!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

موضوع انشا: تنهایی

شنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۵:۴۶ ب.ظ

با آن که در آن غرق هستم اما درست نمیشناسمش. چرا که هزار دالان تو در تو دارد و هزار طعم و رنگ مختلف. گاهی بسیار شیرین و خوشایند است، گاهی تلخی اش تا گوشت و استخوان آدم را به درد می آورد. و گاهی...
نمی دانم. زیرا تنهایی یک واژه نیست که یک معنای مشخص داشته باشد. تنهایی یک اتفاق است. اتفاقی که.... نخواهید وصفش کنم...نمی توانم وصفش کنم! زیرا با اینکه واژه ای است سرشار از پوچی اما هزار معنای متفاوت و هزار ژرفای گوناگون دارد...
کسی چه میداند؟ شاید بین این تن هایی که کنار هم نشسته اند، هزار تنهایی متفاوت خفته باشد که هیچ کس از آنها خبر ندارد. زیرا تنهایی تنها بودن نیست. ساکت بودن هم نیست. ناراحتی هم نیست. تنهایی همان حسی است که عمقش در کلمات جا نمی شود. و مدام آدم را به سوی آینده می راند تا حال را درک نکند....
حرفهایت را به دیوار اتاقت آویزان میکنی و شادی هایت را با کاغذت سهیم میشوی و غمهایت را در سطل آشغال میریزی....   در هزار اجتماع رنگارنگ خود را ثبت می کنی و از هرچه خلوت است میگریزی و به اجبار در میان آدمهایی که زبانشان را بلد نیستی میخندی ، این یعنی تو ... تنها هستی. 
بله. من هم تنها هستم. منی که وقتی حرفی در جمع ندارم جمع یک نفره ام را ترجیح میدهم...اما امان از قوانین نانوشته ای که همیشه مرا به سوی شلوغی هل می دهد....
هر از چند گاهی دیگران کنجکاوم می شوند دست بر پوست تنهایی ام می کشند.از دنیای رنگارنگ خود میگویند. به گمان این که من صدای خنده های فریبنده آنان را نمی شنوم. گویی به انتخاب خودم حرفهایم را در سینه ام حک می کنم. می نشینند کنارم و برایم نسخه هایی می نویسند. سپس خوشحال از نجات بیماری دیگر به راه خود ادامه میدهند. کاش به همین آسانی بود! افسوس که آنها فقط سطح تنهایی را با سرانگشتان بی خیال خود لمس کرده اند و هرگز از عمق آن باخبر نشده اند.
با شما هستم! شمایی که تنها نیستید و تنهایی را نمیفهمید. به زندگی خود ادامه دهید و خواهش می کنم با نگاه کردن به من عذاب وجدان نگیرید. از من نخواهید که مانند شما و با شما باشم. این برای من شیرین تر از اجبار به حضور در جمع است.
و شما تنهاها! باشد! اگر در بیرون از اتاقتان کسی را نمی یابید، تنها باشید! اما بد نیست هر از گاهی بیایید دور هم بنشینیم و هر یک عصاره تنهاییمان را بیان کنیم. میدانم. کسی شما را نمیفهمد. ...اما همین که حس کنید کسانی هستند که فقط «سعی» می کنند دنیا را از پنجره اتاق شما تصور کنند، حالتان را خوب خواهد کرد....

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۹۴/۱۲/۰۸
  • ۶۷۰۸ نمایش
  • سارا

انشا

دلنوشته

مدرسه

نظرات (۱۳)

  • عکس خنده دار
  • تنهایی چیز بدیه !! 

    http://khabis.ir
    زیبا بود
  • هستی جوووون
  • عالی بود
    خوب ..بهتر از اینم میتونست باشه.
    تنهایی بخشی از بزرگ شدنه... عالی بود من شعر و داستان مینویسم و اینو تأیید میکنم
    برید اهنگ های مهراب رو گوش بدین از تنهایی در میاین
  • ستاره اردانی زاده
  • این جمله از یکی هستش که نمی دونم کیه ...
    میگه...
    تنهایی را دوست دارم به شرط انکه گاهی دوستی بیاید تا درمورد ان با هم حرف بزنیم ...
    پاسخ:
    خیلی عالی بود شدیدا موافقشم!
  • ستاره اردانی زاده
  • تنهایی..
    مقوله جالبیه... خالی اما پر ...غمناک اما شیرین... خسته اما انرژی زا...
    یه چیزیه مثل خواب .. 
    برای وصفش چیزی نمیتونم بگم. محشر بود
    پاسخ:
    نه بابا محشرم دیگه نبود :)
  • فاطمه غلامی
  • سلام سارا خانم
    وای من چقد این حسا رو فهمیدم. البته توصیفای اینطوری بلد نیستم ولی میفهمم که همینه. میدونین منم هیچ دوستی ندارم. یعنی اصلا هیچ کسی ندارم! مامان بابام که اصلا پرتن، داداشمم یه وقتایی، یه وقتااااایی یهو حالش خوب باشه به یه دردایی میخوره. :))
    دوستای مدرسمم که :/
    هیشکی هیشکی منو درک نمیکنه. یعنی اصن سعیم نمیکنه که درک کنه.
    امیدوارم منظورتون همین مدل چیزا باشه و من چرت و پرت ننوشته باشم! نکنه شکست عشقی و اینا خوردین منظورتون اون مدل تنهایی بود؟! (من تقریبا هیچ وقت همصحبتی خوب و اینا رو تجربه نکردم که بعدش بگم کاشکی دوباره میشد و اینا خب اگه اونجوری باشه فرق میکنه تنهاییه.)

    شما رو توی سایت متمم دیدم. البته متمم توش من اینا نذاشتم اصلا نمیدونم چجوریه ولی برای یه سری سوالام دنبال یک سری جواب توش گشتم. که پیدام نکردم!‌ 
    خیلی خوشحال شدم از این که شما هم نوجون هستید مثل من! البته مثل من که نه مثل خودتون :))) البته من یه کم کوچیکترم.
    خوشحال میشم به وبلاگ من هم سر بزنید. هنوز یه روزه که درستش کردم شاید مسخره باشه که تبلیغاتش کنم ولی خب دوست دارم اصن گور بابای مسخره و مسخره کنندگان.

    الآن منظورم شما نبودینا :)))

    حالا اینا تعریفات کردم چون یک حسی بهم میگه قرار نیست نصیحت کنین. امروز توی وبلاگ چند نفر کامنت گذاشتم و هنوز کسی جواب بهم نداده ولی میترسم همشون خواسته باشن نصیحت کنن!! خخ
     شما حداقل همسن منی دیگه میدونی چه رنجیه که مطمئن باشی به ی چیزی بقیه هی بخوان منصرفت کنن.
    حالا این سایت جوابا مو که نداد مث بقیه یه مشت چرت و پرت تکراری بود. با عرض معذردت:/ ولی حالا شما و چند تا دیگه رو که دیدم گفتم حداقل تو این مدت چند ماه با چن تا آدم همسن که شاید فرق داشته باشن دوسی از نوع دوری کنم! آخ چقد نوشتم ببخشید.  حالا معنی حرفامو نوشته هامو بخونین بیشتر میفهمین اینجا دیگه خیلی پرحرفی نمیکنم.
    ته منظورم این بود که خلاصه خیلی تناهیی جالب توصیف کرده بودین!‌:))


    پاسخ:
    سلام فاطمه جان
    آره تنهایی خیلی تلخه. خعلی...
     نه شکست عشقی تا حالا نخوردم خدا رو شکر! 
    پست اولتو خوندم. چه قشنگ مینویسی...  البته زیاد از حرفات سر در نیاوردم! منتظرم ببینم دیگه چی مینویسی :)

  • رضا چترزرین
  • پیشنهاد میکنم فیلم داچمنت ر ببینی در مورد تنهایی
    شعر پایان فیلم

    چه تنهایی عمیقی توی این فیلم موج میزد! جوری که موقع دیدن فیلم منم به شدت احساس تنهایی کردم …
    فکر میکنم که لایق امتیاز 9 باشه
    در آن روز تاریک و خاموش فصل خزان، وقتی ابرها آسمون رو فرا گرفتن
    سوار بر اسبی تنها، تنهاترین مسیر این سرزمین رو می پیمودم
    وقتی به خودم اومدم، خورشید داشت غروب می کرد
    در حالی که خونه امیدم در کوهستان بود
    می دونم چیزی که قرار بود بشه، نشد
    وجودم رو غمی طاقت فرسا فرا گرفته بود
    ولی در اولین نگاه
    شعری رو می دیدم؛ که فرار واهی من از این ورطه رو بتصویر می کشید
    شعر دیوار های متروک و بی کس
    شعر وجدان های افسرده
    همه جا سرد و خشک بود
    غوطه ور، برای پیدا کردن ذات زندگی
    این هم شعر اخر فیلم بسیار زیباست

    و این مطلب محمد رضا شعبامعلی درباره تنهایی و عزلت و خلوت رو بخونی 

    https://linkp.ir/vZoL

    و کتاب در باب حکمت زندگی ش.پنهاور هم میتونی بخونی

    پاسخ:
    خیلی ممنون از پیشنهادهاتون 😊😊
    البته شعبانعلی که هرچی از این چیزا نوشته باشه من سری ده بار خوندم. ولی بقیه رو حتما پیدا میکنم 😊
  • رضا چترزرین
  • درباره فیلم Detachment (از هم گسیختگی) روزنوشته های داوود شاکری
    خیلی خوب بود .امیدوارم اگه دوست نداری تنها باشی ،نباشی درسته تنهایی بعضی جاها واععا لازمه ولی اگه داِیم باشه و از مجبوری تنها باشی سخته
    امیدوارم که برطرف بشه

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی