!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

https://t.me/sara_derhami
saraderhami@gmail.com


آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

نوشتن

سه شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۰۱ ب.ظ

نمیخوام بنویسم! با صدای بلند گفتم. ولی چاره ای نبود. الکی ساز دست گرفتن و دلنگ دلنگ کردن، از هر کتابی چند تا صفحه خوندن، دراز کشیدن و تلاش برای خوابیدن بعد از نه ساعت خواب شبانه، خیال پردازی های تکراری، تغیر جهت و حالت، رفتن سر یخچال، هیچ چی به جز هندونه پیدا نکردن، هندونه خوردن و منتظر دل درد شدن، از جلوی تلویزیون  رد شدن و فحش دادن به تمام سریالسازها، کم و زیاد کردن ضرب کولر، برنامه ریزی صدباره برای تمیز کردن اتاقی که شبیه خونه ارواح شده، دعوا کردن خودت، که میدونم این مسابقه طراحی رو هم میذاری برای دقیقه آخر، کار کن، تلاش کن، حضور داشته باش، فکر کارای نکرده، فکر نوشتن، نوشتن، همیشه به همینجا ختم میشه. نوشتن.

میشینم پای کامپیوتر. زوووم میکنم تا هر کلمه به اندازه چشمم بشه. تا واضح و بزرگ وارد گرداب چشمام بشه. به این فکر میکنم که پنج تا موضوع داشتم برای نوشتن. آخ چقدر سخته. حالا که فکر میکنم این که من اینهمه سال با سوخت و سوز و دیر و زود، هر جوری که بوده نوشتم، جهد بزرگیه! کمی از دعوای خودم شرمنده میشم. دختر بدی هم نیستیا!

دوست دارم هر چی تو سرمه بنویسم. نه چیزی که دو هفته پیش برام خیلی جالب بود و الآن فقط یه خاطره مردس. تقصیر خودته. خودت میکشیشون. خودت به موقع شکارشون نمیکنی. ­

یعنی میشه من یه موقعی هر روز بنویسم؟ خیلی افتخارآمیزه. ولی نمیدونم چرا در میرم. الآن که شروع کردم میبینم همچینم طاقت فرسا نیست. پنج ساعت بود داشتم خودمو سرگرم میکردم که هنوز وقتش نرسیده. آخرش شاهین درونم گوشمو گرفت نشوندم پشت لپتاپ. وقتش نرسیده؟! قرتی بازی رو بذارکنار بنویس.

چشم.

  • سارا

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی