!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

هفته ای که گذشت

شنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۰۲ ب.ظ

شنبه:

 ساعت اول ورزش داشتیم. کسی یاد پلاسکو نبود. زنگ دوم که جغرافیا داشتیم معلممون اومد شروع کرد حرف زدن. گفت داداشش اونجا آتشنشانه و اخبار دقیق و دست اولو بهش میرسونه. قرار شده که همه معلما تو سراسر کشور برن با بچه هاشون درباره آبروریزی جلو ساختمون حرف بزنن! خلاصه شروع کرد کلی با بغض حرف زد و آخرشم گفت ولی فکر نمی کنم فایده ای داشته باشه حالا ما اینهمه بگیم!
ساعت بعد، بچه ها گفتن خانم دیدین پلاسکو چجوری سوخت؟ خانمم کلی ابراز تاسف کرد و گفت که فکر نمی کنه بدبخت تر از ملت ایران تو دنیا وجود داشته باشه، حتی مردم زیمباوه هم اینطوری نیستن.
ساعت آخر دینی داشتیم. خانم میخواست بپرسه. همین که خانم اومد سر کلاس،‌ بچه ها خوشحال از کار جدیدی که یاد گرفتن، گفتن خانم دیدین پلاسکو چی شد؟؟؟
خانم گفت:
بله.

یعنی جوابی کوبنده تر از این نمیشد!


درسمون که تموم شد، خانم شروع کرد به حرف زدن...

گفت فرض کنید بابای شما تو ساختمون پلاسکو کار می کنه. شما تو خونه نشستید، یهو تلویزیونو روشن می کنین، میبینین اونجا آتیش گرفته... حالا نمی دونین باباتون کجاس و چی شده... حالا چه اتفاقی می افته؟
هی حرف میزد و هی برمی گشت به همون صحنه ای که نشستی تو خونه و نمی دونی برای بابات چه اتفاقی افتاده. و آخر سرم رسید به اون آدمایی که جلوی ساختمون وایساده بودن و عکس میگرفتن. خیلی خوب گفت. به این میگن استفاده از همدلی تو سخنرانی. آورین.

یکشنبه:
یکی از بچه های کلاسمون بعد از یه هفته غیبت و ندادن چند تا از امتحانای ترم، امروز اومد مدرسه.... عروس شده بود! سریع هم رفته بود موها و ابروهاشو قهوه ای روشن کرده بود که یهو دیر نشه. :/ انقد آروم و باکلاس شده بود...! تازه یکی از تغییرات مهمی هم که داشت، بستن بند کفشش بود. خداییش ازدواج باعث تحول میشه.
ازش پرسیدیم وقتی خواستگار اومد، تو هم سریع قبول کردی؟ گفت آره چون زمونه بد شده خوبه که آدم زود ازدواج کنه. گفتم چه ربطی داره؟ گفت نمی دونم داداشم همیشه اینو میگه.
:)
اینم پروفایلش...!
دوشنبه: 
بارون اومد! ما هم یزدیای بارون ندیده! ریخته بودیم تو حیاط... عکس و فیلم و... خیلی خوب بود. زنگ آخر هم خانم ادبیات گفت یه انشا از زبون درخت مدرسه بنویسین. من نوشتم بعضی وقتا بچه ها لیوانای رنگشونو میریزن تو خاک من و تا بن جانم را به درد می آورند! یکی دیگه نوشته بود امروز صبح که بیدار شدم حس کردم توی دریا هستم! یکی دیگه از زبون درختی نوشته بود که عاشق یکی از بچه های مدرسه شده... حیف که خانم اصن بچه ها رو تحویل نمیگیره!

گفتن تو هوای بارونی ازمون عکس بگیر! 



اینم بابایی خانم مشغول عکاسی... امیدوار بودم ماسکش خیس بشه که نشد. :/

سه شنبه: کار با رنگ... جلسه قبل خیلی گیج می زدم. این دفعه بهتر بود. دو تا چیز یاد گرفتم: 
یک) وقتی خانم میگه غلیظ، منظورش اینه که رقیق. دو) وقتی لباس کار ندارین هی جلو خانم رژه نرین.

از دور خوبه.
نگا به قیافش نکنین... پدر در آور بود!

چهارشنبه: این معلم طراحی ما که اصلا درس نمیده. فقط کاری که میکنه اینه که میگه سایه هاتونو ذهنی نزنین. اصلا سایه یاد نداده! مدلی هم که گذاشته بود خیلی «ناخش» بود و بیشترمون نصفه ولش کردیم. همش نشسته بودیم دور هم حرف مفت میزدیم. خانمم دو دقیقه یه بار سرشو از تو اینستاگرامش میاورد بالا میگفت دارین کار می کنین دیگه؟
بله بله. :)


یعنی فقط کاسه هه رو داشته باشین... :)))

ساعت تصویرسازی، اول من کتاب داستانایی که برده بودمو برا بچه ها خوندم. همه خوابیده بودن رو میزاشون میگفتن بازم بخون خوبه...! خخخ
بعدم که من و چند تا دیگه از بچه ها داشتیم با خانم حرف میزدیم، بچه های جوگیر و عقده ایمون ریخته بودن وسط کلاس داشتن میرقصیدن. درسته این درس نمره نداره... ولی حیای گریه کجاس آخه؟ 


پنج شنبه:‌ مراسم تجلیل از برگزیدگان مسابقات فرهنگی هنری. جنگ شادی و خواننده و نمایش و مسابقه و مسخره بازی. حالا بدم نبود. ولی من وسطش اومدم بیرون و واسه خودم رفتم تعدادی کتاب خریدم و دلی از عزا درآوردم. خیلی خوش گذشت تهنایی تو کتاب فروشی یه گشتی زدم و بعدم پیاده اومدم خونه. اصلا نفهمیدم نیم ساعت راه چطوری گذشت آخه داشتم زبان گوش میدادم.بعله اینجوریاس... با یه آدم بافرهنگ طرفین. بعدشم که اومدم خونه تا ساعت هفت و نیم داشتم کارای رنگمو آماده می کردم. آدم خسته میشه ولی از اون خستگیای شیرینه... :) 


اینا رو خریدم که ذوق داستان نویسیم دوباره شکوفا بشه... 

کم کم دارم به زندگی بر می گردم! خوبه. خوش میگذره. :)

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۰۹
سارا

نظرات  (۲)

چه کتاب های خوبی 
پاسخ:
اوهوم. خیلی.
اول اینکه خیلی برات خوشحالم که رشته و مدرسه ات رو عوض کردی دخترک
دوم اینکه الان خیلی بیشتر از خوندن نوشته هات لذت میبرم
و سوم هم اینکه اگه این عکسایی که گذاشتی عکس محوطه مدرسه است خیلی حسودیم شد

پاسخ:
ازتون خیلی ممنونم.

 آره واقعا مدرسمون خیلی خوبه! :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی