!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

بابایی

يكشنبه, ۵ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۰۷ ب.ظ

فامیلش باباییه. ولی بیشتر بچه ها صداش می کنن بَبَیی! منظورشون ببعی نیستا، منظور اون کلمه ایه که موقع درخواست از پدر گرامی به کار می بریم: babayiiiii.  آخه زیاد پیش میاد که ازش درخواست داشته باشیم!
 درسشم خوبه. و از اونجایی که ژن معلمی رو هم از والدینش به ارث برده تو توضیح دادن خیلی مهارت داره. (دقیقا مثل من: این اینجوری میشه اونم که اونجوری میشه ... خب همینه دیگه کلش...!) به همین دلیل هر کی هر چی رو نمی فهمه میبره پیشش میگه بَبَیـــــــی اینو توضیح میدی؟!
 بابایی مث همه شاگرد خوبامون (که تو این مدرسه عجیب من رو هم شامل میشه!)، هم درسش خوبه و هم کار عملیش. دختر خوش اخلاقی هم هست... حالا در کنار این همه محاسن... یک چیز خیلی عجیبی هم داره که دیگه داره اعصاب منو خورد می کنه...

اون ماسک لعنتی!

از اولین باری که دیدمش تا حالا روی صورتشه! اولا می گفتم خدایا این چرا سرماخوردگیش تموم نمیشه؟ بعدش میگفتم شاید یه مریضی واگیرداری چیزی داره که این همیشه باید رو صورتش باشه. و بعد یه مدت فهمیدم که.... دوس نداره جوشای صورتش معلوم بشه! به خاطر همین این ماسکو جلوی دهنش تحمل می کنه. 
خب میدونین که تو یه دبیرستان دخترونه همه بچه ها پوستاشون صافه و عین آینه برق میزنه میترسه خیلی به چشم بیاد...
تازه  خیلی هم حیثیتیه واسش ... تا میگی مـ.... میگه شما هم که گیر دادین به این ماسک در مورد یه چیز دیگه حرف بزنین!

یعنی فقط موقع صبحونه خوردن باید ببینینش... با دست چپ ماسکو میاره پایین با دست راست خیارو میندازه بالا، بعد دوباره ماسکو میذاره سر جاش. منم میشینم هی ذل ذل نگاش می کنم ولی نمی دونم چرا هیچ جوری معذب نمیشه.. 

 اون اولا قسمتای پایین صورتشو شکل یه آدم خیلی جدی و سرد که نمی دونم کجا دیدم تصور می کردم. خب وقتی همیشه یه پرده کشیده باشی جلوی دهنش، همه لبخندای ملیح و آهان گفتنای آرومش محو میشه و آدم نمیتونه اونطوری که هست تصورش کنه. البته بعضی وقتا هم پیش میاد که ماسکشو در میاره ها، ولی اینقد کوتاه که دو دقیقه بعدش آدم هر چی فکر می کنه قیافشو یادش نمیاد! 

حالا نمی دونم یعنی واقها تا آخر میخواد همینطوری بیاد مدرسه؟  به هر حال من نمی ذارم این اوضاع ادامه پیدا کنه. یه کم دیگه از سال که گذشت و باهاش صمیمی تر شدم، یه روز برمیدارم طی یک اقدام سریع الوقوع  ماسکشو می کنم می برم یه جایی مدفون می کنم. البته احتمالا فرداش یه ماسک دیگه بر میداره ولی حداقل انقدی میتونم قیافشو ببینم که تو ذهنم ثبت شه.... والا! قوه تخیلم خسته شد انقد لب و دهن واسه این ساخت...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۰۵
سارا

نظرات  (۴)

۰۶ دی ۹۵ ، ۰۸:۰۸ نجمه عزیزی
حالا همه چی به کنار  اینا را گفتی که بگی از پدر مادر معلمت هچچچی بهت ارث نرسیده ؟
 !ungrateful!       thankless
پاسخ:
اوووو حالا گشتی گشتی چه نکته ای هم پیدا کردی!


وای سارا!چه قدر خوب نوشتی اینو.می خوام بزنمت...از اون قطارم بهتره
پاسخ:
راستی؟؟!
عکسم عالیه....به اضافه ی خبر خوبی که تو پست مستتره و برا منه  :)
پاسخ:
عکسه خوبه؟ نظر منم همینه! ولی از اون عکسایی بود که خانممون وقتی دید یه نگاهی بهم انداخت که یعنی: دقیقا به چه دلیلی اینو پاک نکردی؟ :)
....
چه خبری؟؟؟؟
احتمالا ماسک جوشا رو بدتر می کنه...چه قدر بدن مگه!
پاسخ:
آره والا چیه مگه...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی