!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۳۰ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

سلام عرض میکنم خدمت شما دوستان عزیز. 

امروز در خدمتتون هستم با یک آموزش جذاب و دوست داشتنی: چاپ مونوتایپ. البته به شیوه طراحی روی شیشه. جلسه قبل، ما سر کلاس خانم سرمد، این چاپ رو آموزش دیدیم‌ و حالا به عنوان تکلیف،‌ باید یک عدد چاپ آبرومند توی خونه انجام بدیم. 

از اونجایی که حیفم اومد از تجربیاتم بهره‌مند نشین،‌ تصمیم گرفتم این پروژه رو مرحله به مرحله با شما شیر کنم. با ما همراه باشید.

وسایل لازم: 

یک عدد طرح (ترجیحا نقاشی خودتون)

شیشه سایز a3 (‌یه قاب عکس به درد نخور تو انباری پیدا کنین و شیشه‌شو بکنین و دورشو چسب بزنین)

رنگ افست (که نفری پنجاااااه هزارتومن به مدرسه دادیم و برامون قوطی های بزرگشو گرفتن. من قعلا امروز در حد یه قاشق از هر کدوم برداشتم. حروم نکنیییین پلیز.)

قلموی آشغالی (من چند عدد قلمو داشتم که آشغالی نبود خیلی هم عالی بود،‌ ولی کم کم طی فرایندهای خلاقانه‌ای که روش انجام دادم، آشغالی شد. :/ لذا اینجا میتونیم ازشون استفاده کنیم.)

مقوا یا کاغذ به رنگهای مختلف

غلتک 15 سانتی متری

تینر ده هزار برای پاکسازی محیط و دست و بال و شیشه و همچنین افزایش رقت رنگ ( من به جاش بیست هزار برداشتم... دارم خفه میشم :/)

موزیک (بهونه‌ی هایده که از دیشب تا حالا افتاده سر زبونمون)

  • سارا

درسته همه میگن یزدی حرف زدن اصالت داره و امتیاز و فلان و... ولی من میدونستم که وقتی یزدی حرف میزنم کااملا اعتماد به نفسمو از دست میدم. حداقل فعلا اینطوریه، شاید بعدا تمرین کردم. خلاصه که گویش معیار را برگزیدم. وقتی رفتم تو گفتن خب سلام و اینا... توضیح بده درباره کارت. منم شروع کردم یهو آقاهه گفت گفتم اول خودتونو معرفی کنید بعد توضیح بدید. :) با یه لبخند... گفتم عه اول باید معرفی کنم؟ (چه سوالی. :/)

خلاصه خودمو معرفی کردم و یه خورده درباره کارم توضیح دادم. البته زیاد خوب توضیح ندادم. باید درباره وجه تمایزش حرف میزدم. (اینو الآن یادم اومد!) فقط چیزای خیلی کلی گفتم. ولی یادمه همونطور که بارها تصور کرده بودم خیلی روون حرف میزدم. با این که قلبم داشت میومد تو دهنم (نمیدونم چرا واقعا. همینقد بگم که همچین حالتی بارها در موقعیت های خیلی خیلی مسخره برام پیش اومده. مثلا تو سوپری. :/) اما انگار یه نیرویی خارج از اختیارم نمیذاشت حرف زدنمو متوقف کنم یا به تته پته بیفتم!

  • سارا

پیش نوشت: داشتم خودمو دعوا میکردم که چرا اینا تازگیا اینقد طولانی میشه؟! جواب دادم: خب بشه. مگه داری برا دوچرخه مینویسی که نگران مفید بودن و موجز بودن و خوشگل بودنشی؟

خیر.

و بدین ترتیب مشکل حل شد.

***

بله خوارزمی... خواااارزمی!

اول باید از استاد محترم کلاسها بگم. که نمیدونم طبق چه معیاری اسمشو گذاشته بودن استاد... (به جرئت میگم که من از اون شاعر بهتری هستم. حرفم نباشه.)

جلسه اول براش خوندم: گاه یک اتفاق تکراری/ بیش از آنی که هست می‌افتد

- خب چرا؟

- چی چرا؟!

- چرا یه اتفاق تکراری بیشتر از چیزی که هست میفته؟! شما شاعر توانمندی هستی ولی این اصلا مفهومی نداره.

 (سعی کردم مودبانه حالیش کنم که خودت نفهمی)

- خب راستش استاد باقری گفتن این بیت مفهوم بزرگیه که تو ظرف کوچیکی ریخته شده.

- خب...ایشون که استاد هستن و درست گفتن... ولی... به هر حال... مفهومی نداره.

مرسی. :/

منم دیگه تو کلاسا شرکت نکردم. ولی بعد هی زنگ زدن که نه بیا و استاد گفتن به شما امید دارن و اینا. :/

خلاصه شرکت کردم. ولی داورای کشوری نگهم داشتن. دفاع داور بهم خورد. یعنی کار یه ابهامی داشته. چه ابهامی؟ استاد گفت احتمالا مشکوک شدن. چون رو حرفاش نمیشد حساب کرد از اون یکی استاد پرسیدم. اون یکی هم به مامانم گفت شعرای دختر شما خیلی نوآورانس و اصلا یه پدیده ایه برا خودش. حتما مشکوک شدن. 

ولی نه. ایراد گرفته بودن که اکثر شعرات رواییه. (از بیست تا شعر چهارتاش. این میشه اکثر.) و شعر روایی ارزشش کمتر از شعر معمولیه. :/

بعدم این که یکدست نیست. چرا؟ چون به دستور همین استاد گرامی پنج تا غزلم تهش گذاشتم. اصرار اصرار که باید حتما غزلداشته باشی. این نکته اونجا نقطه ضعف محسوب شده. خب معلومه دیگه مجموعه شعر نوجوان تهش بیای بنویسی آیینه را نمیشکنم آن او منم؟ با این حرفشون موافق بودم.

بعدم که استاد گرامی رفتن تهران که از ما دفاع کنن، برگشته میگه ایرادشون این بوده که شعرات کم بوده. میگم بیست تا کمه؟ میگه نه خوباش کم بوده! گفتم دورت بگردم با این دفاع کردنت.

دیگه آخرش یکی از خود داورای کشوری گویا دفاع درست حسابی کرد و انتخاب شدم برای مرحله کشوری. استاد شمارشو داد گفت زنگ بزن جزئیاتو بپرس ازش.

داور کشوری پشت تلفن گفت برای کشوری اونایی که خیلی زیاد و متنوع کار دارن انتخاب میشن ولی حالا شما هم بیا تهران ببین دفاع چه جوریه. :/

***

  • سارا

دیروز تولد هوشنگ مرادی کرمانی بود. گویا عصر تو خانه هنرمندان هم براش مراسم داشتن. حیف اون موقع دیگه ما داشتیم از تهران برمیگشتیم. :( البته فک کنم اگرم میرفتیم رامون نمیدادن‌. چون زیادم بی در و پیکر نیس!

بگذریم! این مناسبت بهانه ای شد تا درباره روزی که ایشون رو دیدم بنویسم. چه باحال بود.

آبان 96. قرار بود مرادی کرمانی رو دعوت کنن دانشگاه یزد. مسئول مراسم به بابام گفته بود که دخترتون اگه میتونه یه شعری، متنی چیزی بنویسه و بیاد تو مراسم بخونه. مونده بودم چی بنویسم... آخه من چی از نویسندگی سرم میشه که بخوام درباره یه نویسنده بنویسم؟ سعی کردم فکر کنم به اولین باری که خیلی جدی کتاباشو خوندم. یاد لحظاتی گنگ از ده یازده سالگیم افتادم. و کتاب شما که غریبه نیستید. تنها کتاب قطور خونه مامان بزرگم اینا بود که میتونستم برم سراغش. چون بقیه کتاب گنده ها خیلی عجیب غریب بودن و آدم هیچی سر در نمیاورد. خلاصه. نشستم و اون تجربه مبهمو تو ذهنم بازساری کردم. هر چی سر زبونم اومد نوشتم....

  • سارا

در باب دلخوری

۲۸
مرداد

- تو زیادی حساسی!

استاد گویندگیم میگفت. یادم نیست چی کار کرده بودم جلوش. ولی چند بار اینو گفت. و البته که هر چزی که اون میگفت درست بود.

تو اون جهنم سیزده سالگی که تازه فهمیده بودم راهنمایی از چیزی که فکر میکردم خیلی هولناکتره، کلاس گویندگی مثل یه موهبت بود. تنها جایی بود که میتونستم کاری که دوست دارم انجام بدم و تشویقم کنن. استاده خیلی ازم تعریف میکرد. خیلی آدم خوبی بود. هر حرفی که میزد درست بود. حتی اگه حرف اشتباهی بود. بالاخره از زبون اون در اومده بود دیگه. 

قبلا هم بهم گفته بودن که حساسم ولی اهمیت نداده بودم. اصلا یادم نیست کی گفته بود. ولی حالا که اون گفته بود، تصمیم گرفتم دختر معقولی باشم و خودمو تغییر بدم. از اون موقع قرار شد که هر وقت کسی مسخرم کرد بخندم و چیزی نگم. یا اگه بهم بی محلی کرد یه جوری نشون بدم که انگار من بالاتر از اینم که به محل نذاشتن تو ناراحت بشم. یا اگه دیگه خیلی دلخور شدم،‌ پشت سر طرف بهش فحش بدم یا کاری کنم که بقیه بهش فحش بدن. مگر این که دیگه خیییلی طرف شورشو در آورد.

تا یه جایی موفق بودم. ناراحتیمو نشون نمیدادم و بقیه هم میگفتن ایول چه دختر باجنبه ای.

تو دلم آتیش به پا بود و هی میگفتم:‌ بچه‌س. نمیفهمه. یه چیزی میگه. تو که نباید ناراحت بشی. حساس نباش.

دلم شکسته بود و احساس میکردم منو ندیدن. میگفتم: واقعا برات مهمه که اینا تو رو ببینن؟‌ اصلا اینا کی ان؟ تو که نباید به خاطر رفتار خام این بچه ها ناراحت بشی.

قرار بود اونقد برم بالا که اصلا این چیزا رو نبینم. ولی فقط موفق شدم که بقیه رو بکشونم پایین... به هر حال باجنبه شده بودم!

*

- فقط سه سال مونده. سه سال دیگه همدیگه رو تحمل میکنیم، بعدم میرم دانشگاه و دو تاییمون از شر هم راحت میشیم. تو این مدت تو کاری به کارم نداشته باش، منم کاری به کارت...

کلاس دهم بودم اینجا. داشتم گریه میکردم و لابلای هق هقم این حرفا رو میزدم که مامانم خندید و گفت:‌ چی میگی دیوونه؟!

تا اون لحظه فکر نکرده بودم که حرفام چقدر میتونه مسخره باشه. معمولا چیزایی که ماه ها تو اتاقت برای خودت بافتی به نظرت خیلی جالب و مهم میان اما تا وقتی بیانشون نکردی به ژرفای سطحی بودنشون پی نمیبری!

یادمه اون موقع در حالی که بعد از دعاهای بی فایده به درگاه خدا که منو بکشه (اینو از یه فیلم یاد گرفته بودم. روشی برا بندگان مخلص خدا که نمیخواد خودشونو خلاص کنن. نمیدونم چرا تو فیلم خیلی زود جواب داد :) تصمیم گرفته بودم برای آینده برنامه ریزی کنم. داشتم فکر میکردم مشکلات من با مامانم که اونقد بزرگه که حل کردنش غیر ممکنه. پس بهتره این چند سال نحسو هر جوری شده بگذرونم و خیلی به فکر کیفیتش نباشم تا وقتی که برم تهران (چه اطمینانی هم داشتم که میرم تهران) و در بهشت برین خودم زندگی کنم!

منتها مسئله این بود که وقتی مامانم بالاخره کشوندم بیرون و مجبورم کرد که حرف بزنم، هر چی تلاش کردم نتونستم بیان کنم که مشکلاتمون چرا اینقد بزرگه. در واقع اصلا نفهمیدم مشکلاتمون چیه. واقعیتش اینه که اصلا مشکلی نبود! یعنی یکی دو تا بود ولی خب در حدی بود که... :)

من نتونسته بودم حساس نباشم. حساستر از همیشه بودم. اما با این فرق که به جای بیان دلخوری هام، اونا رو میبردم تو اتاقم و عین گل رس باهاشون سرگرم میشدم.‌ اونقد به شکلای عجیب درشون میاوردم که یه تیکه چیز بی ارزش تبدیل به یه اثر هنری خیلی مهم میشد. اونقد هنرمندانه میساختمش که میخواستم همیشه جلوی چشمم باشه. اما بعد، یه بار که مامانم بالاخره ازم حرف کشید،‌ متوجه شدم که اون آثار زیبا که انگار بهم قدرت میدادن، بیرون از محدوده ذهن من،‌ فقط یه مشت خاکن. همین... همین!

دلخوری ها بیان نمیشدن. تو سرم میموندن، هی بزرگتر و بزرگتر میشدن، بقیه رو کنار میزدن و کم کم تمام هوش و حواسمو درگیر میکردن. چه احمقانه.

دیدم که نه. آدم باید حرف بزنه. باید ناراحتیاشو بگه. ببین بقیه هم میگن! تو هم بگو. سارا بگو. تو رو خدا آدم باش. نرمال. قشنگ. بگو.

  • سارا

تهران نامه

۰۸
مرداد

خب، اینم از اولین سفر تنهایکی! سفری یک روزه و باحال به تهران. البته فقط تو قطارش تنها بودم اونجا داییام بودن! ولی خب تو همون قطارشم ممکن بود مسموم بشم یا ترورم کنن یا راهزنا بهم حمله کنن که خوشبختانه از پس همش بر اومدم. 

خب بذارید از ساعت شش و نیم صبح بگم توی قطار. حالم اصلا خوب نبود نمیدونم چرا. اصلا شوق سفر و اینا نداشتم. یه لحظه هم وقتی مامانمو بغل کردم یه چیزایی داشت میومد تو چشمم که جلوی خودمو گرفتم و گفتم مسخره ی بچه ننه! خدافظی کردم و رفتم تو قطار.

  • سارا

با خارجکی ها

۳۱
خرداد

رفته بودم باغ دولت آباد. میخواستم شعر بگم. از راه رفتن که خسته شدم، نشستم کنار یه درخت و شروع کردم به خالی کردن چیزایی که تو مغزم بود. اه! مردمو نگاه نکن! بشین بنویس! بچه مدرسه ای ها رفته بودن. ولی ایندفعه توریستا هی از جلوم رد میشدن و من هی عین آدم ندیده ها نگاشون میکردم. نمیدونم چرا از نگاه کردن به آدما سیر نمیشم. به خصوص وقتی کار دارم!

یه دفعه یه خانم و آقای خارجکی دیدم که در حین عبور لبخند ملیحی بهم زدن. منم لبخند زدم. بعد یهو آقاهه گفت: can I take a photo?

  • سارا

تو این وبلاگا دیدم همه خیلی دلشون برای وقت شما میسوزه. پس بر آن شدم که منم مثل خیلی ها توضیح بدم که خیلی علافین اگه اینا رو میخونین. از نوشتن لذت نمیبرم اما یه چیز نامعلومی مجبورم میکنه که بنویسم و منتشر هم بکنم! ممنون که درک میکنین!‌:)

خب. از کجا شروع کنم؟ از یکشنبه هفته قبل. نتایج مسابقات فرهنگی هنری.

خانم مصدق اومد دم در کلاس. دو تا رضایت نامه دستش بود. گفت: این دو نفر اول ناحیه شدن باید برن مرحله استانی. پس من چی؟! 

اسم تو نبود. بله؟!

دویدم تو دفتر. حرف تو گوشم نمیرفت. به خانم معاون گفتم لیست اسامی رو بیاره. درست میگفت. رتبه نیاورده بودم. گفتم: آخه... خانم من از کلاس هفتم تا حالا هر سال اول استان شدم... یعنی چی تو ناحیه رتبه نیاوردم؟ ژستی گرفت و گفت: خب ببین ممکنه رقبای جدیدی پیدا بشن دیگه همیشه که یه جور نیست.

خانم مدیر از اون طرف صدام زد. گفت چته چرا بالا پایین میپری؟ براش توضیح دادم. گفتن پیگیری میکنیم. پریشون بودم. نمیفهمیدم چی کار باید بکنم.

  • سارا

امسال وسط خانه تکانی چشمم به دفترچه خاطرات دبستانم افتاد. یادش یخیر. آخر سال که میشد دفترچه هایمان را برمیداشتیم و راه میفتادیم دنبال بچه ها و معلمها که برایمان خاطره بنویسند. وقتی هم که برمیگشتیم میدیدیم چند تا دفترچه توی کیفمان چپانده اند. حالا بنشین و فکر کن که چه بنویسی. مرور کردن خاطره هایی که خیلی قدیمی نیستند، اما خیلی قدیمی به نظر می آیند، برای خودش حال و هوایی داشت...


نسترن مدرس سبزه واری. از آلمان آمده بود. خیلی دوستش داشتم. خیلی. چند سال بعد هم چند بار دیدمش ولی انگار دیگر هیچ کداممان آن حس قدیمی را نداشتیم. خیلی دلم میگیرد وقتی به او فکر میکنم. چقدر برای هم نامه مینوشتیم. در مدرسه به هم میدادیم و توی خانه میخواندیمش! موقعی که او به مدرسه ما آمد، هنوز دفترجه خاطرات نداشتم. سال بعد هم رفت. اما انقدر برای هم نامه نوشته بودیم که خاطره کم نیاورم. تازه آلمانی هم به من یاد داده بود! مداد و معلم و کتاب را یاد داد و شمردن و الفبا را. برایم نامه نوشته بود که حالا دیگر راحت میتوانی یه آلمان سفر کنی! چه روزهای شیرینی بود. 

روزی صد بار برای مادرم تعریف میکردم که نسترن کل آهنگ قشنگ سوسن خانم را حفظ است!  کل کلش! وقتی که بعد از یکسال اصل آهنگ را شنیدم یکهو جا خوردم. با اصل آهنگ خیلی فرق داشت! اصلش همان بود که دفعه اول شنیده بودم، صدایی لطیف و دخترانه روی ریتمی آرام.

  • سارا

یس آی دید ایت! بالاخره کانال ساختم تو تلگرام. تا همین چند روز پیش، هر کی میگفت کانال دارم، میگفتم چه مسخره‌بازی ای شده. هر کی در اومده برا خودش یه کانال زده. هیچ کدومش هم مفت نمی‌ارزه. وقتی با دوستام درباره کانال حرف زدم و حمیده طبق معمول گفت: اه! دیگه مصمم شدم که این کارو نمی‌کنم. کانال برا آدمای خودشیفته‌ است. این یکی رو کجا شنیدم؟‌ نمیدونم!

اما بالاخره شاهین کلانتری کار خودشو کرد. واقعا از اوناییه که باید بهش گفت:‌ مرسی که هستی.:) اِ چرا تا حالا بهش نگفتم؟

خلاصه متقاعد شدم که کانال میتونه ظرفیت‌های متفاوتی نسبت به وبلاگ داشته باشه! (‌کمک: هر وقت احساس میکنم کلمه ای که اوردم به متنم نمیخوره، علامت تعجب میذارم تا مخاطب بفهمه خودم حواسم هست! چطور میشه این عادتو ترک کرد؟)

امروز نرفتم مدرسه. نشستم تو خونه تا هوایی تازه کنم. نشستم چند تا از کارای عقب مونده رو انجام دادم و بالاخره در روز تولدم، کانال هم متولد شد.

عاقلانه نیست که درگیر مناسبت‌ها باشی. ولی به نظرم این که ازشون انگیزه بگیری خیلی هم عاقلانه است! امروز هجدهم بهمنه و من باید خیلی روز خوبی درست کنم. 

اینم نقاشی صدرا به مناسبت تولدم که حیفم اومد نبینین!

شکر نعمت، نعمتت افزون کند/ کفر نعمت از کفت بیرون کند

خواهر عزیزم،‌ درود. امیدوارم این 17 سال از زندگی ات را با شکر خدا و با موفقیت به پایان رسانده باشی!!...


یو هوِ می       می هوِ یو       می اند یو، هوِ یو، اند، می

یور شف پلیز کاپ کیک پریپیر    یوار تیچر     اند می نات لاو گو تو اسکول    آی لاو رسلینگ


you have a me

me have a you

me and you have a you and me

you're chef. please cup cake prepare

you are teacher

and me not love go to school

I love wrestling


تو منو داری، من تو رو دارم

من و تو، تو و منو داریم

تو آشپزی، لطفا کاپ کیک آماده کن

تو معلمی

و من نمیخوام برم مدرسه (یعنی میخوام خونه باشم و تو بهم درس یاد بدی!)

من کُشتی دوست دارم (...؟!)

*

بله.. اینم شعری با نهایت خلوص. رسما منو از آموزش زبان ناامید کرد.

  • سارا