!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

گشتی در دشت

دوشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۱۸ ب.ظ



بعد از دو تا مسافرت و گذروندن روزهای رنگ و وارنگ، الآن از اون زمانهاییه که کلی حرف برای نوشتن هست اما نمیشه نوشت...: از کجا شروع کنم؟!

از دو تا سفری که رفتیم، دو تا تصویر تو ذهن من برای همیشه ثبت شدن. یکی اون دشت عجیب زرد رنگ و گاوها و گوسفندها و خرها. یکی هم شبی که برای ساعد باقری جشن تولد گرفتیم و بعدش فهمیدیم تولدش دو هفته دیگس! سکوت و اسرارآمیزی اون دشت... و سر و صدا و آواز صادقانه‌ی بچه های شاعر... چه خوب بود هر کدوم. 

اما دشت. تجربه عجیبی تو زندگی من بود. اون روزها داشتم کیمیاگرو میخوندم و مدام دنبال نشونه ها بودم. جاده رو گرفتیم و رفتیم و رسیدیم به رویای قدیمی. به رنگهای پنهان در یکرنگی دشت! 


(اینجا قرار بود اون بز کنار جاده رو بگیرم ولی نمی دونم چرا فقط دست بیتاس!)

چند وقت پیش عجیب هوس دشت کرده بودم. تا حالا ندیده بودم. میدونین دشت خیلی خوبه. نگاهت همینطوری میره جلو و جلوتر...هیچ چیزی جلوتش نمیگیره. نه درخت مزاحمی، نه پشت سر هم کوه های بلند و دره و... میری تا برسی به خط افق. به خورشید. 
(دشت از بالا. خیلی دشت نیست!‌:)))

دشتی که تو لرستان دیدیم و به اصرار من اونجا توقف کردیم، همونی بود که تو خیالم میدیدم... زرد، وسیع، یه تک درخت وسطش برای این که زیر سایش بشینی، و البته گاوها و گوسفندها. تا حالا گاو دیدین؟ خیلی جالبه! 

چند روز قبل استاد نقاشیمون در مورد حیوانات حرف زده بود. در مورد این که زبون ما رو میفهمن و ما هم اگه گوشامونو باز کنیم میتونیم حرفاشونو متوجه بشیم. از دوستش گفت که گاوداری داشته و با دل خون و چشمی که نمیتونسته نگاه کنه، گاو پیرشو به دست قصابا فرستاده. 
گاوها مهربونن. با وجود اون جثه بزرگ، تو نگاهشون یه معصومیتی هست. و البته به نظرم یه کم شبیه نفهمیه. ولی دوست داشتنی ان.
کم کم داشتم دل و جرئت پیدا میکردم که برم نزدیکشون که از اون ته صدای سارا جلوتر نرو، به گوش رسید! و اینگونه تجربه لمس پوست گاو میسر نشد.

خاله بیتا نشسته بود رو یه تکه سنگ و همینطوری نگاشون میکرد. هی نگاه می کرد. و نگاه می کرد. و نگاه می کرد. و با همون حالت عجیبش، با همون میمیکی که هیچ وقت به حرفی که میزنه نمیاد، میگفت: چقد قشنگن نجمه! تو صورتش، چیزی شبیه تعجب یا تحسین نبود. انگار به یه نقص فنی برخورده باشه، یا از دست گاوا عصبانی باشه، یا نتونه درک کنه که آخه اینا چرا انقد خوشگلن؟!

یک ساعتی رو به تماشای گاوها گوسفندها و چوپونها گذروندیم. منم به قول بیتا مثل خرگوش این طرف اون طرف میدویدم و عکس میگرفتم. انصافا چند تا عکس خوبم گرفتم. دارم به این نتیجه میرسم که شاید تو عکاسی اونقدری که فکر می کردم خنگ نباشم!
بعد یه دفعه از دور الاغی دیدیم که با همون آرامشی که از یه خر انتظار میره به سمتمون میومد. البته به همراه نورعلی و کیوان. من چند تا عکس ازشون گرفتم، بعد گفتن:‌ میخواین سوار شین؟!


من و صدرا و اهورا (پسر بیتا) سوار شدیم. البته منطقی این بود که فقط اون دو تا پسربچه سوار شن ولی خب منم دل دارم. گاوا رو که نتونستم لمس کنم، بذار خر سواری رو بیازمایم.
راستشو بگم خوب نبود. قدیما سوار اسب شده بودم، ولی به نظرم این درست نیست که از خر بیچاره هم سواری بگیریم. به خصوص خر نورعلی و کیوان. انقد لاغر بود که تماما حرکت ماهیچه هاشو حس میکردی. اسبا انگار یه حس غروری دارن از این که دارن سواری میدن ولی خر... این یکی که فکر نکنم خیلی خوشحال شد. شاید بقیه خرا فرق کنن.
یه مدت یه الاغ گذاشته بودم پروفایل تلگرامم. اگه بدونین ملت چیکار کردن! داشتم سعی می کردم نگاه مردم به حیوانات رو عوض کنم که گویا فقط نگاهشون به من عوض شد.
بعد هم نورعلی و کیوان، که تو یه ایل زندگی میکردن، بعد از یه نیم ساعت که نشستن اونجا و ما با خرشون گشت زدیم، هر چی گفتیم پولمونو قبول نکردن. عشایر اصیل بودن.
بعد از اون سر و صداها و اون همه غذایی تو مهمونی وسط اون باغ شلوغ و آدمیزه :) خورده بودیم، نشستن وسط اون دشت، با ساز و آواز، با گاو و گوسفند، با نورعلی و کیوان، تصویرایی تو ذهنم ثبت کرد که هیچ وقت یادم نمیره.


راستی حالا که همه کلمه ها رو اشتباه استفاده کردم، باید این نکته رو هم بافزایم که خر ماده را الاغ گویند! و خر نر را همان خر گویند! و نکته غم انگیز ماجرا این که وقتی خر و اسب ازدواج کنن بچشون میشه قاطر که هرگز نمیتونه جفت گیری کنه. 

***

یکشنبه که رفتم کلاس نقاشی، از استاد پرسیدم: آخه چرا گاوشو کشت؟ نمیتونست بذاره به مرگ طبیعی بمیره؟‌ اون مرد تنها پناهش بود... 

استاد چند لحظه نگام کرد. بعد، بعد زد زیر خنده. تا چند جلسه هم همینطوری یادآوری می کرد و می خندید و میگفت چقد احساساتیه این دختر. 

من؟ احساساتی؟! شایدم... من که هر کسی میاد یه صفت عجیب غریبی روم میذاره، شاید احساساتی هم باشم. ولی در هر صورت، هر اتفاقی در من افتاده بود،‌ تقصیر گاوا بود و گوسفندا و الاغا.



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۲۰
سارا

نظرات  (۴)

۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۲۶ تک ندای مدرسه ...
خوب همونجور ک خودت میدونی مردم فقط عکسو میبینن و متوجه منظورش نمیشن ... مثلن من یه مدتی عکس عروس مرده رو گذاشته بودم رو پروفایل اینستام همه گفتن چرا این عکس و خیلی وحشتناکه و اینا ... ولی من دوستش داشتم !
بعد دوباره یه مدت عکس خودم بود ... الان کلا صفحه مشکی گذاشتم !
الان همه میگن مگه عزاداری که اینو گذاشتی ؟ ایشششش !


حالا جدا از اینا ... دقیقا مقصدتون کجا بود ؟ اینا دشتای لرستانن ینی ؟ 
پس چرا من هیچی ندیدم :|

دررابطه با لمس پوست گاوم میتونم اینو بگم که بهتر بود اصن به صداها گوش نمیدادی و راست مماختو میگرفتی و میرفتی و پوست گاو رو لمس میکردی !
 
 عکس از خره هم واااااقعا جالب شده من خیلی دوستش دارم :))
همچین زل زده تو دوربین :)))

وعکس از خاله بیتا هم اگه دوربین رو یه ذره بیشتر به راست میبردی تا اشعه ی خورشید هم پیدا بشه واقعا قشنگ میشد و یه راس میرف واس پروفایل :D

چه قد حرف زدم :|



یا حق ...

پاسخ:
یعنی ندا فقط اون یا حق آخرت منو کشت!
سلام. نوشتن خیلی قشنگ بود خیلی  فایده ای نداره... مهم اینه که خیلی قشنگ بود... فقط یه نکته... اینجا به خر نر و خر ماده  هم خر و هم الاغ گفته می شه... الاغ فقط برای  ماده ها نیست... واقعا توی لرستان الاغ برای ماده ها بود؟
پاسخ:
ممنونم ازتون خاله مهربان
والا نمی دونم اینو من از پایگاه های نامعتبر اینترنتی پیدا کردم! چون دو جا اینو نوشته بودن گفتم لابد درسته! 

پس یعنی واقعا هیچ فرقی بین خر و الاغ نیست؟ این دو تا کلمه الکی به وجود اومدن؟ اینکه خیلی ناامید کنندس!
۰۲ مهر ۹۶ ، ۱۵:۴۶ نجمه عزیزی
تک ندای مدرسه بدان و آگاه باش که نوشتنت خیلی بهتر و بامزه تر شده! آیا میدانی و آگاه هستی؟
پاسخ:
ایشون همینطوری اعتماد به کهکشان مضاعف دارن. نیازی به آگاه تر شدن نیست! دی!!!
۰۴ مهر ۹۶ ، ۱۷:۱۱ فاطمه بانشی
سلام سارا جان
تازه با وبلاگت آشنا شدم.اولین جمله ای که تو بلاگت جذبم کرد:(این نوجوان آهسته ران)بود.خب علتشم این بود که خودمم نوجوانم...
امیدوارم بیشتر با هم آشنا بشیم.
پاسخ:
آره به نظرم اگه آهسته و پیوسته بریم، نوجوونیمون خودش میشه یه عمر تجربه!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی