!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلنوشته» ثبت شده است

سه ویژگی تنهایی

تنهایی ایجاد نمی‌شود، بلکه کشف می‌شود.

ما به تنهایی عادت نمی‌کنیم. بلکه آن را می‌پذیریم.

گاه به این باور می‌رسیم که 
عمیق‌ترین تنهایی قابل تصور را تجربه کرده‌ایم.
اما معمولا زمان به ما نشان می‌دهد 
که تنهایی‌های عمیق‌تری هم امکان پذیر بوده‌اند.
.


   محمدرضا شعبانعلی


نمی دونم چرا چیزایی که این زیر نوشته بودم ثبت نشده. شاید... قسمت نبوده! فقط خدا رو شکر یه آقای شعبانعلی هست که چیزایی که آدم بلند نیست بگه رو اینقد مختصر و مفید بیان کنه. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۲
سارا
سکانس اول:

تو دهه محرم قرار بود هر روز بچه های یه کلاس سر مراسم صبحگاه شیرینی چیزی بیارن بدن و زیارت عاشورا بخونن و شعر و اینا. شد و شد تا اینکه نوبت ما شد....

مجریمون که همین که میکروفونو دستش گرفت همچین هول کرد که اصلا خودش هم نفهمید چی گفت. اونی هم که قرار بود زیارت عاشورا بخونه یه جوری شروع کرد خوندن که انگار دفعه اولشه داره همچین چیزی رو میبینه! بیچاره داشت غش می کرد انگار. صدای نفساش پیچیده بود تو میکروفون... ما هم نشسته بودیم دور هم هی آروم میگفتیم قوی باش قوی باش تو میتونی! اصلا یه وضعی...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۵۴
سارا

مردم معتاد اینترنت میشن، معتاد تلویزیون میشن، معتاد غذا خوردن میشن! اون وقت من اعتیاد وحشتناکی که دارم اینه که یه دفعه خودمو نگاه می کنم میبینم نیم ساعته دارم دور اتاق میچرخم...! انگار اصلا اراده ای ندارم. بعضی وقتا انقد پاهام درد میگیره. ولی بازم نمیتونم وایسم.حتی اگه دو ساعت راه رفته باشم....انگاری اگه وایسم از دنیا عقب میفتم! تازه یه چیزی هم که کشف کردم اینه که همیشه و در هر مکانی پادساعتگرد میچرخم! در جهت حرکت وضعی و انتقالی زمین...بعله دیگه همه چیمون باکلاسه! خیلی جالبه ها اصلا دست خودم نیست. انگار مثلا یه نیروی ماوراییه...

(جان؟!) 

خلاصه که خییلی باحاله. خخخخ
یکشنبه هفته پیش وقتی از کلاس زبان اومدم خونه ساعت ده بود. همونطوری با مانتو داشتم دور اتاق چرخیده و رویا پردازی همی کردم که به ناگه، فکری تکراری رشته افکارمو از هم گسست: ای داد! امروز بیست تیره! مث پلنگ که میپره رو طعمه اش، پریدم رو لپ تاپ و سایت آموزش پرورشو اوردم.
نتایج آزمون نمونه...گرومب گرومب (صدای قلبــمه این وسط میخواست جو بده!) وارد شدم و.... نتایج در ساعت 14 اعلام می گردد. 

الهی درد و بلای من بخوره تو سرتون! خو نمیشد همون موقع که گفتین یکشنبه،ساعتشم بگین مردمو علاف خودتون نکنین؟ حیف رشته افکارم که الکی گسستوندمش! 

 به خودم میگفتم ببین الآن میری تو فاز کار و بار و اینا اصلا یادت میره بری نتیجه ها رو ببینی. یهو الکی ساعتو نگاه میکنی میگی عه! ساعت شد سه! 
واقعنم همینطوری شدا ... سی ثانیه یه بار ساعتو نگاه میکردم میگفتم عه! عجیبه. بازم دو نشده...

خلاصه ساعت دو و ربع بود که داشتیم نهار میخوردیم، گفتم من برم یه لحظه کار دارم! پا شدم رفتم سراغ سایت و گرومب گرومب گرومب. همینطور که داشتم خودمو دلداری میدادم که « مهم نیس ...یه امتحان بیخوده فقط. این مدرسه ها جای منگولاس. اصلا الآن که همه قبول میشن کلاس، تو قبول نشدنه....!»، یه دفعه دیدم نوشته نتایجو ساعت پنج میذاریم.  

تهی از شعورا! واقعا که! ایش...

حالا این وسط، برادر گرامی هم که از پریروز داشت یکریز روی اعصاب اعضای خانواده راه میرفت و لحظه ای از وز وز فروگذاری نمیکرد، کم کم داشت رو به خشونت میاورد...که چی؟ سایتو بیار من باید تست MBTI بدم! 
_ خیل خب باشه باشه الآن میارم برات. تو فقط سکوت اختیار کن.
خلاصه که چشمتون روز بد نبینه.از اونجایی که مادر گرامی هم در مواقع لازم کلا قوه شنواییشونو از دست میدن،() و نوای گرم این برادر عزیز هم همچنان گوش ما رو میخراشوند، حدود یک ساعت و نیم نشسته بودم کنار دست آقا که شصت تا سوال جواب بده. کلمه به کلمه باید معنی میکردی براش، بعد مفهوم سوالا رو میگفتی، بعد مفهوم جوابا رو میگفتی!... وای مخم از کار افتاد. سر امتحان نمونه اینقد خسته نشده بودم والا... بالاخره ساعت چهار و خورده ای بود که آقا اجازه مرخضی دادن و منم لپتاپمو برداشتم رفتم تو اتاق. بعد همچین یه نگاهی انداختم به صفحه سایت نتایج که هنوز باز بود...یه آهی کشیدم... (درست یادم نیست شاید یه فحشی هم دادم)  بعد گفتم حالا یه رفرشی بکنیم نکنه اومده باشه...


اومده بود!

گرومب...گرومب...شماره شناسنامه؟ کد رهگیری؟....گرومب...گرومب....اسمم چی بود؟ چی کار میخواستم بکنم؟... گرومب ... گرومب ... گرومب ....


خلاصه که ...

 


قوول شدم!!

 

یعنی تو همه عمرم اندازه این چند ساعت، آدرنالین تو خونم ترشح نشده بود!

خدا رو شکر! انتظار نداشتم خداییش!

دیگه سرتونو درد نیارم، از لحظه اعلام نتایج داشتیم در سنگرهای مختلف با بر و بچ چت میکردیم و آمار میگرفتیم و خنده و گریه و اینا تا....12 شب! اصلا این حواشی از خود ماجرا جذاب تره!

اون وقت واسه ورودی هفتم همین که دیدم نمونه قبول شدم زدم زیر گریه که چرا مثلا تیزهوشان قبول نشدم! (آخه خیلی درس خونده بودم، میدونین...!) بعدشم به کریمی زنگ زدم پرسیدم کجا قبول شدی و تموم. 

ولی حالا! خخخخ الحق که شبکه های اجتماعی زندگی آدما رو دگرگون کرده. شوق به اشتراک گذاری وقایع اتفاقیه از شادی خود اون وقایع بیشتره!

خوشحال هستم و خدای را شاکر.
کاش شما نیز باشید.


پ.ن1: به این شکلکا هم توجه کنین اینهمه زحمت کشیدم رفتم پیدا کردم. ( گویا بیانی ها خیلی باکلاسن از این قرتی بازیا ندارن!)


پ.ن2: حالا یه سوال. به نظرتون برم هنرستان یا دبیرستان؟


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۵ ، ۱۴:۱۲
سارا
 

 نه امیدی در دل من

که گشاید مشکل من

نه فروغ روی مهی،

که فروزد محفل من

 نه همزبان درد آگاهی،

که ناله ای خرد با آهی

.....

الکی الکی وقتی حال و حوصله ندارم اینو گوش می کنم....که بتونم همه چی رو بندازم گردن "همزبان" که وجود ندارد!

شما هم اینجوری میشین؟ بعضی وقتا حالم از خودم به هم میخوره. انگار به خودم میگه اینم مالی نبودا همچین...! الآن همچین حالتی ام. احساس به درد نخور بودن میکنم. هیچ کاری نمی تونم بکنم.شعرم نمی تونم بگم...هی یه مصراع میگم بقیش در میره از دستم! هیچ کدوم این مصرعا هم ربطی به هم ندارن که بشه چسبوندشون به هم! انگار کلمه ها بغض شدن تو گلوم ولی هیچ کاریشون نمیشه کرد.

( چه باکلاس!)

 دارم کتاب راه هنرمندو می خونم. از جولیا کامرون. کتاب جالبیه ولی بهش شک دارم! اینطوری که نویسنده میگه همه آدما طی دوازده هفته مطالعه این  کتاب میتونن هنرمند بشن. یعنی خلاقیت گم شدشونو پیدا کنن. یعنی دیگه واسه گفتن یه شعر خودشونو جون به لب نکنن! می شود آیا؟؟؟

تمریناشم عجیب غریبه. اصلی ترین تمرین اینه که هر روز صبح که بیدار میشی قبل از هر کار دیگه ای بشین سه صفحه هرچی که به ذهنت میاد بنویس. هرچی! یعنی دقیقا هرچی! من که یه هفته نوشتم خلاق نشدم.:) ببینیم در یازده هفته ی پیش رو چه رخ خواهد داد...:)


یه کم بیشتر که ازش خوندم در موردش توضیح میدم.

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۲۳:۴۸
سارا
۹۵/۳/۱8 :

کی فکرشو میکرد؟ با خیال راحت نشستی داری دیو و دلبر زبان اصلی میبینی،( خرس گنده!) یه دفعه مامانت از در بیاد تو و بگه: چقد مونده تا امتحان نمونه؟ بشین درس بخون.
بله! دبیرستانی شدم!
بعضی وقتا، همه دونستنیا رو میدونی...کلی هم فکر کردی و پرسیدی و.... ولی انگار لازم داری یکی بیاد چراغو روشن کنه، بعد همه منابع اطلاعاتی رو دوباره نیگا کنی، بگی عه واقعا؟؟؟ 

دوست مامانم. اومد و چراغه رو روشن کرد.... منم از دیروز شروع کردم درس خوندن! حالا که همه مدرسه ها ورودیاشونو گرفتن و همه بچه ها تصمیماشونو گرفتن، تنها روزنه امید مدرسه نمونس! یعنی میشه؟
ورودی نمونه بیست و هشتم خرداده. تیزهوشانیا راست میرن تیزهوشان، اون وقت ما نمونه ای ها، سهمیه هم نداریم واسه ورودی نمونه. یعنی نور علا نوره دیگه....
خب...از نظر منطقی که باید بیشتر به چشم آشنایی با نمونه سوال به این امتحان نگاه کرد! ولی این جز معدود دفعاتیه تو زندگی که من خیلی امید دارم! اصلا احساس میکنم جدا از این که نمونه قبول بشم یا نه، خود این درس خوندن خیلی چیز خوبیه.( نه بابا! )  آخه یه چیزایی رو اینقد ازش متنفر بودم که فقط میتونستم چند تا سوالشو حفظ کنم برم امتحان ترمشو بدم و بعدم پروندشو ببندم بذارم کنار. ولی الآن که دارم میخونمش...این معادله خطم بد چیزی نیستا! انقدام هیولا نبود بیچاره! 

البته، عقل میگه که وقتی راحله (و راحله ها) از اول سال ...که نه از خیلی قبل تر از اون، تابستون، یا قبل ترش، شروع کردن به تست زدن...چه دلیلی وجود داره که من توی این ده روز، بتونم این قله مه آلودِ ورودی رو دربنوردم؟! 

ولی کلا عقل، زیادی زر میزنه. من خودمو قانع کردم که با درس خوندن تو این ده روز هیچی از دست نمیدم. (یعنی هنوز قانع نشدما...دارم سعی خودمو میکنم!) حتی اگه مجبور شم برم یه مدرسه دولتی، درب و داغون تر از مدرسه هایی که بودم!

الآنم، فقط میشه درس خوند و...دعا!
 هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم...ماچ.
:)
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۵۱
سارا

چندی پیش یه مطلب خیلی جالبی توی متمم خونده بودم در مورد خرس آبی، مقاوم ترین موجود جهان. یعنی فکر کنین وقتی یه مطلبی در مورد حیوانات بتونه منو به وجد بیاره دیگه چه چیز فوق العاده ایه!

خلاصه که جوگیر شدم و گفتم حالا که درس علوممونم در مورد جانورانه ورداریم اینو ببریم سر کلاس نکنه یه نمره ای هم گرفتیم!

البته فکر می کردم الآن خانم میگه وقت نداریم...واسه همینم متنشو سریع قرو قاطی کپی کردم ریختم رو فلش فقط واسه این که هی به خودم نگم «پشت گوش انداز»!  ولی خانم یهو قبول کرد گفت برین با مسئول کامپیوتر(ندا) آمادش کنین. پنج دقیقه بیشتر نشه ها! 

ووی!

اون متن چپندر چاپو که کسی نمیتونست بخونه. گفتم ندا باید تو جیکی ثانیه از این پاوروینت بسازیم! فکر کنین چه صحنه جالبی بود! خانم سر کلاس داشت درس می داد، من و ندا هم با لپ تاپ داغون مدرسه ور می رفتیم...

بعد بیست دقیقه رفتم به خانم گفتم بیاین آماده شد. البته معلمای ما کلا هیچ درکی از تکنولوژی ندارن وگرنه حتما ازم میپرسید که اینهمه وقت تو کارگاه کامپیوتر چی کار می کردی!

خلاصه بچه ها اومدن و پاورپوینتو گذاشتیم به اضافه ی یه فیلم انگلیسی که حرکت خرس آبی رو نشون میداد. بچه ها هم خیلی براشون جالب بود. البته بگذریم که انگلیسی بودن فیلم یه خورده ضد حال بود ولی به هر حال چیزی از ارزشهای خرس آبی کم نمیکرد!

این وسط دوست عزیزی هم که تو کلاس ما معرف حضور همه هستن، و البته نورچشمی معلما فرمودن: آخه این چه ربطی به درس ما داشت؟

بابا مربوط! 

بله...گذشت و  خانم هم کوچکترین شوقی از خودش نشون نداد و سه شنبه بعدی رسید و ما سر کلاس علوم نشسته بودیم... یه دفعه همون دوست عزیز، فرمودن که خانم میشه ما جلسه بعد یه فیلمی در مورد خرس ها بیاریم؟

_ همون خرسی که این دادرس...دهقان...درهمی...کی بود، آورده بود؟ اون خیلی جالب نبود. 

_نه خانم تو خود کتابه. کاملا مربوط به درسمونه.

.....

بعله...

خودت جالب نیستی! تهی از شعورِ بی معنی! (ببینین دارم با ادب میشم!)  

آخه واقعا جالب چیه؟ جالب کلاس این معلمه که در برابر بچه ها تنها سلاحش نمرس؟ جالب اون دوست خودشیرینمونه که با واو به واو حفظ کردن کتاب میشه عزیز دل و نور دیده؟! ایشش....

البته الآن که فکر می کنم میبینم از اونجایی که بنده خیلی حساس تشریف دارم باید بیشتر از دستش ناراحت می شدم ... ولی نشدم.

 آخه بعضی وقتا دیگه آدم نمی دونه چی بگه. کسی که آدما رو با دال اول فامیلشون میشناسه، واقعا چیزی برای از دست دادن نداره .... بیشتر دلم واسش سوخت

ولی خداییش موجود خیلی جالبیه. خرس آبی رو میگم!  وقت کردین بخونین در موردش.


اینم پاورپوینت هول هولکی ما. (همون مطالب متممه البته!)

و توی آپارات هم فیلم زیاد بود در موردش.

 

پ.ن: تریپ پند و اندرز برندارینا تو رو خدا! گوشم پره!


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۰۹
سارا

سلام...

خیلی صبر کردم یه خورده از عید بگذره نکنه ذوقم شکوفا شد اومدم یه تبریک خوشگلی گفتم...شعری...عکسی...نچ! خبری نشد! حالا بعد از نه روز خیلی معمولی از اونجایی که عذاب وجدان پست نذاشتن گرفتم، دست از پا دراز تر...اومدم بگم...

عید...

همینجوری معمولی

مبارک!


پ.ن: میگم وقت کردین یه دعایی هم بکنین من یه ذره تو سال جدید نظم و برنامه ریزی حالیم شه! خیلی وقته نمیره تو کتم!

سالی که گذشت بهترین سال زندگیم بود، امیدوارم آخر سال آینده هم همینو بگم... :))

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۰۲
سارا

با آن که در آن غرق هستم اما درست نمیشناسمش. چرا که هزار دالان تو در تو دارد و هزار طعم و رنگ مختلف. گاهی بسیار شیرین و خوشایند است، گاهی تلخی اش تا گوشت و استخوان آدم را به درد می آورد. و گاهی...
نمی دانم. زیرا تنهایی یک واژه نیست که یک معنای مشخص داشته باشد. تنهایی یک اتفاق است. اتفاقی که.... نخواهید وصفش کنم...نمی توانم وصفش کنم! زیرا با اینکه واژه ای است سرشار از پوچی اما هزار معنای متفاوت و هزار ژرفای گوناگون دارد...
کسی چه میداند؟ شاید بین این تن هایی که کنار هم نشسته اند، هزار تنهایی متفاوت خفته باشد که هیچ کس از آنها خبر ندارد. زیرا تنهایی تنها بودن نیست. ساکت بودن هم نیست. ناراحتی هم نیست. تنهایی همان حسی است که عمقش در کلمات جا نمی شود. و مدام آدم را به سوی آینده می راند تا حال را درک نکند....
حرفهایت را به دیوار اتاقت آویزان میکنی و شادی هایت را با کاغذت سهیم میشوی و غمهایت را در سطل آشغال میریزی....   در هزار اجتماع رنگارنگ خود را ثبت می کنی و از هرچه خلوت است میگریزی و به اجبار در میان آدمهایی که زبانشان را بلد نیستی میخندی ، این یعنی تو ... تنها هستی. 
بله. من هم تنها هستم. منی که وقتی حرفی در جمع ندارم جمع یک نفره ام را ترجیح میدهم...اما امان از قوانین نانوشته ای که همیشه مرا به سوی شلوغی هل می دهد....
هر از چند گاهی دیگران کنجکاوم می شوند دست بر پوست تنهایی ام می کشند.از دنیای رنگارنگ خود میگویند. به گمان این که من صدای خنده های فریبنده آنان را نمی شنوم. گویی به انتخاب خودم حرفهایم را در سینه ام حک می کنم. می نشینند کنارم و برایم نسخه هایی می نویسند. سپس خوشحال از نجات بیماری دیگر به راه خود ادامه میدهند. کاش به همین آسانی بود! افسوس که آنها فقط سطح تنهایی را با سرانگشتان بی خیال خود لمس کرده اند و هرگز از عمق آن باخبر نشده اند.
با شما هستم! شمایی که تنها نیستید و تنهایی را نمیفهمید. به زندگی خود ادامه دهید و خواهش می کنم با نگاه کردن به من عذاب وجدان نگیرید. از من نخواهید که مانند شما و با شما باشم. این برای من شیرین تر از اجبار به حضور در جمع است.
و شما تنهاها! باشد! اگر در بیرون از اتاقتان کسی را نمی یابید، تنها باشید! اما بد نیست هر از گاهی بیایید دور هم بنشینیم و هر یک عصاره تنهاییمان را بیان کنیم. میدانم. کسی شما را نمیفهمد. ...اما همین که حس کنید کسانی هستند که فقط «سعی» می کنند دنیا را از پنجره اتاق شما تصور کنند، حالتان را خوب خواهد کرد....

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۴۶
سارا

آخی...وبلاگم...اصلا اینجا رو یادم رفته بود...اینقد این مدت اتفاقای مختلف افتاد که....

 الآن تو آینه دستشویی خودمو دقیق نگاه کردم...چقد پیر شدم! اینقد چند وقته الکی حرص خوردم و گریه کردم که داغون شدم...زیر پوستم انگاری خون تیکه تیکه شده... هی جوش میزنم....چرا؟ راستی چرا؟! تازه این هفته تولدمم بود مثلا! یه بار دوشنبه که از سفر مشهد اومدم چهارتایی تولد گرفتیم، یه بارم با مامان بزرگا و بابابررگا و دایی و عمم! خوش گذشت البته...ولی خود روز تولدمو مشهد بودم...چقدم روز مزخرفی بود... شب قبلش که دوستان هم اتاقی رفته بودن تو اتاق یکی دیگه به قول خودشون مهمونی...ما دو تا هم باید بیدار میموندیم خانما تشریفشونو بیارن، درشونو باز کنیم! زوره ها! رفتم زنگ زدم پاشین بیاین چیه شورشو در اوردین! برگشتن میگن هنوز یازده است سر شبه...حالا ده هزار بار بگی فردا چهار صبح باید بریم حرم...کو گوش شنوا؟ خلاصه یکیشون پا شد اومد ساعت یازده ما هم گرفتیم خوابیدیم. ساعت چهار صبح همینطوری یهویی بیدار شدم! یه خورده عین خلا راه رفتم تا عقل و هوشم بیاد سر جاش...بعد لباس پوشیدم و با حرص بچه ها رو هم بیدار کردم!  تا آماده میشدن اومدم پایین دیدم همه رفتن جز دو سه نفر که جاموندن دارن با آژانس میرن! دیگه کلی التماس و فلان و اینا که یه ماشینم واسه ما بگیرین و....بالاخره! رفتیم حرم...وای دم صبح خیلی خوشگل شده بود ترکیب بنفش و آسمون و فیروزه ای گنبد گوهرشاد خیلی قشنگ بود...یه نماز باحالی خوندیم! اومدیم هتل صبحونه خوردیم و رفتیم آرامگاه فردوسی...یه دوست عزیزی داریم گویا کمبود محبت دارن ایشون....مدام باید حواست می بود که گم نشن و قهر نکنن و یه دفعه احساس کمبود توجه بهشون دست نده! ای خدا! راست میگن آدما رو میشه تو سفر شناختا! خیلی خیلی راست میگن! پارسال دو روز رفتیم اصفهان، اونم با اتوبوس، یه همسفری شوت داشتم یه سال از من کوچیک تر بود و بیست سانت بلند تر! یعنی ترکیدیم از خنده! صبح شنبه انگار نه انگار که مسافرت بودیم! ولی این مشهد...یه آدم ضد حال کل سفرو به هم میریزه....البته نه که بد بگذره ها خداییش خاطرات خوبم داشت...ولی الآن قیافه منو نگاه کنین میفهمین که اون بداش بیشتر روم تاثیر گذاشته! بعد چند روز هنوز خستگیش تو تنمه...تازه مراسم کانونم نتونستم برم به خاطر این سفر....بعد حالا برگشتم....استاد سه تارم اومده....دعوا....تو گفتی جلسه قبلی نمیای چرا این جلسه نیومدی حالا تمرین نکردی واسه اجرای سه شنبه....اوووو! اصلا اوضاعی داشتیم...

بالاخره الآن هفته تموم شد و این چمدونو از کنار اتاقم برداشتم و اتاقو خوشگل مرتب کردم و الآن میخوام برم بخوابم ولی اصلا نمی دونم چرا هییییچی درس نخوندم....به خدا حالم بد بود....خدا کنه فردا روز خوبی باشه...میخوام از فردا دوباره پنج صبح بیدار شم و نظم و زبان خوندن و چرت و پرت نوشتن و روزی یه لیوان شیر و از از این حرفا! واقعا به قیافم دقت کردم حالم بد شد...امیدوارم هفته خوبی پیش رو باشه....آخر هفته میخوام خوشگل شده باشم! ببخشید روی پستمم نخوندم از بس که دلم میخواست فقط یه پست گذاشته باشم و برم بخوابم! شب بخیر!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۱۴
سارا

میگم...منم خلما! تا حالا دقت نکرده بودم... بذارین براتون بگم دیروز چه هنرایی کردم...

پنج شنبه آخرین روز امتحانا بود. امتحان مبتکران داشتیم و دفاعی. از بچه ها شنیده بودم که از هشت تا نه و نیم مبتکرانه بعدشم نیم ساعت دفاعی رو میگیرن. منم از اونجایی که مبتکران نمیدم، خوشحال خوشحال صبح بیدار شدم و صبحانه مفصلی زدم به بدن. درس آخر دفاعی هم که اصلا اصلا نخونده بودم! گفتم خب حالا یه ساعت و نیم وقت دارم بشینم بخونم بعدشم با مامان جونم برم مدرسه. مامانم که رفت داداشمو ببره مدرسه، یعنی درست همین که در پشت سرش بسته شد، گفتم حالا یه زنگی بزنیم مدرسه ببینیم چه خبره... نکنه مثلا یهویی خواسته باشن اول دفاعی رو بگیرن!

وقتی زنگ زدم مرضیه خانم (مامان مدرسه!) گوشی رو برداشت گفت:« سارایی؟ سارا خودش زنگ زد! بدو بیا ده دقیقه بیشتر نمونده الآن همه بچه ها برگه هاشونو میدن!»

_واقعا؟؟؟؟؟!

وای! حالا دیرم شده هیچی، درس آخر دفاعی رو کجای دلم بذارم که هیچی هیچی هیچی بلد نیستم؟!

منو میگی....ضربان قلبم تو یک ثانیه رسید به هزار و شونصد... صداش خیلی رو اعصاب بود! تالاپ تولوپ تالاپ تولوپ!

خواستم زنگ بزنم صد و هیجده دیدم طول میکشه! هرچی عدد مدد تو ذهنم بود یه جوری رو هم کردم، زنگ زدم آژانس!

_ سلام آقا یه ماشین بفرستین خیلی سریع.

_سلام... ماشین کجا باید بیاد؟

_ صفاییه...بعد...( آدرس مدرسه مونو یادم رفته بود انقد که استرس داشتم!) وای!! چه میدونم آقا شما بفرستین من خودم بهش میگم کجا بره!

_ خب  آخه خانم ماشین الآن کجا بیاد دنبالتون؟!

_ آهان... کوچه  پنج مقداد میام دم در خدافس!

تق!

در دو ثانیه کج و کوله لباسامو پوشیم و سریع اومدم دم در.هی راه میرفتم تو کوچه، این کتاب آمادگی دفاعی تو دستم، اشکم  تو چشام جمع شده بود! هی می گفتم خدایا خودت بگو چه خاکی تو سرم بریزم؟!

توی آژانس از یه طرف می خواستم زود برسم امتحانمو بدم، از یه طرفم می خواستم این راه هیچ وقت تموم نشه بتونم درس آخرو بخونم! وای مگه این تعریف پدافند غیر عامل می رفت تو مخم؟ چقد زیاده! تازه الآنم که میرسیدم لابد خانم مشتاق می خواست بهم بگه چقد تو بی خیالی و بی مسئولیتی یه زنگ نزدی ببینی امتحان کی شروع میشه و.... دیگه کلا با خاک یکسانم میکنه!

یه دفعه نگاه کردم دیدم ووی داریم نزدیک میشیم! آقاهه گفت شیش تومن میشه.

 شش هزاااار تومن واسه دو قدم راه؟ اگه در حالت عادی بود یه خورده چک و چونه می زدم. ولی اون موقع اینقد عجله داشتم که نزدیک بود خودمو از پنجره پرت کنم بیرون! شش تومنو گذاشتم رو صندلی و دویدم!

بدو بدو رفتم طبقه بالا....ووی خانم مشتاق!  نه...انگاری داره لبخند میزنه!

_سارا اومدی؟ آخه تو چرا حواست پرته دختر؟ بدو بدو که دیر شد!

آخیش! خیالم از دست خانم مشتاق که راحت شد! به هر حال حواس پرت بودن بهتر از بی مسئولیت بودنه!

برگه رو داد دستم شروع کردم نوشتن. اولاش که آسون بود....از درس یک تا شش بود. یه خورده نوشتم...بعدش....وای! خدایا! چرا هیچی یادم نمیاد؟ هر چی چهار مورد میخواست سه تا رو می نوشتم اون یکی یادم نمیومد! انگار این یه ذره ای که تو آژانس خونده بودم عین غبار نشسته بود رو بقیه چیزا...همه چی نصفه نصفه! وای!  کلّم داغ شده بود. هر چی فکر می کردم....عه عه عه! من که اینا رو بلد بودم! اعصابم داشت خورد میشد. از نظر معلما هم که هر کی بیست نمیشه یعنی تنبل و درس نخون و حواس پرت و بی مسئولیت و... حالا نه که من اینا نباشما! ولی خب درسمو که می خونم بعضی وقتا! به خصوص این امتحان دفاعی اینقد معلمشو دوست داشتم.... کلی خونده بودم... دیگه داشتم عصبانی می شدم از دست خودم!

 معلممونو صدا زدم گفتم خانم به خدا من خونده بودم الآن اینقد یهویی استرس بهم وارد شده که هیچی یادم نمیاد! خانم هم خیلی با آرامش گفت خب اینا رو که نوشتی اینم که نوشتی اینم که درسته...خب دو تا سوالتو مشکل داری...بعد از جنگ چه چیزی تولد پیدا کرد توی مردم؟ چه روحیه ای؟

گفتم...خب...روحیه خودباوری...جنگاوری... دلاوری.... بسـ....بسیجی! تفکر بسیجی؟

گفت آره....حالا....دشمن اصل هدفش چی بود؟

گفتم:...!

گفت: ساقط  کردن...؟

گفتم: نظام جمهوری اسلامی!

گفت: خب....این سوالم که سه مورد میخواد چهارمی رو اشتباه نوشتی خط بزن توش! پدافند غیر عاملم که باید اضافه کنی چه وقتایی به کار میاد... هرچی میدونی بنویس که بتونم بهت یه نمره ای بدم! سوال آخرم که...

دو تا سوال آخر از درس هفت بود. لااقل اولای این درسو یه نگاهی کرده بودم... صفحه آخرش که اصلا نگاشم نکرده بودم...توضیح که هیچی، عنواناشم بلد نبودم!

گفت: وقتی پناهگاه میسازن یعنی دارن خودشونو؟.....مقاوم می کنن دیگه! گفتم جوابو! مورد پنجم بود آخرین صفحه!

گفتم: خانم.....

گفت:خب....خب مقاوم می کنن دیگه بنویس بچه!

واقعا معلم به این ماهی دیده بودین تا حالا؟ الهی خدا نازنین زهراشو براش نگه داره! باید برم یه تشکر حسابی ازش بکنم!

البته اینم بگم من اون شش تا درسو بلد بودم نه که خانم بهم جوابو بگه فقط راهنمایی کرد!

.....

و حالا بشنوید از مادر!

مامان خانم، پسرو میذاره مدرسه و میاد خونه...هر چی زنگ میزنه کسی درو باز نمی کنه! یه خورده  تو دلش دختره رو دعوا میکنه...یه خورده نگران میشه ( نکنه راهزنا بهش حمله کردن کلیه شو در اوردن بفروشن جسدشم انداختن تو دریا؟) یه خورده سنگ میزنه به شیشه اتاق! یه خورده میگه کاشکی موبایلمو جا نذاشته بودم یه زنگی می زدم این ور اون ور....به ناگه یادش میاد که تو ماشین کلید داره. میره تو خونه و میبینه نخیر! کسی اینجا نیست. به ذهنشم نمیرسه که سارا رفته باشه مدرسه...

زنگ میزنه به آقاشون! یه خورده حرف میزنن بعد آقاشون میگه حالا کی میری دنبال سارا؟

_ سارا؟ کجاست مگه؟

_ مدرسه!

_ وا! (خدا نکشتت!)

( البته اینا تخیلات منه دقیقشو نمیدونم!)

....

بله دیگه....اینم از احوالات ما و یک صبح پر استرس چپرچلاغی.

البته حالا که فکر می کنم می بینم خیلی هم احتیاج به استرس نداشته! چون بچه ها که تا نزدیکای ده داشتن امتحان مبتکران می دادن... منم میتونستم یه ده دقیقه دیرتر برم لااقل تعریف این پدافند غیرعاملو درست حسابی حفظ کنم! 


پ.ن: دعا کنین امتحانمو خوب شم. منم واسه شما دعا میکنم!

:)) 

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۴ ، ۱۵:۱۵
سارا