!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
  • ۱۹ آبان ۹۶، ۱۰:۴۴ - سعید
    آفرین
پیوندهای روزانه

۱ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

روز امتحان همه بچه ها انگاری که مست شده باشن هی راه میرفتن دور کلاس نمی فهمیدن چشونه! منم واسه خودم شااااد! یهو جوگیر شدم شروع کردم آهنگ نوشتن پای تخته...بعد ندا و ریحانه هم اومدن و...به به! یعنی هنرمندیما! خانم هنرم اومد از شاهکارمون عکس گرفت گفت انقد درس خوندین دیگه عقل درست حسابی واستون نمونده!

همه اونایی هم که میبینین غلط غلوطه ریحانه نوشته! خودشو تیکه تیکه میکنه واسه محسن چاوشی! روزی ده بار کجایی رو گوش میده آخرشم حفظ نمیشه! خخخخ

خوشبختانه موبایل همرام بود با کلی ترفند و قایم کاری بالاخره از تخته عکس گرفتم!

ندا خانم فرمودن بذارش تو وبلاگت!




یعنی شادیما!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۰:۱۷
سارا