!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر شاعرا» ثبت شده است

فرصتی نمانده است 

بیا همدیگر را بغل کنیم 
فردا 
یا من تو را می کشم 
یا تو چاقو را در آب خواهی شست 

همین چند سطر 
دنیا به همین چند سطر رسیده است 
به اینکه انسان 
کوچک بماند بهتر است 
به دنیا نیاید بهتر است 

اصلاً 
این فیلم را به عقب برگردان 
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین 
پلنگی شود 
که می دود در دشت های دور 
آن قدر که عصاها 
پیاده به جنگل برگردند 
و پرندگان 
دوباره بر زمین 
زمین 

نه 
به عقب تر برگرد 
بگذار خدا 
دوباره دست هایش را بشوید 
در آینه بنگرد 
شاید 
تصمیم دیگری گرفت 



پ.ن: گروس دوستت داریم

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۰۸:۳۰
سارا
عشقی در تو هست
که اگر آن را به آسمانها برسانی،
حال ابرها را خوب خواهد کرد
حتی تب جهنم را می شکند
و باران،
به جای هذیان گفتن
و توی چشمها چرخیدن
آب دریاها می شود...


از کتاب عشق سوم.
مدادرنگی دم دستم بود، گفتم یه چیزی بکشم!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۴
سارا

فردا

            چقدر

                        دور است

 

انگار این مسافر

  باید

یک دوره­ ی تمام تاریخی را

  طی کند

با قطب یخ ببندد

و روی کوهه­ ی جریانی دریایی

تا آب­های گرم براند

و یک شکاف تازه­ ی غول­ آسا را

از استوای خاک

 بینبارد

تا تنگه ­ی میان دو دل

تا ترعه­ ی میان دو دریا

فردا

            چقدر

                        دور است!



منزوی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۴ ، ۱۹:۵۳
سارا

یه کتاب جیبی از مجموعه اشعار سیمین بهبهانی دارم...خیلی دوسش دارم! عکس روشو میبینین؟ نمی دونم چه خاصیتی داره که هی میخوام خطوطشو دنبال کنم...مث اون سایه بزنم...فکر کنم زیادی واضحه!

بعد دیگه شروع کردم....تناسبات صورت بنده خدا رو که کلا داغون کردم! دورشم که تنبلی نذاشت درست رنگ کنم! خط خطیش کردم فقط! ولی خب... انقدی هست که بشه فهمید کیه!

اینم دستخط خود سیمین اول کتاب...


هرچند دخمه را بسیار خاموش و کور می بینم

در انتهای دالانش یک نقطه نور می بینم


هرچند پیش رو دیوار، بسته است راه بر دیدار

در جای جای ویرانش، راه عبور می بینم


هرچند شب دراز آهنگ نالین زمین و بالین سنگ 
در انتظار روزی خوش دل را صبور می بینم


تن کم توان و سر پردرد پایم ضعیف و دستم سرد 
در سینه لیک غوغایی از عشق و شور می بینم

گر غول در شگفت از من، پاس گذر گرفت از من 
با چشم دل عزیزان را از راه دور می بینم

من کاج آهنین ریشه هرگز مبادم اندیشه 
برخاک خود اگر موجی از مار و مور می بینم

طوفان چو در من آویزد ناکام و خسته بگریزد 
از من هراس و پروایی در این شرور می بینم

هر جا خلافی افتاده است جای حضور فریاد است!
من رمز کامیابی را در این حضور می بینم...

هشتاد و اند من، با من گوید خروش بس کن زن!
گویم خموش بودن را تنها به گور می بینم!

پ.ن: شعر خیلی باحالیه! (به خصوص این بیت آخرش!) 

خدا رحمتش کنه!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۴ ، ۲۱:۲۱
سارا