من...سارام!

ای نوجوان، آهسته ران!

من...سارام!

ای نوجوان، آهسته ران!

گه گاه، دلنوشته ها، شعرها، و داستانهامو اینجا میذارم....

ذهنتو از هر نوع کلمه مربوط به مدرسه پاک کن ...و زندگی کن!

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه



بعد از دو تا مسافرت و گذروندن روزهای رنگ و وارنگ، الآن از اون زمانهاییه که کلی حرف برای نوشتن هست اما نمیشه نوشت...: از کجا شروع کنم؟!

از دو تا سفری که رفتیم، دو تا تصویر تو ذهن من برای همیشه ثبت شدن. یکی اون دشت عجیب زرد رنگ و گاوها و گوسفندها و خرها. یکی هم شبی که برای ساعد باقری جشن تولد گرفتیم و بعدش فهمیدیم تولدش دو هفته دیگس! سکوت و اسرارآمیزی اون دشت... و سر و صدا و آواز صادقانه‌ی بچه های شاعر... چه خوب بود هر کدوم. 

اما دشت. تجربه عجیبی برای زندگی من بود. اون روزها داشتم کیمیاگرو میخوندم و مدام دنبال نشونه ها بودم. جاده رو گرفتیم و رفتیم و رسیدیم به رویای قدیمی. به رنگهای پنهان در یکرنگی دشت! 


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۸
سارا

فکر کردن به تقدیر دیوونم میکنه. فکر کردن به این که آیا اتفاقی که برای من افتاد رو خودم رقم زدم یا از قبل برام نوشته شده بود. فکر کردن به این که آیا اگه این اتفاق کوچیک نمی افتاد، اون اتفاق بزرگ هم نمی افتاد؟ یا در هر صورت در تقدیر نوشته شده بود و رخ میداد؟

از دیروز تا حالا هزار بار این صحنه رو مرور کردم. مرور کردیم. طوری که حاج ناصر گفته بود. پهلوون داشت تو زورخونه ورزش میکرد. از گود اومد بیرون. یه لیوان آب خورد. آب سرد بود. بعد چند دقیقه،‌ دیدیم سرش کج شده رو شونش...گفتیم چی شده پهلوون؟ چند لحظه آروم بود... یه دفعه شروع کرد به تقلا کردن... کمکش کردیم،‌ بلند شد اومد کنار شیر آب. حالش بد شد... آبی به دست صورتش زد. بعد اومد نشست. (شایدم خوابید.) دیگه تکون نخورد...دیگه تکون نخورد.

آره. "بابا ممد" قبل از رسیدن به بیمارستان تموم کرد. و این که گفتم، مخلوطی بود از حرفایی که از افراد مختلف شنیدم. وقتی که اون حجم غیرقابل تصور غمو تو صورت عمه کوچیکی‌م میدیدم، از خودم میپرسیدم: یعنی اگه دیشب تو مراسم ورزش باستانی، این اتفاقایی که میگن نیفتاده بود... اگه صبح اونقدر غذاهای چرب نمی خورد....اگه اون شاگرد زورخونه بابابزرگو سر جوش نیاورده بود...اگه بعد از ورزش آب یخ بهش نمی دادن... اگه تو زورخونه کسی کمکهای اولیه بلد بود...اون وقت، بابابزرگ، نمی مرد؟

به آخرین باری فکر می کنم که دیدمش. شب عید بود. بابام یه دفعه خم شد که دستشو ببوسه. چرا یهو؟ نمی دونم. اون شب، از اون وقتایی بود که آدم هی میاد و میره ولی احساس می کنه هنوز یه کاری داره. سه چهار باری با همه خداحافظی کردیم. شب بابام در مورد مسابقه ای که شرکت کرده بودم گفت و اون گفت:‌ سارای من کارش درسته. بیسته. بعد بهم سفارش کرد که به بابای مامانم سلام برسونم. گفتم باشه... تاکید کرد که حتما سلام ویژه به بهشون برسونم. سلام ویژه... گفتم: سلامت باشین. باشه. باشه، حتما.  و برای آخرین بار دیدمش با ریش هایی که چند وقتی بود دیگه رنگ نمی کرد. دیگه خبری از اون سیاه پرکلاغی یکدست نبود. با اون لباس آبی آستین کوتاه که عمه می گفت آبی کارگریه و دیگه نمیذارم بابا بپوشه. اون شب مثل همیشه با محبت و با یه چیزی شبیه بغض بغلم کرد. و من دوباره مثل پنجشنبه هر هفته به این فکر کردم که چقدر خوبه که هست. و چقدر باید قدرشو بدونیم. از یکسال پیش که مادربزرگم فوت کرده بود، به شکل عجیبی مظلوم و حزین و عمیق شده بود. 

چند هفته پیش که خونشون بودیم داشت برامون قصه و خاطره و معما تعریف می کرد. و با وجود جالب بودنش، بعد از یک ساعت دیگه حوصلمون سر رفته بود. اما سرطان مامان بزرگ بی رحمانه ثابت کرده بود که مرگ میتونه خیلی خیلی نزدیک باشه. همینجا. همین بغل. و من که میترسیدم به این کلمه فکر کنم، به خودم میگفتم بزرگتره. باید نشست و به همه حرفاش گوش داد. 

چند هفته پیش تر، داشتیم باهاشون نهار میخوردیم. در شیشه دوغ رو برداشته بود و دستشو میذاشت سر شیشه و تکونش میداد. تا چند هفته یادش می افتادیم و میخندیدیم. نمی دونم چرا این کارو میکرد. ولی همه میدونستیم که پشت هر کارش داستانی هست.

به گذشته که فکر می کنم احساس بدی بهم دست نمیده. اگرچه فکر کردن به نبودنش خیلی میترسوندم، (دروغ چرا، تو تنهایی خودم به این فکر کرده بودم که حداقل پنج سال دیگه میتونه قابل تصور باشه) ولی سعی می کردم که بودنشو بفهمم. احساس کنم. و این کارو کردم. سلام بلند و باابهت و سارای بابا گفتن و صورت تیغ تیغی و نگاه مهربونش... ( اینم از اون ترکیبای تکراریه که تا وقتی نبینین معنیشو نمیفهمین) همه رو با دقت و توجه نگاه می کردم و به ذهنم میسپردم. 

اون روز که با بچه ها و معلم عکاسیمون، به طور اتفاقی رفتیم زورخونه، باباممد به قدری ازمون استقبال کرد که بچه ها تا چند ماه ازش صحبت می کردن. به خصوص "سارای بابا" که دیگه لقب من تو مدرسه شده بود.

میگفتن بابا ممد شب قبل از فوت، با زن عموم که ماه ها بود نیومده بود خونه مامان بزرگ،( کلا چند ماه یکبار دیده میشه) رفته بود سر خاک مامان بزرگ... به این چرخه فکر می کنم. به پریشب و پریروز و روزها و هفته ها و ماه های قبل. به اتفاقایی که حس می کنم مث یه زنجیر، به هم پیوسته و رو حسابن. و همین کلافم میکنه. وقتی میبینم خیلی چیزا رو نمیفهمم. چرا خدایا؟‌ چرا الآن؟ چرا بی مقدمه؟ چرا وقتی که عمه کم کم داشت از عزا در میومد؟

با خودم فکر می کنم که این رفتن چه باشکوه بود. بدون ضعف و بیماری، تا آخر محکم. و کجا؟ جایی که زندگیشو براش گذاشته بود و عاشقانه باهاش زندگی می کرد. زورخونه. یعنی الآن پیش مامان بزرگه؟ رسیده تا حالا؟ نمی دونم. یعنی اگه پیش هم باشن، خوشحالن؟ برای ما غصه میخورن یا زندگیشونو میگذرونن؟ گمون نکنم ناراحت باشن. آخه آدمی که میره اونجا که... خب بالاخره خدا رو دیده. حکمتشو فهمیده...نه؟

مردم میگن: اسیر خاک شدی؟ میگن: چطو اون بدن باابهتت تو این خاک حقیر رفته؟ میگن من چطو بالا وایسم و تو پایین؟! چه بلایی سرت اومد؟

میگن چه تشییع جمازه شلوغ و باشکوهی. طرف مرده بود انقد کم بودن نمیتونستن تابوتشو بلند کنن. حالا حاجی مشتی رو ببین. ماشالله. مردم میگن چشش زدن که با این سنش هنوز انقد سالم و استواره. میگن نگا کن!‌ ورزشکاری به اون عظمت، تهش جاش اونجاس. کی باورش میشه؟!

بعد از خاکسپاری، وسط شلوغیا، وقتی عمه دیگه نفسش بند اومده و نای گریه کردن نداره، فکر می کنم: چی باید گفت؟ به آدمی که داره خودشو جلوت آتیش میزنه چی باید گفت؟ همدلی؟ بیام بگم بله خیلی درد بزرگیه درک می کنم؟ اینطوری خوب میشه؟‌ چه احمقانه. کی این قوانینو در آورده؟ یا به همون روش ستنی رفتار کنم... مرگ حقه. گریه نکن. بالاخره تقدیره دیگه. باید کنار اومد و... وسط همه این حرفا، اشرف خانمه که میگه: خدا که هست... خدا رو که داریم عزیزم...خودش میدونه چطو همه چیزو بچینه، چطو همه چیزو درست کنه. مگه نه؟

آره. خدا. ته تهش فقط همین کلمه اس که میتونه غصه های آدمو سبک کنه. بالاخره اون خوب آدمو میخواد که این اتفاقا رو میچینه دیگه... دوباره میرم تو فکر، اون خواسته یا ما؟ دست اون بوده یا دست ما؟

نمی دونم. نمی دونم و نمی فهمم. هنوز بهت زده ام و هنوز باورم نمیشه. هنوز نمی دونم چه عکس العملی باید نشون بدم. هر وقت میخندم عذاب وجدان میگیرم. موقع گریه هم. به این فکر می کنم که یعنی مرده ها دوست دارن ببینن زندگی ماها با قبل هیچ فرقی نکرده؟ یا دوست دارن گریه زاریمونو ببینن؟ حس میکنم اگه ناراحت باشم خدا ناراحته و اگه خوشحال باشم اطرافیان. این روزا که داشتم سه شنبه ها با موری و فراتر از بودن رو میخوندم، (به طور اتفاقی این دو تا کتاب جلوی راهم سبز شده بود...) زیاد به مرگ فکر کردم. و این کتابا مرگو اونقد طبیعی نشونم دادن که دلم نمیاد به خاطرش گریه کنم. 


و حالا این شعر داره مدام توی سرم میچرخه: 

نه افتادن است و نه پرپر شدن

شبیه پری در عبور نسیم

سبک تر

سبک تر

سبک تر شدن


**

 پ.ن1: خوشحالم که این فیلم هست تا با دیدنش همیشه یادمون بمونه که پهلوون مشتی فقط بابای ما نبود.

 (خیلی حرفه ای ساخته نشده اما برا من حس خوبی داره. بازی باباممد و مرشد حجتی هم دوست داشتنیه.)


پ.ن2: ببخشید. نوشته پراکنده و بی سرو سامونی شد. کلی از حرفامم موند. ولی فقط میخواستم اینا رو هرطوری شده بگم. ممنون

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۰۷
سارا

چند تا پست آماده انتشار دارم. ولی قبلش، باید اتفاقی رو که همین الآن افتاد شرح بدم. اینجور چیزا باید در تاریخ ثبت بشه.

شنبه که از سفر برگشتیم، میخواستم برم بیرون که دیدم کیف پولم نیست. باید تو کیف آبیم می بود، ولی نبود. یعنی کجا میتونه باشه؟ لابد یه جایی این زیر میراس. وقتی برگشتم پیداش میکنم.

رفتم و وقتی که برگشتم دیگه یادم رفت... تا امروز که داداشم میخواست بره بستنی بخره. و اومد طبق معمول جیب ما رو خالی کنه. (جالبه که میگه پنج تومن بده از اون شکلاتی بزرگا برات بخرم. بعد میره یه دونه عروسکی میخره واسه من،‌میگه هیچی دیگه نداشت. با بقیه پول هم واسه خودش علاوه بر بستنی کلی مخلفات دیگه میخره و میگه نگفتی برا تو هم بخرم. :/ یه چیزی هست به اینا میگن گودزیلا.)

رفتم کیف پولمو بردارم که یهو یادم اومد: پول... ندارم.

 از پدر گرامی پول گرفت و رفت. ولی مسلئه من تازه شروع شده بود. کیف پولمو گم کردم هیچی، بعد سه روز باید یادم بیاد؟ اونم درست موقعی که میخواستم در اوج آرامش بشینم و شعر بگم؟ حالا چی میشد اون دو ساعت دیگه هوس بستنی می کرد؟!

برای بار صدم کیف آبیمو گشتم.  کیف مامانمو هم گشتم. هیچ جا نبود. یهو یادم اومد:‌خود چمدون! رفتم چمدونو گشتم. خب اگه چیزی توش بود موقع خالی کردنش میدیدیم دیگه! رفتم از سر ناچاری کوله پشتی رو گشتم. خب درسته که اونو با خودم نبرده بودم سفر، ولی خب ممکنه آخر شب به محض این که رسیدم خونه، به دلایل نامعلومی، کیف پولمو گذاشته باشم تو اون. یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه:

when you are looking for something, there is nothing impossible

by saraderhami

بله. همه مانتو هامو گشتم. حتی اونایی که نبرده بودم سفر، یا اونایی که جیب نداشت. جاهایی که مدتها بود سراغشم نرفته بودم گشتم، نبود. نبود...

خلاصه که وقتی دیدم هیچ کاری از دستم بر نمیاد نشستم یه گوشه که غصه بخورم. بعد صدرا بستنی رو آورد. سعی کردم یه کم ریلکس کنم و بستنیمو بخورم. به خودم یادآوری کردم که همه پول تو اون کیف به ده تومنم نمی رسید. بعد دوباره یادآوری کردم که چند تا عکس پرسنلی توشه. بعد گفتم خب اون عکسا که مال هر کی هست خودش بازم از اون داره. بعد دوباره یادم اومد اون عکس چهارسالگیم که تو کیف بود، فقط یه دونه ازش داشتم. چقد بهت گفتم اینو اسکن کن داشته باشی، چقدر؟؟

اشکالی نداره. روحیمونو از دست نمیدیم. قانون بعدی: playback

توی قطار؟ همکوپه ای ها؟ نه بابا هر چی بودن دزد نبودن بندگان خدا. تو راه آهن؟ نه. اصلا آخرین موقعی که کیف دستت بود کی بود؟ موقع بیرون اومدن از هتل. بعد ازش استفاده کردی؟ نه. اصلا از کیفم بیرون... وای!

وای وای وای سارا تو شایسته مجازاتی. کیفتو رفتی گذاشتی کنار مغازه، خودت رفتی طبقه بالا؟ خب میخواستی اون کتاب سووشون گنده رو نذاری توش که سنگین بشه آخه بچه تو چرا انقد بی فکری هان؟ چه خوش خیال بودی. هی مامانت گفت کیفتو جایی زمین نذار. هی تو عین آدمای دنیادیده نگاش کردی گفتی چیزی نمیشه عزیزم! بله چیزی نمیشه. طرف حرفه ای بوده! دیده کیفو برداره میفهمی، خیلی نرم کیف پولو برداشته که تا تو حالیت شه همشو خورده باشه. بعد گفتم: نه بابا اگه میخواس ببره گوشیمو میبرد... هه! گوشی به چه دردش میخوره؟ پول میخواسته لابد. این که نشد توجیه، الکی دل خودتو خوش نکن! حالا با این لجبازیات، به هیشکی هم نمیتونی مشکلتو بگی. من اگه مامانت بودم فلکت میکردم.

بعد نشستم رو تخت. برای شونصدمین بار کیف آبیمو گرفتم دستم و توشو گشتم. بعد گرفتمش بغلم و هی نوازشش کردم. یه نگاهی به اتاق انداختم. به هم ریخته، داغون. چرا من هزچی بزرگتر میشم کمتر میتونم این اتاقو مرتب نگه دارم؟ چرا آخه؟ چقد بدبختم من. بابا راس میگه. من خیلی سر به هوا و گیجم. تابستونم داره تموم میشه. من هیچ کدوم از داستانامو تموم نکردم. تو متمم هم فعال نبودم. لپتاپم هم داغون و به هم ریختس. آخه چرا آدم باید اینقد بدبخت باشه؟ خدایا چرا من امسال شعر نگفتم بعد شش ماه؟ تا فردا که مهلتم تموم میشه آخه میتونم سه تا شعر بگم؟ نقاشیام همه نصفه کارس، کی تمومش کنم آخه؟ همه زندگیم هم رنگیه. ای خدا... ای وای... ای چه زندگی ایه... وای... وای...عه... این چیه این زیر... انگار شبیه...

زیپ کنار کیفمو باز کردم. کیف پولم بود.

:/

یعنی تو واقعا این زیپ کناری رو باز نکرده بودی؟

نه :)

***

خب اگه برنامه ریزی کنم میتونم تا شب به همه کارام به جز شعر برسم. شعرم تا صبح بیدار میمونم و میگم دیگه. کاری نداره که! بعدم سه سوت اتاقو مرتب میکنیم. بابا زندگی قشنگه سارا. نگاه کن آفتاب چه قشنگ میتابه. ببین عکسات کنارتن. کولر چه قشنگ داره مینوازه... سلام بر تو ای اتاق من! ای کارهای دوست داشتنی من! سلام ای زندگی! ای بعداز ظهر زیبای چهارشنبه! ای روزهای شیرین نزدیک به پاییز، (فصل شیدایی نقاشان). آه ای زندگی، ای سارا، ای اتاق... چه خوبین همتون. ماچ 


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۰۸
سارا
دوستان من
شما خوب هستید. مهم هستید. زیبا و قابل توجه هستید. اما عزیزان، این دلیل نمیشود که در هر رویدادی خود را جا کنید. انشالله سلفی هم خز و بیمزه خواهد شد و تب خودشیفتگی معاصر میکشند انشالله.
ماه دارد میگیرد. خیل خب. بنگیرد. بدون به اشتراک گذاری. باشد حالا اگر خیلی واجب است و به اشتراک میگذارید، لازم نیست حتما خودتان هم در آن حضور داشته باشید. خب! اگر هم خواستید حضور داشته باشید حداقل ماه را نچسبانید گوشه دیوار. اگر این کار را می کنید، لااقل دست نگذارید زیر چانه که یعنی آی من را ببینید. اصلا دستتان هم باشد، حداقل یک وری لبخند نزنید،‌ یک وری دوست دارید، خب باشد. حداقل یک جوری بگیرید که دماغتان نصف صورتتان را اشغال نکند، یا حداقل... اصلا هر غلطی خواستید بکنید. :/


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۴
سارا
خلاقیت یعنی چی؟
یعنی این که هر کاری خودمون دوست داریم بکنیم و بعد از دل اونها، چیزهایی پیدا کنیم که عه... بقیه هم میتونن دوست داشته باشن.
گمونم فلسفه صفحات صبحگاهی هم همینه که هر چیزی درونمون هست رو روی کاغذ بیاریم و بعد از مدتی یاد بگیریم که راحت خودمونو ابراز کنیم.

از اونجایی که شبها روی حیاط میخوابیم، امروز صبح که پا شدم برای نماز، دیدم حیفه هوا رو ول کنم برم کولر اتاقو روشن کنم. نمازمو خوندم و دفتر کتابامو برداشتم بردم تو حیاط. نشستم رو تشک و شروع کردم به نوشتن. شامل صفحات صبحگاهی و یک رباعی. (‌نه رباعی درست حسابی ها، فقط برای این که تیکش بخوره!) 
موقع نوشتن صفحات صبحگاهی به خودم میگم اصلا فکر نکن،‌ فقط بنویس! اتفاق جالبی که میفته اینه که بعدا وقتی میخونمشون، حس می کنم مال خودم نیستن. نمی دونم اون صبح چه حالی داره که آدم نوشته هاشو یادش نمیمونه. یعنی کاملا از پایان داستانی که نوشته بودم تعجب کردم! نمی دونم شاید هنوز تازه از خواب بیدار شدیم و کائنات هنوز نرفتن. میشینن مینویسن واسه آدم! ولی هر چی که هست، بهترین مطالبی که این مدت نوشتم تو همین صفحات بوده.


(اینو گذاشتم چون میدونستم کسی نمیتونه بخونتش، حتی خودم. D: ) 
اون کلاغ و اردکی که پایین صفحه مشاهده می کنید‌ فاخته های حیاط ما هستن که به بندگان خدا دلیل تبحر نقاش مذکور، بدین شکل در اومدن. ولی کلا این نقاشی کشیدن الکی هم خیلی خوبه اصلا عجیب حس آدمو عوض میکنه. بخصوص برای ما که تو مدرسه همش با ترس و لرز کار می کردیم. تصمیم گرفتم که این هم بشه جز ثابت صفحاتم. آدم خیلی حس خوبی نسبت به خودش پیدا میکنه!
خلاصه برای این که دیگه خیلی احساس توانمند بودن بکنم، این صحنه رو که هر روز صبح صدا میزنه:‌ منو بکش! (به کسر ک البته) کشیدم. 




خودم خیلی خوشم اومد! انقد که برای اولین بار تصمیم گرفتم پایینشو امضا کنم. (امضارو هم همون موقع از خودم در آوردم!)  تقریبا از پاکن استفاده نکردم و بدون این که به نتیجه فکر کنم فقط کشیدم. حالا اگه تو مدرسه بودیم فقط یه ساعت داشتم در مورد جای اجزا در تصویر یا نوع مداد مناسب  فکر می کردم. مدرسه هنره! چرا میخوان آدمو ترسو بار بیارن؟!


اینم عکسی از محل خواب فاخته عزیز و جفتشون. که نمی دونم بعد از ظهری جفتش کجا گذاشته رفته. نمیبینین؟ من دقیقا تو نقطه طلایی انداختم. مشکل از خودتونه!

خلاصه که صبح خوبی بود و کودک درونم حال کرد. البته نمی دونم چرا معمولا صبحا رو میتونم مدیریت کنم ولی بعد از ظهر که میشه یه حسی شبیه خستگی یا بی حوصلگی میاد سراغم که هییییچ کاری نمیتونم و اصلا نمیخوام بکنم... به جز خوردن. چرا واقعا؟
درستش خواهم کرد.

بله. همین. هنوز جرئت نکردم دوباره برم سراغ راه هنرمند. برام یادآور روزای سخت دبیرستانه که با وجود اون همه درس، به زور اون کتابو میخوندم که میگفت:‌ یک هفته مطالعه نکنید! هیچی نمی شود! خودتان را رها کنید. چطور؟ راهش را پیدا خواهید کرد! و کم کم که انقد هیچ اقدامی انجام ندادم که دیدم بهتره دیگه نخونمش تا دیگه کتابه رو ضایع نکنم! ولی فعلا صفحات صبحگاهی رو مینویسم و روزی راه هنرمند را هم خواهم خواند.

پ.ن: فکر نمی کردین آدمای شونزده ساله هم کودک درون داشته باشن؟ من نیز... بس عجیب است روزگار!
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۴۲
سارا

فرصتی نمانده است 

بیا همدیگر را بغل کنیم 
فردا 
یا من تو را می کشم 
یا تو چاقو را در آب خواهی شست 

همین چند سطر 
دنیا به همین چند سطر رسیده است 
به اینکه انسان 
کوچک بماند بهتر است 
به دنیا نیاید بهتر است 

اصلاً 
این فیلم را به عقب برگردان 
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین 
پلنگی شود 
که می دود در دشت های دور 
آن قدر که عصاها 
پیاده به جنگل برگردند 
و پرندگان 
دوباره بر زمین 
زمین 

نه 
به عقب تر برگرد 
بگذار خدا 
دوباره دست هایش را بشوید 
در آینه بنگرد 
شاید 
تصمیم دیگری گرفت 



پ.ن: گروس دوستت داریم

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۰۸:۳۰
سارا
مدتها بود که مزرعه حیوانات گذاشته بودم یه گوشه ای، جز کتابهایی که باید وقتی بزرگ شدم بخونم! تا اینکه بالاخره به سفارش سارا، تصمیم گرفتم بردارم و بخونمش، کی میدونه؟ شاید الآنم تا حدی بزرگ شده باشم! 
قبل از شروع کتاب، یه کم  چرا که سارا بهم گفته بود حتما بخونش و من و سارا کلا هر وقت چیزی رو به هم معرفی میکنیم، رسما همدیگه رو ناامید میکنیم! از کتاب مثل همه عصرهای زویا پیرزاد که اون بهم داد و گفت بهتر از این نمیشه و من بعد از چند روز با یه قیافه اینطوری:‌/ کتابو تحویلش دادم،‌ تا یکی از کتابای گلی ترقی که من فکر میکردم بهتر از این نمیشه، و اون گفت: جذبم نکرد. گذاشتم تو کمد دیگه صدام نزد...

بله، خلاصه که در انتظار ناامید شدن،‌کتابو برداشتم و شروع کردم به خوندن. اولین چیزی که توجهمو جلب کرد، نثرش بود. فکر میکردم قراره کسل کننده باشه و فقط بخوای تمومش کنی. ولی اینطوری نبود.
ماجرا رو که می دونید،‌شورش حیوانات علیه صاحب ظالم مزرعشون، جونز. و تلاش برای ساخت یه جامعه آرمانی،‌ بدون اختلاف طبقاتی یا زورگویی..! تلاش برای ایجاد یه مزرعه ای که همه توش راحت و آزاد زندگی کنن. دیگه برای کسی کار نکنن،‌ بلکه برای خودشون کار کنن و در عین حال، یه عالمه غذا برای خوردن داشته باشن و کلی شادتر و آزادتر زندگی کنن.
خوکها که مسئولین شورش بودن، اسم مزرعه رو به مزرعه حیوانات تغییر میدن. حالا دیگه همه چیز برای حیواناته. هفت قانونی که بعد از شورش علیه جونز تصویب شده بود، قوانین خیلی خوبی بودن. مهم ترینش این که هر چیزی که روی دو پا راه میره دشمنه. و هیچی حیوونی نباید مثل آدما رفتار کنه. (‌روی تحت بخوابه،‌الکل بخوره یا حیوون دیگه ای رو بکشه) و همه حیوانات برابر هستند...
خب اون اول،‌هم چی خوب پیش میره. اما کم کم خوکها که مسئول این شورش بودن، تغییرات جالبی ایجاد میکنن. از جمله این که منظور از تخت، تخت دارای ملافس که ساخته انسانه، وگرنه حتی یه کپه کاه توی طویله هم حکم یه تختو داره! هیچ حیوونی نباید بیش از حد الکل مصرف کنه. و این که هیچ حیوونی نباید دیگری را بدون دلیل بکشه. کم کم معلوم شد که چیزای مثل رفاه و آرامش و استراحت بر خلاف روح قوانین انیمالیسم هستن. خوشبختی واقعی تو سخت کار کردن و با قنانعت زندگی کردنه، و در نهایت، همون جمله معروف:‌ همه حیوانات برابرن اما بعضی ها برابرترن.
آخر از همه هم، اون صحنه وحشتناک، خوکی که روی دوپا راه می رفت، و گوسفندهای احمق که به جای شعار همیشگیشون که خلاصه هفت قانون بود( چهارپای خوب، دو پای بد) شروع به خوندن آواز جدیدی کردن: چهارپای خوب،‌دو پای بهتر...

میگن جورج ارول بر اساس انقلاب روسیه این کتابو نوشته. و من، به عنوان یه ایرانی، چقد داستانو درک کردم. انگار داستان شورش ها و انقلاب ها و کلا و نگرش "داغون کنیم از اول بسازیم!" داستان شبیه به همی دارن.

ناپلئون، اون خوک نفرت انگیز، قرار بود که رهبر و دوست حیوونا باشه. هیچ کس نباید به دیگری ارباب میگفت، هیچ کس نباید خودشو بالاتر از دیگری میدونست، اما جالب بود که به تدریج دیگه ناپلئون، ناپلئون نبود، بلکه چیزهایی مثل رفیق ناپلئون، پدر تمام حیوانات، وحشت نوع بشر یا همچین چیزایی صداش میکردن. و همه این لقب ها رو هم خوک ها به وجود می آورن. ناپلئون، چنان مقام معظمی پیدا کرده بود، که بعد از مدتی اون حیوونای بیسواد، وعده های گذشته شو فراموش کردن. 
و باکسر، شخصیت مظلوم، که من حتی بیشتر از ناپلئون از دستش عصبانی میشدم. کسی که چاره هر کاری رو تو بیشتر کار کردن میدونه و تنها آرزوش اینه که بتونه قبل از مرگش آسیاب بادی ای که سالها روش کار کردنو ببینه. باکسر منتظر بازنشسته شدنشه. طبق وعده های ناپلئون. اما تا پایان داستان، خبری از بازنشسته شدن هیچ کس نمیشه. و باکسر پیر در نهایت، در حالی که فکر میکنه دارن به بیمارستان میبرنش، به سلاخ خونه فروخته میشه.

آشنا نیست؟

بخونید.
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۰:۲۰
سارا

موسیقی رو شبیه سخنرانی میشنوم. سخنرانی ای که توی اون، یه نفر میخواد چیزی رو بهم اثبات کنه. اول یه مقدمه نرم و آروم و توضیح صورت مسئله، بعد ماجرا آروم آروم شروع میشه و کم کم میرسه به اوج. و این وسط، هرجایی که لازم باشه،‌سخنران برمیگرده به صورت مسئله و گره مبهمی که ازش خواستیم برامون بازش کنه. تا ببینیم چقد موفق بوده! کم کم یه اتفاقی، درونت شروع میشه. بعضی جاها انتظار داری چیزای کلیشه ای بشنوی. منتظری حرفاشو بزنه و آهی بکشی و گوشیتو از تو جیبت دراری. اما یه دفعه میبینی که جوری حرفی برای گفتن برات نذاشته که دوست داری دوباره و دوباره حرفاشو بشنوی تا مطمئن بشی که گولت نزده.

تو بعضی از صحبتا طرف اول تا آخر داره میگه: خب دیگه! اینجوریه دیگه! دیگه دیگه... اصن من دوست دارم اینجوری باشه دلیل خاصی هم نداره. بعضی ها برای این صداقت و سادگیش دست میزنن وهو میکشن. خب، اینم یه جورشه. ولی من اونایی رو دوست دارم که شاید فهمیدنشون کمی تمرکز میخواد. کمی انرژی مضاعف، ولی عوضش موقعی که میره به سمت فرود و دستتو آماده میکنی برای این که توی نتیجه گیری کمکش کنی، خیالت راحته و لبخند رو لبات. چه نتیجه گیری خوبی، چه بحث خوبی. قانع شدی، اما نه کلیشه ای بود و نه خسته کننده!

وقتی قراره به یه نتیجه شاد برسه، بالا میره و پایین میاد واز زمین و زمان میگه و حس میکنی که برای فهمیدن اینهمه قشنگی از زمین و هوا و چپ و راست، وقت نداری. میخوای گوشاتو دراری بگیری تو دستت که شاید بهتر بتونه اون حرفا رو بخونه و ازشون عقب نمونه. ولی نمیشه. آخرش یه جوری مغلوبت میکنه که خودتم نمیدونی چه طور ولی... انگار کلاف سردرگمتو، شکل یه آویز قشنگ، بند میکنه جلوی ذهنت.

بعضی وقتا دلت میخواد بفهمه تو دلت چیه و برات بگه ازش. میگه.... شروع میکنه... آروم آروم... با حوصله... از یه نقطه خاص مرموز که  دیوونت کرده. میگه و میگه و سوهان میکشه روی دل زخمیت. اشکت درمیاد ولی... ولی انگار یه چیزی کشف شد...یه گره باز شد... یه حالی دگرگون شد... نه از بد به خوب... از یه حال نامعلوم، به یه حال آشنا.  

بعضی وقتا هم هست که میگی اینا چه خزعبلاتیه؟ یعنی چی مردم به چی گوش میدن؟ اینو میفهمی که یه ارتباطی بین اینایی که میگه هست، یه موجود عجیبی که از اول تا آخر روی سن حضور داره. اما چی؟ نمیتونی درک کنی. میبینی که بعضیا کف میزنن و میخندن و گریه میکنن اما تو هیچی نمیفهمی. یه بار به مردم میخندی. یه بار به نوازنده ... ولی کم کم گوش میدی. چند تا کلمه به زبون خودت اون تو پیدا میکنی و این بار به خودت میخندی. زبون طرفو بلد نبودی! شاید اول احتیاج به مترجم داشته باشی. اما کم کم یاد میگیری. کم کم میتونی کلمات آشنا رو بشنوی. چرا تا حالا نشنیدم؟ و بعد...کم کم اونایی که بلد نبودی رو هم یاد میگیری. و به اونجا میرسه که میتونی زار زار گریه کنی با اون چیزی که کم کم، از پشت پرده­ ی نامرئی داره هویدا میشه.


حرف نوازنده های مختلفو شنیدم از جاهای مختلف. هرچی هم بخوام منصف باشم، هر کسی یه مدلو میپسنده. من یکی، وقتی یه موسیقی ایرانی خوب گوش میدم، حس می کنم تو وجودم، تک تک نُتا،‌ بدون دعوا میشینن سر جای خودشون. البته گاهی با موسیقی پاپ هم همین حسو پیدا می کنم. و خب، دارم زبونای جدیدم یاد میگیرم. گوشم، کم کم داره بلد میشه که فراتر از اینم میشه رفت!

 اما  بعضی وقتا حس میکنم که طرف از اول تا آخر‌ جای این که چیزی رو حل کنه یا حتی چیزی رو بیان کنه، فقط دور خودش میچرخه. یه کمی از خودش میگه،‌ یه کم حرفای بقیه رو تکرار میکنه، اینا رو با هم مخلوط میکنه، نتا میریزه روی صفحه و توش الکی انتخاب میکنه... و آخرش، آخرش دوست داره بگه من با همین بی اساسیم قشنگم! و براش کف میزنن. یعنی معما رو حل کرد؟ چه آسون. نه دوست ندارم انقد زود قانع شم.

به نظر من، موسیقی... هنر.... واسه اینه که بشینه تو دلت و چیزی رو ببینه که تو نمیبینی. نه اینکه هوار شه رو احساست و خودش، یه چیز بزرگتر درست کنه.



تصمیم گرفتم طوری بنویسم که خودم بفهمم چی میگم، کافی باشه! و پشت سر هم و تقریبا بدون فکر کردن.

هیچ فایده ای هم که نداشته باشه، خیلی لذت داره. البته نوشتنش. خوندنشو نمی دونم!


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۳:۲۴
سارا

دیروز بعد از ظهر بود. حدودا ساعت پنج. یه دفعه زیر چند تا کتاب، کنار تختم، بهترین شکل ممکن از مصطفی مستورو پیدا کردم. خیلی دنبالش گشته بودم. بر داشتم بخونمش. صفحه اول، توی اتوبوس، یه زن و شوهری بودن، اسم زنه فک کنم کلر بود. شوهرشم وحید. زنه یه چیزی داشت میگفت که یادم نیست فکر کنم در مورد بچه هاشون بود. یه خورده حرف زدن و اینا...بعد یه جایی دو تا دختر فاحشه میومدن تو اتوبوس و ته اتوبوس مینشستن. قشنگ یادمه که یکیشون که گوشواره های بزرگی داشت دم گوش اون یکی یه چیزی گفت که دو تایی خندیدن. خوب یادمه.

شب دوباره کتابه رو برداشتم که ببینم قضیه وحید و کلر چی شد. ولی نبودن. کتابو که باز کردم دیدم اصلا این مدلی ننوشته که. این همش تو ایران اتفاق افتاده. یادم افتاد که داستان اولشو قبلا خوندم اصلا  وحید و کلر و اینا نبود که!

با اینکه مطمئن بودم همون کتاب بوده اما دوباره و دوباره هر چی کتاب دور و بر بود برداشتم باز کردم، هیچ کدوم نبود! دوباره هی کتاب مستورو باز می کردم چــــــند بار کلشو ورقر زدم میگفتم نکنه این دفعه پیدا شه! ولی همچنان خبری از وحید و کلر نبود. ولی من مطمئنم که خوندمش. خودم خوندم. خواب و این چیزا هم نبود. من دیروز نه خوابیدم و نه خسته بودم که همینطوری خوابم ببره. تو اینترنتم نبود، توی یه کتاب بود، صفحه اول کتاب بود، کتابشم همین کتاب مستور بود. قشنگ یادمه. حتی یادمه که گفتم الآن این دو تا زن که اومدن تو اتوبوس و رفتن، چه مفهومی رو میخواست برسونه و بعد گفتم که آره مستور همیشه اینطور چیزای فرعی تو داستاناش میاره! 

الآن منتظر گره گشایی هستین؟ اگه گشاییده شد به منم خبر بدین! من که همینطوری تو شوکم. برم یه بار دیگه کتابه رو باز کنم ببینم فرقی کرده یا نه. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۶ ، ۱۵:۳۲
سارا
دیگر نمی دانم باید چه کار کنم. مغزم داغ کرده از بس که تند و تند کشیده ام و وقت داشت کم می آمد. مراقب اعلام کرد: پنج دقیقه.
یک سوال خیلی ساده را پاک از یاد برده ام. هرچه صبر می کنم چیزی به ذهنم نمیرسد. با عصبانیت (نمیدانم از دست چه کسی) برگه را می گذارم روی میز و می آیم بیرون. یک نفر یادآوری می کند که سرویس دم در عجله دارد و من با چشمهای خسته و پاهای سست می خواهم بروم که کسی صدایم می زند. ساراست.
- یه نامه داری!
با شنیدن کلمهء نامه، یکدفعه به یاد یکی از دوست های سارا می افتم. همان که بارها از او برایم گفته بود و نوشته هایش را نشانم داده بود.  نامه را می دهد دستم: " رسد به دست سارا درهمی. لطفا!" در حالی که طبق معمول در نشان دادن هیجانم عاجزم، نامه را میگیرم، خداحافظی میکنم و میروم. دستخط روی پاکت را نگاه می کنم. بله، خودش است:‌ ثمین.

توی سرویس، نامه را با نهایت احترامی که می توانم باز می کنم. بله، ثمینِ ثمین است! با همان چند صفحه ای که از او خوانده ام، حس می کنم که خوب میشناسمش. مثل یک دوست قدیمی. نوشته هایم را اینجا خوانده است. درباره خواهران کوچکم و خواهران کوچکمان نوشته. از این که دلش گرفته. از این که میخواهد ثابت کند که آسمان کابل هم آبی است اگر آدمها بگذارند. کلمه کلمه اش را با دقت مرور می کنم. چقدر با دقت کلمات را به کار برده است. اخمهایم باز می شود! نوشته است که می دانم سبز هستی، با آن که ندیدمت. و من به این فکر می کنم که در این مدت چقدر به او فکر کرده ام و با خودم کلمه "سبز"‌را تکرار کرده ام.

یاد روزی می افتم که تصمیم گرفته بودم دیگر با سارا کاری نداشته باشم. با او و دوست هایش. یادم نیست در چه حال و اوضاعی بودم، گمانم داشتم گریه هم می کردم. آن روز مدتی با سارا حرف زده بودم و دلم گرفته بود. دلم گرفته بود از این که آدمهایی تا این حد متفاوت دیده بودم. از همانهایی که دوست داشتم روزی ببینمشان! و بارها دیالوگ هایی فرضی بین خودم و آنها طراحی کرده بودم. نمی دانم چرا غمگین بودم. شاید نمیخواستم از دنیای کوچک و غمزده ام جدا شوم. شاید آن حسی که آن روز داشتم، اعتیادی ظریف به غصه خوردن بود.... نمی دانم.

با خودم فکر می کنم که ذهن آدم چقدر میتواند جای چیزهای خوب باشد. منظره های شفاف و امیدهای واقعی و سبزی های ناب و خیلی چیزهای دیگر....که میتوانند، جای نمره امتحان ترسیم فنی بنشینند.

امروز، آنقدر با عجله از مدرسه بیرون آمدم که وقتی برای خداحافظی ها و بغل های مصنوعی و جمله های تکرارشوندهء بی جواب نماند. اگرچه از یک طرف خوب بود اما بدون اینها حس می کردم که پرونده ماجرا هنوز، یک جورهایی باز است... 

ممنون ثمین. حسن ختام خوبی بود.
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۳۳
سارا