!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

سلام عرض میکنم خدمت شما دوستان عزیز. 

امروز در خدمتتون هستم با یک آموزش جذاب و دوست داشتنی: چاپ مونوتایپ. البته به شیوه طراحی روی شیشه. جلسه قبل، ما سر کلاس خانم سرمد، این چاپ رو آموزش دیدیم‌ و حالا به عنوان تکلیف،‌ باید یک عدد چاپ آبرومند توی خونه انجام بدیم. 

از اونجایی که حیفم اومد از تجربیاتم بهره‌مند نشین،‌ تصمیم گرفتم این پروژه رو مرحله به مرحله با شما شیر کنم. با ما همراه باشید.

وسایل لازم: 

یک عدد طرح (ترجیحا نقاشی خودتون)

شیشه سایز a3 (‌یه قاب عکس به درد نخور تو انباری پیدا کنین و شیشه‌شو بکنین و دورشو چسب بزنین)

رنگ افست (که نفری پنجاااااه هزارتومن به مدرسه دادیم و برامون قوطی های بزرگشو گرفتن. من قعلا امروز در حد یه قاشق از هر کدوم برداشتم. حروم نکنیییین پلیز.)

قلموی آشغالی (من چند عدد قلمو داشتم که آشغالی نبود خیلی هم عالی بود،‌ ولی کم کم طی فرایندهای خلاقانه‌ای که روش انجام دادم، آشغالی شد. :/ لذا اینجا میتونیم ازشون استفاده کنیم.)

مقوا یا کاغذ به رنگهای مختلف

غلتک 15 سانتی متری

تینر ده هزار برای پاکسازی محیط و دست و بال و شیشه و همچنین افزایش رقت رنگ ( من به جاش بیست هزار برداشتم... دارم خفه میشم :/)

موزیک (بهونه‌ی هایده که از دیشب تا حالا افتاده سر زبونمون)

  • سارا

دو هفته گذشت. حال مدرسه خوبه. آره خوبه. اونقدی که از مدرسه انتظار میره خوبه. آفتاب همچنان میتابه و کولر عرق میریزه و من همچنان از پشت پنجره به درختای نارنج خیره ام و احساساتم مدام در نوسانن.

 31 شهریور

چرا من اینقده سرمستم؟‌! چرا اینقده امیدوارم؟! اینقده سبزم؟! یه پرنده صورتی‌ام که میپره رو شاخه ها... راه میره رو زمین... پرواز میکنه تو آسمون... با همشم حال میکنه. تازه پرنده ها که سقوط نمیکنن. میکنن؟

موزیک روز:

وقتیییی دلدااااارم میخنده

تو دلم هزار تاااااا پرنده

میخونن بااااا ساز تنبک

کاش 

یارم

همیشه

بخنده!

شعرش خالیه اما آهنگش خیلی نانازه. با تار زدمش. از دیشب تا حالا افتاده سر زبونم ول نمیکنه. یادم باشه این آهنگو پری بهم معرفی کرد.

آخ زندگی... تو دستای منی!

1 مهر

خب انگار دیگه از حالا میتونین به من بگین: بچه کنکوری! استرس گرفتم. چند تا از بچه ها خیلی جدی شروع کردن. ولی چیز جالبی که فهمیدم اینه که داستان کنکور شوخی بردار نیست و اینو همممه میفهمن! جالبه نه؟ تا حالا دیده بودین چیزی رو همه بفهمن؟ 

  • سارا

درسته همه میگن یزدی حرف زدن اصالت داره و امتیاز و فلان و... ولی من میدونستم که وقتی یزدی حرف میزنم کااملا اعتماد به نفسمو از دست میدم. حداقل فعلا اینطوریه، شاید بعدا تمرین کردم. خلاصه که گویش معیار را برگزیدم. وقتی رفتم تو گفتن خب سلام و اینا... توضیح بده درباره کارت. منم شروع کردم یهو آقاهه گفت گفتم اول خودتونو معرفی کنید بعد توضیح بدید. :) با یه لبخند... گفتم عه اول باید معرفی کنم؟ (چه سوالی. :/)

خلاصه خودمو معرفی کردم و یه خورده درباره کارم توضیح دادم. البته زیاد خوب توضیح ندادم. باید درباره وجه تمایزش حرف میزدم. (اینو الآن یادم اومد!) فقط چیزای خیلی کلی گفتم. ولی یادمه همونطور که بارها تصور کرده بودم خیلی روون حرف میزدم. با این که قلبم داشت میومد تو دهنم (نمیدونم چرا واقعا. همینقد بگم که همچین حالتی بارها در موقعیت های خیلی خیلی مسخره برام پیش اومده. مثلا تو سوپری. :/) اما انگار یه نیرویی خارج از اختیارم نمیذاشت حرف زدنمو متوقف کنم یا به تته پته بیفتم!

  • سارا

پیش نوشت: داشتم خودمو دعوا میکردم که چرا اینا تازگیا اینقد طولانی میشه؟! جواب دادم: خب بشه. مگه داری برا دوچرخه مینویسی که نگران مفید بودن و موجز بودن و خوشگل بودنشی؟

خیر.

و بدین ترتیب مشکل حل شد.

***

بله خوارزمی... خواااارزمی!

اول باید از استاد محترم کلاسها بگم. که نمیدونم طبق چه معیاری اسمشو گذاشته بودن استاد... (به جرئت میگم که من از اون شاعر بهتری هستم. حرفم نباشه.)

جلسه اول براش خوندم: گاه یک اتفاق تکراری/ بیش از آنی که هست می‌افتد

- خب چرا؟

- چی چرا؟!

- چرا یه اتفاق تکراری بیشتر از چیزی که هست میفته؟! شما شاعر توانمندی هستی ولی این اصلا مفهومی نداره.

 (سعی کردم مودبانه حالیش کنم که خودت نفهمی)

- خب راستش استاد باقری گفتن این بیت مفهوم بزرگیه که تو ظرف کوچیکی ریخته شده.

- خب...ایشون که استاد هستن و درست گفتن... ولی... به هر حال... مفهومی نداره.

مرسی. :/

منم دیگه تو کلاسا شرکت نکردم. ولی بعد هی زنگ زدن که نه بیا و استاد گفتن به شما امید دارن و اینا. :/

خلاصه شرکت کردم. ولی داورای کشوری نگهم داشتن. دفاع داور بهم خورد. یعنی کار یه ابهامی داشته. چه ابهامی؟ استاد گفت احتمالا مشکوک شدن. چون رو حرفاش نمیشد حساب کرد از اون یکی استاد پرسیدم. اون یکی هم به مامانم گفت شعرای دختر شما خیلی نوآورانس و اصلا یه پدیده ایه برا خودش. حتما مشکوک شدن. 

ولی نه. ایراد گرفته بودن که اکثر شعرات رواییه. (از بیست تا شعر چهارتاش. این میشه اکثر.) و شعر روایی ارزشش کمتر از شعر معمولیه. :/

بعدم این که یکدست نیست. چرا؟ چون به دستور همین استاد گرامی پنج تا غزلم تهش گذاشتم. اصرار اصرار که باید حتما غزلداشته باشی. این نکته اونجا نقطه ضعف محسوب شده. خب معلومه دیگه مجموعه شعر نوجوان تهش بیای بنویسی آیینه را نمیشکنم آن او منم؟ با این حرفشون موافق بودم.

بعدم که استاد گرامی رفتن تهران که از ما دفاع کنن، برگشته میگه ایرادشون این بوده که شعرات کم بوده. میگم بیست تا کمه؟ میگه نه خوباش کم بوده! گفتم دورت بگردم با این دفاع کردنت.

دیگه آخرش یکی از خود داورای کشوری گویا دفاع درست حسابی کرد و انتخاب شدم برای مرحله کشوری. استاد شمارشو داد گفت زنگ بزن جزئیاتو بپرس ازش.

داور کشوری پشت تلفن گفت برای کشوری اونایی که خیلی زیاد و متنوع کار دارن انتخاب میشن ولی حالا شما هم بیا تهران ببین دفاع چه جوریه. :/

***

  • سارا

خیلی چیزا هست که باید بنویسم.

نوازندگی تو مراسم معارفه‌ی کنگره که تلخی وحشتناک شب قبلشو شیرین کرد.

فیلم بزم رزم که اونجا دیدیم.

دل‌پیچه‌ی شدید مغزی که یهو وسط مراسم شعرخوانی گرفتم.

داورای بامزه‌ی خوارزمی.

خوابگاه ضایع (و باصفا) شون! 

تجارب خیلی خیلی جدید.

یه خورده هم نوشتم همه اینا رو. ولی الآن نمیتونم ادامه بدم. چون درست در بدترین وقت ممکن سرما خوردم. :( و الآن که دارم مینویسم چشمام درد میکنه، گوشام درد میکنه، سرم درد میکنه،‌ حلقمم درد میکنه. :/ خیلی بده.

آااای مادر چه وقت سرماخوردگی بود. 

آآآآآی هی داره بدتر میشه.

احساس میکنم تو گلوم بمب کار گذاشتن.

چه زیبا سروده شاعره‌ی بزرگ قرنمون: 

برکه هایی سبز در راه گلو

پشت پلکم ابرهای داغ نرم

در دهانم جاده‌هایی تازه ساز

صورتم یک کیسه‌ی آب ولرم


:))))


تازه امروز یه کار خیلی مهم هم داشتم که با وجود سرماخوردگی منتفی شد کلا. اگه تا ده دوازده ساعت دیگه خوب نشم کلا رفته رو هوا. چرااااا.

نقاشی و اینا هم که نگم دیگه. چشم. بیخیال صورت ماسیده‌ی دخترک میشم. :/

ولی آخه جواب منو بدین. وقتی میگن:‌ به خودت فشار نیار، استراحت کن. استراحت یعنی چی دقیقا؟‌ نقاشی که بوی تینر و اینا و... هیچی اصن. با گوشی و لپ‌تاپ و کتاب که کاری نداشته باشم، قدم‌رو هم که نکنم... پس دقیقا چیکار میتونم بکنم؟‌ هان؟ بخوابم گوشام درد میگیره، بشینم چشام درد میگیره، راه برم پاهام درد میگیره... تازه این در بهترین حالتشه. فعلا که همش با هم داره درد میکنه.

خیلی زشته که از آدمها خواسته های نامعقول داشته باشیم! 

خب بگین من چه غلطی بکنم الآن؟

کاش بیهوش میشدم :(

  • سارا

دیروز تولد هوشنگ مرادی کرمانی بود. گویا عصر تو خانه هنرمندان هم براش مراسم داشتن. حیف اون موقع دیگه ما داشتیم از تهران برمیگشتیم. :( البته فک کنم اگرم میرفتیم رامون نمیدادن‌. چون زیادم بی در و پیکر نیس!

بگذریم! این مناسبت بهانه ای شد تا درباره روزی که ایشون رو دیدم بنویسم. چه باحال بود.

آبان 96. قرار بود مرادی کرمانی رو دعوت کنن دانشگاه یزد. مسئول مراسم به بابام گفته بود که دخترتون اگه میتونه یه شعری، متنی چیزی بنویسه و بیاد تو مراسم بخونه. مونده بودم چی بنویسم... آخه من چی از نویسندگی سرم میشه که بخوام درباره یه نویسنده بنویسم؟ سعی کردم فکر کنم به اولین باری که خیلی جدی کتاباشو خوندم. یاد لحظاتی گنگ از ده یازده سالگیم افتادم. و کتاب شما که غریبه نیستید. تنها کتاب قطور خونه مامان بزرگم اینا بود که میتونستم برم سراغش. چون بقیه کتاب گنده ها خیلی عجیب غریب بودن و آدم هیچی سر در نمیاورد. خلاصه. نشستم و اون تجربه مبهمو تو ذهنم بازساری کردم. هر چی سر زبونم اومد نوشتم....

  • سارا

عصبانی ام عصبانی ام عصباااانی.

عصبانی.

عــــصــــباااااانیییییی

امروز صبح مثل همه ی صبحهای هفته ی گذشته به خودم گفتم:‌ نقاشی این دختر امروز تموم میشه.

خب باید تموم میشد. فقط چند تا لکه سفید رو صورتش میخواست. ولی نمیدونم این دست کج من چرا اینطوریه ای خداااا. کل صورتش که به اون زیبایی زیررنگ زده بودم سفید شد. شده مث ماست. قرار بود دو لایه رنگ داشته باشه. زیر رنگ. و رورنگ! ولی الآن دارم شش هزارمین لایه رو کار میکنم و هی میذارم خشک میشه دوباره رنگ میذارم روش. چرا چرا چرا؟؟؟؟ مریضی؟؟؟؟ مریییییض؟؟؟؟

بعد در حالی که به شکل وحشتناکی گرمم بود... نمیدونم چرا تازگیا اینجوری شدم... رفتم کلاس موسیقی. اونجا استاد عزیزم همراهیم کرد و آهنگ خوب انتخاب کردیم و تمرین کردیم که برم انجمن ادبی بزنم. خدا رو شکر نفهمید که مضراب سی چهل هزار تومنیشو شکستم. مضرابه اینقد خوب بود که شکسته شم کار میکرد!

 بگو چی شد. چی شد؟؟؟ وقتی رفتم اونجا قرار بود بلافاصله بزنم که نشد. دستم سرد بود. بعد صندلی بی دسته هم نداشتن باید جلوی جلوی صندلی مینشستم که دستم به دسته نخوره. بعدم وقت نبود من بخوام دست گرک کنم...حالا این خانمه هم از اون ور تنبک اورده بود که باهام بزنه. خب هماهنگ کرده بود بنده خدا ولی من روم نشده بود بگم نیاره... بهش گفتم اگه میشه من تکی بزنم شما هم تکی هی گفت لطفی نداره و اینا آخرش راضی شد. ولی این وسطا یهو شروع میکرد به زدن و اعصاب منو خورد میکرد... حالا بگو چی شد... اون آهنگی که نیم ساعت قبل تمرین کرده بودمو زدم. اون آهنگی گوشی زده بودم نه از رو نت، اونم زدم... به آهنگ سومی که رسید،‌ یعنی رنگ مورد علاقه من پریچهر و پریزاد.... که فوووت آبم... و عاشقشم... و هر وقت ساز دستم میگیرم اونو میزنم.... اون یهو خراب شد. خب من تجربه خراب کردن داشتم معمولا به رو نمی آوردم. ولی اینجا جمع یه خورده خودمونی بود و اینا خندیدم و گفتم خراب شد!‌ بعد ادامه دادم...

میخواستم برای اون خانمی که تولدش بود تولدت مبارکم بزنم که یادم رفت. ولی خوب شد نزدم! میدونی برگشته چی میگه به من؟؟ خب من حالا یه جا موندم اشکالی نداره بقیشو که خوب زده بودم... (انقد بدم میاد از این آدمایی که درست وقتی اجرات تموم میشه و همه باید بگن آفرین یهو یه سوال بیربط میپرسن... از اون بیشتر از اونایی که بهشون جواب میدن... :((( )

بله. خلاصه که هیشکی تعریف نکرد،‌(غیر از اون مسئول جلسه که کلا از همممممه چی تعریف میکنه :/ ) و بعد که رفتم نشستم سر جام، خانم متولد محترم شروع کردن به نطق کردن که سارا جان، شما اگه میخوای کنکور موسیقی بدی،‌ باید بدونی که وقتی جایی خراب میکنی، نباید بگی خراب شد. این کار خیلی اشتباهه. منم همینطوری داشتم نگاش میکردم. لاااال شده بودم نمیتونستم بگم که بنده اصلا قرار نیست کنکور موسیقی بدم. :/ بعد هی توضیح داد که چون دختر منم میخواد کنوکر موسیقی بده و میره تهران استادش همیشه اینو بهش میگه و اینجا تو این جمع خیلی ها اصلا نفهمیدن که تو خراب کردی و تو باید.... واااای! مبدونم میدونم میدونم. کدوم احمقیه که اینو ندونه. خب اون لحظه یهو این اومد سر زبونم. تو اگه خیییلی دلسوز منی اینو به خودم بگو نه این که تو جمع برگردی بگی:‌ خب سارا جون شما خراب کردی. باید توجه داشته باشی که... از آدمایی که از هر موقعیتی برای اظهار فضل استفاده میکنن بدم میاد. بدم میاد. بدم میاد. 

چند ماهه من از کلاس موسیقی میرم انجمن و اینا هی میگن هفته بعد باید برامون بزنیاااا. منم آهنگی رو که مث موم تو دستم بود انتخاب کردم واسه آهنگ آخر که... واااای.

بدم میاد بدم میاد بدم میاد.

فردا صبح زود هم باید بریم سوار قطار شیم بریم تهران برای کنگره شعر جوان. وقتی برای تلف کردن نیست. میخواستم شب بیدار بمونم و صورت ماسیده این دخترو درست کنم ولی اصلا حوصله ندارم میخوام بخوابم. ورزشمم امروز انجام ندادم واای. اتاقمم باید مرتب کنم وچمدون هم ببندم.

اونجا هم گفتن سازتو بیار و بزن و چه تضمینی هست که من جلوی اییینا خراب کردم... جلوی اووونا که خیلی کله گنده ترن خراب نکنم؟‌ چرا قبول کردم واقعا چرا قبول کردم ساز ببرم هان؟‌ خب بگو نه. حریص! میخوای بگی بلدم ساز بزنم؟؟؟ باشه تو خیلی بدی. اعجوووووبه. تو برو شعرتو بخون دیگه ساز زدنت چیه ای خداااااا. 

همین.

از دخترایی که شیشصد لایه رنگ میمالن رو صورتشون و آخریش میماسه بدم میاد.

از آدمایی که از هر موقعیتی برای اظهار فضل استفاده میکنن بدم میاد.

از آدمایی که میتونن نه بگن، اما حیفشون میاد بدم میاد.

فقط از استاد موسیقیم خوشم میاد که انقد همراهیم کرد و آهنگ پیدا کردیم و فعلا نفهمیده مضرابشو شکستم و خیلی مهربون باهام برخورد کرد.

البته اونم اگه بفهمه حتی اگه صدتا مضراب براش بخرم تا صد سال میگه سارا تو مضراب منو شکستی. انقد رو وسیله هاش حساسه که وااای. حالا اصلا هیچ وقت سه تار نمیزنه که مضراب سه تار خواسته باشه همیشه تار میزنه. ولی کافیه آشغالی ترین مضرابش دست تو باشه و پنج دقیقه دیر کنی. پدرتو در میاره از زنگ و اس ام اس که چرا نیومدی دلم برای مضرابم تنگ شده و ... وای.

خب پس از اونم بدم میاد.

برم سراغ تلگرام ببینم اون آقای منتقد فیلم شاهکارمو برام فرستاده یا نه.

ای خدا. :((((


پ.ن: روشو نخوندم. 

  • سارا

در باب دلخوری

۲۸
مرداد

- تو زیادی حساسی!

استاد گویندگیم میگفت. یادم نیست چی کار کرده بودم جلوش. ولی چند بار اینو گفت. و البته که هر چزی که اون میگفت درست بود.

تو اون جهنم سیزده سالگی که تازه فهمیده بودم راهنمایی از چیزی که فکر میکردم خیلی هولناکتره، کلاس گویندگی مثل یه موهبت بود. تنها جایی بود که میتونستم کاری که دوست دارم انجام بدم و تشویقم کنن. استاده خیلی ازم تعریف میکرد. خیلی آدم خوبی بود. هر حرفی که میزد درست بود. حتی اگه حرف اشتباهی بود. بالاخره از زبون اون در اومده بود دیگه. 

قبلا هم بهم گفته بودن که حساسم ولی اهمیت نداده بودم. اصلا یادم نیست کی گفته بود. ولی حالا که اون گفته بود، تصمیم گرفتم دختر معقولی باشم و خودمو تغییر بدم. از اون موقع قرار شد که هر وقت کسی مسخرم کرد بخندم و چیزی نگم. یا اگه بهم بی محلی کرد یه جوری نشون بدم که انگار من بالاتر از اینم که به محل نذاشتن تو ناراحت بشم. یا اگه دیگه خیلی دلخور شدم،‌ پشت سر طرف بهش فحش بدم یا کاری کنم که بقیه بهش فحش بدن. مگر این که دیگه خیییلی طرف شورشو در آورد.

تا یه جایی موفق بودم. ناراحتیمو نشون نمیدادم و بقیه هم میگفتن ایول چه دختر باجنبه ای.

تو دلم آتیش به پا بود و هی میگفتم:‌ بچه‌س. نمیفهمه. یه چیزی میگه. تو که نباید ناراحت بشی. حساس نباش.

دلم شکسته بود و احساس میکردم منو ندیدن. میگفتم: واقعا برات مهمه که اینا تو رو ببینن؟‌ اصلا اینا کی ان؟ تو که نباید به خاطر رفتار خام این بچه ها ناراحت بشی.

قرار بود اونقد برم بالا که اصلا این چیزا رو نبینم. ولی فقط موفق شدم که بقیه رو بکشونم پایین... به هر حال باجنبه شده بودم!

*

- فقط سه سال مونده. سه سال دیگه همدیگه رو تحمل میکنیم، بعدم میرم دانشگاه و دو تاییمون از شر هم راحت میشیم. تو این مدت تو کاری به کارم نداشته باش، منم کاری به کارت...

کلاس دهم بودم اینجا. داشتم گریه میکردم و لابلای هق هقم این حرفا رو میزدم که مامانم خندید و گفت:‌ چی میگی دیوونه؟!

تا اون لحظه فکر نکرده بودم که حرفام چقدر میتونه مسخره باشه. معمولا چیزایی که ماه ها تو اتاقت برای خودت بافتی به نظرت خیلی جالب و مهم میان اما تا وقتی بیانشون نکردی به ژرفای سطحی بودنشون پی نمیبری!

یادمه اون موقع در حالی که بعد از دعاهای بی فایده به درگاه خدا که منو بکشه (اینو از یه فیلم یاد گرفته بودم. روشی برا بندگان مخلص خدا که نمیخواد خودشونو خلاص کنن. نمیدونم چرا تو فیلم خیلی زود جواب داد :) تصمیم گرفته بودم برای آینده برنامه ریزی کنم. داشتم فکر میکردم مشکلات من با مامانم که اونقد بزرگه که حل کردنش غیر ممکنه. پس بهتره این چند سال نحسو هر جوری شده بگذرونم و خیلی به فکر کیفیتش نباشم تا وقتی که برم تهران (چه اطمینانی هم داشتم که میرم تهران) و در بهشت برین خودم زندگی کنم!

منتها مسئله این بود که وقتی مامانم بالاخره کشوندم بیرون و مجبورم کرد که حرف بزنم، هر چی تلاش کردم نتونستم بیان کنم که مشکلاتمون چرا اینقد بزرگه. در واقع اصلا نفهمیدم مشکلاتمون چیه. واقعیتش اینه که اصلا مشکلی نبود! یعنی یکی دو تا بود ولی خب در حدی بود که... :)

من نتونسته بودم حساس نباشم. حساستر از همیشه بودم. اما با این فرق که به جای بیان دلخوری هام، اونا رو میبردم تو اتاقم و عین گل رس باهاشون سرگرم میشدم.‌ اونقد به شکلای عجیب درشون میاوردم که یه تیکه چیز بی ارزش تبدیل به یه اثر هنری خیلی مهم میشد. اونقد هنرمندانه میساختمش که میخواستم همیشه جلوی چشمم باشه. اما بعد، یه بار که مامانم بالاخره ازم حرف کشید،‌ متوجه شدم که اون آثار زیبا که انگار بهم قدرت میدادن، بیرون از محدوده ذهن من،‌ فقط یه مشت خاکن. همین... همین!

دلخوری ها بیان نمیشدن. تو سرم میموندن، هی بزرگتر و بزرگتر میشدن، بقیه رو کنار میزدن و کم کم تمام هوش و حواسمو درگیر میکردن. چه احمقانه.

دیدم که نه. آدم باید حرف بزنه. باید ناراحتیاشو بگه. ببین بقیه هم میگن! تو هم بگو. سارا بگو. تو رو خدا آدم باش. نرمال. قشنگ. بگو.

  • سارا

بازگشتن

۱۷
مرداد

هر دو میدانستند این آخرین بار است که کلمه ای، به هر شکل، بینشان رد و بدل می‌شود. می‌دانستند که چقدر حرف دارند که هیچ وقت بیان نخواهند کرد. می‌دانستند که هر دو خسته اند، و البته می‌دانستند که خیلی وقت است ایستگاه مترو را رد کرده اند و باید برگردند.

علی به دینا نگاه کرد. چنان به روبرو زل زده بود که انگار داشت با چشمانش شیشه را می‌شکافت. دقیق نمیدانست او به چه فکر میکند اما مطمئن بود که اگر ده بار دیگر هم مقصد را رد کند دینا قرار نیست حرفی بزند. تمام توانش را جمع کرد و سعی کرد چند جمله به زبان بیاورد.

_ خب... دیگه... تموم شد. از اینجا به بعدش، دو تا تصویر متفاوته... من میمونم و یه تنهایی جدید و قهوه و... برج ایفل! تو هم... با خیال راحت برمیگردی به دنیای باشکوهت!

سعی میکرد عادی باشد.

_ پاریس غیر از تنهایی و قهوه و برج ایفل چیزای دیگه‌ای هم داره جناب استاد.

علی خندید: نه برا ما ندیدبدیدا فقط همونا به چشم میان.

خنده اش چقدر مصنوعی بود. سعی کرد به وضعیت قبل برگردد.

_ ولی دنیای تو، میتونه قشنگتر از قبل، عمیق‌تر از قبل بشه. دینا ببخشید که زندگیتو به هم زدم. ازت خواهش میکنم برگرد. برگرد به اتاقت. به همون دنیای آرمانیت. با رویاهای عجیب و غریبت. با کلمه های خوشبختت. با کتابای قطور قدیمی یا دفترشعرای جیبی که هر کدوم مدل خودشون دوسِت دارن... نویسنده ها افتخار میکنن برای تو بنویسن. دریغ نکن.

_ فکر میکنین کتاب میتونه تنهایی آدمو پر کنه؟

_ خودت گفتی حال بدتو با خوندن حرفای خوب تحمل میکنی.

_ دروغ گفتم. حال که اینطوری خوب نمیشه.

علی لبخند زد. از همان لبخندهایی که معنی اش همه ی حرفهای خوب در این موقعیت بود. از آن لبخندهایی که یکهو به شکل عجیبی به آدم آرامش میداد. ولی "آدم" یادش بود که این آرامش مال او نیست و دوباره مجبور شد دستش را (محکم تر از قبل)‌ توی چشمش بکشد. احساس میکرد گروگان گرفته شد. میخواست از آن هوای خفه که بوی گریه میداد فرار کند. اما کجا برگردد؟‌ احساس میکرد هوای بیرون هم همینطور است.

_ ... تنهاییم که عمیق تر شد، فهمیدم اونایی که میگن کتاب بهترین دوست آدمه، هیچ وقت کتابخون نبودن. اونا وقتی هوس تنهایی میکنن میرن سراغ کتاب.

نمایشنامه را بیرون آورد و جلد کهنه آن را لمس کرد.

_ ولی من، وقتی از آدما، از صداهای تکراری شون، از شلوغی خالی شون،‌ از چشمای گنگشون فرار میکنم،‌ پناه میارم به اینا. ترسا و غصه هام همه پشت در میمونن. چیزی نمیتونن بگن. ولی فکر کن،‌ وقتی دیگه به اوج تنهایی میرسی، وقتی اینا هم شدن عضوی از وجودت که میخوای ازش فرار کنی، وقتی از این تصویر خودت بیزار شدی، وقتی دلت یه چیز جدید خواست، وقتی دلت خواست بری بیرون اما یادت میاد که اون بیرون چیزی تو رو صدا نمیزنه، دور و برتو نگاه می‌کنی... هیچی نیس. هیشکی نیس... فقط همینا! فقط همین موجودات تکراری برات میمونن که با یه لبخند موذیانه زمزمه میکنن:‌ بازم ما... بازم ما!

اون وقت میفمهی کتاب، هیچ وقت بهترین دوست آدم نیست. و اونایی که اینو میگن، هیچ وقت تنها نبودن.

خب استاد! گفتم. اینم همون چیزی که میخواستین بشنوین. حالا اگه خیالتون راحت شد که خیال من تا ابد پریشون میمونه... این ماشین لعنتی رو نگه دارین.

_ دینا واقعا منو اینطوری میبینی؟

_ نه راستش. محض احترام استادی­تون،‌ نمیگم که شما رو چطوری مبیینم.


****

پ.ن 1: برشی بود از یک داستان قدیمی دراز، بدون ویرایش. این زیرمیرا پیداش کردم. خیلی سر در نمیارم فازش چیه ولی این تیکه شو دوس دارم.

پ.ن 2: نه بابا! ما اهل این قرتی بازیا نیستیم. فقط همین یکی یه ذره عشق و عاشقی داره. 

پ.ن 3: نمیگم علی چی جواب داد چون از جوابش راضی نیستم :)

پ.ن 4: شخصیتامم عصبین! 

پ.ن5 : بی پستیه دیگه! 

  • سارا

تهران نامه

۰۸
مرداد

خب، اینم از اولین سفر تنهایکی! سفری یک روزه و باحال به تهران. البته فقط تو قطارش تنها بودم اونجا داییام بودن! ولی خب تو همون قطارشم ممکن بود مسموم بشم یا ترورم کنن یا راهزنا بهم حمله کنن که خوشبختانه از پس همش بر اومدم. 

خب بذارید از ساعت شش و نیم صبح بگم توی قطار. حالم اصلا خوب نبود نمیدونم چرا. اصلا شوق سفر و اینا نداشتم. یه لحظه هم وقتی مامانمو بغل کردم یه چیزایی داشت میومد تو چشمم که جلوی خودمو گرفتم و گفتم مسخره ی بچه ننه! خدافظی کردم و رفتم تو قطار.

  • سارا