل بریزه رو بالش،(از جنس چوب :) چون میرم تو دیوار ) و پر از سوسک و موش و هیولاس. خب ترسناکه ولی شاید اگه واقعا با موشها روبرو بشم بتونم بر این ترس دیرینم غلبه کنم. پس ببین! در هر چیز بدی منفعتی هست! آره واقعیت مضحکی که باید بهش اعتراف کنم اینه که بخش زیادی از کابوسهای من رو موشهای خیس صحرایی در چندش آورترین حالتهای ممکن تشکیل میدن. خخخ چه خوب که گفتم. خعل خب مشکل خونه هم که حل شد. فقط میمیونه یه چیز... حرف!

باید دنبال یه همخونه بگردم. یه همخونه ی آروم مهربون که عاشق چشم و ابروی من باشه و همش بخواد حرفای منو گوش کنه. از صبح تا ظهر که دارم مینویسم، از ظهر تا شبم که دارم کار میکنم، از شب تا صبح با اون حرف میزنم. اینقد حرف میزنم اینقد حرف میزنم اینقد حرف میزنمممم که حرفام تموم شه.

میدونی داشتم فکر میکردم چقد بده که آدما همشون دنبال کسی میگردن که بخواد به حرفاشون گوش بده. حتی وقتی هم که گوش میدی به خاطر ادب و احترامیه که واسه طرف قائلی. وگرنه بین گوش دادن و حرف زدن کیه که گوش دادنو انتخاب کنه؟ واقعا کی؟

من. :)

میترسم از حرفام. خیلی.

بگذریم. آره بعد فکرام همینطوری ادامه پیدا کرد تا این که احساس کردم خب این که با کسی حرف بزنی یه حسنی هم داره. حسنش اینه که بعد از یه مدت به این نتیجه های مسخره نمیرسی. والا. کی گفته حرف زدن بهتر از شنیدنه. به نظرم وقتی با کسی حرف زدی زیاد، بعدش دلت میخواد حرفای اونو هم بشنوی. آره واقعا همینطوریه.

وقتی آدم حرف تو سرشه نمیتونه هیچ کاری بکنه به جز حرف زدن. همین. ولی قضیه اینه که هر چی به این حرفا بیشتر رو بدی بیشتر میشن. فهمیدم! اصلا حسن ارتباطِ بیشتر از یه نفره! همینه. که این کلافو جای واز کردن هی نمیپیچی دور خودت. اون طرفم یه سرشو میگیره و واز میشه و اصن.... وای چه کشفی کردمااا.

خعل خب! قضیه حرفم حل شد الحمدلله! خب حالا بذار بقیه آینده رو برات ترسیم کنم. خب... چهار سال بدین منوال گذشت و الآن بیست و دو سالمونه. وای. چه زود گذشت! انگار همین دیروز بود که داشتی واسه کنکور و اینا تو سر خودت میزدی. عجب دوران خوشی بود. گاهی دلم تنگ میشه. میدونی اون موقع هم اوضاع عجیبی بود... دلم برای بومای نصفه کاره که هیچ وقت تموم نمیشن تنگ شده!

:/ بسه دیگه لوس شدی. خب. بعد از بیست و دو سالگی یه دفعه عاشق میشیم. چه جوری؟‌ لابد تو همون کافه...؟‌به هر حال. چه جوریش مهم نیست. توضیح این که بعد از شکست عشقی تو نوزده سالگی به این نتیجه رسیده بودی که عشق یه چیز بی معنی و پوچه. البته ناگفته نماند که از همین موضوع بی معنی و پوچ کلی شعر و داستان در آوردی و کتاب چاپ کردی و به نسبت سن و سالت پول خوبی به جیب زدی. هاهاها شیطون.

و.ن: به عشق نگاه ابزاری نداشته باشید.

حالا دیگه کم کم به تعداد روشنفکرانی که میان تو کافه ما و منو میشناسن افزوده میشه. خب میدونین من بین مردم بودنو دوست دارم و به خاطر همین اینجا کار میکنم. واو. یه هنرمن منحصر به فرد هنجار شکن! اوه مای گاااد! به همین راحتی. هیچ کسم شک نمیکنه به نیت واقعی ما از این کار. که همانا.... پووول!

بله. کجا بودیم؟ داشتیم عاشق میشدیم. عاشق درست حسابی. ایندفعه دو طرفه است و حسابی و اینا. تازه طرفم از اون پولدارا و .... ایول! خب حالا میتونیم با خیال راحت هر کار میخوایم بکنیم و هنرمونو صرف صاف کشیدن دماغ کج مردم یا نوشتن قصه های عشقولی برای نوجوونای ساده خر نکنیم. همسر عزیزمونم پول در میاره و ما هم هی بهش افتخار میکنیم و هر چی دلمون میخواد مینویسیم!

 حالا طرف کجاییه؟ نمیدونم وااای اینقد اینو نپرس. حالا چشم آبیا که حتما مال اروپا نیستن. بابابزرگ بندرآبادی منم چشماش سبز روشنه. بااااور کن دو تا روستا اونور ترش هم یه جایی هست که همه آبی باشن.

حالا ببین اصرار آنچنانی هم ندارم رو آبی. ولی آخه نیگا،‌ فقط در این صورت این احتمال وجود داره که دو تا دختر بیارم با موی بلوند و چشم آبی. گندم و دریا. آخه دلت میاد احتمال به این زیبایی رو در نظر نگیری؟‌ وااای اینقد کوته فکر نباش. دریا و گندم به هم نمیان؟؟ خب حتما که نباید واج آرایی نداشته باشن. اینا مراعات نظیرن دلبندم. مظاهر طبیعتن. پسرامم سپهر و... کیوان کیهان یه همچین چیزایی. گندم و دریا سپهر و کیوان. خوبه. بابام هم باهم قاطیشون نمیکنه. به من میگه صَــ...ارا و به داداشم میگه سا...ـَدرا :/ بعد میگه یادم میره کدومتون چی بودین :/

از اولم گندم و دریا و سپهر و کیوانو جزو شروط ازدواج قرار میدم. حاضر نیستم حتی بیست و پنج درصد بیخیال بشم. حتی کیوانو که کمتر از بقیه دوستش دارم... عمرا! اونم عاشقه؟ کور میشه قبول میکنه.

خعل خب. حالا اینا کی به دنیا میان؟؟ نمیدونم. دو سه سال بعد. بعدش میریم اروپا. برای مثلا دکترای همسرم :) (حالا اگه اونم مث من دیپلم ردی نباشه:) یا چه میدونم هر بهونه دیگه ای. بالاخره میریم. اروپا هم باشه ها حتما. چند سال میشه و بعدش که میایم ایران.... ایندفعه زندگی افتاده روی ریل. با کوله باری از تجربه و دانش و شعور و اینا. عهههه فک کن! از تایید کردن معلمهای گمنام هنرستان تا جاروکشی کافه تا شب با شکم گرسنه کنار سوسکها و موشها خوابیدن و غذای آشغالی بدون عشق مامان نپز خوردن و التماس کردن دم روزنامه ها و نوشتن و عرق ریختن و چاپ کردن و شکست پولی خوردن و حرف زدن...! تا عاشق شدن و نوشتن و پولدار شدن و باشعور شدن و آدم حسابی شدن و به دنیا آوردن مظاهر طبیعی.

آره میدونم این قسمت بیست و سه تا سی خیلی سریع گذشت چون هنوز برنامه خاصی براش ندارم ولی کلا زندگی همینه هاااا چشم به هم بزنی شده هفتاد سالت.

آره دیگه. ببین تهش چقد خوب شد! این تازه یک حالت از هزاران حالتیه که زندگی میتونه داشته باشه. حالا تو چسبیدی به یکیش.

خب. ساعت هشت و پنج دقیقه. آاااخ چقد حرف زدم. وای چه خوب بود. حالا میرم درس میخونم. به خدا اینقد خالی ام که میتونم تا صبح خودمو با تفاوت حجاری های سومر و آشور پر کنم. آخییییش... سکوت چه خوبه.

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۷/۰۹/۱۲
  • ۱۱۱ نمایش
  • سارا

نظرات (۴)

حقته بابا...خب بده بگیریم این سر کلافو... هی بنویس بپیچ دور ما که نپیچه دور خودت...حیف این حرفا نیست که فقط خودت بشنوی؟  ما اینجا هستیم برای همین! تو بگو و ساکت شو که حجاری سومری و اینا بخونی ما هم میخونیم و کیف میکنیم! عادلانس نه؟
پاسخ:
خیلی ممنون... ولی آخه گفتم که... نوشتن و حرف زدن فرق میکنه! :(
همه می دونند که کنکور چیز مزخرف و بی خاصیتی است. تقریبا اکثر کسانی هم که می خواهندبرندتهران برای این میخواهند برند که با آدمها و محیط تهران  آشنا بشوندنه خود دانشگاه هاش. 
 یک چیزهایی است که توی زندگی اصلا پسند آدم نیست یک عده سریع راحتش میکنند قضیه را و کلا بی خیالش می شوند ولی یک عده سختی گذر ازش را قبول میکنند تا به چیز بهتری برسند و بعدش دیگه این موردهای ناپسند کمتر توی زندگیشون باشه درحالیکه عده اول تازه بعد مجبور میشوند تا اخر عمر چیزهای بیشتری که ناپسندشان هست انجام دهند.
(البته این برای توی ایران هست خارج نمیدونم چقدر درصدش هست).

پاسخ:
هعی... موافقم.
سلام. اینقدر که ساکت دیده بودمت فکر نمی کردم واقعا بعد از یک روز کار و زندگی به یک شب گوش شنوا فکر کنی...خیلی عالی بود...اسم بچه هات هم...به خصوص گندم و دریا ... فقط یادت باشه برای من عکساشونو  نفرستی...فقط نقاشی .
به شدت... به شدت.. به شدت... به شدت
با حرفات ارتباط برقرار کردم
.
نیمه اول که اصن حرفای خودم بود... کااااامل!
(ببخشینا...فک کنم یه حس طبیعی باشه که خوشحال باشم از این که تنها نیستم تو این موضوع حرف زدن و کم خوندن و اینا)
.
بعد جالب اینجاست که میدونم کلللی مبحث و درس هست که هنوز شروعم نکردم ولی اصن یه امیدواری محض دارم... نمیدونم چرا اینقدر خیالم تخته!
.
نیمه ی دوم حرفاتم خیلی هیجان انگیز بود:)))
به وجد اومدم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی