!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

نمانه ماندیم! :)

شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۵، ۰۲:۱۲ ب.ظ

مردم معتاد اینترنت میشن، معتاد تلویزیون میشن، معتاد غذا خوردن میشن! اون وقت من اعتیاد وحشتناکی که دارم اینه که یه دفعه خودمو نگاه می کنم میبینم نیم ساعته دارم دور اتاق میچرخم...! انگار اصلا اراده ای ندارم. بعضی وقتا انقد پاهام درد میگیره. ولی بازم نمیتونم وایسم.حتی اگه دو ساعت راه رفته باشم....انگاری اگه وایسم از دنیا عقب میفتم! تازه یه چیزی هم که کشف کردم اینه که همیشه و در هر مکانی پادساعتگرد میچرخم! در جهت حرکت وضعی و انتقالی زمین...بعله دیگه همه چیمون باکلاسه! خیلی جالبه ها اصلا دست خودم نیست. انگار مثلا یه نیروی ماوراییه...

(جان؟!) 

خلاصه که خییلی باحاله. خخخخ
یکشنبه هفته پیش وقتی از کلاس زبان اومدم خونه ساعت ده بود. همونطوری با مانتو داشتم دور اتاق چرخیده و رویا پردازی همی کردم که به ناگه، فکری تکراری رشته افکارمو از هم گسست: ای داد! امروز بیست تیره! مث پلنگ که میپره رو طعمه اش، پریدم رو لپ تاپ و سایت آموزش پرورشو اوردم.
نتایج آزمون نمونه...گرومب گرومب (صدای قلبــمه این وسط میخواست جو بده!) وارد شدم و.... نتایج در ساعت 14 اعلام می گردد. 

الهی درد و بلای من بخوره تو سرتون! خو نمیشد همون موقع که گفتین یکشنبه،ساعتشم بگین مردمو علاف خودتون نکنین؟ حیف رشته افکارم که الکی گسستوندمش! 

 به خودم میگفتم ببین الآن میری تو فاز کار و بار و اینا اصلا یادت میره بری نتیجه ها رو ببینی. یهو الکی ساعتو نگاه میکنی میگی عه! ساعت شد سه! 
واقعنم همینطوری شدا ... سی ثانیه یه بار ساعتو نگاه میکردم میگفتم عه! عجیبه. بازم دو نشده...

خلاصه ساعت دو و ربع بود که داشتیم نهار میخوردیم، گفتم من برم یه لحظه کار دارم! پا شدم رفتم سراغ سایت و گرومب گرومب گرومب. همینطور که داشتم خودمو دلداری میدادم که « مهم نیس ...یه امتحان بیخوده فقط. این مدرسه ها جای منگولاس. اصلا الآن که همه قبول میشن کلاس، تو قبول نشدنه....!»، یه دفعه دیدم نوشته نتایجو ساعت پنج میذاریم.  

تهی از شعورا! واقعا که! ایش...

حالا این وسط، برادر گرامی هم که از پریروز داشت یکریز روی اعصاب اعضای خانواده راه میرفت و لحظه ای از وز وز فروگذاری نمیکرد، کم کم داشت رو به خشونت میاورد...که چی؟ سایتو بیار من باید تست MBTI بدم! 
_ خیل خب باشه باشه الآن میارم برات. تو فقط سکوت اختیار کن.
خلاصه که چشمتون روز بد نبینه.از اونجایی که مادر گرامی هم در مواقع لازم کلا قوه شنواییشونو از دست میدن،() و نوای گرم این برادر عزیز هم همچنان گوش ما رو میخراشوند، حدود یک ساعت و نیم نشسته بودم کنار دست آقا که شصت تا سوال جواب بده. کلمه به کلمه باید معنی میکردی براش، بعد مفهوم سوالا رو میگفتی، بعد مفهوم جوابا رو میگفتی!... وای مخم از کار افتاد. سر امتحان نمونه اینقد خسته نشده بودم والا... بالاخره ساعت چهار و خورده ای بود که آقا اجازه مرخضی دادن و منم لپتاپمو برداشتم رفتم تو اتاق. بعد همچین یه نگاهی انداختم به صفحه سایت نتایج که هنوز باز بود...یه آهی کشیدم... (درست یادم نیست شاید یه فحشی هم دادم)  بعد گفتم حالا یه رفرشی بکنیم نکنه اومده باشه...


اومده بود!

گرومب...گرومب...شماره شناسنامه؟ کد رهگیری؟....گرومب...گرومب....اسمم چی بود؟ چی کار میخواستم بکنم؟... گرومب ... گرومب ... گرومب ....


خلاصه که ...

 


قوول شدم!!

 

یعنی تو همه عمرم اندازه این چند ساعت، آدرنالین تو خونم ترشح نشده بود!

خدا رو شکر! انتظار نداشتم خداییش!

دیگه سرتونو درد نیارم، از لحظه اعلام نتایج داشتیم در سنگرهای مختلف با بر و بچ چت میکردیم و آمار میگرفتیم و خنده و گریه و اینا تا....12 شب! اصلا این حواشی از خود ماجرا جذاب تره!

اون وقت واسه ورودی هفتم همین که دیدم نمونه قبول شدم زدم زیر گریه که چرا مثلا تیزهوشان قبول نشدم! (آخه خیلی درس خونده بودم، میدونین...!) بعدشم به کریمی زنگ زدم پرسیدم کجا قبول شدی و تموم. 

ولی حالا! خخخخ الحق که شبکه های اجتماعی زندگی آدما رو دگرگون کرده. شوق به اشتراک گذاری وقایع اتفاقیه از شادی خود اون وقایع بیشتره!

خوشحال هستم و خدای را شاکر.
کاش شما نیز باشید.


پ.ن1: به این شکلکا هم توجه کنین اینهمه زحمت کشیدم رفتم پیدا کردم. ( گویا بیانی ها خیلی باکلاسن از این قرتی بازیا ندارن!)


پ.ن2: حالا یه سوال. به نظرتون برم هنرستان یا دبیرستان؟


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۲۶

نظرات  (۴)

خخخ اون تیزهوشان رو خوب اومدی خدایی نشستی واسش گریه کردی؟؟!
پاسخ:
آره دیگه....هر وقت به اون دوران جاهلیت فکر می کنم اندوهگین میشم...!
خیییلی قشنگ توصیف میکنی ! به قول حکیم بیتای ایلامی: وقتتو با ننوشتن هدر نده !
ایول به دست و پای بلورینت
پاسخ:
مررررسی از انرجی مثبت!

:)))))
۲۸ تیر ۹۵ ، ۱۷:۴۷ نجمه عزیزی
           مااااااش!
 کره خودم اینو خیلی با حال نوشتی هی می خونم هی میخندم!

پاسخ:
وا!
خخخخ

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی