!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


آخرین مطالب
آخرین نظرات

سلام

دلم می‌خواست از سفر تبریز بنویسم. سفری که مربوط میشه به دقیقا سه ماه پیش. از روز اولش داشتم می‌نوشتم ولی خب توفیق حاصل نشد یه پست از توش دربیارم. سه تا سفرنامه نوشتم با سه حال متفاوت. و البته همش تا روز دوم. الان که خواستم کاملشون کنم، دیدم نه بقیه‌شو زیاد یادم میاد، نه حال من حال اون سه تا سفرنامه‌س. (یا شاید سه تا سفر!) اون چهار پنج روز تبریز که که چهل و هشت ساعتش تو مسیر گذشت، سفر خیلی مهمی بود. پر از لحظه‌های خوب، بد و زشت. یه نفر همچنان تو ذهنم داره میگه که تو باید اون پستو بذاری اینجا ثبت بشه. ولی خب سخته دیگه قبول کن. باید همون موقع نوشت و اگر نشد دیگه نشد دیگه.

بیخیال. خودتون چطورین؟ من که خوبم. فقط یه کم درباره ننوشتن از قشم و تبریز عذاب وجدان دارم که خب کم‌کم یادم میره. (راست چه عنوانی گذاشتما. دمم گرم) ولی اگه بخوام هی بچسبم به اینا و تا خواستم بنویسم بگم اول اون، اول اون، خب قاعدتا دیگه هیچ وقت نمی‌تونم هیچی بنویسم. جمع کنین اصن بابا. پشت سر نیست فضایی زنده.

وای هی حاشیه میرم. روم نمیشه بگم... ای بابا ای بابا. یه کم هنوز مرددم که آیا کار درستی کردم یا نه. به خاطر همینم یه ماه و خورده‌ای صبر کردم. ولی خب دیگه. زندگی که صبر نمیکنه تا تو ببینی چی درسته چی غلط.

وای چقد تعلیق... چقد هیجان...

نترسین بابا ازدواج نکردم. :)

فقط خواستم بگم زین پس اینجام. خوشحال میشم تشریف بیارین. (=من میدونم با شما اگه تشریف نیارین.)

این عکس هم صرفا برای خالی نبودن عریضه. ایل‌گلی و دو اسکل خیییلی خوشحال...

و این گونه پرونده تبریز را برای خودش ماست‌مالی می‌کند...

بدرود!

  • سارا

اول اینو پلی کنین.

گاهی احساس می‌کنم اینقد داده‌های مختلف به ذهنم وارد میشه که از تحلیلشون در می‌مونم. امروز احساس می‌کنم چندان کار مفیدی نکردم و برای این که این احساس یه کم کمرنگ‌تر بشه گفتم بیام چند خطی درباره خودم بنویسم. دو سه تا مطلب خیلی طولانی نوشتم که بعد دیدم به ریسکش نمی‌ارزه و با اشک و آه فرستادمش تو پستو. خیلی تلخه درست تو اون لحظه‌ای که خودتو آماده می‌کنی تا بگی آخهیشش!، یهو ببینی که همه زحمتت بی‌فایده بوده. البته بی‌فایده هم نبودا، ولی دیدم ممکنه شخصیت‌های قصه به صورت واقعی وارد عمل بشن. و خب می‌دونم که منِ واقعی به اندازه من این نوشته‌ها از کارش مطمئن نیست و یه وقتایی ممکنه کار دست خودش بده. ولش کن. درباره خودم می‌نویسم!

این روزا آروم‌ترم و می‌دونم از خودم و زندگیم چی‌ می‌خوام. خب می‌دونم که آرامش هیچ وقت بیشتر از دو سه روز پیشم نمی‌مونه. ولی خب همینه دیگه. باید از این روزا یه کم ذخیره کنم تا تو روزای تشویش دم کنم بخورم. باید نوشت. همچنان از نظر بابام منطق ندارم. خب منم منطق اونو درک نمی‌کنم. ولی جالبه که مال خودمو خیلی خیلی خوب درک می‌کنم. :)

یکشنبه هفته پیش بود که راه دانشگاه تا خوابگاه قد یه عمر طول کشید. (از علاقه من به یکشنبه‌ها که خبر دارید؟!) استاد از صبح پیله کرده‌بود که تکلیفتو روشن کن. هر چی می‌خواستم به رو نیارم و بگم نقاشیامو ببین، اون حرف خودشو میزد. خیلی خسته بودم. خیلی پریشون بودم. و از خودم بیزار. یه آهنگ خیلی خیلی غمگین هم بچه‌ها واسم ریخته‌بودن که به شکل حیرت‌انگیزی با حالم جور بود. ترانه‌ش هیچ چیز خاصی نبود. ولی اون لحن خسته و پریشون دقیقا برای من ساخته‌ شده‌بود. 

وسایلام سنگین بود. خیلی زیاد. تازه سه تا کیسه سیب‌زمینی و گوجه و ماکارونی و کوفت و زهر مارم خریده‌بودیم. و پالت رو هم یه جور بدی توی کیسه گذاشته بود. باید با حالت خاصی کیسه رو می‌گرفتم تا رنگش به جایی نخوره. کار احمقانه‌ای بود ولی حوصله فکر کردن به یه راه بهترو نداشتم. هیچ چیز خوبی نداشتم که بهش فکر کنم. خوابم میومد. خیلی زیاد خوابم میومد. باید می‌رفتم خونه و بعد از طراحی تازه شروع می‌کردم به فکر کردن درباره تمرینای مزخرف مبانی که باید خلاقانه می‌بود. و بعد از همه اینا باید شام درست می‌کردیم! داشتم فکر می‌کردم عاجزانه از بچه‌ها خواهش کنم که فقط تو خوردن غذا سهیم باشم. فکر این که بخوام یه ساعت کنار گاز وایسم تنمو می‌لرزوند. 

و اون روز راه چهل و پنج دقیقه‌ای ساعت‌ها طول کشید. قسم می‌خورم که اندازه فاصله یزد تا اصفهان تو اون اتوبوس لعنتی بودیم. اصلا اون روز هوا تاریک شد. روزای دیگه تاریک نمی‌شد! یک میلیون فکر تو سرم بود و احساس می‌کردم از هر طرفی که می‌رم به بن‌بست می‌خورم. حتی اگه خیلی آرمانی فکر کنم. عجزی که عین زنجیر دورم پیچیده‌بود، داشت نفسمو بند می‌آورد. تکیه داده‌بودم به شیشه اتوبوس، هندزفری گذاشته‌بودم تو گوشم و این دختره‌ی خسته هی می‌گفت:

I don't want to... But I love you

و من شرشر اشک می‌ریختم.

رسیدیم. بالاخره اون مسافت وحشتناک به پایان رسید. از پله‌ها که داشتم می‌رفتم بالا فکر می‌کردم یعنی میشه برسم به تختم؟‌ آره. واقعا رسیدم. گفتم که نمی‌تونم تو غذا کمک کنم. گفتن تو ظرفا رو بشور. رفتم زیر پتو تا کمی بهتر شم. نشد.

خوابگاه هم مثل مدرسه همیشه آدمو تو یه سطح ثابت نگه میداره. وقتی با ساختن یه ویدیوی سی ثانیه‌ای خنک کاری میکنن از خنده دل‌درد بگیری، سخت‌تر نمی‌تونی به مردن فکر کنی. و وقتی اونقد مطمئنی دو تا بال نرم و سفید رو شونه‌هات داری که میخوای از پنجره بپری بیرون، یه رنده و دو تا هویج میدن دستت و همه چی فراموش میشه.

رفتم زیر پتو تا شام حاضر شد. ترکیب عجیب و غریبی بود که بیشتر به حروم کردن مرغ و سبزیجات تازه و یه بسته بزرگ فتوچینی می‌مانست! اما من خیلی زیاد خوردم. کمی هم همبرگر محدثه رو خوردم. یعنی همشو با هم خوردم. و بعد گفتم بچه‌ها واقعا من نمی‌تونم ظرف بشورم. اونا هم گفتن اشکال نداره بخواب فردا میشوری. چه خوب بود که می‌فهمیدن.

تکالیف که هیچی، حتی وسایل فردامو آماده نکرده‌بودم. چشم‌بندمو گذاشتم و خوابیدم. فقط دیگه کولاک کردم که با گریه نخوابیدم. صبح که بیدار شدم بهتر بودم.

الان که بهش فکر می‌کنم تنم می‌لرزه. ته چاه بودم. یه چاه تنگ و باریک. یه جوری که حتی نمی‌تونستم پاهامو دراز کنم. اما فکر می‌کنم به اون وضعیت نیاز داشتم. نیاز داشتم اونقدر خسته باشم که دیگه نتونم ذهنمو وسط انوار مثبت‌اندیشی نگه‌دارم. بذارم سقوط کنه تو اون دره تاریک و هولناک. تا بتونم دفعه بعد که استادو می‌بینم زل بزنم تو چشماش و بگم:‌ روشنه. همه چیز روشنه!

نه که بگم بلند شدم. می‌ترسم. تنهام. و هنوزم به راحتی می‌تونم تو امواج خودآشغال‌بینی غرق شم. اما سعی می‌کنم. جلوی خودمو می‌گیرم. و قول می‌دم که هیچ وقت اجازه رها شدن به خودم ندم. 

گاهی حتی یه پنج دقیقه کل زندگی آدمو عوض می‌کنه و از این حرفا. :) و من به خاطر اون روز از خودم و خدا و استاد و همه دوستان پشت صحنه تشکر می‌کنم.

 

پ.ن: اگه براتون سوال شده باید بگم فرداش اون ظرفا رو به اضافه ظرفای صبحانه و کلی چیز دیگه شستم. خیلی هم خوشحالانه شستم. :)

  • سارا

27 مهر

۲۷
مهر

ساعت سه و ربعه و در آخرین روز تعطیلی به سر میبریم در حالی که همه نقشه هامون نقشه بر آب شده. البته منظورم خودمه ولی اینقد حجم واقعه بزرگه که باید از فعل جمع استفاده کنم. روی تخت نشسته ام و نفیسه و فائزه روبروم نشستن. نمیتونم پامو دراز کنم. الان امتحان کردم شد ولی به نظرم آدم بی ادبی هستم.

باورم نمیشه که اون همه برنامه م برای چهارشنبه تا جمعه ی تعطیل به چه شکل دردناکی به باد رفت. دیروز بچه های اصفهانیمون اومدن خوابگاه و برامون غذا آوردن. چون جمعه ها سلف غذا نداره. عصر وقتی که من خواستم بگم: خب دیگه حالا بریم ادامه کارای مبانی، تازه دیدم که بچه ها میخوان فیلم ببینن. منم یه نگاهی به دور و بر انداختم و متوجه شدم تنها مونیتور موجود، لپتاپ منه. و اینقد براشون بدیهی بود من لپتاپو بهشون میدم که حتی نپرسیدن. فقط گفتن لپتاپتو بده. یا یه چیزی تو این مایه ها: الان دیگه وقتشه لپتاپتو بدی.

به هر حال الان دیگه اینقد سطح توقعمو آوردم پایین که رو تخت نشستم و وسط این سر و صدا مینویسم. حالا انگار چی میخوام بنویسم. واقعا نمیدونم. حس میکنم خیلی حرف دارم برای زدن. اما واقعا نمیدونم کدومو بنویسم. فقط شرح ماوقع میاد تو ذهنم و خیال میکنم اگه اینا رو بگم حرفای اصلیم میان رو. ولی شاید واقعا حرفی ندارم. هوم؟

میخواستم درباره اصفهان‌گردی بنویسم ولی الان میبینم چیز خاصی برای تعریف کردن نداشت. از کتابخونه که اومدم بیرون و دیدم باید با پسرا بریم قضیه برام جالب شد. بذار ببینم چی یادم میاد. آهان کیسه آبیم که روش نوشته شهرکرد شهر مهربانی، توی هر کدوم از عکسا دست یکی از پسراس. این کیسه اینطوریه که من صبح یه تخته شاسی میذارم توش و ظهر تو راه برگشت میبینم پنج تا تخته با کلی کاغذ توشه. البته من روم نشد بدمش دست کسی. نفیسه با اعتماد به نفس میرفت پیش پسرا میگفت شما دستت خیلی خالیه اینو بگیر. ایول بهش. :)

بچه ها خیلی با پسرا حرف زدن. انگار که کلا رفته بودیم بیرون که با این موجودات عتیقه حرف بزنیم. کار بدی نبود البته. قبلش با هم خیلی غریبه بودیم. من زیاد حرفی نداشتم. وقتی حس میکردم که باید با اینا حرف بزنم احساس میکردم اصلا حرفم نمیاد. کلا کسل کننده بود. نمیدونم شایدم نبود. ولی نمیخواستم تو بحثاشون شرکت کنم. بیشتر میخواستم از دور ببینم هر کسی چطوریه.

منم البته با یکیشون حرف زدم. گفت میخواسته بره موسیقی ولی باباش که خیلی مذهبیه اجازه نداده. کلا موسیقی سنتی خیلی دوست داشته. حتی تکنوازی. این دوستمون خیلی قدبلنده به خصوص گردنش. وقتی پشت سر پسرا میشینی هیچی مثل گردن اون جلب توجه نمیکنه. قیافه شم خیلی ترسناکه و یه جوریه که خیلی کسی نمیتونه باهاش قاطی شه. بچه ها یه کلمه بهش گفتن سوغاتی شهرتونو بیار، گفت مشد چی داره؟؟ همه ترسیدن. دفعه اولی که نفیسه رفت کیسه رو داد دستش خیلی بد نگاه کرد ولی انگار چاره ای نداشت جز این که کیسه رو بگیره. یه سلفی هم تو شب وسط نقش جهان گرفتیم که ایشون توش شبیه ولدمورت شده بود. مهدی میگفت باید زیرش بنویسه:‌ قبل از این که خونشونو بخورم... :) بعدش که من دیگه دیدم خیلی دیر شده گفتم پاشین بریم و اینا. پسره گفت از این بیشتر از من میترسین یه کلمه گفت همتونو بلند کرد. خوشم اومد. :) بعدش گفت اون ماسماسک بچه رو بدین من بیارم. منم یه لحظه پوکر شدم. ماسماسک؟ بچه؟! ولی خب با کمال میل دادم دستش. سنگین بود. :)

ولی کلا این احساس که اینا همکلاسیای من نیستن بدجوری رو اعصابمه. حالا خیال میکنی خودت کی هستی واقعا؟ به خدا هیچکی. باور کن. ولی خب نه این که به بقیه حس بدی داشته باشم. به خودم دارم. از همه نظر. و وقتی از کسی بدت میاد معمولا نمیتونی خوبی هاشو ببینی. همه کاراشو از پشت یه فیلتر کثیف میبینی. الان یه همچین حسی به خودم دارم. احساس میکنم هر حرکتی که میرم اشتباهه. از کارای خودم سر در نمیارم. هی به سرم میزنه که یه سری فایلا رو تو کامپیوتر پاک کنم یا کلا این وبلاگ الکی رو منهدم کنم یا کلا بی خیال همه چی بشم. همه چیِ همه چی. ولی باز کاری نمیکنم. شهامت تغییر دادن چیزی رو ندارم. کلا این سبک زندگی کاری میکنه که آدم از خودش جا بمونه. همین الان نفیسه داره با یه نگاه سنگین همه جا رو مرتب میکنه. این یعنی منم الان باید بلند شم و اون سه تا تیکه ظرفو بشورم. (چون مائده از اول کار زیادی نمیکرده، الانم انتظار زیادی ازش نمیره.) خب من بلند نمیشم. چون نیاز دارم دستامو رو این کیبورد حرکت بدم و یه برای دقایقی این لبخند مصنوعی رو از صورتم بردارم. عبوس و شاید عصبی بشینم یه گوشه و اجازه بدم صدای گوشنواز تایپ آرومم کنه.

الان که هانیه رفت خیلی خلوت تر شد انگار. فائزه هنوز هست ولی اونقد سر و صدا نداره. هانیه با این که برامون غذا درست کرد و کلی از ظرفا رو هم شست، (واااقعا ازش ممنونیم)‌ اما الان که رفت احساس میکنم این فضا مال خودمونه. ببخشید. یه کم مصنوعی به نظر میاد.

راستی اون سه شنبه درباره استاد مبانیمون نگفتم. حیف که الان به اندازه اون موقع شوق دعوا کردن باهاش رو ندارم. جالبه که قصه بزرگترین دعواهام با معلما رو اینجا ننوشتم. واقعا چرا؟! چرا مثلا درباره تاج الملوک چیزی نگفتم وقتی بهم گفت بنویس من کلاس زبان نرفتم و امضا کن؟! یا اون یکی وقتی کتابمو از دستم چنگ زد و گذاشت تو کیفش؟

این دفعه هم همچین چیزی اتفاق افتاد. داشت مزخرفاتشو درباره نقطه ادامه میداد که من با بی حوصلگی کتابمو باز کردم. همون موقع از کتابخونه گرفته بودم. حس کردم کتابه خوب به حالم میخوره. آخه واقعا از نقطه بازیاش سر در نمیاوردم. 

این نمونه کار هفته قبلمه. بهش گفت‌"داغون". دقیقا همینو گفت. یه سری توضیح داد که نتونسته کادر رو فعال کنه و از این حرفا و تهش با اون لهجه‌ اصفهانی دردسازش، گفت یعنی قشنگ کادرو داغون کرده. خب از یه طرف میگه خلاقیت داشته باشید و به چشمتون اعتماد کنید نه به قانون، از طرف دیگه دقیقا یه سری چیزای ثابتی رو میپسنده. اگرم خیلی عادی برداری عناصرو طوری بذاری که با هم و با فضا خوب باشن، میگه خب خیلی خنثی و معمولیه.

در "نظر" من، این دو تا نقطه، کادر را فعال کرده اند. تمام.

آره حالا با این پیش‌زمینه منو تصور کنید سر کلاس مبانی. استاد از همه تعریف میکنه (بیشتر پسرا. واقع بین باشید و قبول کنید بیشتر پسرا.) و به من که میرسه،

یا کارم یه چیزی هست تو این مایه ها:

خیلی عادی، توی نقطه طلایی یا یه همچین چیزی. که میگه خب خوبه. ولی هیچ چیز بیشتری نمیگه.

و یا اینکه میام از نظر خودم خلاقیت کنم و استاد به همین شیوه با خاک یکسانم میکنه. واقعا از کاراش سر در نمیارم. نمیخوام هم سر در بیارم. واقعا نمیخوام خوب باشم. نمیخوام ازم تعریف کنه. میدونی چرا؟ دلیلم کاملا منطقیه. اصلا هم به عنوان طنز و اینا نمیگم. وقتی با اون چشمای پیر گود افتاده و صورت بی حال، برمیداره یه رژ صورتی میزنه، آیا واقعا مبانی بلده؟ تازه با یه مانتوشلوار گشاد بدترکیب مشکی. خب آخه اون صورتی به رنگای صورت تو نمیخوره. این همه رنگ هست. کالباسی بزن خب. قرمز حتی!

واقعا نمیتونم با این قضیه کنار بیام. اصلا کلا مبانی برام چیز مسخره ایه. حس میکنم شبیه گرامر زبانه. لازمه و مهم و بدون اون هیچی معنی نداره. اما روش یادگیریش این نیست. باید تو متن کار ناخوداگاه درکش کنی. نه این نقطه بازیای مسخره. حالا به خودش بگی میگه شما جوونین و صبر ندارین و از پایه نمیخواین یاد بگیرین و اینا. ولی خب چرا همیشه باید بچسبیم به متدای قدیمی؟

آره خلاصه گرم خوندن بودم که یهو کتابو از جلوم برداشت، یه نگاهی بهش انداخت: جین ایر... و پرتش کرد اون ور. پرت که نه ولی خب حرکت خشنی بود و من همچنان معتقدم عطف کتاب قبل از اون حرکت اینقد کج نبود.

الانم گفته تا این سه شنبه اگه همه کارا رو اجراشده براش نبریم نمره مونو کم میکنه. نکبت.

این نکبتو از نفیسه یاد گرفتم. وای واقعا عاشقش میشم وقتی میگه: نکچــبت! (کلا از وقتی رفتم دانشگاه چیزای خوبی یاد گرفتم.)

پریشب که تو اتاق با مائده و نفیسه تنها بودم، طبق معمول میخواستم خوابشون کنم که گوش نمیدادن. دیگه آخرش بیدار شدم و شروع کردیم به حرف زدن. از اون حرف زدنایی که به ندرت پیش میاد و یهو تو چند دقیقه آدما رو چندین پله به هم نزدیک میکنه. در حالی که گاهی این فرایند نزدیک شدن تو چندین ماه بیشتر از یه پله پیش نمیره.

در جریان همین حرفا رسیدیم به این سوال ترسناک و تکراری:‌ قبل از این که منو ببینی دربارم چی فکر میکردی؟

نفیسه که با خاک یکسانم کرد. عکس پروفایل واتساپم رو دیده بود و خیال میکرد خیلی قدبلندم. نمیدونم چرا واقعا! همچنین خیلی شاخ و مغرور و ازخودراضی. البته بی راهم نمیگفت. چون اون موقع پیاماشو سین میکردم ولی جواب دادن بهش بی اهمیت ترین کار زندگیم بود. دلیلشو نمیدونم. مثلا پنج شش تا پیام میداد من یه کلمه میگفتم باشه. شاید الانم با خیلی ها اینطوری هستم. خب آره. خیلی ها هم با من اینطوری هستن. رسم دنیا همینه دیگه. نمیشه که با همه مهربون باشی. خب فکر نمیکردم بخوایم هم‌اتاقی بشیم. البته از یک جهت هم بهش حسودیم میشد که اون جایی که دوست داشته و رشته ای که میخواسته قبول شده ولی من نه!

منم گفتم وقتی صداشو پشت تلفن شنیدم خیال میکردم با یه آدم سفید و صورت‌گرد و یه خورده تپل و زیادی خنده رو و کمی تا قسمتی نفهم و خل طرفم. وقتی قیافه‌شو دیدم کاملا تصورم عوض شد. البته اونم گفت:«وقتی از اتوبوس اومدی پایین، کاخ آرزوهام فروریخته. :/ گفتم اینه؟! خیال میکردم دوست پسر داری ولی وقتی ظاهرتو دیدم فهمیدم که نداری. :/»

چیز خوبیه که فکر کنن قدبلند و بیشعوری و بعد ببینن نیستی... نه؟!

حوصله ندارم درباره مریم حرف بزنم. الان که نشسته و با حسرت به کار کردن بچه ها نگاه میکنه دلم براش میسوزه. تازه همه ظرفای نهارم شست. روزای اول که زیادی حرف میزد ما همه مات و مبهوت نگاش میکردیم. ولی بعد کم کم دیدیم که باید بنشونیمش سر جاش. چنان پزی دادیم و چنان خودمونو تو چشمش فرو کردیم که دیگه الان بی سر و صدا میره و میاد. واقعا خیال میکرد ما "شهرستانیا" از پشت کوه اومدیم. مثلا یادمه بهش گفتم قسمت اول گیم آو ترونزو دیدم و دیگه دلم نخواسته ببینم. با یه لبخند! گفت وااای چقد شماها ذهنتون بسته‌س. یه کم فیلم خارجی ببینین تا با فضای فرهنگی اونا آشنا بشین! یا مثلا بهش گفتیم شیر هست اگه میخوای بخور. گفت شیرای ایرانو نخورید بچه ها. فرداش داشت خامه میخورد بهش گفتم این خامه ها دقیقا از چی درست شده؟ گفت از شیر و عسل و گردو. گفتم آهان. گفت آره... نمیدونم خودشو به اون راه میزنه یا واقعا حالیش نیست. اما الان که میخواد بره تهران و آزاد بخونه دلم براش میسوزه. یازده میلیون خرج کنکورش کرده و شده 2000. 

چه جور تعریف میکنم نیگا واقعا.

آره. همین. واقعا دلم نمیخواد بگم اینجا رو دوست ندارم. دارم آخه. ولی خیلی غم انگیزه زندگی. آدم هر دفعه به یه درجه ای میرسه که فکر میکنه اگه برگرده به مقطع قبلی، میتونه خیلی خوب از وقتش استفاده کنه. الان اگه مدرسه میرفتم واقعا میتونستم هم همه کارامو بکنم هم درس بخونم، هم کار عملی انجام بدم. الان که نگاه میکنم واقعا چیزی نبوده. کلا یه ربع از خونه تا مدرسه یا مغازه یا کتابخونه راه بود و به چیزای دیگه هم نباید فکر میکردی. البته الانم اگه تنها بودم خیلی برام مهم نبود که نهار نخورم. میتونستم میوه بخورم. ولی حالا وقتی فکر میکنم نصف روزم رفت برای اون شنبه بازار بی‌چیز و آخرشم یه غذای بی ملات مزخرف خوردیم که همش برنج بود، احساس میکنم دارم خواب میبینم. از صبح تا حالا شیش بار با حرص گفتم اگه انسان دغدغه غذا و خواب نداشت الان خیلی پیشرفت کرده بود. (خبر مرگش) بچه ها هم گفتن خب تو نخور و نخواب که پیشرفت کنی. گفتم خب فکر کنم منم انسانم :/

تازه یه چیز غم انگیز دیگه این که تو این شرایط قر و قاطی بیشتر غذا میخورم. آخه به طور معمول آدم کم‌غذایی هستم. واقعا عجیبه ها.

الان مجبور شدم آهنگای بی کلاممو قطع کنم و به جاش پریوش جلال همتی رو بذارم. البته این آهنگای بی کلامو هممون دوست داریم ولی وقتی زیادی وسط نقاشی بی حوصله میشیم یه کم تحرک نیاز داریم. خدا عاقبت این کار کردنای ما رو به خیر کنه.

پ.ن: اینقد بدم میاددد چشم میکنه تو چشم من (البته از راه دور) میگه به چیزای ماورایی ربطش نده. کم درس خوندی رتبت بد شد. خدا مگه بیکاره بشینه نتیجه انتخاب رشته این همه آدمو مشخص کنه؟ بعد وقتی من میگم آخه خداس!!! میزنه زیر خنده و میگه کلا میگم خودت تنبلی کردی.

(دهن صاف با چشمهای بسته)

  • سارا

23 مهر

۲۳
مهر

توی این فضای کافی نت مانند دانشگاه نشسته ام و دارم می نویسم. کیبورد مزخرفیه اما در مقایسه با گوشی عالیه. البته نه که فکر کنید من بدون لپتاپم پا شدم تا اینجا اومدم ولی خب وقتی کلاست دوازده تموم میشه و تا شب نمیتونی برسی خوابگاه، دیگه نمیتونی لپتاپ عزیزتو با خودت بار بکشی. حالا چرا باید تا هشت بیرون باشی؟ به خاطر اجبار! از کجا شروع شد دقیقا؟

دیروز بچه ها خودشونو کشتن که با بتول کلاس داریم. به نظر من که استاد خوبیه. این که حرفاش متناقض به نظر میاد یه بحث جدا هست. ولی به نظرم آدم بیسوادی نیست. وقتی مائده بهش گفت حرفاتون به هم نمیخوره، گفت طراحی مقوله گسترده ایه و تمریناش یه جاهایی با هم همپوشانی پیدا میکنه. نمیشه دقیق گفت که تو این تمرین به چی میخوایم برسیم. خب من که قانع شدم ولی به نظر بچه ها این مسخره ترین جوابی بود که میشد داد. خب طفلک نچسب و خشکه. دلیل نمیشه آدم بیشعوری باشه که. حداقل من وقتی رفتم کارامو بهش نشون دادم و ایرادمو گفت، خطهام خیلی بهتر شد.

عصرش سر کلاس آناتومی خیلی دپرس بودم که چرا اینقد فیگورام ضعیفه. البته ضعیف نمیشه گفت. ولی آخر کلاس که سه چهار تا میذارم که استاد ببینه، شاید یکیش تیک بخوره. در حالی که چند تا از بچه ها شش هفت تا کار میذارن و همش تیک میخوره. حتی بعضی هاش دو تا تیک. چرا من تا حالا دو تا تیک نخوردم؟ این شد که رفتم ته کلاس رو یه صندلی بلند نشستم تا دید بهتری داشته باشم. جالبه که استاد بچه های اون ناحیه رو خیلی بهتر میبینه! جایی که من قبلا مینشستم استاد اصلا نمیتونست نگاه کنه به خاطر همین همینطوری رد میشد. آره! همینقد مسخره. ولی دیروز دفعه اول که از کنارم رد شد گفتم استاد من احساس میکنم هیچ پیشرفتی ندارم، اصلا ایراد کارمو متوجه نمیشم، نمیدونم چرا اینطوری میشه و از این حرفا. بعد استاد تازه بعد سه جلسه ایراد کارمو گفت. و بعد هر دفعه کلاسو دور زد رو کار منم یه نظری داد. و بعد کارام خیلی خوب شد. آخر سر چهار تا کار گذاشتم که یکیش تیک نخورد و یکیش یه تیک خورد و دوتاش دو تا. هورا! البته نفیسه گفت منم اگه استاد خصوصی بالا سرم بود ده تا تیک میخوردم... که من بهش گفتم کمتر بخوره. خب اونم از استاد میپرسید. مگه من جلوشو گرفتم؟ والا به خدا.

داشتیم آخرین فیگورو کار میکردیم که یهو صدای رعد و برق جذابی سرها رو به سوی پنجره چرخوند. یکی دو نفر آروم آروم رفتن تو بالکن و بعد وقتی به خودم اومدم کلاس تقریبا خالی شده بود. منم رفتم تو بالکن پشتی تا بتونم صدای بارونو بشنوم. از اون بالا، هم حیاط خودمون معلوم بود، هم اون تیکه که قبلا مال دانشگاه بوده و الان فکر کنم مال کلیسا هست یا یه همچین چیزی. و توش یه آقای سیبیلوی بامزه با مرغها و سگش زندگی میکنه و تو باغچه ش یه صلیب کاشته. آدمی زیر اون خاکه آیا؟ 

نمیدونم. فضای اسرارآمیزی بود و حس خیلی خوبی داشتم. یه دفعه دیدم از پشت شیشه های بخارگرفته یکی با روپوش سفید داره درو باز میکنه. کیه این آقای دکتر؟ دکتر علوی نژاد :) اینقد لباس کارش تمیزه که به نقاشا نمیخوره. در واقع لباس کارش حتی یک لکه رنگ هم روش نیست. یعنی اصلا شاید لباس کار نیست. پس چیه؟ نمی دونم. باز حاشیه.

سلام کردم. اونم یه خوشه کوچولوی انگور دستش بود که بهم داد. مثل خواب بود! گفت خیلی خوبه ها نه؟! گفتم آره خیلی خوبه. گفت تو خوبی؟ یه خورده فکر کردم و بعد گفتم آره.

تصمیممو گرفتم. باید برم تو بارون قدم بزم. باااید برم کنار سی و سه پل. البته شاید اگه دیروز با علوی حرف نزده بودم، شهامت همچین کاری رو پیدا نمیکردم. بهم گفت دنبال کار خودت باش و زمان پیدا کن و... چیز خاصی نگفت واقعا! ولی حداقل مطمئن شدم که کارم بد نیست.

خب هر چیزی هزینه داره. من نمیخواستم این هزینه رو بدم. نمیخواستم بچه ها همون مدلی که پشت سر آیلار میگن برخورداش چکشیه، پشت سر منم بگن خودشو جدا میگیره. سه هفته س که عین مرغ سرکنده دور خودم میچرخم که آی خودتو جدا نگیر. متعادل باش. تک بعدی نباش. نهایت زمانی که برای خودم میذاشتم این بود که دو سه بار رفتم نیم ساعتی تو محوطه خوابگاه و برگشتم. ولی اونقدر خسته بودم که حتی نتونستم یه ربع راه برم. این چه قانون مزخرفیه که میگه همه باید متعادل باشن؟! اصلا تعادل یعنی چی؟ یعنی مثل بقیه بودن؟

البته درباره آیلار بیراه نمیگفتن. دیروز داشت یه چیزی به فائزه میگفت که نمیدونم چی شد یهو زد تو صورتش. محکم هم زد. ما هم به شوخی شروع کردیم نچ نچ کردن ولی واقعا هممون جا خوردیم. آیلار واااقعا جالبه. وقتی میخوام توصیفش کنم فقط "سنگ" میاد تو ذهنم. نه که بگم خودشو میگیره ها، اینجا بیشتر از همه ازش خوشم میاد. ولی خب گاهی وقتا برخوردای عجیبی میکنه که واقعا خنده داره. دیشب تو گروه گفت کسی هست بخواد از گروه دو بره تو گروه یک؟ صدرای بدبخت برگشت گفت آخه کی دلش میخواد عصر باشه؟ آیلار هم گفت اگه نمیتونین جابجا بشین میتونین سکوت کنین. بنده خدا صدراهه گفت ببخشید :/ آیلارم گفت نه ناراحت نشدم! فقط اینطوری که شما میگین بچه ها از جابجا شدن پشیمون میشن.

واقعا به یاد موندنی بود!

یه عادتی هم داره که وقتی بچه ها دارن درباره پسرا حرف میزنن و به معنای واقعی کلمه شورشو در میارن، سعی میکنه بحثو عوض کنه یا یه جور برسونه که ماها تو محیط بسته بودیم و اینا برامون عادی نیست. البته نمیگه شماها میگه ماها. ولی خب وقتی این حرفو میزنه من یهو به خودم میگم: چرا من این حرفو نمیزنم؟ چرا هی سعی میکنم به خودم بگم اینا عادیه خودتو جدا نگیر زندگی یعنی همین؟! و بعد از خودم بدم میاد. اما خب بچه ها، از آیلار بدشون میاد. میگن ای بابا! ما داریم شوخی میکنیم جدی که نمیگیم! آره خب این که 24 ساعت درباره چیزی حرف بزنی به این معنی نیست که برات مهمه که. فقط شوخیه. :/ میدونی از تصور این که پسرا هم اینطوری درباره ما حرف بزنن، (به خصوص من که تیپم از همه داغونتره) تنم میلرزه. امیدوارم پسرا به اندازه ما (در واقع اونا!) بیشعور نباشن.

خلاصه با این آمادگی که میگن سارا خودشو جدا میکنه راه افتادم و رفتم. کجا؟ یه کم خرید دارم. جون عمم. اونا هم اندازه خودم باور کردن.

وقتی از دانشگاه رفتم بیرون و سنگ فرشها رو زیر پام حس کردم، تازه متوجه شدم که ته کفشم تازگیا به شدت صاف شده و زمین یه ذره لیز باشه من تعادلمو از دست میدم. چرا واقعا؟ یه بار کفش مارک خریدیم مثلا. تازه روشو هم یک بنفش جذابی زدم که نگو. بچه ها میگن با این کار کفشتو بیست سال کهنه تر کردی.

از یه پسری تو ایستگاه پرسیدم کدوم این اتوبوسا میره سی و سه پل و اونم گفت همین داره میره. منم سوار شدم و از راننده هم پرسیدم که مطمئن شم. ولی دیگه روم نشد از راننده یا پسره بپرسم کجا باید پیاده شم. یه جایی که آب دیدم پیاده شدم. یه نگاهی به پسره کردم شاید خودش بخواد چیزی بگه. نگفت! با حالتی یه کم تعجب آلود نگاه کرد و من پیاده شدم. راننده هم فقط در جواب تشکرم گفت به سلامت. خب میمردی میپرسیدی همینجاس یا نه؟ خب آره دیگه لابد میمردی.

این چه پل فلزی بی خاصیتیه؟ مگه این زاینده رود نیست... آها! پیداش کردم. اون طرفشه. خب پس نگاه پسره اونقدرا هم تعجب آمیز نبود. ده دقیقه خوبی رو تو هوای بعد بارون در کنار رود آروم و پارک کنارش گذروندم تا کم کم به "اون طرفش" نزدیک شدم. ولی... ببخشید گلم. این چه جور سی و سه پلیه که وقتی از روش رد میشن از زانو به بالاشون معلومه؟! 

نه انگار نگاه پسره تعجب آمیز بود.

به هر حال... میریم میرسیم دیگه. یه کسی تو ذهنم داشت بهم میگفت قاعدتا وقتی داری بر خلاف جهت اتوبوس، برمیگردی به سمت دانشگاه، به سی و سه پل نخواهی رسید. ولی خب نمیخواستم دوباره برگردم سمت اون پل فلزیه. اونجا رو دیده بودم خب! میخواستم ببینم اون طرف چه خبره. تازه خیلی هم دستشویی داشتم. ولی کارام شبیه آدمیزاد نیست دیگه باید میرفتم. رفتم و رفتم و رفتم.... نه آب تموم میشد نه سبزه های کنارش و نه حتی به سی و سه پل میرسیدم! هی دوچرخه سواران و پیاده روان از کنارم رد میشدن و با تعجب نگاه میکردن. اونجا مسیر بود و من با کیف و تخته و مقنعه، به کسایی که فقط میخوان از مسیر بهره ببرن نمیخوردم. دنبال چی بودم دقیقا، نمیدونم.

تابلو زده بود پارک ناژوان و باغ پرندگان و حتی کلیسای وانک! روبروی دانشگامون! یعنی قشنگ داشتم چپکی میرفتم. به هر حال، نه زبان گوش دادم نه گریه کردم نه کتاب خوندم نه نوشتم. فقط در اون حالت نامرئی بودن چند تا آهنگ گوگوش رو برای خودم خوندم و وسطاش یه کم هم واسه خودم تاسف خوردم و بعد یه دستشویی جلوم سبز شد. نفهمیدم چرا! آخه اونجا اصلا شبیه یه جای خاص نبود که دستشویی داشته باشه. ولی خب حالا که هست بذار استفاده کنیم. در واقع، فکرشم نمیشه کرد که استفاده نکنیم! وه که چقدر کثیف بود. ولی واقعا به جا بود. کلی دعا به جون سازنده هاش کردم. :)

به اینجا که میرسیم برای هزارمین بار از مامانم خواهش میکنم که دوباره ور نداره پستامو واسه بابام فوروارد کنه.

از یه زن و شوهر پیر پرسیدم ایستگاه مترویی اتوبوسی چیزی اینجا هست یا نه؟ گفت خب بیا با بریم سه راه سیمین. گفتم باشه. ولی بعد فهمیدم ماشینشون دو متر جلوتره. نههه من فکر کردم پیاده این. ولی خانمه هی با اون لهجه قشنگش میگفت نترس من خودم دختر دارم! میگفتم نه بابا ترس چیه برا چی بترسم اینا ولی واقعا حرفای بابام تو گوشم بود. دیگه به خودم گفتم برو گم شو دیگه تو هم! دزدا نقشه هم بخوان بریزن مطمئنا رو قدم زدن یه دختر دانشجوی تنها در یک شب بارونی در چنین منطقه ناجذابی حساب نمیکنن. :/ البته برا من مسیر لذتبخشی بود ولی نه مغازه ای داشت نه برو بیایی. فقط درخت بود و آب روان.

آقاهه قشنگ یه بابای واقعی بود. هی میگفت عجب آدمایی هستن برداشتن خوابگاه بچه ها رو بردن اون سر شهر، یه ذره فکر ندارن. میاوردن فلان جا. یا حتی فلان جا! خانمه هم کاملا مامان بود. صد بار راهو برام توضیح داد و هر چی شوهرش بهش گفت خانم بلده اون تیکه شو، هر روز داره میره! میگفت نه خب اینجا غریبه شاید قاطی کنه. خخخ

شش تا ایستگاه بی آر تی رو رد کردم و یه ایستگاه مترو تا تازه رسیدم شریعتی. یعنی نزدیک دانشگاه! دیوونه م واقعا! سعی کردم خودمو دعوا نکنم. خب میخواستیم راه بریم که رفتیم. خوب بود همراه بچه ها میرفتیم کاغذ گلاسه بگیریم؟ فقط به خاطر حرف الکی یکی از بچه ها که گفته بود باید حتما رو گلاسه اجرا کنیم؟ نع.

وقتی رسیدم خوابگاه دیگه مثل ظهر نگفتم: وااای شام بازم تن ماهی! بلکه لباس درنیاورده مثل برق رفتم تن ماهی و شویدپلو رو تحویل گرفتم و مثل مرغ (ماهیخوار) شروع به خوردن کردم. آه. خش بود.

بعد بازجوییا شروع شد که کجا رفتی و چیکار کردی. صد بار توضیح دادم که نه چیزی خریدم نه چیزی خوردم نه حتی سی و سه پل رو دیدم بلکه فقط راه رفتم. (فکر کردم از لحنم بفهمن که میخواستم خبر مرگم تنها راه برم.) ولی نفیسه باز میگفت: خب ما هم میومدیم باهات چی میشد؟

لپتاپمو الکی روشن کردم و یه خورده آهنگ گذاشتم و یه ذره کار کردم. یه ذره که چه عرض کنم، تو ده دقیقه چند تا نقطه رو به مزخرف ترین شکل در کادرهای گوناگون جا دادم و بعد گذاشتم تو کاور و بعد رفتم به سوی تخت. با هم عهد بستیم که فردا دیگه لطف کنیم و بعد دو هفته نماز صبحمونو بخونیم. مائده آلارم گوشیشو تنظیم کرد و با غم انگیزترین لحنی که میتونید تصور کنید، گفت: پنج ساعت و چهل و هفت دقیقه وقت داری بخوابی. قلبم به درد اومد و رفتم زیر پتو. نباید زمانو از دست میدادم.

چقدر هم خوندیم واقعا! من که شش و نیم بیدار شدم. تا وسط راهرو رفتم که برم دستشویی بعد به خودم گفتم خب نماز که قضا شده، الان صورتمو بشورم سرحال میشم. و دوستان عزیز! برگشتم! واقعا دوباره برگشتم، دمپاییمو درآوردم، درو باز کردم، دمپایی روفرشیمو پوشیدم، تا تخت رفتم. دمپاییمو درآوردم و پتو رو پیچیدم دور خودم و افتادم. چقد گرم و شیرین و "درست " بود. بله. در اون لحظه پاک، مقدر بود که من درپتوپیچیده باشم. اما دنیای بیرون چه خبر داشت از تقدیر من؟ داشت راه خودشو میرفت.

ارده عسل ریختم تو لیوان کوچولوی قشنگم و خوردم. بعد نفیسه برگشت گفت کو؟ گفتم چی کو؟ شماها که هیچ کدوم دوست نداشتین، منم دیدم این همه وقته اومدم تا حالا ارده نخوردم گفتم حیفه. گفت نه من دوست دارم. :/ فنجونو پر کردیم و تو سرویس صبحونه خوردیم. فقط میمونم که مائده با این همه کار چطوری وقت میکنه صبحا آرایش کنه؟ چطور میتونه به خواب و صبحونه ترجیحش بده؟ من که نمی فهمم. تازه تو دانشگاه نفیسه رو مجبور کرد جلو موهاشو ببافه! از دست این بچه. البته خوشگل شد.

روزای اول قبل از زنگ زدن ساعت بیدار میشدم. ولی یه مدته هر روز کمخوابی روزهای قبل بهم اضافه میشه. پای چشمام گودتر و راه رفتنم شل تر و اعصابم خوردتر میشه. الان شکل زامبی ها هستم. دوستان قشنگم هم هیچ ابایی ندارن از تکرار هر روزه این که ماها (که شامل منم میشه) خیلی بی ریخت، اسکل، زشت و نابلد (لابد در جلب توجه پسرا؟!) هستیم. 

صبحا تو سرویس زبان گوش میدم که نتونم زیاد فکر کنم. چون فکرایی که تو ذهنم میاد اصلا خوشایند نیست. دیشب میدونین بحث چی بود؟ بحث این که هر کدوم از بچه ها بعد از دیدن قبولیشون چطور و چقدر خوشحال شدن. یعنی ما هر کی رو میبینیم میگه منم نقاشی میخواستم قبول نشدم. تازه با رتبه های خوب. مثلا چهارصد منطقه دو نشده ولی هزار و چهارصد منطقه سه قبول شده. البته عملی هم خیلی مهمه.

سعی میکنم جلوی خودمو بگیرم و ضعف نشون ندم. اما نمیتونم. شاید وقتی نمینویسم، بیشتر حرف میزنم. حرفایی که نباید بزنم. منم لحظه ی اومدن نتایجمو گفتم و همه افسوس خوردن. نه که دلشون برام بسوزه یا چیز بدی بگن. خوب همدردی میکنن. همیشه هم یه جور حالت "هنرمندمون"، "باسوادمون"، "بافرهنگمون" بهم نگاه میکنن. ما چهار تا نقاشیا که هم اتاقی هستیم، در کنار "اسکل و زشت و نابلد بودنمون" اشتراکات زیادی با هم داریم. حداقل از بیرون. احساس میکنم نفیسه و مائده و محدثه خیلی بامحبتن. کاش منم به اندازه اونا ازم مهر و محبت خارج میشد. شایدم ریز ریز خارج میشه نمیفهمم نه؟ اه ولش کن. چی داشتم میگفتم؟

آره. فکرای بدی میاد تو ذهنم. درباره خودم. درباره این که آیا ممکنه بچه ها پشت سرم بگن چقد لوسه و خودشو میگیره؟ خب آره اینو که میگن. آیا پسرا درباره من میگن همون دختره که خیلی داغونه؟ شلوارش خاکیه و کفشش مال مادر مادربزرگش بوده و سیبیلاش همیشه در اومده؟ خب اینم که میگن لابد. ولی چون ما از هیچ کدومشون خوشمون نیومد اهمیت نمیدیم. البته خب آدم باید در کل آراسته باشه که بقیه یه خورده آدم حسابش کنن میدونم، ولی خب، شاید از نظر اونا به اندازه نظر دخترا زشت نباشم. البته نظر خودم به نظر دخترا نزدیکتره. خب چون دخترم. در واقع نظر دخترا مهمتره خب چون اونا هستن که میفهمن.

ول کن جون مادرت.

از راه رفتن خودم بدم میاد. از حرف زدنم که بیشتر. تو کلاس با خودم قرار گذاشتم یزدی حرف بزنم. بعد وسطاش قاطی میشه. متنفرم از این که میگن چرا دیگه یزدی حرف نمیزنی تحت تاثیر قرار گرفتی و فلان. خب آدم قاطی میکنه. مثل اینه که باهات انگلیسی حرف بزنن تو بخوای فارسی جوابشونو بدی. نمیشه خب. ولی من همچنان تلاشمو میکنم. ولی صدام خیلی ضعیف و نازکه. ربطی به کمرویی نداره. مدلشه. در واقع صدام قشنگه. به خصوص وقتی گوگوش میخوندم خودم همچین احساسی داشتم. ولی خب وقتی تو کلاس حرف میزنم انگار در مقایسه با بقیه زیادی نازک میشه. همیشه اینطوری بوده آیا؟ کاش میتونستم خیلی قوی و محکم باشم. خیلی نیاز دارم.

شنبه سر کلاس تاریخ استاد درباره پورپیرار حرف زد و پرسید چقد میتونیم حرفاشو قبول کنیم؟ (بعدش که سرچ کردم به نظرم سوال احمقانه ای اومد. یارو دیوونه بوده.) منم گفتم خب آدمیزاد کلا دوست داره عقاید پیشین خودش رو زیر سوال ببره. مثلا الان خیلی ها هستن که واقعه ای به بزرگی هولوکاست رو زیر سوال میبرن. حالا وقتی همچین پدیده متاخری که مدارکش با این قوت موجوده میتونه انکار بشه، دیگه درباره وقایع پیشاتاریخی، همچین چیزی خیلی محتمله.

 بعدش نفیسه ازم پرسید هولوکاست چیه و مائده گفت آروم از آیلار پرسیده متاخر یعنی چی. حرفم خیلی باکلاس بود. به خصوص که از بحث کلاس دور بود. :) اما خب فکر کردم کاش صدام اینقد از ته چاه درنمیومد. استاد تایید کرد و گفت هولوکاست رو هم کسی کامل زیر سوال نمیبره. معمولا میگن اغراق شده. ولی من چیزای دیگه ای خونده بودم که حوصلم نشد باهاش بحث کنم.

از این که نمیتونم خوشحال باشم اعصابم خورد میشه. نه که ناراحت باشما. اینجا خیلی خوشگله. به نظرم فرانسوی ها بهترین دانشکده دانشگاه هنره. از دانشگاه تهرانم خوشگلتره. از بابت بچه ها هم نگران نباشید. درسته همه مقنعه میپوشن ولی سیگاری و موفرفری های عجیب غریب و پرکارای درس نخون و درسخونای کم کار و اوووو. هر چیزی که فکر میکردی تو دانشگاه تهران میبینی اینجا هم هست. استادا هم خوبن. خوابگاه راهش دوره ولی واقعا باحاله. به زندگی آدم نظم میده. هفتاد هشتاد درصد ازش راضی ام. بچه ها هم به عنوان همکلاسی خوبن ولی به عنوان دوست... خب بذار صریح بگم که اگه آیلارو در نظر نگیریم، به شکل وحشتناکی از همه دورم و تازه تلاش میکنم که اینو انکار کنم. این خیلی غم انگیزه. علوی نژاد بهم جرئت متفاوت بودن داد. با یک جمله طلایی. فکر میکنید چی بود؟ 

ولشون کن. کار خودتو بکن.

:/ واقعا همینقدر ساده حالم تغییر میکنه. 

اما امروز دیگه مغلوب شدم. فائزه تو گروه گفته بود ما تا عصر دانشگاه بمونیم که کلاس گروه دو هم تموم بشه و بعد با هم بریم نقش جهان. که "بگردیم". اصلا حوصله شو نداشتم ولی بیکاری تو دانشگاه فرصت خوبیه. اگه خوابگاه بودم الان ولو شده بودم رو تخت و حتی حوصله خوابیدنم نداشتم. البته برنامه م این بود که برگردم اما وقتی داشتیم میرفتیم سلف یه دفعه نفیسه خودشو لوس کرد که: ما انگار نه انگار اومدیم اصفهان. مائده که رفته با دوستش بیرون، محدثه هم که خواهرش میاد دنبالش، اون سارا هم که دیروز رفته برا خودش گشته. اون وقت من هی اینجا میمونم که آخر هفته بریم بیرون ولی شماها هیچ جا نمیاین! گفتم گشته؟ سارا رفته گشته؟! دارم میگم رررراه رفتم ررررااااه! تو به این میگی گشتن؟ شبم بود تاریکم بود هیشکی هم تو خیابون نبود. گفت خب حالا هفته پیش که با بتول رفتی تئاتر من فقط دانشگاه خوابگاه!

اینو که گفت بهش حق دادم :)) خداییش تئاتر خفنی رفتیم. برای یکی دو ساعت واقعا به زندگی ایده آل خودم نزدیک بودم. حتی تیپمو که از نظر بچه ها مسخره بود، دوست داشتم. شال بنفش رو به قرمز که شاید یه قطره هم زرد بهش اضافه کردی تا درخششو بگیری، مانتوی لجنی گشاد ساده، شلوار لی، کفش مشکی که البته روشو بنفش زدی. تازه در کنار دوستی که ده سال ازت بزرگتره و دعوتت کرده و البته پول اسنپو هم حساب کرده و تو رو حسابی شرمیگن کرده و خیلی هم سرسخت بوده و شماره حسابشو نداده و باعث شده تو بزنی تو سر خودت که چرا فقط کارت داشتی و پول همرات نبوده. واقعا خوش گذشت و تئاتره هم خیلی حال داد. نه که بگم خیییلی فهمیدم ولی حداقل تحت تاثیر قرار گرفتم! جیگرم حال اومد. به خصوص که تنها نبودم و نمیتونستم به "اگه دانشجوی تئاتر بودم" فکر کنم.

(عاشق جمله های طولانی ام :)

بعد از فکر کردن به این قضیه و احساس خوشبختی کردن سعی کردم چیزی بگم که نفیسه رو از منبر بیاره پایین.

- اوووو تو هم! حالا خوبه بتول بوده. بهزاد که نبوده اینقد شلوغش میکنی. 

ولی طفلی خیلی ناراحت بود. سر نهار حرف نزد. دیگه من و محدثه با این که خیلی خسته بودیم و میخواستیم برگردیم، گفتیم خیل خب بریم نقش جهان. نفیسه جواب نداد. گفتیم نفیسه تو اگه نمیخوای برو خوابگاه ما میریم میگردیم :)

صورتش قرمز شده بود. فکر کردم الانه که جوشای جدید بریزه بیرون. تازه میگفت تقصیر ارده های توئه. گفتم ببخشید که به زور حلقت کردم. ارده به این گرونی. 

ولی واقعا چرا صورت این بچه اینطوری شده؟ نگاش میکنی غم عالم میاد تو دلت. هیچی هم نمیخوره ها، این تخم مرغ داره اون روغن داره اون سیب زمینی داره.... ولی فرقی نمیکنه. همش تقصیر این قرص راکوتانه. تازه باهاش آشنا شدم ولی با این چیزایی که بچه ها دربارش میگن انگار چیز خیلی وحشتناکیه. حالا هم هر کی هر چی میگه اون میخوره. مدرن و سنتی و همه چی قاطی. وای به خدا غم و غصه کم داریم صورت این بچه هم هست. حالا باز با مقنعه زیاد معلوم نیست. تو خونه بیشتر خودشو نشون میده. 

الان که دارم مینویسم، ساعت سه و نیمه. بچه های گروه دو تو کلاسن و منتظریم کلاسشون تموم شه و در حالی که مثل مرده متحرک شدم با هم بریم نقش جهان و بگردیم! تازه با این مقنعه رو اعصابم. کلا مقنعه بهم حس زیادی غبغب داشتن میده. ربطی به تنگی و گشادیشم نداره. 

خب. تازه لایه اول حرفامو زدم. یه پست مجزا هم باید درباره مریم بذارم چون هر جمله ای که میگم میتونم بعدش تیکه ای هم به اون بندازم. واقعا موجود عجیب و غریبیه. و بعد...! تازه بشینم چار تا کلمه حرف حساب بزنم.

مائده صدام کرد. دیگه باید بریم. وقت خوش گذروندن بالاخره فرا رسید!

خدایا منو قوی و محکم کن. بابام گفته خونه تکی برام نمیگیره. :/

اگه چیزی یادم اومد اضافه میکنم.

  • سارا

دیشب که از این همه هیاهو دیگه به ستوه اومده بودم، یه مانتو انداختم رو لباسم و یه شال و زدم بیرون. خوشبختانه نگهبان فضول تو محوطه نبود. چه شب قشنگی... چرا زودتر کشفش نکرده بودم؟ کاج‌های خشک و ناامیدکننده‌ای که روز اول وقتی دیدمشون از خشم حتی نتونستم گریه کنم، تو شب چقدر رمانتیک شده بودن.

نمیخواستم راه برم. جون نداشتم. اونقدر در طول روز راه رفته بودم و فکر کرده بودم و تحلیل کرده بودم و حرف زده بودم، که حالا فقط میخواستم بشینم و نگاه کنم. به آسمون بلند خدا بالای سرم.

نشستم پشت ساختمون خوابگاه. نه به چیزی فکر کردم و نه چیزی خوندم و نه تو ذهنم چیزی نوشتم و نه خیالپردازی کردم. فقط اجازه دادم که باد پاییزی هر چقد دلش میخواد تو ریه‌هام جولون بده. نه که سعی کنم اینطوری بشه. کلا وقتی تلاش میکنی به چیزی فکر نکنی نمیشه. اما این بار انگار یه نیروی جدیدی تو وجودم پیدا شده بود که میتونست با چشمای بسته روی این طناب نازک معلق بمونه. نه تنها میتونست که عمیقا میخواست.

اجازه دادم که افکار پریشونم قبل از تبدیل شدن به کلمه، تو اون هوای رمانتیک رها بشن. شاید سرنوشت بهتری در انتظارشون باشه! اجازه دادم عمیق‌ترین تنهایی‌ای که در تمام عمرم تجربه کردم، با دستای زمخت و مهربونش محکم بغلم کنه و بگه: نمی‌تونم حرف امیدبخشی بزنم. همه وجودمو گذاشتم در اختیار شب تا بی‌رودروایسی و بی‌تحلیل و بی‌حرف، همه تلخی‌هاشو بهم نشون بده.

نمی‌دونستم چمه. در واقع می‌دونستم، اما اونقد وحشتناک نبود که. بود؟

نیم ساعتی اونجا بودم و بعد رفتم بالا. چیزی فرق نکرد. تو ذهنم فقط این بود: من آدم ناکامی هستم. ولی حداقل مطمئن شدم که واقعا هستم.

.

چه روز طولانی‌ای بر من گذشته‌بود. اینجا هر روزی یه سال میگذره.

یه پشته خاطرات بد دارم که هر وقت احساس خودکم‌بینی می‌کنم یه باد پاییزی میاد و همه پخش میشن و میرن تو چشمم و اشکم در میاد. چیزای مسخره‌ای مثل این که وای یادم رفت به فلانی فلان چیزو بگم، چیزای دردآوری مثل این که نتونستم به هدف برسم، چیزای سرزنشگری مثل این که چرا الکی جلوی همه قپی اومدی که هیچیت نیست؟ خیلی هم هست! و چیزای حسرت‌باری مثل این که چرا اجازه دادم فلانی باهام اونطوری رفتار کنه؟ و چیزای تحقیرآمیزی مثل این که چرا تو خوارزمی شرکت کردی وقتی اینقد بد بودی که حتی دفاع داور هم بهت نخورد. یعنی واقعا در جا ردش کردن؟

قبلا حرفای مهمی زدم که انگار چون میخواستم خیلی واضح نباشه دقیقا برعکس برداشت شد. اگه اینجا حرف نزنم کجا حرف بزنم خب؟ فقط ای کاش آدمایی که تو عمرشون هیچ وقت به حرفت توجه نکردن، یهو مخاطب ثابت و البته قایمکی وبلاگت نمیشدن. :/

هم‌اتاقی‌هام که از تو گروه واتساپ جدیدالورودها همدیگه رو پیدا کردیم، بچه‌های خوبی هستن. کلی تلاش کردیم که با هم اتاق بگیریم. آخرش مجبور شدن به خاطر من اتاقشونو عوض کنن. دستشون درد نکنه. درسته میگن هم‌رشته‌ای‌ها با هم نمیسازن ولی ما فکر میکنم از نظر اخلاقی خیلی به هم شبیهیم. البته اگه اون نفر چهارم غیرنقاشی رو فاکتور بگیریم.

ولش کن. به هیچی فکر نکن. بخواب.

صبح نرفتم دانشگاه. بی‌نهایت خوابم می‌اومد. پنج و نیم که گوشی نفیسه زنگ خورد و طبق معمول قطعش کرد و به خوابش ادامه داد، من بر خلاف معمول بیدار نشدم. یعنی شدم. ولی انگار فکر میکردم باید اتاق خودم باشه. بعد از دو هفته نمیدونم چرا یهو اینطوری شدم! وقتی دیدم خوابگاهه یهو دلم گرفت. البته مامانم یه ملافه صورتی خیلی خوشگل واسم خریده که در کنار کتابها و چمدون و کنج دنجی که انتخاب کردم، فضا رو کاملا مال خودم کرده. اما چیزی که دلمو گرفتوند این بود که باید برم سر کلاس بتول. شب قبل تا دیر وقت من ساز میزدم و بچه ها طراحی میکردن. البته من همون موقع که یزد بودم سی تا کار کرده بودم اما اصلا خوب نبود. با این کارای ضعیف و این چشمای خواب‌آلود باید برم سر کلاس بتول و غرغراشو بشنوم؟ چاق نباشید؟

ده دقیقه بعد بالاخره خودمو متقاعد کردم از حالت خوابیده به نشسته دربیام. پتو رو پیچیده‌بودم دور خودم و مائده رو نگاه میکردم که داشت آرایش می‌کرد. تکون نمی‌خوردم. داشت می‌رفت اشکم در بیاد که ولو شدم رو تخت و گفتم: من نمیام. باید بخوابم.

بعد رفتم زیر پتو و تو خودم مچاله شدم. وقتی چشامو باز کردم، هوا هنوز تاریک بود. گوشیمو نگاه کردم. نوزده و سی و هفت دقیقه. بچه‌ها داشتن میومدن تو. چرا برگشتین؟ من میخواستم کلاس عصرو بیام. گفتن: "آره ما هم منتظرت بودیم هر چی صبر کردیم نیومدی." به قدری احساس بدی داشتم که رفتم طرف یخچال. یخچال خونه خودمون. در فریزرو باز کردم و دیدم یه "بسته" بستنی عروسکی توشه. اون ورش یه لیتر بستنی شکلاتی. یه لیتر بستنی ساده. چند تا کیم. یه دونه عروسکی برداشتم و در فریزرو بستم. بابامو نگاه کردم که جلوی تلویزیون نشسته بود و با دقت بستنی میخورد. گفتم بابا واسه چی این همه بستنی گرفتین؟‌ یادم نیست چی گفت. رفتم پیششون. بابا و صدرا داشتن کارتون میدیدن. اومدم بستنی رو بخورم که نمیدونم چه صدایی اومد. گوشیمو نگاه کردم: هفت و سی و چهار دقیقه.

دور و بر هشت بود که دیدم فایده‌ای نداره. نمی‌تونم بیشتر بخوابم. دور و برمو مرتب کردم. زمانی برای خودم! یوهو! بعد رفتم حموم و لباسامو هم بردم که بشورم. ولی هر چی فکر کردم نفهمیدم چطور باید بشورمشون. اون همه لباس، یک تشت کوچک و حمامی که تو این چهار روز اینقد بهش حس بد داشتم حتی نگاشم نکرده بودم. البته دو تا واقعیت بد وجود داشت! یکی این که دلیل اول حموم نرفتنم اینه که بیشتر از هفته‌ای یه بار عادت ندارم حموم برم. واقعا نیاز هم نمیشه. حالا فوقش پنج روز یه بار. بیشترشو واقعا بدنم نمی‌طلبه. این از نظر بقیه که یه در میون میرن و البته یک پنجم من طولش میدن، خیلی هولناکه. اما اگر این رو به "چندشم میشه" تبدیل کنی، کاملا قابل فهم و حتی قابل تحسینه. و مورد دوم این که نشستن لباس‌هام به دلیل کمبود امکانات نبود، بلکه به این دلیل بود که بلد نبودم بشورمشون. به همین سادگی. خب، بزرگا رو میندازیم تو لباسشویی و کوچیکا رو خودمون میشوریم. همینه. (زحمت کشیدیم.)

رفتم اتاق لباسشویی اما متاسفانه بلد نبودم ماشین رو روشن کنم. البته همش نوشته داشت ولی خب من چه میدونم خواسته‌ی من سافته یا هارد؟ چه میدونم چه درجه‌ای میخواد؟ چه میدونم پودرو تو کدوم مخزن بریزم؟

باشه مامان جان. بهت اجازه میدم هر چی دلت خواست "دیدی گفتم" بگی. بچه‌ی شما تک‌بعدی، نابلد، حساس، دنیاندیده، خاک‌برسر و همه چی تمومه.

برگشتم. تشت خودم که کوچیک بود. هی گفتن نخرا، گوش ندادم. تشت نفیسه رو برداشتم و لباسا رو ریختم توش. مریم که از سر و صداهای من حسابی اوقاتش تلخ شده‌بود، حالا بیدار شده‌بود و داشت صبونه می‌خورد. مریم نگارگریه. و بی‌نهایت دلش میخواسته نقاشی قبول بشه. ده دوازده میلیون خرج کرده و رتبه‌ش شده دوهزار منطقه یک. حتی شیراز هم قبول نشده. تهرانیه و من حرف‌ زدن عشوه‌آلودشو خیلی دوست دارم، پایین موهاشو که رنگ کرده نه. این که بعضی وقتا تحلیل‌های دقیق و متفاوت میکنه دوست دارم، این که میخواد هی به همه چیز یاد بده نه. اون موقع نمی‌دونستم ولی الان می‌دونم که بقیه ازش متنفرن. شایدم اون موقع نبودن و الان هستن! به هر حال این پیش‌زمینه رو داشته‌باشید.

وقتی دید بعضی لباسام از تشت ریخته رو زمین حموم، شش بار تاکید کرد که من اصلا لباسامو رو زمین نمی‌ذارم و سعی می‌کنم هیچ تماسی با محیط نداشته باشم. دیگه آخرش وقتی دید عمیقا متوجه حرفش نشدم، گفت دیدم لباساتو رو زمین گذاشتی. این کارو نکن.

چشم.

یه خورده لباسا رو خیسوندم و نگاشون کردم. خب کوچیکا رو بلد بودم بشورم اما بزرگا رو چطوری واقعا؟ چطور میشه همه جای یک مانتوی پهناورو به هم دیگه مالید؟ آیا اصلا باید این کارو کرد؟‌ یا باید یک تیکه رو گرفت و اون رو با بقیه نقاط تماس داد؟ شاید هم باید به ده قسمت افقی تقسیمش کنی و چپ و راست هر قسمت رو با هم تماس بدی. نه نه نه. هیچ کدومش منطقی به نظر نمیاد. با پا وارد عمل شدم. آب‌های سیاه که از اون تشت پر از لباسای رنگی درمیومد بهم آرامش میداد: نه داری یه کارایی میکنی. اما اگه واقع‌بین باشم باید بگم که تجربه موفقیت‌آمیزی نبود. چند بار از این تشت به اون تشتشون کردم و چلوندمشون و پودر و آب گرم و سرد اضافه کردم، اما در نهایت به جز کمردرد احساس دیگه‌ای نداشتم. ولی خب لابد تمیز شدن دیگه. چقد ناز دارن. والا اگه آدم بود به همون دفعه اول تمیز شده بود. آخرش وقتی تو همون تشت بردمش بیرون و خواستم پهنش کنم، باز آبای سیاه مشاهده کردم. برشون گردوندم و شستم و اووووو. در نهایت آب‌چکونانه پرتشون کردم رو بند رخت بی‌زبون که اندازه نصف لباسای تو تشت جا داشت و تازه نصفشم پر بود. یه دونه‌شو هم رو میله‌ی تخت مریم پهن کردم و بالاخره تموم شد. خب... حالا تازه برم حموم!

وقتی اومدم بیرون صدای در اومد. چرا درو قفل کرده‌بودی؟! مریم بدبخت بود. مگه مانتو نپوشید که بره کلاس؟ یه روز میخواستیم تنها باشیما، ایشون کلاس ندارن. پاشو برو دانشگاه ببینم. دیدم بچه‌ها سرشونو میندازن زیر و درو باز می‌کنن، گفتم درو قفل کنم. عجب آرامش روز تعطیلی شد واقعا.

صحنه بعدی رو دویست بار برای بچه‌ها تعریف کردم تا خودمو تبرئه کنم. واقعا حس واقعیمو گفتم. وقتی به مریم گفتم عصر کلاس طراحی آناتومی داریم و دارم میرم، با حسرت گفت: میشه منم بیام؟ من تا شب اینجا بیکارم. حوصله‌م سر میره. 

یه خورده قپی اومدم که من منتظرم وقتم خالی شه کتاب بخونم اون وقت اون ناراحته که حوصله‌ش سر میره؟ چرا کتاب نمی‌خونه؟ از کم شروع کنه کم کم برسه به زیاد. هنرمند واقعی اونیه که مطالعه داشته باشه. 

ولی خب فایده‌ای نداشت. حس بدی به خودش پیدا نکرد. به سادگی گفت: منم خیلی کتاب دوست دارم ولی حوصله‌م نمیشه. 

بعد ذات خبیثم پنهان شد. درست وقتی که گفت: میشه من بیام سر کلاستون؟‌ عاشق طراحی‌ام. 

دلم سوخت. حالشو خوب درک می‌کردم. جایی که می‌خواست، نبود. و حالا که این فرصت براش وجود داشت، چرا من اشاره نکنم که هفته پیش هم یکی از بچه‌های نگارگری(که بچه‌ها میگفتن دوست‌دختر آرینه)، اومد سر کلاس آناتومی و نه تنها چیز یاد گرفت، بلکه همه گناهاش پاک شد؟

راستی بابت حرفی که درباره آرین زدم متاسفم. پاکش کردم. آخه به این نتیجه رسیدم که اونقدرا هم خوشگل نیست. :) و البته نه که بگم بیشعور و توخالی نیست ولی خب الان کمتر ازش بدم میاد. یعنی راستش بدم میاد اما دلم نمیخواد اونطوری درباره همکلاسیام حرف بزنم. ترجیح میدم بقیه بگن و من تایید کنم.

بله. خلاصه که از جا پرید و گفت: پس میام. تا کی میخوای بری؟ من که هول شده‌بودم گفتم نه خیلی زود باید برم نمی‌تونی حاضر شی. گفت وای من آماده شدنم طول میکشه. گفتم: خب دیگه... با یه لحنی که: حیف شد که نمیتونی بیای ولی حالا اشکال نداره.

- باشه سریع آماده میشم.

آها... باشه :/

مریم یه مانتوی رنگی پنگی گشاد پوشید. البته قبلش هزار بار پرسید اینو بپوشم چیزی بهم نمیگن؟ منم هزار بار گفتم که تو دانشکده ما از این جور لباسا زیاده. البته نگفتم که ماها خیلی به دیده تحقیر به همچین کسانی نگاه میکنیم. و به نظرم خیلی سبک و جلفه و بمیرم هم همچین لباسی نمی‌پوشم. ولی وقتی پوشید دیدم بهش میاد. فقط بهش گفتم شلوار کوتاهشو یه جوری بکشونه تا پایین تا اجازه بدن رد شه. حالا خودم چی بپوشم؟

حواسم نبود و مانتو سبزه‌مو که قرار بود یه تیکه‌شو بشورم، خیس کرده‌بودم. حالا امروز چی بپوشم؟‌ این جلسه باید دخترا مدل بشن. باید یه چیز گشاد تنم میکردم. حالا که همه مانتوهام خیس بود، دیگه گشاد نداشتم. مجبور شدم اون لی رو بپوشم. خیلی خوشگله‌ها. ولی می‌تونست گشادتر باشه. خیلی بیشتر! اما خب همینه که هست. پوشیدم و از مریم پرسیدم:‌ چطوره؟

- خوبه ها... ولی میدونی... شلوار تنگ نداری؟

- نه.

- یه کم انگار زیادی اسلامیه. چون مانتوت ساده هست.

رفتم تو شیشه بیرون خودمو نگاه کردم. از تعبیرش خوشم نیومد اما شلواره به اون مانتوی لی ناگشاد! نمی‌خورد. گفتم:‌ یکی دیگه هم دارم...

دیگه سرتونو درد نیارم که آخرش ساراخانم با شلوار پایین‌کش‌دار! (اسمش چیه؟) رفتن دانشگاه. فکر میکردم شلواره خیلی بلنده اما مریم که قدش یه بیست و چهار پنج سانتی از من بلندتر بود، متقاعدم کرد که نه مدلشه، مال منم همینطوریه. قشنگ بکش بالا یه کم چین بخوره که اشکالی نداره. گفتم: امروز باید مدل بشیم، من یهو تیپ بزنم خیلی ضایعس. همه لباسای گشاد پوشیدن... گفت نه بابا تو از صبح تا حالا وقت داشتی قشنگ تیپ بزن برو چه اشکالی داره؟ دانشگاه تیپ نزنی کجا بزنی؟

خوشبختانه یا متاسفانه کلام مریم نافذتر از من بود. اما بدم نشدم. یه کم احساس من بودن کردم. احساس نامرئی نبودن. و جدا نبودن. پریشب هم که نفیسه از خواب بیرونم کشید و با خشونت سیبیلای پراکنده‌ی جذابمو برداشت، یه کم این احساسو داشتم. 

نکته: مریم اصرار داشت که نگین سیبیل. پشت لب :/ 

سیبیل سیبیل سیبیللللل

قرار بر خوردن چایی بعد از تموم شدن کارا بود. با قدری استرس خوردمش که سریع برم ولی در نهایت به سرویس یازده و نیم نرسیدم. تقصیر خودم بود. مریم زودتر آماده شد. نیم ساعتی منتظر نشستیم تا سرویس بعدی اومد. که تازه ببرتمون مترو و سی و پنج دقیقه بشینیم تا بعد برسیم شریعتی و بعد کلی راه بریم تا برسیم سلف. چون دانشکده ما سلف نداره و باید بریم دانشکده سوکیاس. البته اگه از شریعتی بخوای بری زیاد فرقی نمیکنه کدومشو بری. چهل دقیقه پیاده‌روی سر جاشه. راستش دلیل اصلیم برای شرکت در کلاس عصر نهار بود. نمی‌تونستم تا شب که بچه‌ها میان گشنگی بخورم.

مریم تو خوابگاه غذا گرفته بود و در نتیجه چیزی برای خوردن نداشت. غذای سلف جوجه‌کباب بود و با هم خوردیم. بعد از اون همه پیاده‌روی واقعا گشنه‌مون بود. ولی به نظرم نصف غذا هم کاملا کافی بود. البته از هفت تیکه جوجه سه تاشو دادم به اون. کار بدی کردم؟ خب خودشو چسبوند به ما دیگه. همینم زیاده. گفتم فلافل هم اون کنار میفروشن، گفت نه دکتر گفته فست‌فود نخورم.

خلاصه که ناهارو خوردیم و بالاخره رسیدیم فرانسوی‌ها. مراسم معارفه بود آیا؟! یه دختره وایساده بود بالای سکوی اتاقکی که بهش میگفتن آمفی‌تئاتر! و می‌گفت از دانشگاه ناامید نشین، اگه خودتون بخواین میتونین خیلی چیزا یاد بگیرین. بعدشم بستنی لیوانی به همه دادن که به من نرسید. مائده که چند روزه پاک خل شده. گفت ماست برا چی میخوان بهمون بدن؟! تازه نفیسه نعریف کرد قبل از این که من برسم یه دختره داشته میگفته من مدیر انجمن رشته نقاشی هستم بعد مائده پرسیده شما رشته‌تون چیه؟ ای خدا عقلش بده :))

کلاس آناتومی به خوبی به اتمام رسید. البته یکی از مشکلاتش هم این بود که من چون احساس تیپ زدن میکردم نمیخواستم مدل بشم و خیال کردم استاد نفهمیده. ولی فهمیده بود و مجبورم کرد برم مدل شم. البته منم زیاد مقاومت نکردم چون به نظر احمقانه میومد. اما خیلی حس بدی داشت. بعد تازه، همین که من رفتم، اون طراحی حالت‌ها که شبیه کلاف بود تموم شد و من اولین کسی بودم که باید کامل طراحیم میکردن. و بعد تازه تر. آرین خیلی بد به آدم نگاه میکنه. آدم همش حس میکنه یه عیب و ایرادی داره یا خیلی عجیب غریبه یا خیلی مسخره و دهاتیه. از جایی که وایساده بودم و فاصله کمی باهاش داشت، خیلی حس بدی داشتم. انگار همش یه لبخند کج خیلی محو رو لبشه.

کلاس تموم شد و فاطمه گفت بیاین بریم گالری. آقا یه اعترافی بکنم. درباره فاطمه دروغ گفتم. اصلا ازش خوشم نمیاد. خب آره دلیل اولش که حسودیه. دلیلی دومشم اینه که راه رفتنش منو یاد فروغی میندازه که تو پست خوارزمی گفتم. واقعا نمیدونم چرا ازش اینقد بدم میاد. تو دو سال اخیرم هر جا میرم میبینمش. حتی سر کنکورم از دور به هم لبخندی با نفرت زدیم. و همون لحظه یهو رخت‌شورهای دلم فعال شدن. تو مسابقه نقاشی هم که گفتم دیدمش. به قدری خودخواه و جوگیر و نفرت‌انگیزه که فکر نکنم در تمام عمرم از کسی به اندازه اون حس بد گرفته‌باشم. همیشه هم یه مدل خاصی راه میره انگار که بدنش کجه. پس طبیعیه که یک قطره از رفتارهاشو هم به فاطمه اضافه کنی، میتونه کاری بکنه که ازش بدم بیاد. تازه فاطمه یه هفته‌س کتابمو هم نخونده. تسلی‌بخشی‌های قشنگم. دلیل سومم هم اینه که پیشونیش خیلی بلنده و یه جوری موهاشو میکشونه عقب که دو سانت دیگه هم به پیشونیش اضافه میشه. خب اگه واقعا هنرمندی نباید یه خورده به ترکیب بندی صورتت توجه کنی؟ حالا نمیگم موها رو بریزه تو پیشونی ولی خب لااقل فرق باز کنه. نه؟

نمی‌خواستم خودمو جدا بگیرم. بچه‌ها هم هر چی بهشون گفتم کار داریم تو رو خدا بیاین بریم خوابگاه، قبول نکردن. فاطمه گفته بود بیست دقیقه راه هست. ولی فقط بیست دقیقه پیاده رفتیم و بعد تازه نیم ساعت تو اتوبوس بودیم. گالریش هم هیچ چیز خاصی نداشت. حالا یا برمیگرده به بیگانگی من با دنیای نقاشا، یا این که واقعا عجیب غریب بود.

نتیجه تصویری برای شنتیا همچون شاعری چاقو در دستحالا برداشتتان را از این تصویر بگویید. من که هیچ.

نزدیکای هشت وقتی با اسنپ رسیدیم خوابگاه، دقیقا جنازه بودیم و حوصله کار نداشتیم. فردا صبح که دیدیم فاطمه چقد زیاد و خفن کار کرده،...  قیافه منو تصور کنید. خیلی خیلی برام سخت و طاقت فرسا بود این گالری رفتن با بیست نفر آدم و اون همه وسیله که دستمون بود.

جمله بندیامو نگا واقعا :)

اون شب از این که پنج تایی سوار اسنپ شدیم (کار یاد گرفتیم! از نظر پولی که خیلی میصرفه) و مریم رو جا گذاشتیم خیلی حس بدی داشتیم. انگار مخامون کار نمیکرد که دو تا اسنپ بگیریم. البته خودش انگار بدش نیومده بود. با به قول خودش آرش و بهنام سوار مترو شده بود. بعد فرداش میگفت اون پسر عینکیه کی بود؟ دو سه بار گفتا. مائده هم یه لبخندی زد و گفت عزیزم همون که باهاش اومدی. :/ با اتفاقاتی که روز بعد افتاد، فکر کنم تمام عذاب وجدانمون تموم شد...

زدم بیرون. بی‌اختیار. انگار که نفسم کم اومده بود. رفتم تا در سکوت دور از همه سر و صداها فقط همنوا با اندوه طبیعت سکوت کنم. زندگی کنار این همه موجود زنده واقعا دیوانه کننده‌س.

بعد برگشتم. نه چیزی نوشتم و نه کاری کردم برای بهتر شدن حالم. بعدشم خوابیدم و کار نکردم ولی سر کلاس یه کارایی انجام دادم تا منفی نگیرم. البته خیلی چرت بودا، اول میخواستم نزنمش به دیوار ولی بعد که دیدم داره عین دبستان منفی مثبت میذاره سریع رفتم کارای کم و مزخرفمو کردم تو چشش. چه استادایی داریم واقعا. چرا من با استادای خانم کنار نمیام؟ البته بقیه هم کنار نمیان. خدایا ما رو ببخش.

آره. ظهر اما بعد از نهار دیدم یکی از دوستان خیلی قدیمی زنگ زده و ضمن تبریک میپرسه که کی باید بریم؟

یعنی چی؟ کجا باید بریم؟! خوارزمی دیگه، مگه نتایجو ندیدی؟

این چند روز تلگرام نداشتم. .چون لپتاپم اینترنت وصل نمیشد. عصر که خبرو شنیدم رفتم به روز وایفای گوشی رو با سیم! به لپتاپ وصل کردم و دیدم که آره برای کشوری انتخاب شدم. اما وقتی زنگ زدم ببینم داستان چیه، عکس العمل اون خانمه که همش التماس میکرد کار بیارین خیلی جالب بود. قشنگ سعی کرد بهم بفهمونه که خبری نیست. دفعه قبلی بهم گفت منظورت از تصویرسازی همینه که یه دسته چند تا گل توشه؟ :/

گفت آره امسال به کسی دفاع داور نخورده و همه مستقیم رفتن کشوری. از یزد 46 نفر کار فرستاده بودن که 43 تاشون انتخاب شدن. گفتم خب هیچ چیزی نگفتن نقاط ضعف و قوت و اینا؟ گفت نه. اوکی. مرسی. حالا که اینطوری گفت، و حالا که فروغ هم اونجا هست، و حالا که من اینقد احساس بدی به خودم دارم، رفتن به تهران و دوباره جلسه مصاحبه برای ثابت کردن خودت (اونم دو تا. هنر و ادبیات) و دوباره ششم کشور شدن ( یا با پیشرفت پنجم مثلا :/) و دوباره تحقیر شدن و دوباره امید بستن و ناامید شدن، آه آه آه! خدایا تمومش کن دیگه. الان که فکر میکنم اگه همین مرحله رد میشدم بهتر بود. خوشحالیم تموم شد. :/

.

میخواستم حرف حساب بزنم. اینا چی بود تعریف کردم؟ ولش کن. به هر حال همه سختی‌های خوابگاه و دانشگاه، همه رو دوست دارم. اما اون چیزی رو، و اون کسی رو، که باید دوست داشته‌باشم، ندارم. این خیلی خیلی سخته. به هر حال الان در این چهارشنبه رویایی که تونستم تا ساعت هفت و نیم بخوابم و بعدم وقتی بچه‌ها خوابن، بشینم بنویسم، خیلی حالم بهتره. می‌دونم که اسم اینا نوشتن نیست چون واقعا به اون چیزی که دلم میخواست نرسیدم. تازه بعدشم میخوام یه پشت بذارم و ماجرای دیشب مریم رو تعریف کنم. شاید میترسم از حرف زدن. نمیدونم. فقط دلم میخواد این روزا هر چی قراره بهم یاد بده، یاد بده و سریع رد بشه. تحمل کردن خودم سخت‌تر از هر چیز دیگه‌س. چیزی از آینده نمی‌دونم و... ولش کن. دیگه باید بریم. ساعت دو کلاس اندیشه اسلامی داریم. فردا شب یکی از دوستان شاعر که ساکن اصفهانه بهم گفت بیا بریم تئاتر. خیلی خوشحال شدم. تئاتره رو دیده‌بودم اما نمی‌دونستم چجوری باید برم. بعدم شاید حرف زدن با اون یه کم حس بهتری بهم بده.

راستی استاد علوی‌نژاد هم خیلی دوست‌داشتنیه. درک میکنه... وقتی باهاش حرف زدم، حس کردم هنوز گم نشدم. دلم واسه خودم تنگ شده‌بود. گفت هر وقت خواستی بازم بیا حرف بزنیم. ازش ممنونم.

  • سارا

قبلش: باز من غریزه رو نوشتم غریضه؟ یه چی بگین خب :/

ولی خداییش همچین کلمه پربار غلیظی نمیتونه با ز باشه. قبول کنین.

آخر پست قبلی نوشته بودم این سه چهار روز قبل از دانشگاه... روزای خاصی بوده؟ کاشکی یادم بود. فقط یادمه که به جای چمدون بستن یک عالمه کتاب خوندم. یک عالمه هم نه حالا ولی در حد خیلی خوبی. متوسطش شاید روزی دویست سیصد صفحه بود. حالاحالاها این همه اشتیاق برای مطالعه رو واقعا تجربه نکرده بودم. به خصوص اون یه ماهی که باید روزی یه دونه نمایشنامه میخوندم. چه روزای نکبتی بود. حالم از هر چی کتاب بود به هم میخورد. اونم شکسپیر. تراژدی. خین و خین ریزی. اه اه اه.

بله عرض میکردم. اول به پیشنهاد پرنیان امیلی رو خوندیم. فکرشو هم نمی‌کردم یه روزی بشینم همچین کتابایی رو بخونم. ولی نیاز به یه چیز سبک و ساده و مهربون داشتم که آرومم کنه. البته امیلی اونقدرا هم ساده نبود. در عین روونیش خیلی عمق داشت. با زندگی مهربون ترم کرد. کاش نویسنده های ما هم میفهمیدن وقتی اسم یه چیزی رو میذارن رمان نوجوان به این معنی نیست که پیامای اخلاقی میتونن همینطوری بچپن تو متن. شما هیچ وقت همچین حقی ندارید عوضی ها!

قلبهای نارنجی مثلا :/

صوفی و چراغ جادو :/

داشتم حرفای خوب میزدم مثلا! آره امیلی در کنار همه چیزای خوبی که بود، خیلی هم بهم چیزای جدید یاد داد. شما هم بخونید حتی اگه شصت سالتونه. البته اگه چهارده سالتون بود بهتر بود.

بعد رفتم سراغ تسلی بخشی ها. هفت هشت ماه بود که طلسم شده بود و از صد صفحه فراتر نمیرفت. اما بالاخره خوندمش. تازه جالب این بود که هی جلو میرفتم و هی میگفتم اِ اینجاشو خونده بودم. اینجاشم خونده بودم. اِ اینو که نقل قول هم ازش کردم :/ نمیدونم چطوری بود... انگار وقتایی که حوصله کتاب خوندن نداشتم یا بر خودم حرامش کرده بودم تا درس بخونم، ولی میخواستم ببینمش تو کتابه چه خبره، یک نوکی بهش زده بودم. 

(چرا جمله هام اینقد طولانی میشه؟

همینه که هست)

بیست تا صفحه هم جز از کل خوندم! آرررره بالاخره! و چقدر دوست داشتم. ولی مامانم گفت داری میری دانشگاه فعلا نمیخواد اینو بخونی. ما هم اطاعت کردیم. ولی راستی چسبید.

حالا بریم سراغ "هر بار که معنی زندگی را فهمیدم‌ عوضش کردند." اعتراف میکنم که فقط به خاطر اسمش خریده شد. شایدم تو متمم یا یکی از این وبلاگا دربارش خونده بودم. به هر حال رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون دیگه. جلد و اسمش عالی بود.

و اما اصفهان

  • سارا

فاتح شدم

۰۲
مهر

هر وقت فکر می‌کنم دیگه تو اوج آشفتگی ذهنی هستم و بدتر از این نمیشه، موقعیت جدیدی پیش میاد تا بفهمم اوج یعنی چی. پر از سوال و ابهام و ترسم. می‌دونی الان دانشگاه فقط یه بخش از زندگیم نیست که بخوام اهمیتشو کم کنم. تو بقیه قسمتا هم شاخه کشیده و این گره قدیمی رو کورتر کرده.

این انصاف نیست که سالهاست دارم تلاش می‌کنم تا به فرمولی برای شناختن خودم برسم اما انگار روز به روز دارم دورتر میشم. هر روز انگار تازه متولد شدم و با یه موجود جدید و در عین حال به شدت نچسب و غیرقابل درک طرفم. تحمل کردن خودم هر روز واسم سخت‌تر میشه.

بالاخره رفتیم اصفهان و خود را به ثبت رساندیم. احساس عجیبی داشتم. دوباره انگار تو درک شرایط موجود مشکل داشتم. اما در عین حال تمام تلاشمو می‌کردم که سطح انرژی و اعتماد به نفس خودمو بالا نگه دارم. البته بخش دردناک ماجرا اینه که بابام داشت از اون ور زور می‌زد. و از اون جایی که زور اون از من بیشتره، طبیعتا موفق شد.

  • سارا

الان که همه دارن سعی میکنن متفاوت باشن، گفتیم خب ما هم خودمونو جدا نگیریم و سعی کنیم متفاوت باشیم. یعنی دلم خواست همونطور که همه دارن بر خلاف همه، تابوها رو میشکنن، منم سعی کنم یکی از کسانی باشم که بالاخره جرئت میکنن این تابو رو میشکنن. یعنی یه جورایی... ولش کن.

صبح که بابام گفت برو مدرسه مدارکتو بگیر بعدشم خودت بیا خونه همه غم دنیا رو دلم هوار شد. تازه بگذریم که قبلش ساعت هفت منو بیدار کرد که هفت و نیم سر راه ببرتم مدرسه و ساعت هفت و ده دقیقه وقتی من هنوز داشتم موهامو شونه میکردم برگشت گفت:‌ چیکار میکردی این همه وقت؟ من رفتم. :/

اینقدر از این که تو همچین روز نابیرون‌رونده‌ای باید پا شم برم مدرسه دو تا برگه بگیرم و بیام، (عصر ارتباطات که میگین اینه؟ واقعا اینه؟) عصبانی بودم که زنگ زدم به دوستم لااقل مغاراشو بهش بدم تا یه کار مفیدی این وسط انجام شده باشه. حتی یادمه به مامانم گفتم میخوای برا تولد صدرا میوه بخرم؟! گفت مگه با اتوبوس میای؟ گفتم نه ولی حالا... گفت نه نمیخواد عزیزم! 

رفتم مدرسه و مدارکو گرفتم. خانم معاون گفت حالا باید بری پیشخوان دولت، تاییدیه تحصیلی بگیری. راه افتادم برم که دوستم زنگ زد. وای مغارو یادم رفته بود. همونطور که تو دفتر پیشخوان نشسته بودم تا اینترنت مرده‌شوربرده‌ وصل بشه و ای جی هم برا خودش داشت درباره فلسفه کایزن حرف میزد تصمیم گرفتم مدارکمو بذارم اونجا تا هر وقت وصل شد خانمه برام تاییدیه رو بگیره و خودم برم مغارها را پس دهم. 

وسط راه احساس کردم دلم درد گرفته، چشمام باز نمیشن و خستگی خیلی یهویی بر من مستولی شده. نشستم تا حمیده بیاد. مغاراشو دادم. بعد گفت باباش میگه باید پرونده هم بگیریم. رفتیم دوباره به سوی مدرسه که پرونده بگیریم. این دفعه به جز خانم معاون بقیه هم بودن. چند تا از بچه ها هم. دوباره تبریکای الکی و سوالای مزخرف و جوابای تکراری و مقایسه های بی فایده و اوووه. تازه! معاون کله‌شق پررومون پرونده حمیده رو داد، مال منو نداد! هر چی گفتم مسخره کردی من این راه خونینو به خاطر اون پرونده لعنتی اومدم اینجا، (البته این جمله رو نگفتم:) گفت نع! گفتم خانم این تبعیضه گفت خب باشه :/ 

وقتی بیرون اومدیم اتفاق عجیبی رخ داد. یهو احساس کردم که اصفهان قبول شدنم چقدر احمقانه، غیرمنصفانه و بی‌رحمانه بوده. فقط وقتی مدیرمون گفت خب حالا نویسندگیتو هم "در کنارش" ادامه بده، خیلی خوشم اومد که کاملا خودمو کنترل کردم و با یه نیشخند وحشتناک جوابشو ندادم. باید این جمله "در کنارش اونم کار کن" رو از دستور زبان فارسی حذف کنیم. اون وقت نصف دکترامون میرن موزیسین میشن. چون مامان باباهشون موقع انتخاب رشته نمیتونن گولشون بزنن و بگن در کنار روزی بیست ساعت کشیک و چهار ساعت درس خوندن، موسیقی هم کار کن. چه حرفیه آخه؟ یه چیزی همه زندگیته بعد بیای بذاریش در کنار یه چیز دیگه که تازه باید به زور جاشو باز کنی؟

حمیده رفت خونه‌شون. منم برگشتم دفتر پیشخوان. چقد کسل کننده. 

خانمه آماده نکرده بود. گفت آها شمایین بشینین. خیلی لطف کرد اولین نفر کارمو راه انداخت. خب این همه وقت باید انجام میدادی دیگه. نیم ساعتی شد تا تاییدیه رو داد. بعد رفتم تو خیابون و در حالی که حتی حوصله نداشتم روسریمو صاف کنم و دلم برای دل دردوی خودم میسوخت، هی نگاه کردم تا یه تاکسی پیدا شه. تو اون منطقه تاکسی زود پیدا میشد. یه دونه وایساد و وقتی مقصدمو گفتم گفت نمیره. بعد یه چیزی حدود هف هش ده ساعت وایسادم ولی حتی یه دونه تاکسی هم نیومد. بعد زنگ زدم 133 که گفت ماشین نداره. یه خورده دیگه وایسادم و بعد زنگ زدم 1830 که گفت الان میفرسته. همون موقع که گوشی رو قطع کردم سه تا تاکسی از جلوم رد شد. :/

وقتی رسیدم خونه رفتم تو اتاق و نشستم پشت لپ تاپ و دیدم که هیچ کس توی تلگرام جوابمو نداده. حالا کلا به یه نفر پیام داده بودما، ولی بالاخره. شرایط منو نگا نمیکنی آخه؟ بعد یه خورده احساس بدبختی و بیچارگی کردم و کلی گریستم. بعد رفتم جلوی آینه. لامصب مژه‌هام گریه میکنم چقد خوشگل میشه. ولی نیگا. دوباره  سر ماه شد و دو تا جوش. اوه اوه خالمو.

دیروز که خانمه پشت لبمو برداشته بود خالمو ناکار کرده بود. این خال پشت لب دیگه چه صیغه ایه ما نمیدونیم. حالا باز ریز و مشکی بود یه چیزی. درشت و قهوه ای و برجسته. معلم اول دبستانم هم یه خال اینطوری داشت دو برابر من و خیلی گوشتی و مشتی. همیشه هم از توش موهای بلند در اومده بود. ازش متنفر بودم حتی هنوزم هستم. یه روز داشتم پشت سر خالش حرف میزدم که زنداییم گفت:‌ یهو بزرگ میشی خودتم همینطوری میشیاااا. یک عمر با این کابوس زندگی کردم. حاضر بودم تو صورتم اسید بپاشن ولی کوچکترین شباهتی به اون جادوگر پیدا نکنم.

بله. آرایشگره با بند یک زخمی تو خال درست کرده بود که اوووو. کندمش و دریای خون جاری شد. حالا هر چی دستمال میذاشتی مگه بند میومد؟ 

بزد تیغ و بنداخت از بر سرش

فرو ریخت چون رود خون از برش

سه تا جعبه دستمال کاغذی حروم کردم تا بالاخره تموم شد. البته تموم نه ها. تازه به صورت قطره قطره شد خونش. قبلش مثل شیر آب همینطوری داشت میومد.

دوستای صدرا اومده بودن تولدش. ما نمیدونیم کی تولد گرفتن ایشون تموم میشه. تازه بین التولدین هم برا خودش میگیره و... تولدش افتاد تو عاشورا حالا هی فکر میکنه باید جبران کنه. سه نفر بودن ولی اندازه سی نفر جیغ و ویغ میکردن. مامانم مرغ لذیذی براشون پخته بود که میخواست برا من بزنتش قاطی فسنجون دیروز که واسم خوب باشه ولی بهش یادآوری کردم حال روحی مهمتر از حال جسمیه و لطفا غذا رو خراب نکنه. ناهار خوبی بود. یه کم بهتر شدم.

بعد به خودم گفتم چیکار میخوای بکنی؟‌ هیچی فقط نیاز به یک نفر دارم که بیاد ازم بپرسه چته؟ سارا پیام داده بود. شروع کردم براش توضیح دادم که چمه. بعدش حمیده اومد و دوباره به اون توضیح دادم. اگر میپرسین چرا باید بگم چون هنوز خالی نشده بودم. همونطور که میبینین انگار هنوزم خالی نشدم.

بعد نشستم فکر کردم و دیدم که امسال کلا سال بدشانسیه. اون از تبریز، اون از تئوری، اون از عملی، دلم هم که درد میکنه و کلا مرسی. مرسی مرسی خداجون.

بعدش یه خورده با حمیده حرف زدم و دوست مامانم اومد خونه‌مون و اونا نشستن به حرف زدن و من هم رفتم سراغ ای جی و الکی گوش دادم. نیم ساعتم پر شد ولی دوباره هی الکی از سر بیکاری گوش دادم. بعدش (نمیدونم چرا یهو عاشق این بنده خدا شدم) رفتم تو یوتیوب ایشون و دیدم سه روز پیش لایو داشته. حالا چی داشت میگفت؟ بچه‌م مریض شده دیشب بردیمش بیمارستان الان خیلی خوابم میاد دیشب نخوابیدم. بیا. این همه ویدیو داره بنده خدا این باید به تور ما بخوره.

الانم یهو رفتم تو سایت سنجش ببینم شاید چیز خوبی که به درد من بخوره توش گذاشته باشن که دیدم کارنامه سبز اومده. نمره عملیمو دادن پنجاه. 

یعنی فقط الان قیافه بابام دیدن داره. (فکر کنم اگه این این وبلاگ یه رمان بود تا الان به این نتیجه میرسیدین که بابام اون شخصیت منفیه‌س. ولی نه فقط میخواد بگه خاک تو سرت که بیشتر درس نخوندی. همین و نه بیشتر.)

هی لبخندای موذیانه میزنه و میگه آماده شو برای رفتن به اصفهان. میدونه بدم میادا هی میگه. لبخند نزن خب! 

بله نتیجه انتقالی هم اومد شما امکانش رو ندارید. مرسی.

مهمانم اصلا نمیخوام بشم. کلی پول بدم که شما قبول کنین من مهمانتون بشم؟ اصلا مگه شما کی هستین؟ میدونین من کی هستم؟ هیشکی. یه آدم سراسر پریود.

خلاصه که خدایا از خودت که معلوم نیس واقعی هستی یا زاییده تخیلات من و مخلوقات مزخرفت و مَنِت و دنیای سرخ حال به هم زنت متنفرم.

جذابترین روز زندگیمو رقم زدی. ثبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت شد.

 

*: پریود frownlaugh

  • سارا

اتمام حجت

۲۴
شهریور

وقتی نتایج اومد، داشتم ناهار می‌خوردم. مامانم بهم نگفته‌بود. دیگه آخرش طاقت نیاورد و گفت نمی‌خوای تندتر بخوری؟ وقتی شنیدم قاشق چنگال از دستم رها شد و پریدم تو اتاق.

یادم رفته‌بود اطلاعاتم کجاست. بالاخره بعد از دو سه دقیقه باز و بسته کردن فولدرای بی ربط، یادم اومد. داشتم باز با خدا چک و چونه می‌زدم که لطفا ادبیات نمایشیِ خود دانشگاه تهران، نه دانشگاه هنر، که صفحه سریع بالا اومد. ماتم برد.

رو گوشیم چهار تا میس کال افتاده بود. چی بگم؟ چطور بگم؟ حمیده برای پنجمین بار زنگ زد: چی شد؟

گفتم: تو که قبول شدی؟ گفت هنر قبول شدم... تو؟

نقاشی اصفهان...

یعنی چی! ما قرار بود با هم بریم تهران... با هم هنرهای زیبا قبول شیم. ما قرار بود...

اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که خب اصفهان که نمی‌رم. حالا انتقالی یا کنکور دادن دوباره یا دانشگاه نرفتن یا هر چی ولی اصفهان نه. من نقاشی رو دوست دارم یا اصفهانو؟ کدوم اینا رویای من بوده؟

بدنم می‌لرزید. هنوز یک دقیقه هم نشده بود. به خودم گفتم یه هفته دیگه این موقع گریه نمی‌کنی. حتی شاید عمیقا بخندی. پس الانم شلوغش نکن. البته خودم می‌دونستم که اصلی‌ترین دلیل گریه نکردنم اینه که الان بچه‌های 18 ساله زیادی دارن گریه می‌کنن و طبق معمول دلم می‌خواست متفاوت باشم.

به سارا زنگ زدم. گفت ناهارشو که خورد میره می‌بینه. خندیدم. رفتم بیرون و بقیه غذامو خوردم. سعی کردم عادی باشم. بعدم یه کیک شکلاتی بزرگ از تو یخچال برداشتم و نشستم یه گوشه. رفتم سراغ واتساپ. نباید تو خودم غرق می‌شدم. تو ذهنم فقط یه جمله بود: من اصفهان نمی‌رم. 

اگه دو سه سال پیش بود و این همه بی‌عدالتی رو به شکل‌های مختلف تجربه نکرده‌بودم، هنوز فکر می‌کردم که من تلاش می‌کنم، پس باید همیشه خوشحال و سربلند و اول باشم. تو یه لحظه خیلی چیزا وضعیت آدمو تعیین می‌کنه. شاید اگه چند ساعت قبل درباره مصیبت‌های سنکا و نحوه کشته‌ شدنش تو یونان باستان نخونده‌بودم، اون لحظه یادم می‌رفت که دنیا بزرگتر از خیال‌پردازی‌های منه. رو خط زمان، این لحظه، حتی این سال، حتی این چهار سال، از یه نقطه هم کوچیکتره.

عدالت؟ باز تصویر مصاحبه عملی اومد توی ذهنم. یکی از داورا شبیه پیری رضا شفیعی جم بود و تو درونش هم یه همچین چیزی به نظرم اومد. و اون یکی که می‌خواست خیلی مچ‌گیر باشه، وقتی داشتم درباره کتابی که تازه خوندم توضیح می‌دادم، پرید گفت: مترجمش کی بود؟

گفتم نمی‌دونم. می‌تونستم خیلی چیزای دیگه بگم. می‌تونستم بگم کرگدنی که من خوندم ترجمه آل احمد بوده و این یادمه. چرا؟‌ چون این آدم تو ذهن من یه شخصیتی داره و بیشتر از یه اسمه. آدم مترجما رو نگاه می‌کنه اما لزوما همه رو یادش نمی‌مونه. باید می‌گفتم که تیستوی سبزانگشتی رو پنجم دبستان خوندم و هنوز یادمه که کار لیلی گلستان بود، چون این آدم برای من یه آدمه نه دو تا کلمه. و هیچ دلیلی نمی‌بینم که وقتی کتاب می‌خونم همه خصوصیاتشو حفظ کنم که به نظر شما بادقت بیام. چون خودم می‌دونم به چیزایی که باید دقت کنم، دقت می‌کنم.

ولی نگفتم. فقط به شکل احمقانه ای خندیدم و چشمامو چرخوندم و نگاش کردم که گفت: جالبه. هیچ کدومشون مترجما رو بلد نیستن. البته یه چیزایی هم درباره دریابندری گفتم، اما وقتی شفیعی جم با لبخند گفت: کتاب مستطاب آشپزی‌شو خوندی؟ با این که اسم کتاب رو شنیده بودم اما از این که انتظار داشت خوندهباشمش تعجب کردم و دیگه یادم نیست چی گفتم.

نمی‌دونم چرا هیچ وقت نتونستم خودمو وادار کنم که تو هر موقعیتی اونی باشم که باید باشم. اونجا باید وحشی می‌بودم. باید داشته‌های خودمو فریاد می‌زدم. اما این کارو نکردم. دلم میخواست اون اعتماد به نفسی رو داشتم که هلم داد تا زل بزنم به چشمای معلمم و بگم: شما فکر میکنین با یه سری سطل طرفین که با هر چی که دلتون خواست میتونین پرش کنین؟ ما انسانیم. هر کدوم یه موجود منحصر به فرد دارای اندیشه‌ایم. البته هر چی که تونست بهم گفت و ظهر که رفتم خونه دیگه اون موجود دارای اندیشیه نبودم که شعله خشم تو چشماش بود، فقط یه سطل کوچولو بودم که با بی‌نهایت اشک پر شده‌بود.

سکوتم به خاطر خجالت نبود. حالا می‌فهمم دلیلش فقط یه خودشیفتگی مزاحمه که باعث میشه وقتی از کسی خوشم نیومد به خودم بگم: اوه. نمی‌خواد خودتو بهش ثابت کنی. حتی لازم نیست موقع حرف زدن باهاش زیاد دهنتو تکون بدی. ارزششو نداره. و یادم میره که احمق! مهم ثابت کردن خودت به یه شخص نیست. مهم رویای این هیجده ساله. مهم تهران عزیزته که قرار بود سکوی پرتاب باشه...

تهران برای من فقط یه گزینه نبود، جایی بود که قرار بود مسیرو بهم نشون بده، و حالا اونایی که میگن صلاح بوده و قسمت بوده و چه بهتر تهران پر از دوده، نمی‌دونن که برای من چقدر  بی‌معنیه بعد از این یک سال پرماجرا، حالا با رتبه 68 برم کنار رتبه 680 بشینم و کاری رو بکنم که سه سال انجام دادنش برام بس بوده و دیگه هیچ شوقی رو درونم بیدار نمی‌کنه. تازه در حالی که احتمالا کلی باید تلاش کنم تا کار عملیم به پای اون 680 برسه. عملی نقاشی رو فقط به عنوان یه سفر دیدم که امتحانش ضرری نداره. فکرشم نمی‌کردم نتیجه بشه این. خوشحالم که سعی نکردم خیلی خوب آزمون بدم چون اینطور که معلومه نمی‌تونسته فایده‌ای داشته‌باشه. وقتی به بابام میگم که نقاشی خوب بود اگر تهران بود، میگه تو که همین الان گفتی از نقاشی متنفری. میگه حرفات متناقضه. میگه اصلا یه ماه برو تهران هر چی خواستی تئاتر ببین. بابام تو یه دنیای دیگه‌س. اون تنها کسیه که گاهی سرزنش می‌کنه. و باعث میشه دیگه خودم خودمو سرزنش نکنم!

تهران برای من فقط محل یه دانشگاه خوب نبود. تنها رویایی بود که از بچگی، خیلی بچگی، همراهم مونده‌بود و هنوز باد نبرده‌بودش. تهران برای من خیابونای شلوغ و آدمای رنگارنگ بود، کتابفروشیای انقلاب بود، گالری‌های هنری و تئاتر بود، دیدار فلانی و فلانی یا حتی فلانی بود، نشستن سر فلان کلاس بود، تعامل با جوونای بلندپرواز با افق‌های متفاوت بود. قرار بود در حد مرگ کتاب بخونم، خودمو به آدمای مهم بچسبونم، تئاتر بازی کنم. تهران قرار بود بهم یاد بده چطور تو شرایط سخت دووم بیارم، قرار بود منو رشد بده.

اما الان که فکر می‌کنم، هیچی مثل اون لحظه‌ای که تو دلم گفتم: بپذیر، نمی‌تونست منو بزرگ کنه. کنکورمو که دادم، به خودم گفتم دیگه تو هیچ رقابتی شرکت نمی‌کنم. دیگه هیچ وقت نمی‌خوام مورد قضاوت کسی که نمی‌شناسمش قرار بگیرم. و الان هم به خاطر عهدی که بستم، دیگه کنکور نخواهم‌داد. 

الان که فکر می‌کنم، دیگه حتی به خودم نمیگم کاش زودتر شروع کرده‌بودم و بهتر می‌خوندم. ماه‌های اول که به گریه کردن و خیالپردازی می‌گذشت. از بهمن هم که به طور جدی شروع کردم، در روز نهایتا هشت ساعت می‌خوندم که البته اگه مدرسه داشتم به دو ساعت تقلیل پیدا می‌کرد و اگه نقاشی داشتم همونم نبود. تو دوره کنکور هر کاری که حتی قبلا هم نمی‌کردم، انجام دادم. هر جایی که بهم گفتن بیا رفتم. بهترین و البته طولانی‌ترین پست‌های وبلاگمو نوشتم. نه این نخوام بیشتر بخونم ولی همین هشت ساعت هم برای من خیلی خیلی زیاد بود. حتی به یک ساعتش هم عادت نداشتم.

می‌پذیرم نه به خاطر این که قسمتم این بوده و صلاح و از این حرفا. آدم خوشبین خوشحالی نیستم که راحت به همه چی عادت کنم. اما الان دیگه واقعا اعتراضی ندارم. شاید واقعا یه جای دیگه باید دنبال صلاح بگردم. جایی که اگه پیام نور ده‌بالا هم قبول بشم، باز بهش دسترسی دارم. شاید حالا وقتشه که به دور از همه شعارایی که همیشه میدم، راستی راستی از این چیزا دل ببرم و حواسم به چیزای مهم‌تر باشه. شاید دیگه وقتشه که از این بازیا ببُرم. بشینم تو اتاقم و دور از هیاهوی دنیا همراه چاوشی بخونم: به عطر نافه خود خو کن.

  • سارا

پرواز روی پل

۲۲
شهریور

چه عصر دلگیری است. ساعت چند است؟ نمی‌دانم. آفتاب نیست ولی غروب هم نیست. شب هم نیست. البته فرقی هم نمی‌کند. چون من چیزی حس نمی‌کنم. مثل سنگ شده‌ام. همه جا پر از هیجان است. مردم سرشان گرم مراسم‌ها است و این منم که فلج شده‌ام. حتی حوصله غم را هم ندارم. می‌خواهم یادم بیاید که زنده‌ام. زنده‌ام؟ به نظر نمی‌آید. چشم‌هایم تار است. در یک حباب نامرئی منجمد شده‌ام و آن چه آن بیرون می‌بینم فقط اسلوموشن‌ محوی است که به هیچ شکل نمی‌توانم همراهش شوم. سلول کوچکم هی تنگ‌تر می‌شود. بی تاب دور خودم می‌چرخم. باید کاری کنم. مغزم کار نمی‌کند. پاهایم سنگین است. ته نشین شده‌ام. یکی باید سر و تهم کند.

*

در خانه را می‌بندم و نفس عمیقی می‌کشم. خب؟ کجا می‌خواهی بروی؟ نمی‌دانم. پایم با اسکیت دوست نیست. غریبی می‌کند. یادش رفته که تا پنج شش سال پیش یک روز هم دوری‌اش را تحمل نمی‌کرد. آرام خودم را هل می‌دهم. زمین زیر پایم می‌لرزد. این باید عادی باشد؟ نمی‌دانم. همه چیز غریبه است و از کاری که کرده‌ام پشیمانم. چشمانم را می‌بیندم و چند بار الکی دور می‌زنم. بعد می‌روم ته کوچه. شاید هم خیابان. یا پارک.

اولین حس آشنایی که به سراغم می‌آید، خم شدن زیر نگاه تند آدم‌ها و ماشین‌هایشان است. نگاه‌های بامعنی و بوق‌های بی‌معنی. یعنی چه؟ یعنی پوزخندی به این موجود سبزپوش توی پیاده‌رو با چرخ‌های کوچکش.

مسیر خوبی نیست. حتی برای پای پیاده. اما من دوستش دارم. لرزش زمین زیر پایم تبدیل به قلقلکی ملایم می‌شود. گوشه لبم کمی بالا می‌رود. حالا برای اثبات خودم هم که شده باید این مسیر را بروم. بروید کنار! آنقدر محکم پایم را به زمین می‌کوبم که سرم درد می‌گیرد. و بالاخره، پل نمایان می‌شود. می‌ایستم. صدای نفس‌هایم در گوشم می‌پیچد. فکرم به جایی نمی‌رسد. روی پله اول می‌نشینم و به عظمت پل نگاه می‌کنم. باید راه دیگری هم داشته‌باشد. اما نه. وسط خیابان نزده کشیده‌اند. پل مهربان آغوشش را به روی من باز کرده‌است. چرا به دنبال میان‌بر باشم؟

جرئت ندارم روی دو پا از این همه پله بالا بروم. همانطور که نشسته ام خودم را پله پله بالا می‌کشم. آن بالا از لابلای شیارهای پل، خیابان را می‌بینم. ترسی مسخره به سراغم می‌آید. اگر پل بشکند؟ خب پرت می‌شوم پایین. همه جیغ می‌کشند. شاید وسط زمین بیفتم و یک ماشین پرتم کند آن طرف‌تر. شاید هم روی سقف یکی‌شان بیفتم. احتمالا دو سه تا ماشین دیگر با هم تصادف می‌کنند. و آن وقت چشم‌هایم بسته‌ است اما احتمالا چرخ‌هایم هنوز می‌چرخد. ترسی دردناک و هیجان‌انگیز در بدنم پخش می‌شود. سرعتم را بیشتر می‌کنم. در پله‌های پیش‌ رو مطمئن‌تر شده‌ام. محکم دست می‌گیرم به نرده‌ها و مثل پیرزن‌های پرجنب‌وجوش، پایین می‌آیم. کمی جلوتر می‌روم و آن وقت زمین بزرگ و صاف و امن بازی، منتظر من است.

نفس عمیقی می‌کشم و سر می‌خورم. غرغر یکنواخت آسفالت پایم را می‌لرزاند. محلش نمی‌گذارم و تندتر می‌روم. این صدای زمخت انگار قلبم را روشن می‌کند. چشم‌هایم را می‌بندم و پاهایم از زمین کنده می‌شود. دیگر صدایی نمی‌شنوم. دارم اوج می‌گیرم.

هوا را می‌شکافم و می‌رسم تا ده سالگی. تا یک‌پایی رفتن، حرکات موجی، پیچ و تاب خوردن بدون تکان دادن دست، و نفس کشیدن بدون فکر کردن به هزار مانع نادیده. تنها تفاوت این است که دیگر به ضرباهنگ‌های ساده راضی نمی‌شوم. ریتم بال زدنم پیچییده‌تر می‌شود و هفت ضربی چهارگاه می‌پیچد در گوشم. لای لای لالای / لای لالالالای!

چند بار استخر را دور می‌زنم. جالب است که اصلا هوس نمی‌کنم توی آن بپرم. توی ابرها هستم. جرئت ندارم جیغ بزنم اما یکی درونم هست که دارد گوشم را کر می‌کند. می‌خندد و می‌خواند و مرا می‌رقصاند. به خودم مطمئن‌تر می‌شوم. حالا میتوانم چشم‌هایم را ببندم و با تغییر ارتفاع‌‌های مداوم تمام آسمان را تجربه کنم.

می‌ایستم و آب می‌خورم. به شکل غیرمنصفانه‌ای خنک و روان است. آرام جاری می‌شود در مری و من دلم برای هر کسی جز خودم می سوزد.

هوا تاریکتر شده و می خواهد مرا هم روانه کند. خودم را روی چمن‌ها پرت می‌کنم. آسمان صاف است. دست می‌کشم روی سر زمین. انگار او هم دارد با من نفس نفس می‌زنند. برای رسیدن به پل باید کل مسیر را برگردم. راه دیگری نیست. خسته‌ام. پاهایم دارد آتش میگیرد. اسکیت را کنار می‌گذارم و پایم را روی چمن‌های خنک سُر می‌دهم.

این بار دست‌هایم باید اسکیت را تجربه کنند. کار چندش‌آوری است. اما نباید فکر کنم. با پای برهنه چمن‌ها را بالا می‌روم و می‌رسم به پیاده‌رو. و بعد خود پل. تندتند پله‌ها را رد می‌کنم و به چشم‌های مردی که از کنارم رد می‌شود نگاه نمی‌کنم. پایین که می‌رسم دوباره اسکیت را می‌پوشم و پر می‌گیرم رو به آشیانه‌ام. خیابان شلوغ‌تر است اما من سبکبال‌تر عبور می‌کنم.

*

در اتاق را که باز می‌کنم، سکوتی سنگین پرت می‌شود روی سرم. صدای چرخ و چهارمضراب در گوشم قطع می‌شود. و روبرو را نگاه می‌کنم. همه چیز رنگ رخوت دارد. لباس‌هایم را می‌کَنم. می‌نشینم روی تخت. نگاهی به دور و برم می‌اندازم و آن وقت، زار زار می‌زنم زیر گریه. چیزی در من جاری است.

  • سارا