!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

غزلیات!

سه شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۴۵ ب.ظ


کشتن ما رو انقد گفتن غزل بگو.

لذا گفتیم. :)

البته سطحشون خیلی پایینه و پر از کلمات وزن پرکنه ولی در کل به خودم افتخار میکنم که در این یکی دو هفته سه تا غزل گفتم. (حواستون باشه دستگاه شعرساز نشید یهو. خیلی بده. :/) 

خب بریم که داشته باشیم. البته الآن همشو نمیذارم چون در مواقع بی پستی به کارم میاد. اولیه رو میذارم فعلا.

 حالشو ببرید. :)))

نتیجه تصویری برای شکستن خود


خودشکن

دارم درون چشم خودم پرسه میزنم،‌ چشمی که قطره قطره باران او منم

زل میزنم به آینه بی رحم و دردناک، ‌آیینه ای که وحشت چشمان او منم

بیزارم از سطوح ترک خورده دلم، باید شکست وحشت و تردید و مرگ را

باید شکست آینه ای را که نازک است،‌ آری شکستنی است ولی جان او منم!

تردید تکه تکه مرا خرد می‌کند از هر طرف به سوی خودم داد میزنم

آخر چگونه می‌شود از او فرار کرد؟‌ زندان او منم، و نگهبان او منم!

تکرار بی دلیل تمام مکررات، آیینه ای است ساکت و بی رنگ و یخزده

این یأس دردناک به من بانگ می‌زند...آری. سکوت سرد زمستان او منم

بیزار از سطوح ترک خورده دلم، دارم درون چشم خودم پرسه میزنم

تردید تکه تکه مرا خرد... نه! بگو!‌ آیینه را نمیشکنم، ‌آنِ او منم



پ.ن: جناب آقای منتقد به شعرم گفتن استفراغ شبه فلسفی. :/

لبخند پیروزمندانه ای زدم و گفتم:‌ موفق شدم. :)

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۷/۰۵/۰۲
  • ۱۴۳ نمایش
  • سارا

نظرات (۷)

بسی زیبا بود
منتظر اون دوتا هستیم یادت نره یهو
پاسخ:
مرسی
آره چون حرفی برای گفتن ندارم اونا رو میذارم حتما :)
  • ستاره اردانی زاده
  •  چه جیگر گفتی سارا... 
    ایدت خیلی ایده باحالی بود ... 
    پاسخ:
    قربونت جیگر 
    آره ولی یه جورایی ایده رو هدر دادم... (حالا درستش میکنم بعدا!)
  • ستاره اردانی زاده
  •  نه بابا ایده نو توی غزل نو.. همینه خواهر


    پاسخ:
    :)
    چه منتقد... :/استغفرالله:)
    من اصولا ازاصول فنی شعر چیزی سر در نمیارم ولی از ایده ت خیلی خوشم اومد.
    لذت بردم از خوندنش..ایول:)
    پاسخ:
    آره خودمم لذت بردم :)

    (دارم زور میزنم متد حمیده رو اجرا کنم :))
    خیلی خیلی قشنگ و روح نواز بود(بی شوخی)
    این آدمایی هم که تو بعضی از پستات میگی فلان گفتن و فلون چیزا رو دربارت،
    دوست دارم خفه کنم.راستی یه چیزی،غیر از حافظ شاهنامه هم میخونی؟
    شعر نو و اینا چی؟😊
    پاسخ:
    خداییش همچینم روحنواز نبود. برای من بیشتر روح خراش بود. :)

    حالا یه بلایی سرت میارم خودتم همینا رو دربارم بگی. هنوز منو نشناختی.  خخخخخ

    راستش نه شاهنامه اصلا نمیخونم. البته خیلی هم شعر نیست اکثرا نظم محسوب میشه. لذا میتونیم به خودمون اجازه بدیم که خیلی باهاش حال نکنیم! 
    آره همه چی میخونم. قر و قاطی. بیشتر از همه سهراب. 😊
  • پرنیان رضائیان
  • ۱.حالا نمیدونم‌ چکار میخوای بکنی،اما من آدم زیاد کوتاه بیایی نیستم.
    ۲.والا من هر چی به شما گفتم شما گفتی شعر نیست ، شعر نیست. درباره ی اون ناشناسه حالا یچیزی اما درباره فردوسی،من نمیذارم.خب آخه نظمم یه قالب از شعره دیگه☺
    ۳.آره قبول دارم،ولی خودم شخصا خیلی حال میکنم باهاش.
    ۴.منم☺☺☺☺☺
    پاسخ:
    نه ببین نظم یعنی فقط وزن و قافیه داره ولی خیال انگیزی یه شعرو نداره. اینم درباره شاهنامه حرف من نیست، حرف اساتیده! (کلا وقتی میخوان بگن یه شعر کلاسیک، یه خورده سطحش پایینه اینو میگن! ) البته خود نظمم به تنهایی اثرش بیشتر از نثره چون بالاخره موسیقی رو آدم تاثیر میذاره دیگه.
    ولی در مورد شاهنامه قضیه فرق میکنه چون چه شعر باشه چه نه، ارزش و تاثیرش توی زبان ما بر همگان واضح و مبرهنه. این بود انشای من. 😊
  • فاطمه غلامی
  • سلام! منم مثل بقیه دوستان از شعر و اینا هیچی حالیم نیس :)‌ ولی خیلی با شعرت حال کردم به خصوص اون قسمت که تردید تکه تکه مرا خرد میکند... آی مادر جان. البته بعد از مدتها بالاخره دیگه تردید تکه تکه مرا خرد نمیکند و به یقین رسیدم! خخ ولی خب خیلی شاعرانه بخوام بگم جای شکستی هاش هنوز هست بالاخره برنمیگرده که!! (خیلی خودمو کشتم مثلا ادبی بگم :)))))
    اون ورا هم تشریف بیارین... خوشحال میشیم :))
    پاسخ:
    واقعا؟‌ مگه آدم به یقینم میرسه؟
    باشه مادرجان میام اون ورا هم. باور کن میخونم مطلب جدیدتم خوندم ولی من خیلی تنبلم تو کامنت گذاشتن ببخشید. :/ 
    فقط یه چیزو نفهمیدم اینا شوخیه، استعارس، یا...؟! نکنه جدی جدی داری اینا رو...؟!‌ ببخشید که من زود نمیگیرم.
    به محض این که یه مطلب روشنگر نوشتی میام کامنت میذارم :)))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی