!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
  • ۱۹ آبان ۹۶، ۱۰:۴۴ - سعید
    آفرین
پیوندهای روزانه

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

خب از اونجایی که حوصله طول و تفسیر الکی نداریم و ندارین! تیتر وار رد میشیم تا به روز آخریه برسیم!

*محل اسکانش اصلا قابلمه نبود! قدیمی اما بزرگ و باحال...خوشمان آمد.

*روز اول بعد از ظهر بردنمون حرم برنامه های ویژه برامون داشتن...: سخنرانی.

*من و مامانمم با دقت توجه می کردیم. به خصوص من. ( بین خودمون باشه داشتم جنیفر لوپز گوش می دادم. )

 *اگر براتون سواله که چرا کارته رو اینطوری گرفتم باید بگم که خیلی ذوق زده بودم که کارت دادن بهمون...گفتم حتما باشه تو عکس...

*البته فکر نکنین این عکس گرفتن ما خیلی تو چشم بودا... بر و بچ در طول سخنرانی حاج آقا، داشتن لحظه به لحظه رو پوشش خبری میدادن. 

*یکشنبه روز مراسم بود. ما هم مانتو نوئه رو پوشیدیم که بریم جایزه ها رو درو کنیم بیایم... ! بعد به ناگه دیدم تو برنامه شون نوشته مراسم اختتامیه تو آمفی تئاتر حرم برگزار میشه.  چادر؟؟؟؟

*خدا رو شکر مانتوی خاص نخریدم! خب از همون اول توجیه کنین آدمو هی جشنواره جشنواره می کنین من تو فاز جشنواره فجر بودم! 

*مراسم با یک ساعت و نیم تاخیر شروع شد.

*مجریش سید جواد هاشمی بود.

 *از اون مجریا بودا! مگه خسته میشد؟ ما که نشسته بودیم، خسته شدیم اون وقت اون همینطوری با شور و هیجان داشت ادامه میداد! بابا ایول! یه دو سه تا خاطره بیخودم اون وسطا تعریف کرد، همه اینجوری بودن: دقیقا یادم نیست خاطره هاش چی بودن ولی تو همش داشت صورتش پر اشک می شد! 

*اول شدم!

* یهو گفتن نهار امروز غذای حضرتیه!

*تا ژتونا برسه همینطوری مجریه خاطره های محیر العقول تعریف کرد و بچه ها اومدن شعر خوندن و اینا... هی وقت تلف کردن هی وقت تلف کردن... یه کلمه نگفتن نفر اول دوره اول متوسطه بیاد شعرشو بخونه. خیلی زشت بود کارشون.

* اینم بگم ما از اون مدلاش نیستیم که هر چی میشه سریع موبایلشونو در میارن و عکس و فیلم و از این قرتی بازیا.... ولی خب جو محیط گرفتمون دیگه. فقط قبافه رو داشته باش! خخخخ

و حالا... میرسیم به اون بعد از ظهر فوق العاده پارک ملت! فعلا این عکسو داشته باشین تا بعد...

دردناکه نه؟!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۳۶
سارا

این یه هفته ای که نبودم، (الکی مثلا قبلش بودم!) رفته بودیم مشهد. البته ما از اون خانواده هاش نیستیم که تا حوصلمون سر میره بریم مشهدااا، پارسال این شعرو فرستاده بودم واسه این مسابقه، بعد امسال  برگزیده ها رو برای مراسم اختتامیه، دعوت کرده بودن مشهد. البته سال نود و سه هم این شعرو فرستاده بودم ولی نمیدونم چرا انتخاب نشدم! پارسال دوباره با اعتماد به نفس کامل همون شعرو فرستادم...این دفعه دیگه روشون نشد رد کنن. 

حالا نکته جالب این که بابام هم مشهد یه کاری داشت که تاریخش دقیقا با برنامه ما یکی شده بود. این شد که من و مامانم (به عنوان همراه) و بابام و داداشم (نخودی) با هم رفتیم مشهد. البته دو رو زودتر از برنامه. (برای پاره ای از مسائل از جمله خرید)  خرید...

روز اول یعنی پنج شنبه، با مامانم رفتیم مانتو بخریم که مثلا واسه مراسم مانتوی نو بپوشیم. اولش قرار بود که یه مانتوی سبز خیلی خاص بخرم و روسری لبنانی و اینا... منتها یه دو ساعتی که با مامانم تو کوی طلاب دور خودمون چرخیدیم و فضا دستمون اومد، من دیگه اصلا به رنگ و مدل و اسپرت و مجلسی و کوفت و زهر مار فکر نمی کردم فقط میخواستم یه چیزی بخرم. شده یه تیشرت! 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۳۷
سارا