!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

سو اگین. هذیان

يكشنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۲۴ ب.ظ

یه موقعی یه شعر گفته بودم:‌

حس میکنم لبریز احساسم... اما چه احساسی نمیدانم

یادمه موقعی که اینو نوشتم واقعا لبریز از احساس بودم اما هر چی فکر میکردم نمیفهمیدم احساسم خوبه یا بده یا حتی معمولیه! یه چیزی تو قلبم همینطوری داشت گرمب گرمب میکرد. هنوز نفهمیدم اون روز، که شدیدا معمولی بود مثل همه روزای دیگه، چه احساسی داشتم که اونطوری هیجان زده بودم. ولی هر چی که بود دیگه هیچ وقت تجربش نکردم.

حالا الآن دقیقا تو نقطه مقابل اون روز قرار دارم. در یک بی احساسی و بی تفاوتی شدید نسبت به خودم و اطرافم گیر افتادم. در حدی که اگه الان بیای وایسی جلوی من و یه گلوله خالی کنی تو مغز خودت و یکی از اون طرف جیغ بزنه: خدا مرگم بده چی شد؟؟؟ من میگم: مرد. و به نوشتن این متن ادامه میدم.

چند تا دونه فندق و بادوم و پسته رو میزمه. حوصله نداشتم بذارم تو ظرف. میدونم که میزم در بهترین حالت، سرشار از مواد شیمیایی پاک کنندس. ولی هی برمیدارم میخورم. نه که بگم خوشمزه دونمو پر میکنه ها، نه ولی همینطوری برای این که یه کاری کرده باشم بر میدارم و میخورم.

فکر کنم رفتم تو افسردگی شروع تابستون. گمونم دو تا دلیل داره:

1. بالاخره بعد از یازده سال حالیم شده که تابستونها همیشه تموم میشن. اصلنم عجیب نیست و در همه ادوار تاریخ بشری بلااستثنا اتفاق افتاده.

این کشف مهم، علاوه بر این که احتمالا حس غافلگیری آخر شهریورو از بین میبره، هیجان اول تیرو هم از بین میبره. چیه مگه؟ یه فصله مثل بقیه تموم میشه میره. :/

2. حجم زیادی از برنامه زندگیمو روی تابستون بنا کردم. کم کم داره میشکنه. :/

بله. البته بی حسی شدیدم میتونه ناشی از یه مقوله دیگه هم باشه. چرا اینگونه ام من؟

در این مدت یه سری مسابقه شرکت کردم. (همشون در آخرین مهلت یا بعضا گذشته از مهلت) و یه سری مسابقه هم در پیش دارم که تا دقیقه نود برای ثبت نام در اونها وقت دارم.

چرا اینجوری میکنی آخه هان؟ چرا همینجوری در و دیوارو نگا میکنی یهو تلفن که زنگ میخوره تازه یادت میاد کار زیاد داری و وقت کم؟ بگو دردت چیه دلبندم؟!

کجا رفت نه سالگی؟‌ یه پاک کن، دو سال استفادش کردم آخرشم وقتی به ابعاد نیم سانتی متر مکعب در اومد نگهش داشتم تو یه جعبه. حالا سالی سه چهار تا پاکن میخرم. چرا آخه همه چی گم میشه؟!

دیگه داره جدا حالم از خودم به هم میخوره. همه چیز گم شده! همه چیز دیر شده! و من همچنان زیر کاغذای طراحی  و کتابای نصفه نصفه و پوست پسته و لپتاپ به سقف خیره شدم و به آینده ای که فکر میکنم که از بس مجسمش کردم دیگه داره حالمو به هم میزنه.

خب. حالا میریم سراغ قلم کاغذ. درد و درمونو روش مینویسیم. اهه اههم....

اقلام گم شده: (اگه پیدا کردین بهم بگین. نوشتم که حواسم باشه بیشتر نشه)

تراش 17 هزار تومنی

خودکار آبی سی کلاس درشم گم نشده بود (پیدا شد لای کلاسور بود:)

پاکن مشکی

فلش قدیمی

فلش جدید ( پشت تلویزیون بود صدرا میخواست فیلم بذاره پیداش کرد!)

مداد طراحی b12

هندزفری، یار دیرین ( ایشونم لای کلاسور بودن :))

پاکنِ پاکن اتودی که شیش ماه نگهش داشتم برا وقتی که پاکن قبلیه تموم شه :(( بدین وسیله اعلام میدارم که این مورد پیدا شد! تو خود پاکن بود D:

 

هشت تا شد. کم میشه که اضافه نمیشه فهمیدی؟؟؟ فهمیدی یا فرو کنم تو اون گوشت؟؟؟ 

در و دیوار اتاق تماشا نداره به خدا وقت واسه این کارا زیاده. 

نزن هفت تا شد. دودورو دودو دو.

پنج تا! 

چهار تا. :)

 

ضمنا، فردا، هرررررچیزی که مهلتش خواهد گذشت، انجام میشه اوکی؟؟؟      

بی تربیت. خدافس.

 

  • موافقین ۳ مخالفین ۰
  • ۹۷/۰۳/۲۷
  • ۱۹۶ نمایش
  • سارا

نظرات (۱۰)

:)
پاسخ:
 اینم حرفیه
سارای درون : باشه باشه ! فهمیدم ... قول میدم انجام بدم .. فقد اون هفت تیر رو بکَن جون ما!
(سارا هفت تیر را برمیدارد و همچنان به سارای درون خیره میشود)
سارای درونِ سارای درون (به صورت زیر لبی): خب همه همینن ! اینم گیر داده به ما ! اخه کی تو این دوره زمونه پاک کن تموم میکنه ؟
ینی فک کرده همه برنامه های تابستونیشون عملی میشه ؟! ای بابا ... کی میخواد بفهمه تابستون کوتاهه...
پاسخ:
هعی...
و این چرخه بین سارای درون و سارای درونِ سارای درون و ... ادامه دارد.
گل گفتی حبیده! اصن قرار نبود پاک کنها تموم بشن!  هفت تیرش الکیه البت  خودشو و بقیه خوداش بعدش کلی به ریش من و تو میخندن که باور کردیم  :)
پاسخ:
نه به خدا واقعیه. شوخی ندارم که.
لامصب باز تابستون شد و منم جوگیر شدم و وبلاگ زدم :|
لامصب سالی یه بار وبلاگ میزنم ... هی زرت پاک میشه یا اصن رمزشو یادم میره باز میزنم :|
فک کنم نصف وبلاگای بلاگفا مال منه :|
اصن یه وعضی :|
+
بچه بیشین درس بوخون امسال کنکور داری :))
پاسخ:
اوخ باز این اومد
فکر کنم از کنکوری بودن فقط همین اسم وبلاگتو داری:))
به قندون که اشاره نمیکنی میگی این :|
دقیییییقا زدی تو خال لامصب :))))
پاسخ:
:))
سلااام...
با اینکه دوسش داشتم ولی حداقلش اینه که خونده بودمش...
من الان بیشتر از هرچیز دیگه نگران کتاب بیگانه هسم...میدونی که نخوندمش...لطفا همین الان برو کتابو بده به مامانت که بمونه پیششون تا وقتی که قرار شد بیاری برام ...
من پیش بینی میکنم الان رفتی سر قفسه و میبینی بیگانه نیس...
و این لیست زیاد شد که کم نشد که نشد که نشد....
پاسخ:
سلااام
پیش بینیت اشتباه بود و جشنی بر بلندی ها هم پیدا شد دیدیری دیدیر دیر! (در واقع حوصله گشتن نداشتم همون زیر میرا بود!)
دیش دارام بیدام دیش دارام بیدام...

اگه راس میگی بقیه چیزارو پیدا کن ... اخه کسی ک کتابو با اون حجمش گم نمیکنه😊😊😀😀

(به نظرم کسی که فلش قدیمو فلش جدیدو گم کنه خیلی بدبخته!)😁😁😁
پاسخ:
آره خیلی. تراش هفده تومنی رو بگو :(
  • ستاره اردانی زاده
  • سارا الان فکر کنم خیلی گیج باشی کلت گنگه  نمی دونی چیکار کنی  چون خیلی کار  برای انجام دادن داری! و البته کنکوری هم که هستی و دیگه واویلا!  منم تا قبل تابستون همین بودم دقیقا تا روز بعد امتحانا   اصلا  یه وعضی بودا  نه می نوشتم نه میخوندم  اصلا خیلی وخیم بود اوضام  بعد یه تصمیم جدی در راستای تمیز کردن اتاقم گرفتم  یک روز کامل از کل زندگی افتادم ( لعنت به این امتحانا  حالا میفهمم چرا شاهین ترک تحصیل کرده !)و  اتاقم رو تمیز کردم در این فرایند مشقت بار ضمن اینکه یه عالمه خاطرات از زیر تخت و ته کمد و لای کتابای دوران دانشگاه بابام پیدا کردم  و خیلی خندیدم و عرق ریختم و جونم در اومد بعدشم خیلی زیاد  تکلیفم با خودم روشن شد  فهمیدم زندگی برنامه و اولویت بندی میخواد  الان تونستم برنامه  بریزم چون دورم خلوت بود  یعنی یه طورایی حداقل خیالم از محیط دورم که مرتب بود راحت بود بعد از محیط زیستم  رفتم سراغ ایتم بعدی که بدنم بود رفتم یه حموم جانانه و بعد از حموم این فکرایی بود که سرازیر می شد و  این وظیفه من بود که بنویسمشون ... و از اونجا خود به خود برنامه ریزی شروع شد   و به طور خود به خود اصلا میفهمیدی چی برات بیشتر مهمه  و چی رو میتونی یکم عقب بندازی تا موقع انجامش بشه 
    از طرف دیگه  ساعت انلاینیتو  میدونم که کنترل میکنی و این خیلی تاثیر گذار خواهد بود 
    و یه پیشنهاد شخصیم برات دارم که  صبحا زود تر بیدار شی حداقل ساعت 6 که بیدار بشی میفهمی که چقدر وقت برای انجام دادن کارای عقب افتادت داری ... 
    یه پیشنهاد دیگه هم اینکه که برای استراحت دادن به مغزت  یه جایزه  برای خودت بخری هر چقدر کوچیک مثل خرید یه جورا  یا حتی متوسط مثل  رفتن به یه کلاس  یا خرید یه کتابی که خیلی دوس داری بخریش ..
    اینا برا من جواب داد  امیدوارم به درد تو هم بخوره .. 
    راستی نامرد از این مسابقه ها به ما هم معرفی کن مخصوصا اگه درمورد داستان باشه ...
    ببخشید پر حرفی شد 
    و اینکه..
    دلم برات تنگ شده بود و
    امیدوارم موفق باشی..
    پاسخ:
    مرسی که پیشنهاد میدی خواهر.

    خوش بگذره :)
  • ستاره اردانی زاده
  • میدونم تو دلت داری فش میدی و میگی:
     !!!!!!! این چی داره واسه خودش بلغور میکنه  ساعت شش صبح ؟ 
    !!!تابستونه بابا بیخیال .

    پاسخ:
    نه اصلا. من و دوستم پارسال تابستون قرار میذاشتیم پنج صبح بیدار میشدیم....

    بعله!
  • ستاره اردانی زاده
  • اصلا صبحا یه حال خاصی داره ... من که خیلی دوستش دارم   صبحا میرم پارک ورزش البته اگه بشه گفت ورزش
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی