!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

نمیخوام.

با پررویی تمام زل زدم به چشمای خودم و اینو گفتم.

مثل دیروز.

و روز قبل.

و روزهای قبل.

البته واقعیت انکارناپذیر اینه که وضعیت امروز نسبت به روز قبل و روز قبل نسبت به روزهای قبل به مراتب بدتر بوده. از سه الی چهار ساعت کار مفید رسیدم به یکی دو ساعت... امروزم به صفر.

ببخشیدا... ولی احساس میکنم من اگه یه ماه بشینم بکوب بخونم بازدهیم خیلی بهتر میشه. اصلا من آدم کم کم کار کردن و اینا نیستم. من باید دقیقا نود کارو انجام بدم تا همه انرژیمو بذارم روش. وگرنه به شدت اعصاب خودمو خورد میکنم و تهشم گیج میزنم و به نتیجه نمیرسم. مثل همه امتحانایی که تو عمرم دادم. یا بلد بودم یا دقیقه نود درسو خوندم. نود درصد مواقع هم نتیجه خوبی گرفتم.

قضیه این نیست که نمیتونم. یا حتی نمیخوام. قضیه اینه که احساس وقت تلفیت میکنم. ببخشیدا ولی هر کار میکنم نمیتونم در برابر این حسم وایسم. کارایی هست که اگه الآن نکنم هیچ وقت دیگه نمیتونم بکنم ولی برای درس واقعا وقت هست. به خدا هست. تنها چیزی که بهم میگه نیست، حرفای ریحانه اس و دیگر دوستان. در یک روز معمولی که فرداشم یه تعداد درس تئوری و عملی و اینا داریم هفت ساعت میخونه. روزای تعطیل که بالای ده ساعت. مگه میشه؟ نه واقعا مگه میشه؟

اگر از این واقعیت که منم اگه توانشو داشتم واقعا میخوندم بگذریم، واقعا وقت زیاده. به خدا!

میخوام حرف بزنم. همه مشکل همینجاست. برنامه مینویسم هیچ مشکلی هم نیست. ظهر که میام مثلا استراحت کنم، تایمش که تموم شد به خودم میگم خب حالا پاشو عمل کن. اول که کلی ادابازی در میارم که نموخواااام... هی خودمو میپیچم تو پتو قیافه مظلوم به خودم میگیرم که یعنی دلش بسوزه. ولی خب آخرش میدونم که بااااید بلند شم. بلند میشم میرم سراغ یخچال. طبق معمول هیچ اتفاق هیجان انگیزی از نیم ساعت پیش تا حالا توش نیفتاده. بعد میام تو اتاق و... خب. حالا درس بخونیم. چرا درس بخونیم؟ برای این که بتونیم بریم دانشگاه و کارهای بزرگ بکنیم و آدم بزرگی بشیم. آها. چه جالب. میدونی من خیلی به آدم شدن فکر کردم. نتیجه ای که بهش رسیدم این بود که...

  • سارا

سه شنبه حالم بد بود.  در واقع حالم خیلی بد بود. در واقع حالم خیلی خیلی خیلی بد بود. چرا؟ به خاطر یک اتفاق کوچکی که دوشنبه افتاده بود. و من اینطوری ام دیگر! بعد از یک اتفاق بد کوچک، اتفاقهای بد دیگری را می اندازانم. تا حال بد تثبیت شود و بهانه ای شود برای ناامید بودن، دلخور بودن، بدبخت بودن و در نتیجه نشستن در انتظار اتمام که راحتتر از هر کار دیگری است. 
صبح که رفتم مدرسه هوا به شکل غیرمنصفانه ای دلربا شده بود و هیچ با حال دل من هماهنگ نبود. درس نخوانده بودم و هیچ خیال خواندن هم نداشتم. اما طاقت این را هم نداشتم که در برابر معلمی که برایم مهم است نمره بدی بیاورم. به خصوص بعد از امتحان اول که بهد از جویدن کتاب به خاطر یک اشتباه کوچک دو و نیم نمره کم آورده بودم. کیفم را ولو کردم روی صندلی و کتاب را باز کردم. خانم آمد. چه زود. 

  • سارا

چه بسیااار حرف برای گفتن... و چه کوتاه زبان من!
احساساتم یه مدته که بیش از حد معمول دچار نوسان میشن. دیگه خیلی بهشون محل نمیدم. حقیقتش خیلی هم ازشون سر در نمیارم. به تبدیلگاه مغزم شک کردم. به نظرم اون موقعی که افکارو به کلمه ترجمه میکنه مقدار زیادی ناخالصی قاطیشون میکنه. که واقعا منصفانه نیست. این تنها راه سر در آوردن از درونیاتم بود. اما شاید اینم بد نباشه. یه مدتم دور از خودم...

کار نیکی که امسال کردم اینه که بوم و مخلفات و لپ تاپ رو آوردم تو زیر زمین تا هم موقع نقاشی با خیال راحت بریز بپاش کنم و هم اتاق تمیز بی بو آماده باشه برای درس خوندن. هم اکنون، روبروی تابلوهای رنگارنگم نشستم و با گوشی تایپ میکنم. احساس خوبی دارم. سه تا کارم نود و خورده ای درصد تمومه که فردا تو مدرسه تکمیلش میکنم... (فقط امیدوارم از پس حمل سه تا بوم و پالت و جعبه رنگ و کیف بر بیام!) و یکیش هم نصفه اس که روبرومه و بهم لبخند میزنه... یه کم استرس انگیزه. خیلی دلم نمیخواد قبل از تکمیل شدن به خانم نشونش بدم.نمیدونم چرا. شاید چون یه کم خارج از روال درسیمونه. خلاصه که الآن قضاوتی ازش ندارم. ولی گمون میکنم که داره یکجورهایی خوب میشه...  بگذریم. این مهم ترین درسیه که از نقاشی رنگ و روغن گرفتم... که بگذریم! وقتی مثل الآن به جایی میرسم که نمیدونم مرحله بعدی چه خواهد بود، با قاطعیت کارو ول میکنم و ترجیحا میذارمش یه جایی که نبینمش. مطمئنم فردا که بیان سراغش جواب سوالمو بهم میده. این کار تو خیلی چیزای دیگه هم بهم جواب داده. اما بدیش اینه که تو کارای دیگه رنگ خیسی وجود نداره که وقتی رنگ جدید روش میذاری، باهاش قاطی (و در نتیجه چرک) بشه. لذا نتیجه کارمو زود نمیبینم و تازه وقتی تموم شد به خودم میگم عه! میشد به جای ده ساعت پشت سر هم، با دو ساعت با فاصله هم تمومش کردا....
بگذریم! 

خب. اگه بگم تو این سه روز تعطیلی کمتر از یک ساعت درس خوندم... و اگه بگم وقتی اولین آزمون سجنش برگزار میشد من خیره به آبی بیکران دریا بودم... و اگه بگم در هفته گذشته سه جلد و خورده ای هری پاتر خوندم، آیا سزاوار بخشش هستم؟

و نکته عجیب ماجرا این که هرچند جلوی خودمو گرفتم و جلوی هیچکس اینها رو نگفتم، (احساس کردم از نظر استراتژیک درست نیست) اما اصلا عذاب وجدان ندارم. احساس میکنم الآن که پدر عشق برنامه ریزیم برسن به خونه و با هم بشینیم میتونیم برنامه خوبی بریزیم. من هم قطعا طبقش پیش خواهم رفت و عقب نیز نخواهم افتاد. واقعا نخواهم افتاد! خوب میدونم که علت درس نخوندنم، (بعد از رژه ی بیست و جهار ساعته ی چهار تابلوی نصفه روی اعصاب) نداشتن دورنمایی از اخر روز و هفته و ماهه. آره...  برنامه داشته باشم میخونم...

چیز دیگه ای که فهمیدم اینه که امسال تازه درس خوندنو یاد گرفتم. کی باورش میشه که من توی تاریخ هنر جهان و مکاتب نقاشی بیست گرفته باشم؟! تازه بدون تقلب! خودم که باورم نمیشه. هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم فرق حالت اندام حیوانات در حجاری های آشور و سومرو بیشتر از سی ثانیه توی ذهنم نگه دارم. 

آره... خوشبینم. این روزا دیگه از فکر کردن به آینده دور خسته شدم. به آینده نزدیک فکر میکنم. به یه ماه دیگه، دو ماه دیگه، پنج ماه دیگه... به نظرم اتفاقات خوبی رخ خواهد داد...رخ خواهد داد؟ آره، چرا نخواهد داد؟

دوشنبه عروسی داریم. کارای چاپمو برای سه شنبه انجام ندادم و به شدت منتظر نازل شدن فرجی ناگهانی ام. عروسی...  چه وقت گیر و بی خاصیت. نمیدونم چرا تازگیا این چیزا انقد برای مامانم مهم شده... میخواد منم ببره آرایشگاه. با وجود این که آرایشگاه رفتنو دور از کلاس کاری خودم میدونم و بهونه های متعددی برای در رفتن از زیرش جور کردم، اما به هر حال تسلیم شدم. فقط عمیقا امیدوارم طرف عین نود و نه درصد آرایشگرهایی که دیدم نباشه، و قبل از این که چنگالاشو فرو کنه تو موهام، گوششو واز کنه ببینه چی میگم. هرچند چشمم آب نمیخوره. بیچاره عروس. 
آه چه دغدغه هایی! وسط اینهمه کار. این زنها هم عجب موجودات پردردسری هستن! احساسم اینه که دغدغه پدرم مبنی بر به اندازه بودن میوه ها به شدت منطقی تر از دغدغه من برای پیروزی در این مسابقه زیباییه. اگه من خوشگلتر از بقیه بشم خوشایند نیست... اگرم زشت تر از بقیه بشم که اصلا خوشایند نیست! به راستی که رقصیدن در اتاقم رو با شالهایی آویزون دور خودم، رژ لب سرخ دهاتی، و موزیک خز مورد علاقم ترجیح میدم. 

به گمونم دلیل منتشر نکردن هزاران کلمه ی آبان ماه، پیغام فریزکننده ای بود که از یک فرد بیمار دریافت کردم. البته خودمم اشتباهات زیادی کردم... این حماقت عظیم بیشتر از رفتار اون اذیتم کرد. یه مدتی قفل شدم... اما به هر حال، تو این یک هفته اونقدر فکر کرده م که به اندازه چندین و چند ماه خردمندتر شده باشم. الآن آرومم و کمی خردمند شدن احساس خوبیه.

  • سارا


دیشب وسط درس خوندن یه لحظه خودمو توی آزمون تصور کردم که ببینم اگه همچین تستی بیاد، من همچین نکته ای به ذهنم میاد یا نه... وقتی خوب شرایطو تصور کردم، یهو صدایی شنیدم که گفت حالا به نتیجه که قرار نیست برسی ولی حالا تستتو بزن.

باشه حالا من تلاشمو میکنم همه چی که نتیجه نیست...

نه...

کی بود؟

وایسا بینم!

- چرا به نتییجه قرار نیس برسم؟!

- چون تو هیچ وقت به نتیجه نرسیدی.

- بله؟!

- وا. خب با خودت صادق باش دیگه تو همیشه تو زندگیت یه آدم شکست خورده بودی. تو این یکی هم کسایی گوی رو از تو میرباین که همیشه دیگه هم گوی رو از امثال تو ربودن!

- من... من کجا شکست خورده بودم؟ آخه چطور دلت میاد اینو بگی؟

- عه یعنی خودت نمیدونی؟‌ من نمیدونم آب و هوامون فعلا شکست خوردس. بذار سرچ کنم ببینم قضیه از چه قراره.

- آب و هوای من؟ جدن؟ اینجا که چیزی معلوم نیس... خب چرا نمیگی بگو واقعا میخوام بدونم چـ...

- عههه! یه دقه زبون به دهن بگیر دارم میگردم.

و اینطوری شد که من وسط وقت تنگم واسه درس خوندن چند ثانیه ای خیره شدم به دیوار تا خانم بگردن. 

- پیدا شد! همش مربوط به امساله. اهه اهم... اول که مسابقه شعر، بعدم نقاشی، بعدم خوارزمی، بعدم اون یکی نقاشی... و اون یکی... دیگه نبود؟ دیگه اون آخریه چی شد؟‌ آها اصلا نتونستی بفرستی.. عه عه نیگا راستی راستی پس فازت بیخود نبوده ها چقد شکست خورده و خاک بر سری.

 تازه اون چالش سه ماهه هم که شنیدم هنوز خبری نشده!

-  هنوز دارم کار میکنم و بی نتیجه هم نبوده محض اطلاع... وای ببند دهنتو خودت میدونی که هر کدوم از اینا یه ماجرایی پشت سرش بوده. 

- چه ماجرایی؟ نه چه ماجرایی؟‌ ببین اینا بهونس خودتم خوب میدونی که تو وقـ...

- خیل خب. باشه. فهمیدم که شکست خورده‌ ام. مرسی.

- خواهش میکنم. فقط خواستم بگم خودتو اذیت نکن. امسال سال شکست بوده. ادامشم خواهد...

بززززززززززز

( صدای زیپ دهنش بود که بستم)

عه. 

عه...

عه! چقد نامرده. به خدا دونه دونه اینایی که شمرد یه ماجراهایی به جز شایستگی و تلاش و اینا توش وجود داشته. حالا هم نمیخوام براش توضیح بدم. که فکر نکنه خیلی برام مهمه. ولی عوضی میدونه چیا برام مهمه. دس میذاره رو همونا.

من واقعا شکست خورده نیستم! نمیدونم از کجا اینا رو در میاره. پارسال وقتی که علی اختری یه پست نوشته بود درباره بازنده بودن، خیلی به این فکر کردم که من کجا شکست خوردم. گفته بود بیاین خاطرات شکستاتونو بگین و اینا. هر چی فکر کردم هیچی یادم نیومد. خاطره بد زیاد داشتم. یه چیزایی که تا یادم میومد مزه دهنم تلخ میشد. چقدر؟ زیاد. زیااد. خیییلی زیااااد.

ولی شکست نبودن. نمیدونم تعریف شکست دقیقا چیه ولی من تا اون موقع واقعا هیچ شکستی نخورده بودم. اگه مسابقه ای میرفتم، کلاسی میرفتم، چیز جدیدی رو تجربه میکردم، همیشه موفق بودم. و حتی موفق تر از بقیه بودم. نبودم؟‌ واقعا نبودم؟

 الآن که این خانم خانما دوباره شروع کرده وراجی کردن تو کله‌م دیگه واقعا نمیتونم تحمل کنم. راست میگه. چه با توجیه چه بی توجیه اینا شکست بودن. ولی خب قبل از اون چی؟‌ همه اون مسابقه هایی که بردم هیچی. ولی حالا این همه چیزایی که خودم تنهایی یاد گرفتم موفقیت نیست؟‌ عادتایی که تو خودم تغییر دادم موفقیت نیست؟‌ چالشایی که برا خودم گذاشتم و توی چند تاش موفق بودم! موفقیت نیست؟! تازه من هنوز هیژده سالمم نیست! برا سنم خوبه نه؟‌ بگو خوبه. تو رو خدا بگو خوبه....

بهش میگم: خب ما قبول نشیم کی قبول بشه؟‌ اینهمه شایستگی داریم!

میگه: خب حالا یه چیزایی داری. ولی آخه فکر کن که کنار اون چی داری... فکر کن که کوچکترین چیزی میتونه قلبتو بیاره تو دهنت. فکر کن که تا حالا چند بار جلوی آدم بی اهمیتی مثل مدیر مدرسه صدای قلبت گوشتو کر کرده. سر چیزای الکی. شایستگی خالی به چه درد میخوره؟ وقتی انقد ضعیف و خاک تو سری.

دیگه داره گریه‌م میگیره:

نه به خدا. همیشه اینطور نیست. خیلی وختا هم بقیه قلبشون تو دهنشون بوده و من آروم بودم...

- بله بله میدونم. ولی فکر کن به همه اون دفعاتی که رو سن آبروریزی کرده...

- ولی بیشتر مواقع خوب بو...

- همه مواقعی که حرفایی که نباید میزدی زدی... ولی بقیه نزدن.. 

- من...

- همه حرفایی که باید میزدی و نزدی...ولی بقیه زدن. خوب فک کن! میرسی به حرفم...

- نه... ببین...خب خیلیا هستن که هیچ وقت تو موقعیتای من قرار نگرفتن، هیچ وقتم قلبشون اینطوری تالاپ تالاپ نزده. خب وقتی تجربه های بیشتری رو امتحان میکنی، احتمال شکستت هم نسبت به بقیه بیشتر میشه. اینو دیگه علم آمار میگه من نمیگم.

- خیل خب حالا بیراهم نمیگی. ولی آخه فکر کن که اون چیزایی که تو توش شکست خوردی چیزای خیلی مهم بودن ولی موفقیتات... حالا ناراحت نشیا ولی....

- چرا همیشه اینجوری میکنی؟‌ چرا همش اونا رو گنده میکنی اینا رو کوچیک؟ از کجا میدونی چی مهمه چی نیست؟ د لعنتی چرا قبل از نتیجه همشون خوبن ولی بعد نتیجه اونایی که مایه افتخارن تو میگی بیخودن، اونایی که نیستن میگی خوبن؟

- خودت میفهمی چی میگی؟

- آره میفهمم. تو نفهمی. دیگه داری دیوونم میکنی. میشه نباشی؟ میشه بری؟ من باید صبح تا شب با تو کل کل کنم؟ تو کار و زندگی نداری؟‌ خواب نداری؟‌ سفر مفر نمیری؟‌همه جا هستی؟ همه جا! همش داری تو گوشم ور ور میکنی. عه عه عه از صب کله سحر که هوا تاریکه فکتو باز میکنی، موقع صبحونه خوردن یه خورده آروم میشی، هنوز نمیدونی به چی گیر بدی... تو ماشینم داری فکر میکنی.... اون وخ همین که میرسم مدرسه دهنتو وا میکنی و هی ور میزنی. ظهر تو اتوبوس وقتی همه مردم دارن به این فکر میکنن که ناهار چی بخورن،‌ تو یه ریز داری فک میزنی و نمیذاری من به چیزای خوب فکر کنم. سر ناهار که دیگه جیغ.. داد... فریاد... قابلمه ور میداری راه میفتی دور هی دیشدارا دارم دیشدارا دارام. با اون صدای نخراشیده نتراشیدت هی همه چی رو مرور میکنی...  عصر که میام دراز بکشم تازه شروعشه!  سی دی هاتو میذاری تو دستگاه... با صدای بلند با کیفیت....وااای اصنم نگا نمیکنی به حال و اوضاع من. لجبازم که هستی! تا میگم از فلان سبک خوشم نمیاد هی میذاری هی میذاری. هی بدتراشو رو میکنی. هی بیشتر رو شیشه ی اعصابم چنگال میکشی.

 من تو رو نخوام کی رو باید ببینم؟ چی کار کنم قهر کنی بهت برخورده گورتو کم کنی؟ کاشکی دمتو میذاشتی رو کولت و یه بار برا همیشه منو با غم فراقت تنها میذاشتی. باور کن میتونستم با جای خالیت کنار بیام. نمیری؟‌ خیل خب! یه دقه ببند دهنتو. به خدا الآنه که اشکام جاری بشه. آره میدونم. احمقانس که من خیال میکنم میتونم زیپتو ببندم. اما ممنون که همین چند دقیقه ساکت شدی تا اینا رو بگم. آره زیپت دست خودته. من هیچ کارم. ولی تو رو خدا یه خورده دلت برا من بسوزه. ازت خواهش میکنم... تو رو خدا خفه شو. میخوام درس بخونم. 

  • سارا

سلام عرض میکنم خدمت شما دوستان عزیز. 

امروز در خدمتتون هستم با یک آموزش جذاب و دوست داشتنی: چاپ مونوتایپ. البته به شیوه طراحی روی شیشه. جلسه قبل، ما سر کلاس خانم سرمد، این چاپ رو آموزش دیدیم‌ و حالا به عنوان تکلیف،‌ باید یک عدد چاپ آبرومند توی خونه انجام بدیم. 

از اونجایی که حیفم اومد از تجربیاتم بهره‌مند نشین،‌ تصمیم گرفتم این پروژه رو مرحله به مرحله با شما شیر کنم. با ما همراه باشید.

وسایل لازم: 

یک عدد طرح (ترجیحا نقاشی خودتون)

شیشه سایز a3 (‌یه قاب عکس به درد نخور تو انباری پیدا کنین و شیشه‌شو بکنین و دورشو چسب بزنین)

رنگ افست (که نفری پنجاااااه هزارتومن به مدرسه دادیم و برامون قوطی های بزرگشو گرفتن. من قعلا امروز در حد یه قاشق از هر کدوم برداشتم. حروم نکنیییین پلیز.)

قلموی آشغالی (من چند عدد قلمو داشتم که آشغالی نبود خیلی هم عالی بود،‌ ولی کم کم طی فرایندهای خلاقانه‌ای که روش انجام دادم، آشغالی شد. :/ لذا اینجا میتونیم ازشون استفاده کنیم.)

مقوا یا کاغذ به رنگهای مختلف

غلتک 15 سانتی متری

تینر ده هزار برای پاکسازی محیط و دست و بال و شیشه و همچنین افزایش رقت رنگ ( من به جاش بیست هزار برداشتم... دارم خفه میشم :/)

موزیک (بهونه‌ی هایده که از دیشب تا حالا افتاده سر زبونمون)

  • سارا

دو هفته گذشت. حال مدرسه خوبه. آره خوبه. اونقدی که از مدرسه انتظار میره خوبه. آفتاب همچنان میتابه و کولر عرق میریزه و من همچنان از پشت پنجره به درختای نارنج خیره ام و احساساتم مدام در نوسانن.

 31 شهریور

چرا من اینقده سرمستم؟‌! چرا اینقده امیدوارم؟! اینقده سبزم؟! یه پرنده صورتی‌ام که میپره رو شاخه ها... راه میره رو زمین... پرواز میکنه تو آسمون... با همشم حال میکنه. تازه پرنده ها که سقوط نمیکنن. میکنن؟

موزیک روز:

وقتیییی دلدااااارم میخنده

تو دلم هزار تاااااا پرنده

میخونن بااااا ساز تنبک

کاش 

یارم

همیشه

بخنده!

شعرش خالیه اما آهنگش خیلی نانازه. با تار زدمش. از دیشب تا حالا افتاده سر زبونم ول نمیکنه. یادم باشه این آهنگو پری بهم معرفی کرد.

آخ زندگی... تو دستای منی!

1 مهر

خب انگار دیگه از حالا میتونین به من بگین: بچه کنکوری! استرس گرفتم. چند تا از بچه ها خیلی جدی شروع کردن. ولی چیز جالبی که فهمیدم اینه که داستان کنکور شوخی بردار نیست و اینو همممه میفهمن! جالبه نه؟ تا حالا دیده بودین چیزی رو همه بفهمن؟ 

  • سارا

درسته همه میگن یزدی حرف زدن اصالت داره و امتیاز و فلان و... ولی من میدونستم که وقتی یزدی حرف میزنم کااملا اعتماد به نفسمو از دست میدم. حداقل فعلا اینطوریه، شاید بعدا تمرین کردم. خلاصه که گویش معیار را برگزیدم. وقتی رفتم تو گفتن خب سلام و اینا... توضیح بده درباره کارت. منم شروع کردم یهو آقاهه گفت گفتم اول خودتونو معرفی کنید بعد توضیح بدید. :) با یه لبخند... گفتم عه اول باید معرفی کنم؟ (چه سوالی. :/)

خلاصه خودمو معرفی کردم و یه خورده درباره کارم توضیح دادم. البته زیاد خوب توضیح ندادم. باید درباره وجه تمایزش حرف میزدم. (اینو الآن یادم اومد!) فقط چیزای خیلی کلی گفتم. ولی یادمه همونطور که بارها تصور کرده بودم خیلی روون حرف میزدم. با این که قلبم داشت میومد تو دهنم (نمیدونم چرا واقعا. همینقد بگم که همچین حالتی بارها در موقعیت های خیلی خیلی مسخره برام پیش اومده. مثلا تو سوپری. :/) اما انگار یه نیرویی خارج از اختیارم نمیذاشت حرف زدنمو متوقف کنم یا به تته پته بیفتم!

  • سارا

پیش نوشت: داشتم خودمو دعوا میکردم که چرا اینا تازگیا اینقد طولانی میشه؟! جواب دادم: خب بشه. مگه داری برا دوچرخه مینویسی که نگران مفید بودن و موجز بودن و خوشگل بودنشی؟

خیر.

و بدین ترتیب مشکل حل شد.

***

بله خوارزمی... خواااارزمی!

اول باید از استاد محترم کلاسها بگم. که نمیدونم طبق چه معیاری اسمشو گذاشته بودن استاد... (به جرئت میگم که من از اون شاعر بهتری هستم. حرفم نباشه.)

جلسه اول براش خوندم: گاه یک اتفاق تکراری/ بیش از آنی که هست می‌افتد

- خب چرا؟

- چی چرا؟!

- چرا یه اتفاق تکراری بیشتر از چیزی که هست میفته؟! شما شاعر توانمندی هستی ولی این اصلا مفهومی نداره.

 (سعی کردم مودبانه حالیش کنم که خودت نفهمی)

- خب راستش استاد باقری گفتن این بیت مفهوم بزرگیه که تو ظرف کوچیکی ریخته شده.

- خب...ایشون که استاد هستن و درست گفتن... ولی... به هر حال... مفهومی نداره.

مرسی. :/

منم دیگه تو کلاسا شرکت نکردم. ولی بعد هی زنگ زدن که نه بیا و استاد گفتن به شما امید دارن و اینا. :/

خلاصه شرکت کردم. ولی داورای کشوری نگهم داشتن. دفاع داور بهم خورد. یعنی کار یه ابهامی داشته. چه ابهامی؟ استاد گفت احتمالا مشکوک شدن. چون رو حرفاش نمیشد حساب کرد از اون یکی استاد پرسیدم. اون یکی هم به مامانم گفت شعرای دختر شما خیلی نوآورانس و اصلا یه پدیده ایه برا خودش. حتما مشکوک شدن. 

ولی نه. ایراد گرفته بودن که اکثر شعرات رواییه. (از بیست تا شعر چهارتاش. این میشه اکثر.) و شعر روایی ارزشش کمتر از شعر معمولیه. :/

بعدم این که یکدست نیست. چرا؟ چون به دستور همین استاد گرامی پنج تا غزلم تهش گذاشتم. اصرار اصرار که باید حتما غزلداشته باشی. این نکته اونجا نقطه ضعف محسوب شده. خب معلومه دیگه مجموعه شعر نوجوان تهش بیای بنویسی آیینه را نمیشکنم آن او منم؟ با این حرفشون موافق بودم.

بعدم که استاد گرامی رفتن تهران که از ما دفاع کنن، برگشته میگه ایرادشون این بوده که شعرات کم بوده. میگم بیست تا کمه؟ میگه نه خوباش کم بوده! گفتم دورت بگردم با این دفاع کردنت.

دیگه آخرش یکی از خود داورای کشوری گویا دفاع درست حسابی کرد و انتخاب شدم برای مرحله کشوری. استاد شمارشو داد گفت زنگ بزن جزئیاتو بپرس ازش.

داور کشوری پشت تلفن گفت برای کشوری اونایی که خیلی زیاد و متنوع کار دارن انتخاب میشن ولی حالا شما هم بیا تهران ببین دفاع چه جوریه. :/

***

  • سارا

خیلی چیزا هست که باید بنویسم.

نوازندگی تو مراسم معارفه‌ی کنگره که تلخی وحشتناک شب قبلشو شیرین کرد.

فیلم بزم رزم که اونجا دیدیم.

دل‌پیچه‌ی شدید مغزی که یهو وسط مراسم شعرخوانی گرفتم.

داورای بامزه‌ی خوارزمی.

خوابگاه ضایع (و باصفا) شون! 

تجارب خیلی خیلی جدید.

یه خورده هم نوشتم همه اینا رو. ولی الآن نمیتونم ادامه بدم. چون درست در بدترین وقت ممکن سرما خوردم. :( و الآن که دارم مینویسم چشمام درد میکنه، گوشام درد میکنه، سرم درد میکنه،‌ حلقمم درد میکنه. :/ خیلی بده.

آااای مادر چه وقت سرماخوردگی بود. 

آآآآآی هی داره بدتر میشه.

احساس میکنم تو گلوم بمب کار گذاشتن.

چه زیبا سروده شاعره‌ی بزرگ قرنمون: 

برکه هایی سبز در راه گلو

پشت پلکم ابرهای داغ نرم

در دهانم جاده‌هایی تازه ساز

صورتم یک کیسه‌ی آب ولرم


:))))


تازه امروز یه کار خیلی مهم هم داشتم که با وجود سرماخوردگی منتفی شد کلا. اگه تا ده دوازده ساعت دیگه خوب نشم کلا رفته رو هوا. چرااااا.

نقاشی و اینا هم که نگم دیگه. چشم. بیخیال صورت ماسیده‌ی دخترک میشم. :/

ولی آخه جواب منو بدین. وقتی میگن:‌ به خودت فشار نیار، استراحت کن. استراحت یعنی چی دقیقا؟‌ نقاشی که بوی تینر و اینا و... هیچی اصن. با گوشی و لپ‌تاپ و کتاب که کاری نداشته باشم، قدم‌رو هم که نکنم... پس دقیقا چیکار میتونم بکنم؟‌ هان؟ بخوابم گوشام درد میگیره، بشینم چشام درد میگیره، راه برم پاهام درد میگیره... تازه این در بهترین حالتشه. فعلا که همش با هم داره درد میکنه.

خیلی زشته که از آدمها خواسته های نامعقول داشته باشیم! 

خب بگین من چه غلطی بکنم الآن؟

کاش بیهوش میشدم :(

  • سارا

دیروز تولد هوشنگ مرادی کرمانی بود. گویا عصر تو خانه هنرمندان هم براش مراسم داشتن. حیف اون موقع دیگه ما داشتیم از تهران برمیگشتیم. :( البته فک کنم اگرم میرفتیم رامون نمیدادن‌. چون زیادم بی در و پیکر نیس!

بگذریم! این مناسبت بهانه ای شد تا درباره روزی که ایشون رو دیدم بنویسم. چه باحال بود.

آبان 96. قرار بود مرادی کرمانی رو دعوت کنن دانشگاه یزد. مسئول مراسم به بابام گفته بود که دخترتون اگه میتونه یه شعری، متنی چیزی بنویسه و بیاد تو مراسم بخونه. مونده بودم چی بنویسم... آخه من چی از نویسندگی سرم میشه که بخوام درباره یه نویسنده بنویسم؟ سعی کردم فکر کنم به اولین باری که خیلی جدی کتاباشو خوندم. یاد لحظاتی گنگ از ده یازده سالگیم افتادم. و کتاب شما که غریبه نیستید. تنها کتاب قطور خونه مامان بزرگم اینا بود که میتونستم برم سراغش. چون بقیه کتاب گنده ها خیلی عجیب غریب بودن و آدم هیچی سر در نمیاورد. خلاصه. نشستم و اون تجربه مبهمو تو ذهنم بازساری کردم. هر چی سر زبونم اومد نوشتم....

  • سارا