!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

مشهد چه خبر؟ (1)

جمعه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۳۷ ب.ظ

این یه هفته ای که نبودم، (الکی مثلا قبلش بودم!) رفته بودیم مشهد. البته ما از اون خانواده هاش نیستیم که تا حوصلمون سر میره بریم مشهدااا، پارسال این شعرو فرستاده بودم واسه این مسابقه، بعد امسال  برگزیده ها رو برای مراسم اختتامیه، دعوت کرده بودن مشهد. البته سال نود و سه هم این شعرو فرستاده بودم ولی نمیدونم چرا انتخاب نشدم! پارسال دوباره با اعتماد به نفس کامل همون شعرو فرستادم...این دفعه دیگه روشون نشد رد کنن. 

حالا نکته جالب این که بابام هم مشهد یه کاری داشت که تاریخش دقیقا با برنامه ما یکی شده بود. این شد که من و مامانم (به عنوان همراه) و بابام و داداشم (نخودی) با هم رفتیم مشهد. البته دو رو زودتر از برنامه. (برای پاره ای از مسائل از جمله خرید)  خرید...

روز اول یعنی پنج شنبه، با مامانم رفتیم مانتو بخریم که مثلا واسه مراسم مانتوی نو بپوشیم. اولش قرار بود که یه مانتوی سبز خیلی خاص بخرم و روسری لبنانی و اینا... منتها یه دو ساعتی که با مامانم تو کوی طلاب دور خودمون چرخیدیم و فضا دستمون اومد، من دیگه اصلا به رنگ و مدل و اسپرت و مجلسی و کوفت و زهر مار فکر نمی کردم فقط میخواستم یه چیزی بخرم. شده یه تیشرت! 

با این مانتوهاشون! حالا همه کاراشون یه طرف، تازگیا میان مانتو رو از پشت آویزون میکنن که مردم دیگه به خودشون زحمت ندن ببینن کویین داره یا نه. عزیزی می گفت خود ملکه الیزابتم میخواد یه جا خودشو معرفی کنه میگه کوچیک شما الیزابتم، اون وقت اینا هی کویین کویین راه انداختن! 

والا!

خلاصه یه مانتوی سبزِ خااااصی خریدیم که نگو... 

روز بعد. ظهر گرما، داشتیم از کت و کول می افتادیم تو حرم. وای هوا که گرم بود، کلی هم راه رفته بودیم، داغون، له ِ له... به ناگه موزه جلومون سبز شد. عجب جایی بود! وای خنک! خعلی حال داد. حالا توش چی بود؟ درای حرم از اول تا حالا. ضریحا از اول تا حالا. ما که نفهمیدیم اینا به چه درد می خوره. گفتیم حالا فعلا چند تا عکس باهاش بگیریم تا بعد. 

 

اینم من تو تابلو: خخخ

 

بعد از ظهر، از هتل زنگ زدن که تور تفریحی داریم به مجموعه تفریحی چالیدره. نفری پونزده هزار تومن. ما هم گردن شکسته، گفتیم حالا یه بار حرف این هتلا رو گوش کنیم و با بقیه بریم. قیمتشم که خوبه....حالا چالیدره چی بود؟ « یه دریاچه وسط دره که تله کابین از بالاش رد میشه، با امکانات فوق العاده مثل ماساژ ماهی و بانجی جامپینگ...» واو! یه محیط سرسبز و دوست داشتنی برای ریلکسیشن... یه چیزی تو این مایه ها:

واقعا دست مسئول تور (!) درد نکنه واقعا که اولین بار بود اینجا رو میدید و ما هفت هشت نفر اون وسط، باید ایشونو راهنمایی می کردیم. :) اولش، از اونجایی که زیر آفتاب مستقیم آدم نمیتونه چهل تومن بده و تله کابین بی سقف سوار شه! باید یه پولی میدادی با یک چیز سقف داری میرفتی بالا! بعدم که رسیدی هی خرید کن... بعد دوباره میری پایین، میرسی به دریاچه:

 بعدم دوازده هزار تومن بده و در هوای دل انگیزِ ساعت چهار بعد از ظهرِ نیمه مرداد قایق سواری کن... رویاییه! (تو یزد میشه دو تومن)

البته یه توضیحی بدم ما چون دیدیم اونجا هیچ کاری نمی تونیم بکنیم و داداشمم هی داشت ناله می کرد، چهل و هشت تومنو دادیم و قایقه رو سوار شدیم. وگرنه ما ازون خانواده هاش نیستیم!

حالی کردیما خدایی...

 

***

وسط نوشتِ غم انگیز: این نکته رو هم جا داره اینجا بگم. ما خیلی واسمون سوال شده بود که اینا واقعا چی شده تصمیم گرفتن اینجا رو به یه مجموعه گردشگری تبدیل کنن؟ نه سرسبزی داره نه چیزی. حقیقت تلخ اینه که اون عکس اولی که دیدین یه عکس قدیمی از همین چالیدره اس که پیشنهاد می کنم اونو با تصویر الآنش، مقایسه نکنین. 

***

تنها قسمت جالبش اونجایی بود که با مامانم تو پله ها نشسته بودیم (جای دیگه ای واسه نشستن نبود) و از دیدن اعراب محجبه ی مجلله مشعوف میشدیم. بابا اینا دیگه کیَن! روسری رو شونصد دور میپیچنن دور سرشون و تهشم یه گره میزنن، (مث بقچه متحرک میشن) بعد پایینا رو دیگه وللش...! نگین چرا عکس نگرفتی که همینطوری هم که نشسته بودیم عین سینما تماشاشون می کردیم کلی ضایع بودیم. خیلی شیک بودن خداییش...

 شب بالاخره پامون به زمین صاف رسید و صبح هتلو تخلیه کردیم. من و مامانم به سوی محل اسکان بنیاد رضوی و بابام و داداشمم دانشگاه...

اون شب به خودم گفتم: «خدای من! یعنی به چه جور جایی خواهیم رفت؟ شاید بیست تا بیست تا بریزنمون تو یه قابلمه و بگن بخوابین...احتمالا غذامونم خوراک روح و صفا و صمیمیت خواهد بود...واو!»

 

یعنی چه اتفاقی می افته؟ سارا چه رتبه ای در مسابقه کسب می کنه؟ آیا محل اسکان واقعا شبیه قابلمس؟ آیا غذاشون نون و پنیرِ متبرک خواهد بود؟ همه اینها رو در پست بعدی، خواهید دید. تا هفته آینده خدانگه دار. 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۲۲
سارا

نظرات  (۳)

آفرین آجی من به تو افتخار می کنم. اصلا به جای اینکه بری شعر رضوی برو تو داستان نویسیش شرکت کن.دوست دارم بوس بوس.
پاسخ:
مرسی عزیزم 
سارا مانتوت سبز لجنیه یا سبز چمنی؟! :/
D;
پاسخ:
:)))))
۲۹ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۰ پروین شیربیشه
سلام سارا جان
دوست سمیناری شما و مادر عزیزت هستم.
همون که شما نقاشیمو کشیدی و من هم نقاشی شما رو :)
زیارت قبول
لطفاً شعرت رو هم بذار تو وبلاگت بخونیم!

پاسخ:
سلام خانم شیربیشه عزیز...

بله یادمه... چه افتضاحی کشیدم!

شعرمم که خوندین گویا.

ممنون از نظرتون :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی