!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

سر میز مذاکره با نوزاد بدقلق (1)

جمعه, ۳۰ آذر ۱۳۹۷، ۰۶:۴۵ ب.ظ
- این نوشته مال دو هفته پیشه.
- دوهزار و سیصد کلمه بیشتر نیست. :)

این مدت روزای شلوغی رو گذروندم. پر بود از اتفاقای جدید. توی یک هفته چند تا اتفاق افتاد که توی یه سال آدم نمی افته! درباره پرسبوک هم که خیلی دلم میخواست بنویسم، نوشتم. ولی بعد گفتم حالا که اینقد دیر شده یه هفته دیگه هم روش. بعدا میذارمش. فعلا حرفای مهم‌ تری برای گفتن هست.

تو فاصله چند روز چه اتفاقایی افتاد. اول این که نمایشگاه مدرسه رو داشتیم که خیلی مورد توجه قرار گرفت... به خصوص، (تعریف از خود) کارای من. البته خداییش خیلی هم تلاش کرده بودم. خدااااییش خیلی بیشتر از بقیه. و خیلی بیشتر از درصد تفاوت توجه بین آثارم نسبت به دیگران! (اینو گفتم که عذاب وجدان نگیرم.)

آقای حمایتیان (استاد حمایتیان) گفت انتظار نداشته کارامون اینقد خوب باشه. به خانممون تبریک گفت و گفت بعضی از آثار مثل کارای من و فاطمه در حد دانشگاه بوده. که بس مایه مباهات بود. دیگه... بچه های موسیقی هم به اتفاق استاد اومدن از آثار دیدن کردن که البته دیدنشون اصلا مورد پسند من واقع نشد! ولی خب سلفی های خوبی گرفتن :/ و همچنین من یک مقدار نواختم که مشخصن داشتم دست گرم میکردم و اینو صد بارم گفتم ولی کسی نشنید. لذا همه فیلم گرفتن و لایو و استوری گذاشتن :/ ولی خیلی میگفتن لذت بردیم و اینا و چقد خوب زدی و ... منم ژست میگرفتم که نه بابا بداهه ی الکی پلکی بود و بد بود و... :) ولی واقعنم بد بود! 

یکی از همین شبها داشتم آماده میشدم برم نمایشگاه که اسدلله شعبانی زنگ زد گفت داور یه مسابقس که کار فرستادم و اینا. کلی از کارم تعریف کرد. بعدشم چت کردیم و بهم گفت نتیجه مسابقه رو هنوز نمیدونه ولی من شاعر هستم. :) و به خاطر این بهم شادباش گفت. خوشحال شدم.

از خوارزمی زنگ زدن که چرا امسال نیومدی و فلان و اوووو. سه ساعت پشت تلفن داشت تعریف میکرد که کارت هیچ ایرادی نداشته و فقط حجمش کم بوده و باید امسالم شرکت کنی و اصن بی تو هرگز و... منم خب اگرچه کلی ناز کردم و از معیارهای جشنواره ایراد گرفتم و اینا ولی واقعا خوشم اومد. :)

آخر هفته هم آقای درویش که نمیدونم دقیقا چیکارس و اینا ولی از خفنای محیط زیسته، اومده بود و یزد و بس تحویلم گرفت. خودم موندم اصن... کلی با هم حرف زدیم! انگار مثلا دوست دبستانمو یهو دیده باشم. :/ خیلی خوش گذشت...! 

بعد از نمایشگاه هفته‌ی پراضطراب ژوژمانها آغاز شد. البته هیچ وقت از اونایی نبودم که شب ژوژمان کار کنن ولی خب امسال شدم... آقا تقصیر کنکوره :) خلاصه که تا نصفه شب بیدار موندم و وااای چه بر من گذشت. سه شب تو هفته پشت سر هم ساعت دوازده شب حدودا پادشاه سوم و اینا بودم. نخیر زود قضاوت نکنید. من به طور معمول تو این ساعت به پادشاه شونصدم هم رسیدم.

و اما، بعد از این مقدمه طولانی برای این که بدونین بر کسی که ازش حرف خواهم زد چه ها رفته،‌ بریم سر اصل مطلب! چیزی که الآن میخوام ازش بگم: اهمیت حال در زندگانی. ببین. من فهمیده‌م که تو اگه صد تا دوره مدیریت زمانم رفته باشی یک وقتهایی هست که بدون هیچ دلیل خاصی، پیش نمیری...کار نمیکنی... چیزی نیستی که میخوای باشی.... یا حتی، نمیخوای چیزی باشی که میخوای باشی! چرا؟‌ چون حالت خوب نیست. تموم شد و رفت.

ساعت هشت بود. نشسته بودم روبروی تصویر نیمه کاره‌ای که بهم لبخند میزد. تصویر خودم بود. به روزای گذشته فکر کردم و یه دفعه احساس کردم که عه، چه جالب. چه دلایل زیادی برای خوشحال بودن و قویتر به مسیر ادامه دادن. اما... این واقعیت نبود. 

نامردیه! حالم باید خوب باشه... چرا نیست؟‌ چرا و دقیقا چرا؟

خوابم میومد و با تمام وجود احساس استیصال میکردم. بعد از بارها تلاش،‌ بالاخره زردا و بنفشا سر جای خودشون به خوبی نشسته بودن. ولی اینهمه کنتراست برای صورت زیاد بود. باید یه رنگی بین زردا و بنفشا میاوردم. شاید یه جور نارنجی. خوب میدونستم که این رنگ سومو که بیارم کار خراب میشه. میدونستم. مییییدونستم. قفل شده بودم. میترسیدم. احساس انزجار عجیبی بهم دست داده بود. همونطور که خیره به این تصویر نیمه کاره‌ی پر از عیب و ایراد، لم داده بودم و با ته قلموی کثیف شقیقه مو میخاروندم، یه دفعه جلوم تار شد. بعد کم کم سیاه شد و یهو چشمام پرتاب شدن به یه جایی درون خودم. دیگه وقتش بود که بی رحم و قاطع رو به رو بشم با سارا. خود خود سارایی که هیچ کس نمیشناسه. سارای وحشتناک نفرت انگیز.

به خودم میگفتم:‌ چقد میخوای خودتو گول بزنی؟ تا کی میتونی خودتو قایم کنی؟ تا کی میتونی ویژگی های وحشتناکتو نشون ندی و آدمای دور ازت تعریف کنن و آدمای نزدیک ازت دور بشن؟ خود خود واقعیتو ببین. دروغگوی بدذات!

داستان حال دل یه چیزیه برا خودش. چه ساده ای! دل که کار نداره تو کی هستی و تو چه شرایطی هستی... عین یه بچه دو سه ماهه‌ میمونه. به نظرت درک میکنه حال مامانشو؟ میخوای شاگرد آرایشگاه ماه بانو باش یا استاد دانشگاه استنفورد. یه وقتایی تنها کاری که اوضاعو آروم میکنه، اینه که بچه رو بغل کنی و اینقد آروم بزنی پشتش تا آروغ بزنه و بعد از خوشحالی بالا پایین بپری. و متاسفانه فکر نمیکنم بچه‌های این دو نفر در دوماهگی فرق زیادی با هم داشته باشن.

آقا دلیل نداره که. یعنی دلیلش هنوز کشف نشده. نوزاد شما یهو احساس میکنه که با شما حال نمیکنه. شما ترسناکین، یا تکراری و ملال آورین، یا چه میدونم کلا رو اعصابین. حالا هی شیر بریز تو حلقش، هی براش شکلک درار، هی تو هوا تکونش بده. آقا حال نمیکنه. ول کن. شما فقط باید دور شی. دور.

خب. حالا استعاره رو بذار اون ور. بیا بریم تو دل واقعیت تلخمون. یه وقتایی هست که دروغ چرا؟‌ یه نفر درونت به صریح ترین شکل ممکن داره جیغ میزنه من تو رو نمیخوام! برو گمشو! دور شو!‌ دوووور! حالا هر چی براش توضیح میدی که عزیز دلم من چطوری از تو دور بشم آخه تو بدون من اصن وجود نداری. میمیری! باز حرف خودشو میزنه: مهم نیس!‌ فقط دور شو! نفرت انگیز... حال به همزن...

خیل خب. خیل خب. یه دقه وایسا ببینم چیکار میتونم بکنم.

و قضیه از همینجا شروع میشه. که تو درگیر میشی با خودت. ببینی میتونی بچه رو آروم کنی و یک دقیقه از شر جیغ جیغش راحت بشی یا نه. انگار میخوای یه تیکه کوچولو از وجودتو جدا کنی و فقط همون باشه. بقیه رو نابود کنی. ولی نمیشه. هیچ حق انتخابی وجود نداره و تو ناچاری عین مادرای غمگین و شرمسار تو فیلما که بچه های بیشعور تربیت میکنن، تا آخر عمرت این صدا رو بشنوی: کاش میتونستم شناسنامه مو از اسم ننگین تو پاک کنم... تو مایه عذاب منی... مایه خجالت و سرافکندگی منی...

چاره ای نداریم. یا باید تا ابد این توسری ها رو تحمل کنیم، یا اینکه اون نوزاد بزرگ و بالغ بشه و شاااید کمی قدر ما رو بدونه. اما سوال اینه: 

 آیا کودک درون میتونه بالغ بشه و همچنان کودک درون باشه؟

نمیدونم. اصن الان به قیافم میاد که جواب اینو داشته باشم؟! اون موقع که داشتم به اینا فکر میکردم که حتی همین سوالو هم نداشتم. داشتم فکر میکردم چی توی این موجوده که من هر کاری میکنم نمیتونم تصویرشو خوشگل در بیارم. هر رنگی میذاشتم بد بود. هر فرمی که صورتو میکشیدم کج و کوله و معیوب به نظر میومد. این روش لکه گذاری هم یه جوریه که نمیفهمم خوب شده یا بد. ممکنه اولین آجرو کج گذاشته باشم و تا ثریا دیوار کج رفته باشه و من حالیم نشده باشه. میترسیدم. همه چیز بد بود. همه چیز. اون چهره رو نمیخواستم. اصلا برا چی یهو برداشتم اینو بکشم؟ آهان. کارش داشتم... ولی آخه...دیگه نمیتونم... چطور میتونم اینقد نزدیک بشم به کسی که همیشه میخواستم ازش فرار کنم؟

داشتم به دوستم فکر میکردم که تو همین هفته‌ی مثلا خوب باهاش دعوا کرده بودم. دعوا که نه، ولی حالم مثل حال بعد‌ دعوا بود. اون ابراز دلخوری کرد، منم عذرخواهی کردم. ولی یه وقتایی هست که هم چی قر و قاطی میشه. اصن نمیتونی سر در بیاری که دقیقا چی شد. ولی کاملا میفهمی که یه چیزی شد. هیچ مشکلی نیست ولی انگار هست. حرف نگفته ای تو دلت نیست، ولی شاید هست. خب من به خاطر حرفم متاسف بودم و چند بار عذرخواهی کردم ولی شاید اونم اگه یک ذره خودشو جای من قرار میداد، یه کم میفهمید که چرا اون حرفو زدم. آره بد بود ولی واقعا اینقدرا هم دور از ذهن نبود. بعضی وقتا رابطه خیلی عجیب غریب میشه. اصلا نمیتونی هیچ کاری بکنی. یه فاصله‌ی بد و زشتی به وجود میاد که هیچ جوری برطرف نمیشه! خیلی خوب و مهربون مکالمه صورت میگیره بدون هیچ مشکلی، (آخرین حرفی که بهم زد این بود که شب بخیر، رویاهات شیرین) اما احساس میکنی که طرفو از دست دادی. تموم شد. 

دفعه اولم هم نبود. چند بار دیگه هم اینطوری شده بود. خیلی وقت پیش نبود که به دوستم یه چیزی گفتم که مثلا شوخی بود. یه شوخی احمقانه. بعدش رفت و دیگه پیداش نشد. لامصب زندگی کنترل و زد نداره و آآآآخ که چقد بعضی وقتا باید داشته باشه. هر چی باهاش حرف زدم و اینا محل نداد. یعنی نه که محل نده. زرنگ بود... گفتم عههه یه کم منو دوست داشته باش، گفت کی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ و بعد دیگه منو دوست نداشت! خیلی شیک و باکلاس رفت و یه تیکه دیگه از وجودم منتقل شد به بخش "اگر میشد دور انداخته شود".

بعد به همه مهارتهای ساده ای فکر کردم که بلد نیستم. تو راسِ همشم همین ارتباط. کاری که خیلی از مردم به راحتی انجام میدن. و دردناک این که مطمئنم تا شعاع خیلی زیادی اطراف من هیچ دختر هیجده ساله ای اینقد راجع به ارتباط موثر و این داستانا نخونده. ولی دانش یه چیزیه،‌ مهارت یه چیز دیگه. تردید یه چیز دیگه! و تنوع یه چیز دیگه! و همچنین افراط... و پررویی... و خیلی چیزای دیگه که یه چیز دیگه...! نمیدونم چطوریه... بعضی وقتا دقیقا میفهمم که چقد بداخلاق و ضدحال و ناامیدکننده‌ام، ولی انگار نمیتونم جور دیگه ای باشم. انگار اون لحظه رو اون مد تنظیم شدم. یا بعضی وقتا که الکی مسخره بازی درمیارم و شوخیای بی نمک میکنم... میفهمم الآن چی هستم و چطوری بهم نگاه میکننا، ولی نمیتونم متوقف بشم. درست مثل همون قضیه راه رفتن دور اتاقه. اختیار از کف میدم. بعضی وقتا که به خودم میگم خودت باش از همیشه بدتره. خودت دقیقا کیه؟ اصلا مگه میشه آدم خودشو رو حالت خاصی تنظیم نکنه و همینطوری خودش باشه؟

گاهی خودمو روی یه دختربچه جیغ جیغوی پررو تنظیم میکنم... مثلا برای خرید این خیلی خوبه. چون در حالت عادی صدام خیلی ضعیفه و نمیرسه به فروشنده. و یه خانم متشخصم که داد نمیزنه ولی این دختربچه هه چرا. گاهی وقتا میشم یه آدم محترم جدی خشک. این برای مثلا جاهای رسمی، جاهایی که دفعه اول میرم... البته خیلی کم از این استفاده میکنم. گاهی وقتا میشم یه آدم خیلی خجالتی خیلی تودار. که حتی به زور لبخند میزنه. این برا جاهاییه که احساس خطر میکنم. (‌حالا چراشو نمیدونم.) و توی مدرسه چه طوری ام؟ وای این چهره رو تازه باهاش روبرو شدم...

به صبح فکر کردم. تو آینه‌ی دستشویی مدرسه، یه دفعه نمیدونم به چه دلیل، با نگاه زیرکانه‌ای به خودم گفتم:‌ چند دقیقا قبلتو برام اجرا کن. مثلا من خانم معلمم و تو ازم مهلت بیشتر میخوای برای ارائه کار... فکر میکنین چی دیدم؟ یه بچه هفت هشت ساله با نیش باز که هی تند تند پلک میزد و ابروهاشو مینداخت بالا و با مقنعه‌ش بازی میکرد و پیچ و تاب میومد و... 

کلمه ای نفرت انگیزتر از نفرت انگیز سراغ دارین؟

اینا رو تازه فهمیدما! از وقتی که تصمیم گرفتم خودم باشم. و فهمیدم که خودم هیچ کدوم اینا نیست. اصلا خودی ندارم. یه آدم بی شخصیتم. باورت نمیشه چقدر ویژگی های متضاد از بقیه درباره خودم شنیدم. دیگه هیچ کدومو باور نمیکنم. فقط بهم نشون میده که جلوی هر نوع آدمی چه نقابی برمیدارم. که اونم هنوز کامل نفهمیدم. چون درسته بازیگر خوبی هستم ولی در کوتاه مدت. بعد از یه مدت نقشم ناخودآگاه عوض میشه. بالاخره تو لحظه چقد میتونم عکس‌العملای شخصیتو پیش بینی کنم؟ یهو یه چیزی میگم که طرف میگه چرا اینطوری میکنی؟ فکر نمیکردم اینطور حرفایی هم بزنی! گیج میشم. قاطی میکنم که الآن این شخصیت باید چطوری برخورد کنه. شاید میشم خودم...! سارای خیلی تنهای خیلی بدبخت خیلی ترسوی خیلی... بد!

نمیدونم دقیقا چه کمبود شخصیتی ای باعث شده همچین موجود پاره پاره ای به وجود بیاد. مثلا بچه که بودم چه تجربه خاصی داشتم که همچین چیزی شدم. من کودک کار نبودم. کتک نخوردم. هیچ وقت مجبور نشدم دزدی کنم. هیچ وقت مواد مخدر استعمال نکردم. یه زندگی خیلی عادی و حتی خوب. خوب اونطوریا نه.... خوب معمولی. ولی نمیدونم چطوریه که خیلی از چیزای ساده و پایه رو بلد نیستم. یا نسبت به خیلی از چیزهای خوب زندگی گارد دارم. یا وقتی کسی رو نمیشناسم ترجیح میدم ازش بدم بیاد. یا این که از همه موجودات زنده میترسم. یا این که هیچ وقت نتونستم کوچکترین ارتباطی با حیوانات بگیرم. یه موقعی حتی از مگسم میترسیدم....نگا! این تصویر منه... خود من... با تمام ویژگی های درونی که پشت همه این نقابها وجود دارن و به زور قایمشون میکنم... تاثیرپذیری فوق العاده از حرف دیگران، (مثل همون پسرک بی انصاف که بهم گفت مار هفت خط و من با تمام احساس انزجاری که نسبت بهش داشتم احساس کردم که راست میگه.) بدبینی عجیب نسبت به تمام پدیده های اطراف... روز به روز تنهاو تنها و تنهاتر شدن، درست وقتی که فکر میکنم نوک بلندترین قله‌ی تنهایی وایسادم... ناتوانی فزاینده‌ در شناخت آدمها... یه احساس حقارت دائمی که معلوم نیست از کجا اومده... تخیلات سادیستی و مازوخیستیِ ناشی از همون احساس حقارت... احساس مسخره و بی دلیل حسودی نسبت به تمام آدمهای خوشحال، خوشبخت و موفق.... و در عین حال غصه خوردن مداوم برای تمام آدمهای ناراحت، بدبخت و ناموفق... و در نتیجه ناتوانی در خوشحال بودن به خاطر وجود امکان تفکر در بدحالی های دیگران... بی استعدادی عجیب در عکس العمل سریع در هر موقعیت... میل عجیب غریب و کودکانه و مسخره‌ای به کامل‌ و بی نقص بودن... و در نهایت، ترس وحشتناک و وحشتناک و وحشتناکی از دیده نشدن.

اشک توی چشمام جمع شده بود و همه چیز داشت پیش میرفت که یک شب مزخرف تکراری پراضطراب دیگه هم در زندگیم رقم بخوره که صدایی شنیدم: بسه دیگه.

بگو کی بود؟! سارای درون! نه! نه اون سارایی که همیشه میبینیم.سارای خردمند دانامون. این یکی خیییلی کم حرفه. فقط در مواقعی که کار به جاهای باریک میرسه حرف میزنه. شاید دو سه سال یه بار. (به خاطر همینه که خیلی جذبه داره.) ادامه داد:

این داستان هفته ای دو سه بار پیش میاد و تو هر دفعه از همه کارات میمونی

به هر حال این کارو باید فردا تحویل بدی و اصلنم شوخی بردار نیست.

تصویر دوباره شفاف شد. چشمام برگشتن. اشکام منتظر بودن. هنوز نمیدونستن اجازه پایین اومدن دارن یا نه. ساعتو نگاه کردم. ده دقیقه بیشتر نگذشته بود. عجیبه. انگار هیجده سال گذشته بود. چشمامو پاک کردم.­ زمان داشت میرفت. زندگی کاری به درگیری های من با موجود نابالغ درونم نداشت. رفتم سراغ لپ تاپ و گذاشتم دال بند با نهایت قدرتی که میتونه بخونه. چنگ انداختم به لحظه­ای که بی رحمانه ازم عبور میکرد. قلمو رو کشیدم تو نارنجی غلیظ روی پالت و وحشیانه خودمو پرت کردم تو آغوش تصویر روبرو.

باید کاری میکردم...

  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۹۷/۰۹/۳۰
  • ۱۵۸ نمایش
  • سارا

نظرات (۵)

عنوان رو که دیدم فکر کردم، پستیه ناشی از بی خوابی در اثر نگهداری بچه.
ولی استعاره ی خوبی بود. جالب اینجاست که دیروز داشتم به همین فکر میکردم سارا.
به اینکه با این همه کتابی که خوندم، خیلیا که حتی دو تا کتابم نخوندن رفتار موجه تری دارن. رفتم تو ذهنم و مراجعه کردم به خودم و دیدم که اون تصویری که از خودم ساختم، یه دختر باادب متینه که با آدمای خنگ و احمق سرد برخورد میکنه. همیشه یک لبخند قشنگ کنار لبشه. کاراش رو به موقع انجام میده و سر مسائل کوچیک خودشو عصبانی نمیکنه. یکی که حرف میزنه خیلی محکم و در عین حال آروم جوابشو میده و قانعش میکنه.و خیلی چیزای دیگه حالا. بعد مدرسه م رو مرور کردم و دیدم سر چه چیزای مسخره ای حرص خوردم. با چه عصبانیتی جواب اون دوست مذهبیم رو دادم.
چه کلمات ساده ای رو بکار بردم و از چه دایره واژگانی معمولی‌یی استفاده کردم.
به این نتیجه رسیدم که تصویر ذهنی خودمون تو ذهنمون خیییلی فرق میکنه با خودمون.
یه جایی خونده بودم که شخصیتت هر چی باشه خوب یا بد،۲۰ سالگی کامل میشه.
دارم سعی میکنم یا عین تصویری بشم که از خودم ساختم، یا انقدر ادعا نکنم.☺
بعضی وقتا پستایی که میذاری میام میبینم اااا منم تو همین فکرا بودم.
برات آرزوی موفقیت میکنم💙🍎
پاسخ:
آره موافقم. میدونی گاهی فکر میکنم وقتی دنیات بزرگتره،‌ آدمای بیشتری رو میشناسی، طرز فکرای متفاوت بیشتری رو دیدی، توی رفتار کردنت هم تردید بیشتری داری، در مقایسه با اونی که مثلا یه کتاب روش خوب بودن خونده و خیلی راحت طبق اون عمل میکنه!
.
ممنون.
منم!
نمیدونم چی بگم که حتا یه ذره بهت کمک کنه..چون هنوز این نوع رو تجربه نکردم.احساس میکنم ادم هرچی بزرگ تر میشه این احساسات و افکار پیچیده ای که هی گره شون کور تر میشه بیشتر میشن.ولی تنهایی تو درک میکنم.یه جوووری درک میکنم که نمیدونم چی جوری بهت بگم.ولی یه چیزی رو به عنوان خواهر کوچیک ترت بهت میگم گوشه ی ذهنت داشته باش.آدم ممکنه از بعد از دست و پا زدن های زیاد از تنهایی دربیاد ولی بعدش میفهمه که بدون اینکه حواسش باشه چه ویژگی های ارزشمندی از خودش رو دور انداخته برای اینکه بتونه با آدما سازگار بشه.شاید متوجه حرفم نشی ولی من ضربه ی بزرگی از این قضیه خوردم و حالا که فکر میکنم تنهایی رو ترجیح میدم نسبت به آدمی که الان شدم.چه خود افشایی کردم:/
پاسخ:
فکر کنم تجربه کردم... راهنمایی که بودم یه دوره ای زده بودم تو فاز خوب بودن و اینا...گاه مثبت به مردم و... حتی تو ذهنمم کسی رو مسخره نمیکردم. هر کی هر چی میگفت میگفتم خب مدلشه طرز فکرشه.... اصن داشتم قدیس میشدم دیگه :) ولی کم کم دیدم این خیلی رایجه بین بچه ها و اینا فقط شوخیه و نباید سخت بگیرم و... :/ اون موقع خیلی زودتر از الآن همرنگ جماعت میشدم... ولی الآن واقعا پشیمونم. شاید اگه اون موقع اون تغییراتو جدی گرفته بودم الآن خیلی آدم بهتری بودم.
درباره تنهایی باید اینو بگم که خیلی خیلی دوسش دارم و خیلی هم بهش نیاز دارم. ولی خب دوست دارم هفته ای یه بارم از اتاقم بیام بیرون و یه نیم ساعتی با یک دوست حرف بزنم و احساس کنم حرفام یه جایی اون بیرون هم میتونه شنیده بشه. در همین حد واقعا.
 دیشب که اومدم برای شونصدمین بار یه کلمه رو این وسطا عوض کنم، حرفای تو و پرنیان رو دیدم. انتظار نداشتم تو این فرصت کسی کامنت گذاشته باشه. و احساس خیلی خوبی پیدا کردم. این حرفا برام خیلی خیلی ارزشمنده. لزوما نباید پاسخ خیلی راهگشای فلان و اینا توش نباشه، همین که فضایی وجود داره تا حرفامونو توش بنویسیم... گه گاه آدمایی همفکر خودمون بهش سر بزنن، و گه گاه چیزی شبیه به همزادپنداری صورت بگیره... واقعا ارزشمنده. به خصوص که همدیگه رو نمیبینیم و درگیر بازدارنده‌های نامرئی حضور رودررو نمیشیم... چی گفتم :)))
میدونی من تو این پست بزرگترین نقطه ضفعمو بیان کردم ولی هیچ فاجعه ای رخ نداد! حتی حالم خیلی بهتر شد. این فضا واقعا یه موهبیتیه که اگه برام بمونه و در پیچ و خم روزگار از دستش ندم! به تنهایی میتونه حلال بخش زیادی از مشکلات باشه.
وای چقد حرف زدم... فقط خواستم تشکر کنم :)))
ساراااااا
یه خبر خوب 
امسال اردو میایم یزد 😀😍😍😍
یعنی میشه من کل یزدو بگردم :((( بعد به اون لهجه ی خوشگلتون گوش بدم 
  • محمد درویش
  • چطوری یارِ دبستانی؟!😉
    پاسخ:
    ای وای شما اینجا بودین؟! 😆🙈
    بچه پررو! ☺    همچین آدم حسابیی تحویلت گرفته اونوقت میگی نمیدونم کیه؟!  حداقل لینک سایتشونو میذاشتی!
    پاسخ:
    راس میگی. اصلاح شد. میدونم کیه :)
    ولی برای این که از حضور یک آدم لذت ببری نیازی نیست که بدونی چیکارس، همین که بدونی در حوزه ای بس مهم فردی خفن محسوب میشه کافیه :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی