!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

https://t.me/sara_derhami
saraderhami@gmail.com


طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

از آدما میترسم

جمعه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۰۶ ب.ظ

از آدما میترسم. هول میکنم. نمیدونم تو سرشون چیه. فکر میکنم الآنه که دهنشونو باز کنن و یه نهنگ از توش بیرون بیاد و در کسری از ثانیه منو ببلعه. همونطور که چند بار اتفاق افتاد.

ولی اینجور آدما خیلی کمن. اکثر آدما مهربونن. نه تنها تو رو نمی بلعن بلکه حتی گازتم نمیگیرن. اما خب، آدمیزاده دیگه. بعضی چیزا وقتی تو ذهن آدم شکل گرفت، دیگه عوض کردنش خیلی سخته.

 از همون موقعی که چهار سالم بود و مردای خیلی بزرگ، صورتای کاکتوسی شونو میاوردن طرف من، و تو یه لحظه دنیا جای سیاه و خارخاری و کوچیکی میشد، من از آدما میترسیدم. از همون موقعی که زنای خیلی چاق، میخواستن از واقعی بودنم مطمئن شن و بدون توجه به محل مجرای تنفس، میگرفتن و فشارم میدادن، از آدما میترسیدم. البته اون دوره گذشت. بعدش دیگه زنا و مردا هیچ کدوم اینقد بزرگ نبودن.

ولی مشکلات هیچ وقت تموم نمیشن. 

بزرگتر شده بودم و باید مثل بزرگا همش حرف میزدم. فکر میکردم همه آدما، یه جایی،‌ یه وقتی، از یه کسی یاد میگیرن که چجوری،‌ بدون توجه به زمان، مکان، طرف مقابل، و بدون توجه به تاثیری که حرفشون میذاره پشت سر هم چند تا عبارت کوتاه رو تکرار کنن. اصلا شبیه کارایی مثل راه رفتن یا غذا خوردن نبود که آدم به طور غریزی یاد بگیره. ولی مثل این که واقعا هیچ کلاسی نداشت. یا شایدم موقعی که اینا رو یاد میدادن، من غایب بودم. اصلا شایدم موقع یاد دادنش، من داشتم مدادرنگی هامو تراش میکردم. به هر حال، سعی کردم یاد بگیرم. توی تمرین خوب پیش میرفت. اما موقع اجرا، از نگاه کردن به چشمای مطمئن آدما اونقد میترسیدم که خراب میکردم. مثلا این دیالوگ پایان مراسم بود که تنهایی خیلی خوب اجراش میکردم:

ممنون، خواهش میکنم،‌ خداحافظ، زحمت کشیدین، سلامت باشین، ببخشید، قربان شما، سلام برسونین، لطف کردین،‌ خداحافظ... ببخشید... خداحافظ.

ولی تو موقعیت واقعی که قرار میگرفتم، میگفتم: خیلی ممنون... بعد طرف میگفت:

خواهش میکنم، زحمت کشیدین،‌ دستتون درد نکنه، ‌

و من که توی این رگبار، عین هیپنوتیزم شده ها، تمام اختیارمو از دست داده بودم، میگفتم: اِم....خداحافظ.

و طرف میگفت: سلام برسونین، قربان شما، سلامت باشین، ببخشید، لطف کردین، به سلامت

احساس میکردم همه حرفای لازمو اون زده، دوباره میگفتم: خداحافظ.

و اون میگفت: ببخشید، لطف کردین، به سلامت

و من میگفتم: خداحافظ.

و اون میگفت: لطف کردین... به سلامت

و من میگفتم: ممنون... خداحافظ.

و اون میگفت:‌ به سلامت.

و این بار سکوت میکرد. دلم میخواست نتیجه تمرینامو توی این سکوت دلپذیر اجرا کنم، اما از سرانجامش و از تکرار این دور باطل میترسیدم. بنا بر این با سرعت هر چه تمام تر دور میشدم.

آدما خیلی ترسناکن. هیچ ربطی نداره چقد مهربون باشن. خب ترسناکم میتونن باشن! میدونین، بچه که بودم فکر میکردم آدما، یعنی آدمای خوب، آدمای معمولی دور و برم، که مثل آدم بدا دروغگو و دورو نیستن، چیزی رو میگن، که میخوان. یعنی حتما منظورشون همون چیزیه که گفتن.

اما به مرور فهمیدم وقتی موقع خداحافظی، میزبان میگه:‌ لطف کردین، خداحافظ؛ در حالی که طبق قانون باید اون چیزایی که گفتمو بگه، این یعنی اعلام نارضایتی، قهر، یا جنگ سرد. در حالی که مضمون صحبتش خیلی خوبه: لطف کردین! خداحافظ! و باور کنین این میزبان آدم دروغگویی نیست!

یه بار بچه بودم مهمون از شهر دیگه داشتیم. از خانمه خوشم می‌اومد. من باید با پسرش بازی میکردم ولی پسرش همش درباره فوتبال و تلویزیون حرف میزد. پس با خانمه حرف میزدم. تمام مدتی که با کس دیگه ای حرف نمیزد، من داشتم باهاش حرف میزدم. مامان بابام طفلکیا خجالت میکشیدن، چشم و ابرو اومدنشون که افاقه نمی کرد، با حرف دعوام میکردن. و من میگفتم: باور کنین خودشون گفتن اشکالی نداره. بابام توی خلوت بهم میگفت: اون میگه. منظورش که واقعا این نیست. و من تعجب میکردم: بابا! فکر کردین با چجور آدمی طرفین؟ یعنی دروغ میگه؟

بزرگتر که شدم، فهمیدم طیف دروغ اونقدری که من فکر میکنم گسترده نیست. حالا خودم در روز ده دوازده بار دروغ میگم. کی حاضرم خودمو برای زنموی پسرخاله بابام قربونی کنم؟ ولی خب، همه اینکارو میکنن گویا. منم!

نه اگه فکر میکنین بعد از چندین سال، حرف زدنو یاد گرفتم سخت در اشتباهین. بعد از اون، استراتژی خیلی مزخرفی به کار گرفتم. به جای این که منتظر سکوت طرف مقابل بشم (‌اون روش خیلی ضایع بود) در حین حرف زدنش حرف میزدم. ولی از اونجایی که روم نمیشه عین خودش عمل کنم، صدامو میارم پایینِ پایین. اون وقت صدام میشه شبیه موزیک زیر صدای اون. فرض کن اون داره حرفاشو تکرار میکنه و منم آروم:‌ ِام... َیم... ِامممممـ ااااام...ییییم...

حتی نمیشنوم اون چی میگه. فقط صدای ضعیف خودمو میشنوم. شده مثل بچه هایی که مامان باباشون مجبورشون میکنن کاری بکنن.  پاشو رو زمین میکشه و ناله میکنه و آخرشم کارو درست انجام نمیده.

من وقتی میگم نمیخوام، یعنی واقعا نمیخوام. و وقتی میگم میخوام، شوخیم چیه واقعا میخوام!

چند روز پیش به یه نفر گفتم، من همینجا پیاده میشم. خب منظورم همین بود ولی کاملش میشد این که:‌ برای من هیچ مسئله ای نداره که از اینجا تا خونه رو پیاده برم. ولی شما باید وارد کوچه بشین و دور بزنین و این راهو برگردین، در نتیجه کلی دود کثیف وارد هوا میشه و شما هم از مسیرتون دور میشین و به حال من هم فرق زیادی نمیکنه. اما فقط گفتم: من همینجا پیاده میشم. فکر کرد نگران زحمت اونم. خنگ! گفت:‌ من که نمیرم، ماشین میره. و وارد کوچه شد. چیزی نگفتم. خب بنده خدا چجوری باید ذهن منو بخونه؟

خب شاید بگین این که ترسناک نیست. چرا. هست. همون آدم مهربون که میخواد شما رو تا ته کوچه برسونه، لابد داره به این فکر میکنه که آره! من به هدف زدم!

حالا تصمیم بهتری گرفتم. این دفعه، وقتی کسی به رگبارم بست، وقتی امون نداد،‌ جای این که بترسم و بلرزم و جاخالی بدم و با عجله دنبال سلاح دفاعی بگردم، صبر میکنم. لبخند میزنم و صبر میکنم. اون شلیک میکنه و من صبر میکنم، بعد، وقتی مهماتش تموم شد، این بار من، با یه شلیک آروم اما قاطع، پایان بازی رو اعلام میکنم. یادتون نره، مهم نیست کی شروع میکنین، کسی که بازی رو تموم میکنه برندس.

 

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۹۷/۰۳/۱۱
  • ۱۶۰ نمایش
  • سارا

نظرات (۶)

  • سجّاد رحیمی مدیسه
  • دروغ واقعا زیاد شده
    بخصوص در محیط های کار
    اما مهم همیشه صداقت و دوری از حاشیه است
    پاسخ:
    منظور من این نبود
    منم همینطوری ام وقتی به یه نفر می رسم اصن زبونم بند میاد انقد که طرف مقابلم پشت سر هم تعارف میکنه
    بخاطر همین سعی میکنم به حرفای بقیه موقع تعارف کردن گوش بدن شاید منم یاد بگیرم که موقع احوالپرسی چیو بگم بهتره یا کلاسش بیشتره ولی اخرشم موقع حرف زدن همشو یادم 😅

    پاسخ:
    و این مشکل ادامه دارد...!
     من هرچی تلاش به یادگیری تعارفات داشتم ...باز هم مواجه میشدم با یه عبارت پیشرفته تر و میفهمیدم این راه پایان نداره... مثلا وقتی یکی از کارم تعریف کرد من_با غرور از این که جوابشو بلدم_ گفتم لطف دارین ... و اون گفت لطفی نیست واقعیته ... و من یبتنیسشابنشبتالنتیبل شدم!
    یا همین که بگی ببخشین پشتم به شماست... تا فرداش میشه راجع به این موضوع تارف تیکه پاره کرد !
    .
    .
    راهکاری ک من ارائه دادم این بود "چیزی رو بگم ک واقعا تو ذهنمه" ... البته کمی نقش تعارف رو ایفا کنه ولی نه دروغ باشه و نه یه عبارت تکراری تعارف گونه ...مثلا وقتی یکی از کارم تعریف میکنه بهش میگم چقد خوشحال شدم که این نظرته ! حالا شاید کمی طولانی باشه ولی می ارزه به گنگ شدن طرف مقابلت (یوهاهاها)
    یا یه جور دیگش اینه ک وقتی طرف میکه کارتو دوس دارم ... میگم خودمم دوسش دارم ! خب جدی خودمم دوسش دارم ...
    حالا از بحث کار که بیایم بیرون ... یه سری تغییر جزئی به تعارفات دادم تا کمی در جلوگیری از تعارف دوباره ی طرف تلاش کنم ... مثلا به جای چشمات قشنگ میبینه بگم قشنگی از چشماته !
    یا موقع خداحافظی وقتی طرف هی داره شلیک میکنه میگم خوشحال شدم دیدمتون ! اینجا دیگه فقد طرف لبخند میزنه .. . تو مهمونی دیشب اجراش کردم ... جواب داد :)
    .
    اصن حالا ک بحثش پیش اومد بیا مکتب آنتی تعارفیسم رو بیشتر گسترش بدیم ... من پایشم :)

    پاسخ:
    بالاخره یه کامنت درست درمون گذاشتی😆
    وااای حمیده خعلی خوب گفتی ایول. فقط یه چی، خوشحال شدم دیدمتون جمله مرسومیه جوابشم میشه "به همچنین، حیف شد زن عموی پسرخاله تون نیومد." اینو یه کاریش بکن. 
     اون قسمتی که یبتنیسشابنشبتالنتیبل شدی...  واهاهای چقد منم همینطور! بلند بلند خندیدم و سر تکون دادم :) 


    خیلی لذت بخش بود...
    پاسخ:
    از خودتونه:)
    خودمم کیف کردم با کامنتم ! (هاهاهاها)
    .
    میدونی .. منظورم اینه ک ملت عادت کردن یه عبارت بشنون و تا دریافتش کردن به پاسخ اون عبارت وصلش کنن ... حتی با تغییر جزئی توی اون عبارت ، برخی از آدما قاطی میکنن و برخی ک ماهر ترن کمی مکث میکنن ...
    توی خوشحال شدم دیدمتون ... اگه بگی لذت بردم دیدمتون ... برای گنگ شدن طرف کافیه !
    فقط باید سرعت عمل داشته باشی :)))
    پاسخ:
    مرسی راه حل :)
  • سینا شهبازی
  • سارا خانم
    منم خیلی وقتا توی این دور باطلی که شما میگین، گیر کردم و اتفاقاً خیلی وقتا بازنده بودم به تعبیرِ شما...
    اما خیلی اوقات هم سعی کردم با یه "لبخند ژکوند" سر و ته قضیه رو جمع کنم.
    مثلاً طرف بهم میگه: خوشحال شدم تشریف آوردین اینجا. بازم بیاین خونه‌مون.
    میتونم بگم: اختیار دارید. کم سعادتی از بنده بود که نتونستم زودتر خدمت برسم. امیدوارم دوباره مزاحم تون بشم و...
    اما خیلی وقتا با همون لبخند ژکوندی که روی لبم نقش بسته، میگم: چشم حتماً.
    خیلی مختصر و مفید!  فقط باید مراقب باشم ادامه ندم و همچنان لبخند بزنم و زود صحنه رو ترک کنم. حتی گفتنِ 3تا کلمۀ اضافی (دوباره مزاحم تون میشم) میتونه این دور باطل رو تکرار کنه.

    پاسخ:
    آره این روشم بعضی وقتا خوب جواب میده. :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی