!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
  • ۱۹ آبان ۹۶، ۱۰:۴۴ - سعید
    آفرین
پیوندهای روزانه

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است



بعد از دو تا مسافرت و گذروندن روزهای رنگ و وارنگ، الآن از اون زمانهاییه که کلی حرف برای نوشتن هست اما نمیشه نوشت...: از کجا شروع کنم؟!

از دو تا سفری که رفتیم، دو تا تصویر تو ذهن من برای همیشه ثبت شدن. یکی اون دشت عجیب زرد رنگ و گاوها و گوسفندها و خرها. یکی هم شبی که برای ساعد باقری جشن تولد گرفتیم و بعدش فهمیدیم تولدش دو هفته دیگس! سکوت و اسرارآمیزی اون دشت... و سر و صدا و آواز صادقانه‌ی بچه های شاعر... چه خوب بود هر کدوم. 

اما دشت. تجربه عجیبی تو زندگی من بود. اون روزها داشتم کیمیاگرو میخوندم و مدام دنبال نشونه ها بودم. جاده رو گرفتیم و رفتیم و رسیدیم به رویای قدیمی. به رنگهای پنهان در یکرنگی دشت! 


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۱۸
سارا

فکر کردن به تقدیر دیوونم میکنه. فکر کردن به این که آیا اتفاقی که برای من افتاد رو خودم رقم زدم یا از قبل برام نوشته شده بود. فکر کردن به این که آیا اگه این اتفاق کوچیک نمی افتاد، اون اتفاق بزرگ هم نمی افتاد؟ یا در هر صورت در تقدیر نوشته شده بود و رخ میداد؟

از دیروز تا حالا هزار بار این صحنه رو مرور کردم. مرور کردیم. طوری که حاج ناصر گفته بود. پهلوون داشت تو زورخونه ورزش میکرد. از گود اومد بیرون. یه لیوان آب خورد. آب سرد بود. بعد چند دقیقه،‌ دیدیم سرش کج شده رو شونش...گفتیم چی شده پهلوون؟ چند لحظه آروم بود... یه دفعه شروع کرد به تقلا کردن... کمکش کردیم،‌ بلند شد اومد کنار شیر آب. حالش بد شد... آبی به دست صورتش زد. بعد اومد نشست. (شایدم خوابید.) دیگه تکون نخورد...دیگه تکون نخورد.

آره. "بابا ممد" قبل از رسیدن به بیمارستان تموم کرد. و این که گفتم، مخلوطی بود از حرفایی که از افراد مختلف شنیدم. وقتی که اون حجم غیرقابل تصور غمو تو صورت عمه کوچیکی‌م میدیدم، از خودم میپرسیدم: یعنی اگه دیشب تو مراسم ورزش باستانی، این اتفاقایی که میگن نیفتاده بود... اگه صبح اونقدر غذاهای چرب نمی خورد....اگه اون شاگرد زورخونه بابابزرگو سر جوش نیاورده بود...اگه بعد از ورزش آب یخ بهش نمی دادن... اگه تو زورخونه کسی کمکهای اولیه بلد بود...اون وقت، بابابزرگ، نمی مرد؟

به آخرین باری فکر می کنم که دیدمش. شب عید بود. بابام یه دفعه خم شد که دستشو ببوسه. چرا یهو؟ نمی دونم. اون شب، از اون وقتایی بود که آدم هی میاد و میره ولی احساس می کنه هنوز یه کاری داره. سه چهار باری با همه خداحافظی کردیم. شب بابام در مورد مسابقه ای که شرکت کرده بودم گفت و اون گفت:‌ سارای من کارش درسته. بیسته. بعد بهم سفارش کرد که به بابای مامانم سلام برسونم. گفتم باشه... تاکید کرد که حتما سلام ویژه به بهشون برسونم. سلام ویژه... گفتم: سلامت باشین. باشه. باشه، حتما.  و برای آخرین بار دیدمش با ریش هایی که چند وقتی بود دیگه رنگ نمی کرد. دیگه خبری از اون سیاه پرکلاغی یکدست نبود. با اون لباس آبی آستین کوتاه که عمه می گفت آبی کارگریه و دیگه نمیذارم بابا بپوشه. اون شب مثل همیشه با محبت و با یه چیزی شبیه بغض بغلم کرد. و من دوباره مثل پنجشنبه هر هفته به این فکر کردم که چقدر خوبه که هست. و چقدر باید قدرشو بدونیم. از یکسال پیش که مادربزرگم فوت کرده بود، به شکل عجیبی مظلوم و حزین و عمیق شده بود. 

چند هفته پیش که خونشون بودیم داشت برامون قصه و خاطره و معما تعریف می کرد. و با وجود جالب بودنش، بعد از یک ساعت دیگه حوصلمون سر رفته بود. اما سرطان مامان بزرگ بی رحمانه ثابت کرده بود که مرگ میتونه خیلی خیلی نزدیک باشه. همینجا. همین بغل. و من که میترسیدم به این کلمه فکر کنم، به خودم میگفتم بزرگتره. باید نشست و به همه حرفاش گوش داد. 

چند هفته پیش تر، داشتیم باهاشون نهار میخوردیم. در شیشه دوغ رو برداشته بود و دستشو میذاشت سر شیشه و تکونش میداد. تا چند هفته یادش می افتادیم و میخندیدیم. نمی دونم چرا این کارو میکرد. ولی همه میدونستیم که پشت هر کارش داستانی هست.

به گذشته که فکر می کنم احساس بدی بهم دست نمیده. اگرچه فکر کردن به نبودنش خیلی میترسوندم، (دروغ چرا، تو تنهایی خودم به این فکر کرده بودم که حداقل پنج سال دیگه میتونه قابل تصور باشه) ولی سعی می کردم که بودنشو بفهمم. احساس کنم. و این کارو کردم. سلام بلند و باابهت و سارای بابا گفتن و صورت تیغ تیغی و نگاه مهربونش... ( اینم از اون ترکیبای تکراریه که تا وقتی نبینین معنیشو نمیفهمین) همه رو با دقت و توجه نگاه می کردم و به ذهنم میسپردم. 

اون روز که با بچه ها و معلم عکاسیمون، به طور اتفاقی رفتیم زورخونه، باباممد به قدری ازمون استقبال کرد که بچه ها تا چند ماه ازش صحبت می کردن. به خصوص "سارای بابا" که دیگه لقب من تو مدرسه شده بود.

میگفتن بابا ممد شب قبل از فوت، با زن عموم که ماه ها بود نیومده بود خونه مامان بزرگ،( کلا چند ماه یکبار دیده میشه) رفته بود سر خاک مامان بزرگ... به این چرخه فکر می کنم. به پریشب و پریروز و روزها و هفته ها و ماه های قبل. به اتفاقایی که حس می کنم مث یه زنجیر، به هم پیوسته و رو حسابن. و همین کلافم میکنه. وقتی میبینم خیلی چیزا رو نمیفهمم. چرا خدایا؟‌ چرا الآن؟ چرا بی مقدمه؟ چرا وقتی که عمه کم کم داشت از عزا در میومد؟

با خودم فکر می کنم که این رفتن چه باشکوه بود. بدون ضعف و بیماری، تا آخر محکم. و کجا؟ جایی که زندگیشو براش گذاشته بود و عاشقانه باهاش زندگی می کرد. زورخونه. یعنی الآن پیش مامان بزرگه؟ رسیده تا حالا؟ نمی دونم. یعنی اگه پیش هم باشن، خوشحالن؟ برای ما غصه میخورن یا زندگیشونو میگذرونن؟ گمون نکنم ناراحت باشن. آخه آدمی که میره اونجا که... خب بالاخره خدا رو دیده. حکمتشو فهمیده...نه؟

مردم میگن: اسیر خاک شدی؟ میگن: چطو اون بدن باابهتت تو این خاک حقیر رفته؟ میگن من چطو بالا وایسم و تو پایین؟! چه بلایی سرت اومد؟

میگن چه تشییع جمازه شلوغ و باشکوهی. طرف مرده بود انقد کم بودن نمیتونستن تابوتشو بلند کنن. حالا حاجی مشتی رو ببین. ماشالله. مردم میگن چشش زدن که با این سنش هنوز انقد سالم و استواره. میگن نگا کن!‌ ورزشکاری به اون عظمت، تهش جاش اونجاس. کی باورش میشه؟!

بعد از خاکسپاری، وسط شلوغیا، وقتی عمه دیگه نفسش بند اومده و نای گریه کردن نداره، فکر می کنم: چی باید گفت؟ به آدمی که داره خودشو جلوت آتیش میزنه چی باید گفت؟ همدلی؟ بیام بگم بله خیلی درد بزرگیه درک می کنم؟ اینطوری خوب میشه؟‌ چه احمقانه. کی این قوانینو در آورده؟ یا به همون روش ستنی رفتار کنم... مرگ حقه. گریه نکن. بالاخره تقدیره دیگه. باید کنار اومد و... وسط همه این حرفا، اشرف خانمه که میگه: خدا که هست... خدا رو که داریم عزیزم...خودش میدونه چطو همه چیزو بچینه، چطو همه چیزو درست کنه. مگه نه؟

آره. خدا. ته تهش فقط همین کلمه اس که میتونه غصه های آدمو سبک کنه. بالاخره اون خوب آدمو میخواد که این اتفاقا رو میچینه دیگه... دوباره میرم تو فکر، اون خواسته یا ما؟ دست اون بوده یا دست ما؟

نمی دونم. نمی دونم و نمی فهمم. هنوز بهت زده ام و هنوز باورم نمیشه. هنوز نمی دونم چه عکس العملی باید نشون بدم. هر وقت میخندم عذاب وجدان میگیرم. موقع گریه هم. به این فکر می کنم که یعنی مرده ها دوست دارن ببینن زندگی ماها با قبل هیچ فرقی نکرده؟ یا دوست دارن گریه زاریمونو ببینن؟ حس میکنم اگه ناراحت باشم خدا ناراحته و اگه خوشحال باشم اطرافیان. این روزا که داشتم سه شنبه ها با موری و فراتر از بودن رو میخوندم، (به طور اتفاقی این دو تا کتاب جلوی راهم سبز شده بود...) زیاد به مرگ فکر کردم. و این کتابا مرگو اونقد طبیعی نشونم دادن که دلم نمیاد به خاطرش گریه کنم. 


و حالا این شعر داره مدام توی سرم میچرخه: 

نه افتادن است و نه پرپر شدن

شبیه پری در عبور نسیم

سبک تر

سبک تر

سبک تر شدن


**

 پ.ن1: خوشحالم که این فیلم هست تا با دیدنش همیشه یادمون بمونه که پهلوون مشتی فقط بابای ما نبود.

 (خیلی حرفه ای ساخته نشده اما برا من حس خوبی داره. بازی باباممد و مرشد حجتی هم دوست داشتنیه.)


پ.ن2: ببخشید. نوشته پراکنده و بی سرو سامونی شد. کلی از حرفامم موند. ولی فقط میخواستم اینا رو هرطوری شده بگم. ممنون

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۰۷
سارا

چند تا پست آماده انتشار دارم. ولی قبلش، باید اتفاقی رو که همین الآن افتاد شرح بدم. اینجور چیزا باید در تاریخ ثبت بشه.

شنبه که از سفر برگشتیم، میخواستم برم بیرون که دیدم کیف پولم نیست. باید تو کیف آبیم می بود، ولی نبود. یعنی کجا میتونه باشه؟ لابد یه جایی این زیر میراس. وقتی برگشتم پیداش میکنم.

رفتم و وقتی که برگشتم دیگه یادم رفت... تا امروز که داداشم میخواست بره بستنی بخره. و اومد طبق معمول جیب ما رو خالی کنه. (جالبه که میگه پنج تومن بده از اون شکلاتی بزرگا برات بخرم. بعد میره یه دونه عروسکی میخره واسه من،‌میگه هیچی دیگه نداشت. با بقیه پول هم واسه خودش علاوه بر بستنی کلی مخلفات دیگه میخره و میگه نگفتی برا تو هم بخرم. :/ یه چیزی هست به اینا میگن گودزیلا.)

رفتم کیف پولمو بردارم که یهو یادم اومد: پول... ندارم.

 از پدر گرامی پول گرفت و رفت. ولی مسلئه من تازه شروع شده بود. کیف پولمو گم کردم هیچی، بعد سه روز باید یادم بیاد؟ اونم درست موقعی که میخواستم در اوج آرامش بشینم و شعر بگم؟ حالا چی میشد اون دو ساعت دیگه هوس بستنی می کرد؟!

برای بار صدم کیف آبیمو گشتم.  کیف مامانمو هم گشتم. هیچ جا نبود. یهو یادم اومد:‌خود چمدون! رفتم چمدونو گشتم. خب اگه چیزی توش بود موقع خالی کردنش میدیدیم دیگه! رفتم از سر ناچاری کوله پشتی رو گشتم. خب درسته که اونو با خودم نبرده بودم سفر، ولی خب ممکنه آخر شب به محض این که رسیدم خونه، به دلایل نامعلومی، کیف پولمو گذاشته باشم تو اون. یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه:

when you are looking for something, there is nothing impossible

by saraderhami

بله. همه مانتو هامو گشتم. حتی اونایی که نبرده بودم سفر، یا اونایی که جیب نداشت. جاهایی که مدتها بود سراغشم نرفته بودم گشتم، نبود. نبود...

خلاصه که وقتی دیدم هیچ کاری از دستم بر نمیاد نشستم یه گوشه که غصه بخورم. بعد صدرا بستنی رو آورد. سعی کردم یه کم ریلکس کنم و بستنیمو بخورم. به خودم یادآوری کردم که همه پول تو اون کیف به ده تومنم نمی رسید. بعد دوباره یادآوری کردم که چند تا عکس پرسنلی توشه. بعد گفتم خب اون عکسا که مال هر کی هست خودش بازم از اون داره. بعد دوباره یادم اومد اون عکس چهارسالگیم که تو کیف بود، فقط یه دونه ازش داشتم. چقد بهت گفتم اینو اسکن کن داشته باشی، چقدر؟؟

اشکالی نداره. روحیمونو از دست نمیدیم. قانون بعدی: playback

توی قطار؟ همکوپه ای ها؟ نه بابا هر چی بودن دزد نبودن بندگان خدا. تو راه آهن؟ نه. اصلا آخرین موقعی که کیف دستت بود کی بود؟ موقع بیرون اومدن از هتل. بعد ازش استفاده کردی؟ نه. اصلا از کیفم بیرون... وای!

وای وای وای سارا تو شایسته مجازاتی. کیفتو رفتی گذاشتی کنار مغازه، خودت رفتی طبقه بالا؟ خب میخواستی اون کتاب سووشون گنده رو نذاری توش که سنگین بشه آخه بچه تو چرا انقد بی فکری هان؟ چه خوش خیال بودی. هی مامانت گفت کیفتو جایی زمین نذار. هی تو عین آدمای دنیادیده نگاش کردی گفتی چیزی نمیشه عزیزم! بله چیزی نمیشه. طرف حرفه ای بوده! دیده کیفو برداره میفهمی، خیلی نرم کیف پولو برداشته که تا تو حالیت شه همشو خورده باشه. بعد گفتم: نه بابا اگه میخواس ببره گوشیمو میبرد... هه! گوشی به چه دردش میخوره؟ پول میخواسته لابد. این که نشد توجیه، الکی دل خودتو خوش نکن! حالا با این لجبازیات، به هیشکی هم نمیتونی مشکلتو بگی. من اگه مامانت بودم فلکت میکردم.

بعد نشستم رو تخت. برای شونصدمین بار کیف آبیمو گرفتم دستم و توشو گشتم. بعد گرفتمش بغلم و هی نوازشش کردم. یه نگاهی به اتاق انداختم. به هم ریخته، داغون. چرا من هزچی بزرگتر میشم کمتر میتونم این اتاقو مرتب نگه دارم؟ چرا آخه؟ چقد بدبختم من. بابا راس میگه. من خیلی سر به هوا و گیجم. تابستونم داره تموم میشه. من هیچ کدوم از داستانامو تموم نکردم. تو متمم هم فعال نبودم. لپتاپم هم داغون و به هم ریختس. آخه چرا آدم باید اینقد بدبخت باشه؟ خدایا چرا من امسال شعر نگفتم بعد شش ماه؟ تا فردا که مهلتم تموم میشه آخه میتونم سه تا شعر بگم؟ نقاشیام همه نصفه کارس، کی تمومش کنم آخه؟ همه زندگیم هم رنگیه. ای خدا... ای وای... ای چه زندگی ایه... وای... وای...عه... این چیه این زیر... انگار شبیه...

زیپ کنار کیفمو باز کردم. کیف پولم بود.

:/

یعنی تو واقعا این زیپ کناری رو باز نکرده بودی؟

نه :)

***

خب اگه برنامه ریزی کنم میتونم تا شب به همه کارام به جز شعر برسم. شعرم تا صبح بیدار میمونم و میگم دیگه. کاری نداره که! بعدم سه سوت اتاقو مرتب میکنیم. بابا زندگی قشنگه سارا. نگاه کن آفتاب چه قشنگ میتابه. ببین عکسات کنارتن. کولر چه قشنگ داره مینوازه... سلام بر تو ای اتاق من! ای کارهای دوست داشتنی من! سلام ای زندگی! ای بعداز ظهر زیبای چهارشنبه! ای روزهای شیرین نزدیک به پاییز، (فصل شیدایی نقاشان). آه ای زندگی، ای سارا، ای اتاق... چه خوبین همتون. ماچ 


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۰۸
سارا