!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

دلتنگی سارایی!

چهارشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۴۳ ب.ظ

یه احساس خیلی عجیبی دارم...توی تموم عمرم همچین حسی رو تجربه نکرده بودم...کسی باورش میشه؟ دلم به شکل عجیبی برای مدرسه تنگ شده! البته نه که بگم مدرسه خیلی جای بدیه ها ولی خداییش تا حالا دلم براش تنگ نشده بود! 

بابا ما هم برا خودمون نوستالژی داریم. چی فکر کردین؟

حالا که دارم داستان دلارامو مینویسم، به خودم میگم درختای کاج ته حیاطم چه جای دنج و باحالی درست کردن؛ خوش به حال دلارام اینا! تا حالا این مدلی بهش نگاه نکرده بودم. آخ آخ...آبخوری رو بگو...وای آبی که تو مدرسه میخوری...تو شلوغی...صبر میکنی نوبتت شه...دستتو میگیری زیر شیر (جهت اندازه گیری دما و شستن دست!)....بعد قلپ قلپ قلپ...روحت تازه میشه! صورتتو با مقنعت خشک میکنی....بعد میگه هـــ...!

وااای آخرای کلاس...معلما کلافه میشن بی چاره ها....یعنی معنای واقعی عجزو میشه تو چهره شون دید! یا اون وقتایی که هنوز نیومدن...کار نکرده نمیذاریم... یه زمانی تانگو میرقصیدیم وسط کلاس.چه حالی میداد! ....گریه کردن! یادم نمیره یه بار معلم ریاضی یه چیزی بهم گفته بودکه خیلی ناراحت شدم...رفتم رو حیاط...همه تو کلاس بودن ولی معلما هنوز نیومده بودن...لذتبخش ترین گریه عمرم بود! بلندبلند زارزار های های! از اون ناراحتی هایی بود که حال میداد! ( نه مثل بعضی ناراحتیا که دلت میخواد همون موقع درجا خودکشی کنی! منظورم شدتش نیستا نوعشه!)

دیگه..آهان! امتحانای سخت که بعدش همه میشینن گریه میکنن! منم با اینکه معمولا نمرم بهتر از بقیه نمیشه! اما میشینم یه جا یه ژست عاقل اندر سفیهی میگیرم و تو دلم میگم نیگا چه گریه ای میکنن ننرا!

چقد معلما سر کارمون گذاشتن! نه واقعا چقد معلما سر کارمون گذاشتن؟! هشت ساله بهمون میگن نمراتتون با نمره ترم جمع میشه و توی معدلتون تاثیر میذاره....هر سال آخر سال که میشه میگیم: عه عه دیدی هیچ تاثیری نداشت! بعد سال بعدشم دوباره عین خر میشینیم میخونیم میگیم: خانم گفته امسال دیگه فرق میکنه و نمره ها حسابی جمع میشه! .... ولی خداییش چقد آدم باید پررو باشه که به این راحتی دروغ بگه. کلمه پررو رو عوض نمی کنم لطفا سوال نفرمایید! آخه همشون یعنی صد درصدشون این حرفا رو میزنن... آدم حرصش در نمیاد؟ تازه اونا که فکر میکنن دارن ثواب میکنن که کلی بچه رو مجبور به درس خوندن میکنن!

و البته... یکی از تلخ ترین لحظات مدرسه که همیشه توی بهترین روزاش اتفاق میفته! موقع امتحانای آخر سال که همه خیلی باهاش حال میکنیم. بچه ها بعد از هر امتحان میریزن وسط و....کتاباشونو پاره میکنن.به خدا جیگرم ریش میشه! بعله! به این میگن ایجاد شوق یادگیری در دانش آموزان! خدا ازشون نگذره که به بچه های مردم بیشعوری تزریق میکنن. خیلی دلم میگیره این صحنه رو که میبینم. من اگه جای مدیرمون بودم الآن داشتم زار میزدم....اومده سر صف میگه میخواین کتاباتونو پاره کنین بکنین ولی وسط مدرسه نریزین! (نمیدونه همه عشقش به همین عقده گشاییشه!) البته مدیر بیچاره که نقشی نداره این وسط. 

یه ماه دیگه مدرسه ها شروع میشه. کلاس هفتم که بودم همه میگفتن افت تحصیلی در سال هفتم طبیعیه. رفتم هشتم تازه فهمیدم افت یعنی چی! دوستم میگفت سارا من همیشه تو رو الگوی خودم قرار میدم درستو میخونی، به  همه کارت میرسی، مدرک گویندگیت هم تو کمد گذاشته! قیافه من:  بـَ رَ بـَ بـَ! حالا من تو عمرم اندازه یه روز اون درس نخوندما! خیلی از بچه ها تو این سن این مدلی میشن الکی بقیه رو بزرگ میکنن و خودشونو کوچیک. البته منم همینطوریم! ولی واقعا حرف اون دختره واسم جالب بود. نمره های درخشان منو نمیبینه یعنی؟!

به هر حال...امیدوارم اون جهنم کلاس هشتم امسال دوباره تکرار نشه. تازه وقتی فکر میکنم، میبینم چقد بد بود. شاید بدترین سال زندگیم...


ببخشید که پست بیمزه و «نایکپارچه ای» شد! 

فقط هوس کردم از مدرسه بنویسم...همینطوری الکی! 


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۵/۱۴
سارا

نظرات  (۴)

سلام سارا خانئم امیدوارم خوب باشید 
با این حرفات منم دلم لک زده واسه مدرسه واسه ی اون بوفه ی جمع و جورش و هر چیز دیگه ولی بیشتر واسه دوستام و بچه های مدرسه تنگ شده اون بیگاری های خانوم مهدوی
حالا غصه نخور مثل اینکه از شهریور واسمون کلاس میذارن برای ورودی که باید بدیم
پاسخ:
آره متاسفانه
گریه نداره که ده دوازده روز دیگه باید بریم مدرسه من دارم غصه میخورم تابستونمون تموم شده D:




پاسخ:
به خدا منم همینطوریم!
ساراجون دختر گل، روزت مبارک. امروز یهویی یادت کردم، اومدی توی نظرم! گشتم وبلاگ جدیدت رو پیدا کردم. مبارکه هرچند شاید خیلی وقت باشه!!!
شاد و موفق باشی. 
پاسخ:
مرسی
خیلی لطف دارین!
البته من هنوز فلسفه این روز دخترو نفهمیدم شما فهمیدین به منم بگین!
این وبلاگو توصیه میکنمhttp://tedtalks.blog.ir/
پاسخ:
وای مرسی مامان جون! خیلی باحاله!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی