!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

بیا حرف بزنیم

۲۵
فروردين

توی مطلبی که راجع به سال گذشته نوشته بودم، گفتم که فقط یه حرف نگفته مونده که گمان نمیکنم هیچ وقت به زبون بیارمش. اما در کمال تعجب این کارو کردم. یه جور بامزه و غیر قابل تصور.

دلم میخواست با دوستام حرف بزنم. ولی... بلد نبودم. میترسیدم. چه میدونم... میگفتم مهم نیست. ولی علیرغم تلاش بسیار برای پنهان کردن این موضوع، هنوز صدایی توی گوشم میگفت:‌ خیلی مهمه. شاید صدای شعبانعلی بود... که باز میخواست بگه: هزار دلگیری کوچک بیشتر از یک دلگیری بزرگ دوستی را تهدید میکند.

به شکل عجیب و عمیقی این جمله رو درک میکنم. گاهی فکر میکنم دارم از پشت شیشه با اون "دوست" حرف میزنم. شیشه شفافه. گوشی هم هست! هم همدیگه رو میبینیم و هم صدای همدیگه رو میشنویم. اما نه، بازم یه فاصله ای هست. 

.... من نمیتونم باور کنم که فاصله من و تو فقط همین پنجاه سانته. فکر میکنم داریم با اسکایپ با هم حرف میزنیم. حرف میزنیم و میخندیم و سر هم دیگه غر میزنیم و حتی گاهی قایمکی دستمونو از بالای این شیشه بلند میبریم جلو و میزنیم رو کله پوک اون یکی. اما نمیرسه. میدونی که نمیرسه، اینا فقط گول زدن خودمونه. اون مه شفاف جامد بین ما هست. نمیشه انکارش کرد. و اون غبار، از حرفای خاک گرفته توی سرمون بلند میشه. از علامتای سوال و تعجب نامرئی آخر حرفامون. از نقطه چینای الکی ته هر جمله‌مون... از صندوقچه ای که فکر میکنیم اگه درش بستش لابد چیزی مهمی توش نیست! ولی خنگ خدا خودمون درشو بستیم.


بیا حرف بزنیم. نه بابا! حرف واقعی! میدونم... کتابا و سایتا و حماقت معلما، مسائل جذاب و آموزنده ای هستن. ولی حرف نیستن. حرف واقعی منم. تویی. من از تو میترسم و تو از من. و هر دو از شیشه. اگه بشکنیمش، خرده هاش تو چشم کی میره؟

 میگی: باشه. شیشه رو نمیشکنیم. ولی بیا بلند شیم. بیا وایسیم رو صندلی هامون. 

بلند میشم که برم: زنگ کلاس خورده. الآن معلممون میاد. 

چند ثانیه نگام میکنی. میگم: خب از خانم عذرخواهی میکنم! 

 هنوز میترسم. میترسم از صدای شکسته شدن. میترسم یه چیز دیگه هم این وسط بشکنه. ولی تو این حرفا حالیت نمیشه. فقط میگی:‌ بلند شو. تو بلند شو تا دیوار بلند نشه.

قدبلندی میکنیم. دستامونو میبریم بالا و بالاتر. اعتراف میکنم که دستای تو بلندتره. ولی منم تلاشمو میکنم. اونقد میریم بالا تا برسیم به جایی که دیگه هیچی نیست. هیچی نیست جز من و تو... من و تو و هیچی. 

میگی: حالا که هوا خوبه، حیف نیست صندوقچه های خاک گرفته مونو در آریم؟‌ ایندفعه منم دلمو میدم دست دریا. میگم نه. حیف نیست. بسه هر چی تنهایی خاک خوردیم. بیا مزه تنهایی همدیگه رو بچشیم. 

بیا  حرف بزنیم.

  • سارا

امسال وسط خانه تکانی چشمم به دفترچه خاطرات دبستانم افتاد. یادش یخیر. آخر سال که میشد دفترچه هایمان را برمیداشتیم و راه میفتادیم دنبال بچه ها و معلمها که برایمان خاطره بنویسند. وقتی هم که برمیگشتیم میدیدیم چند تا دفترچه توی کیفمان چپانده اند. حالا بنشین و فکر کن که چه بنویسی. مرور کردن خاطره هایی که خیلی قدیمی نیستند، اما خیلی قدیمی به نظر می آیند، برای خودش حال و هوایی داشت...


نسترن مدرس سبزه واری. از آلمان آمده بود. خیلی دوستش داشتم. خیلی. چند سال بعد هم چند بار دیدمش ولی انگار دیگر هیچ کداممان آن حس قدیمی را نداشتیم. خیلی دلم میگیرد وقتی به او فکر میکنم. چقدر برای هم نامه مینوشتیم. در مدرسه به هم میدادیم و توی خانه میخواندیمش! موقعی که او به مدرسه ما آمد، هنوز دفترجه خاطرات نداشتم. سال بعد هم رفت. اما انقدر برای هم نامه نوشته بودیم که خاطره کم نیاورم. تازه آلمانی هم به من یاد داده بود! مداد و معلم و کتاب را یاد داد و شمردن و الفبا را. برایم نامه نوشته بود که حالا دیگر راحت میتوانی یه آلمان سفر کنی! چه روزهای شیرینی بود. 

روزی صد بار برای مادرم تعریف میکردم که نسترن کل آهنگ قشنگ سوسن خانم را حفظ است!  کل کلش! وقتی که بعد از یکسال اصل آهنگ را شنیدم یکهو جا خوردم. با اصل آهنگ خیلی فرق داشت! اصلش همان بود که دفعه اول شنیده بودم، صدایی لطیف و دخترانه روی ریتمی آرام.

  • سارا

1

 قر در کمرم فراوان است. چه کنم و چه کار نکنم... یکهو شهرام شب پره در گوشم می‌خواند:‌ ای قشنگ تر از پریا... خودش است! آهنگ را دانلود میکنم. میروم جلوی آینه و شروع میکنم به رقصیدنی که بلد نیستم. آنقدر بالا و پایین میپرم که خسته میشوم. دوباره میروم پای لپ تاپ. ادامه نوشتن. ولی شهرام ول نمیکند. همینطور دارد توی گوشم میخواند. فکر میکنم آخرین باری که آهنگی توی گوشم هی میخواند و من از دستش کفری نشدم کی بوده. یادم نمی آید..

مثل همیشه به این فکر میکنم که خواننده موقع خواندن این آهنگ چه حسی داشته است؟ تصورش میکنم: سرخوش است، اشتیاق دارد و همزمان با خواندن تست میکند تا ببیند به هدف مورد نظر میرسد یا نه. بله چه جور هم! قر ملایمی که در متوسط جامعه جریان دارد، به خوبی روی آهنگ مینشیند. مرسی بچه ها. قربونتون برم. عالی..

به هدفش رسید. حالا سالهای سال است که یاد و خاطره‌‌اش حضور دارد در هر کجا که ایران و ایرانی هوس رقص میکند. ولو میشوم یک گوشه. احساس خوبی دارم. خب بس است دیگر. عه شهرام ول کن دیگر.


نتیجه تصویری برای شهرام شب پره پشت مو

  • سارا

پایان سال 96

۰۳
فروردين

سال خوبی بود. اگرچه اتفاقات تلخ زیادی توش افتاد، یکیش فوت پدربزرگم، اما اتفاقات خوبی زیادی هم افتاد، یکیش ازدواج عمه‌م. اما به هر حال، خوب بودن امسال ربطی به اینطور اتفاقات نداره. وقتی از یه سال خوب حرف میزنن، اولین چیزی که توی ذهنم میاد، اتفاقاتیه که توی اتاقم افتاده!
خب، کارایی که باید میکردم و نکردم رو نمیگم چون قلبم را به درد می آورد، لیکن کارایی که انجام دادمو میگم تا دلتون بسوزه.
 اول باید بگم که سی و نه کتاب و نیم در این سال خوندم. حتی المقدور یه یادداشتی هم دربارش نوشتم که این کار اگرچه سخت بود و بعضی وقتا باعث میشد از کتاب خوندن فرار کنم، اما باعث شد کیفیت مطالعه‌ام به شدت بره بالا. البته وقتی دفتر بنفش رنگ عشقولم به "فهرست هی در حال افزایش گم شده‌ها" پیوست، تا یه مدتی اصلا کتاب نخوندم. اما چند روز پیش در حین خونه تکونی، یهو زیر یه کتاب بزرگ پیداش کردم. حالا که دفترمو دارم باید نخوندن های پارسال رو جبران کنم! یعنی باورتون نمیشه در لحظه ای که بنفش زیباش برایم خودنمایی کرد، چقد برای خدا لاو ترکوندم. حالا چه ربطی به خدا داشت؟‌ ربطش اینه که وقتی از ته قلبم دعا کردم که همه چی به درک، این دفتر پیدا بشه، یهو به ذهنم رسید که زیر اون کتابو  نگاه کنم. حالا من دوست دارم بگم خدا پیداش کرده. شما هر جور راحتین!

سپس خدمتتون عرض کنم که انگلیش اسکیلمو بهبود دادم و اگرچه نسبت به پارسال یه کم کند پیش رفتم اما به جاهای خیلی باحالی رسیدم. وقتی فیلم خارجی بدون زیرنویس میبینم همچین ذوق میکنم که انگار حالا کلشو میفهمم. :) ولی به جون خودم از نصف بیشتر میفهمم!
بعد این که نشستم به طور ویژه، نظم شخصی متممو خوندم و خیلی پیشرفت کردم. بعد از فراز و نشیب های بسیار، الآن خیلی تجربه کسب کردم درباره این که موقع برنامه ریزی، چه مقدار کار نوشتن منطقیه. و موقع انجام دادن کامل انجام میدم. و موقع بازبینی هی به خودم افتخار میکنم. (چیه؟ جوگیر ندیدبدید ندیدین؟) چنان که در چهار پنج روز تعطیلی قبل از عید،‌ سه نقاشی 50 در 70  بسی جانفرسا رو تموم کردم و اگرچه خیلی سخت بود و خیلی هم از طرف خونه تکونها فحش خوردم، (که نه تنها کمک نمیکنم بلکه کثیف کاری هم میکنم)‌ اما بالاخره انجامش دادم. البته هدف چهار تا بود که اگه کار چهارمی رو شروع میکردم، وقتی برای اتاق و لپ تاپ تکونی نمیموند. البته باید اعتراف کنم که آخرش هم کلی فایل اضافه رو لپتاپم موند که دیگه میگه برا تابستون!
همچنین فهمیدم که اگه به جای تیتروار نوشتن، کارامو به صورت خاطرات روزانه بنویسم، حجم کار بیشتر حالیم میشه! یعنی جای این که بنویسم: ‌ساعت 7: مرور کلیه دروس مدرسه از اول دبستان تا پایه یازدهم و پیش‌خوانی دروس دوازدهم، مینویسم: امروز ساعت 6صبح بلند شدم و ده دقیقه صبحونه خوردم و بعد همه کتابای درسی از اول تا حالا رو از اینترنت دانلود کردم که کلا پنج دقیقا شد و بعد همه رو دونه به دونه مطالعه کردم و یادداشت برداشتم و بعد جلوی آینه برای خودم کنفرانس دادم و ساعت شد هفت و سی دقیقه.
بعد نگاه میکنم میبینم همچین منطقی به نظر نمیاد... تغییرش میدم!  اینم دری از دریای گهر بار تجارب من. برین حالشو ببرین.
همچنین کلی مسابقه شرکت کردم که از اون تعداد خیلی هاش اصلا محلم نذاشتن ولی تو یه تعدادیش رتبه اوردم. ترسم از نبردن ریخت!
و این که امسال خیلی بیشتر حرف زدم! کلی از چیزایی رو که توی دلم میموند و هی باهاش درگیر بودم به زبون آوردم. حتی یه چند باری هم تو مدرسه به معلما حرفای دلمو زدم و اندکی فحش هم خوردم اما به جز یه مورد که ناخودآگاه پیش اومد، از بقیه اش کاملا راضیم و به خودم افتخار میکنم. کاملا به دردسرش می‌ارزید. :)
خلاصه که با بیان کردن حرفی که تو کله کوچیکم هی میخورد به در و دیوار و صدا میداد، برای بار هزارم فهمیدم که دنیای بیرون با دنیای کوچیک و ساراآلود ذهن من خیلی فرق میکنه! چقد سبک شدم امسال...
البته هنوز یه حرف دیگه مونده که آخرش نگفتم و فکر نکنم هیچ وقت بگم. خب صد درصد که اهداف آدم محقق نمیشه! به قول یزدیا اینم باشه برای چراش!
بقیه‌اش دیگه چیزایی بوده که همیشه انجام می‌دادم و چون من سوپراکتیو بوده و خییییلی کار انجام میدم، این خورده ریزه ها دیگه گفتن نداره. میترسم دیگه خیلی غصه بخورین به حال تنبلی خودتون. :)
سال 97 کمی تا قسمتی ترسناکه، چون شروع پایان نوجوانی منه! و همچنین سال کنکور و البته آخرین فرصت برای تثبیت یک سری عادت ها و یاد گرفتن یک سری چیزها و کلا هر غلطی که میخواستی تا قبل از دانشگاه بکنی. واهاهای خدایا باش لطفا. نزدیکتر باش، من میییترسم.
سال پرباری داشته باشین. بدرود!

 

  • سارا