!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

دو هفته با مهر

چهارشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۵۶ ب.ظ

دو هفته گذشت. حال مدرسه خوبه. آره خوبه. اونقدی که از مدرسه انتظار میره خوبه. آفتاب همچنان میتابه و کولر عرق میریزه و من همچنان از پشت پنجره به درختای نارنج خیره ام و احساساتم مدام در نوسانن.

 31 شهریور

چرا من اینقده سرمستم؟‌! چرا اینقده امیدوارم؟! اینقده سبزم؟! یه پرنده صورتی‌ام که میپره رو شاخه ها... راه میره رو زمین... پرواز میکنه تو آسمون... با همشم حال میکنه. تازه پرنده ها که سقوط نمیکنن. میکنن؟

موزیک روز:

وقتیییی دلدااااارم میخنده

تو دلم هزار تاااااا پرنده

میخونن بااااا ساز تنبک

کاش 

یارم

همیشه

بخنده!

شعرش خالیه اما آهنگش خیلی نانازه. با تار زدمش. از دیشب تا حالا افتاده سر زبونم ول نمیکنه. یادم باشه این آهنگو پری بهم معرفی کرد.

آخ زندگی... تو دستای منی!

1 مهر

خب انگار دیگه از حالا میتونین به من بگین: بچه کنکوری! استرس گرفتم. چند تا از بچه ها خیلی جدی شروع کردن. ولی چیز جالبی که فهمیدم اینه که داستان کنکور شوخی بردار نیست و اینو همممه میفهمن! جالبه نه؟ تا حالا دیده بودین چیزی رو همه بفهمن؟ 

از حالا به بعد میتونم هر وقت مجبورم کردین کاری بکنم براتون ژست بگیرم و بگم: من کنکووور دارم! اولین قدم: مهمونی جمعه های خانه مادربزرگ (از ده صبح تا پنج بعد از ظهر حدودا. دقیقا تایم بهره وری آدم) کنسل شد. پنجشنبه شب میریم خونه‌شون. این یعنی میتونم یک روز تعطیل هفته رو برای خودم باشم. اگه فکر میکنین این چیز خاصی نیست و با صحبت کردن میتونست حل شه، سخت در اشتباهین. چرا که من شیش ساله دارم مذاکره میکنم.

این مامان ما هم که جالبه. همه مامانا دارن آب پرتقال میگیرن که بچه شون درس بخونه. ایشون برگشتن میگن دیگه هیجده سالت شد باید بیشتر تو کار خونه کمک کنی. :/ عشق منه ینی.

4 مهر

امروز حمیده نشست برام برنامه ریزی کرد. که چه درسایی رو باید بخونم و از چه کتابی استفاده کنم و اینا. خیلی زیاد بود.... منم تمام مدت مات و مبهوت نگاش میکردم. میخواستم بگم: من از این سر در نمیارم بهم بگو الآن که رفتم خونه چه غلطی باید بکنم؟

روم نشد.

5 مهر

سارا میگفت نمیخوام برم دانشگاه. میخوام تو روستاها زبان درس بدم... فعال محیط زیست بشم... مددکار اجتماعی کنم...

اومدم بگم عه خیلی موافقم! که گفتم شاید اثر منفی بذاره رو آینده‌ی بچه.

همش حس میکنم سارا نباید گرافیست بشه. نه که کارش خوب نباشه ها. کارش خوبه. ولی ذات سارا گرافییییست نیست. نمیدونم چطوری بگم. به نظر منم اگه مامان باباش قبول میکردن و میرفت تو این کارا خیلی بهتر بود. البته خودشم میگه اینا رو یهویی میگم بعدم از ذهنم میپره.

ولی کاش نپره. نه؟

7 مهر

امروز حمیده نشست منابع عمومی رو نوشت واسم. دو تا دیگه از بچه ها هم تا ما رو دیدن اومدن نشستن کنارمون. وای چه حس بدی پیدا کردم. زنگ بعد بهش گفتم بقیشو یه وقتی بگو که اینا نباشن. گفت آره منم اعصابم داشت خورد میشد

چقد بد! چرا آدم باید تو انتشار دانش خسّت به خرج بده؟ چون ما شایستگی بیشتری داریم؟‌ آره؟! چون ما چهارتا کتاب خوندیم و از اونا فرهیخته تر محسوب میشیم؟ یا چون از نظر خودمون بیشتر حالیمونه؟ 

حمیده که خیلی راحت میگفت: رقابته دیگه. بایدم همینطور باشه.

اصلا نمیتونم با این حس کنار بیام. به خصوص که اون بچه ها اصلا این حسو نداشتن. امروز یکیشون برام کتاب تست عربی آورده بود. چقد خجالت کشیدم.

راستی اون پیج اینستا رو همون پسره درست کرده. نمیدونم به چه هدفی. موندم چیکار کنم. داشتم فکر میکردم من که از بچگی فکر میکردم یه روزی خیلی گنده میشم و همه میشناسنم، آیا واقعا دوست دارم که همه بشناسنم؟ داشتم فکر میکردم این چرت و پرتایی که من اینجا میبنویسم و میگم طولانیه کسی نمیخونه.... واقعا ممکنه کسی بخونه! همین آقا از وبلاگ شناخته منو. وبلاگی که من به احمقانه ترین شکل همه زندگیمو توش نوشتم. تازه داره حالیم میشه که مردم واسه چی با اسم مستعار مینویسن. تازه اونا چقدم چیزای درست حسابی مینویسن... منم مستعار شم آیا؟ 

8 مهر

داداشم بعد از یه هفته آبله مرغون رفت مدرسه. کلاس هفتم. چه زود بزرگ شداااا نه؟ صبح که اومد تو آشپزخونه همه غم دنیا تو چشاش بود. به معصومانه ترین شکل ممکن سرشو کج کرد و گفت: نمیخوام برم مدرسه.... دلم خواست بغلش کنم و بگم الهی بمیرم برات نمیخواد بری. مامانم هم گمونم همین کارو میخواست بکنه ولی جلوی خودشو گرفت، ژست مامانانه ای گرفت و الکی شروع کرد تعریف کردن که الآن میری مدرسه جدییید، دوستای جدییید، وااای چقد هیجان انگییییز! دیگه بچه قبول کرد.

 تیزهوشانم قبول نشده. مسخره ها. حالا من درسخون نبودم باهوشم میگیم نبودم. (البته به نظر خودم بودم :) ولی اون چرا نباید قبول شه؟ به جان خودم صدرا درسته شعور نداره اما تیزهوشه. به خدا خیییلی تیزهوشه. (بعضیا میگن قرعه کشی کردن چون نتایج شدیدا همه رو شوکه کرده.) به درک. میخوام بدونم کدومشون میتونن تو بیست ثانیه روبیک سه در سه درست کنن؟ هان؟؟

دلم براش میسوزه... شروع یه مقطع جدید... کلاس هفتم که بودم فکر میکردم اولشه و هنوز عادت نکردم. ولی آخر سال نهم فهمیدم اولش و آخرش و وسطش هیچ فرقی نداشت. اون سه سال فاجعه بود. بخوام یه اسم براش بذارم...: فریاد زیر آب

 نوشته‌های اون موقع رو دارم هنوز. کامنت تاریخی بیتا زیر اون پست هنوز که هنوزه تو گوشم هست...!

9 مهر

امروز رفتم کلاس موسیقی. هفته پیش تعطیل بود. دلم تنگ شده بود. راستی سر قضیه مضرابم اصلا اونجوری که انتظار داشتم برخورد نکرد. مضراب نو رو که بهش دادم هی گفت نه باشه برا خودت من که کارش ندارم. دیگه به زور قبول کرد. چقده خوبه استادم  : )

وای وقتی تار میزنه دلم میره. دلم میخواد منم بلد شم. شدیدا احساس عاجز بودن میکنم وقتی میبینم اون کاری که راحت با سه تار میکنم با تار اصلا نمیتونم. نه نمیتونم کلاسمو بذارم کنار. نمیشه اصن. تازه استاد میگه اگه وسط درس خوندن برا استراحت ساز بزنی تمرکزت بیشتر میشه.

پاییز که میاد و همه میرن پی درس، تازه کانون رفتن حال میده. به خصوص که زودتر شب میشه.... وای شبای پاییز کانون عالیه! وقتی میری تو و به جای همهمه بچه ها، از یه طرف صدای پیانو میاد، از یه طرف صدای تنبک، از یه طرف صدای تاااار...

استاد دوباره داره برنامه میریزه واسه دورهمی. کلا همه هیجان زندگیش همین دورهمی بچه های موسیقیه. رفته یه باغم دیده تو تفت. میگه راست کار ماست! بگو مامان باباتم بیان خوش میگذره!

 فکر کن بابای من بیاد اونجا... اینهمه هنرمند (اونم نوازنده) همه شلخته... بی نظم... اوضاع شلم شوربا... دیر و زود میان... چه حالی بکنه پدر!

گفتم نه من که امسال کنکور دارم متاسفانه نمیتونم. نگاه خیلی بامزه ای (تقریبا اینطوری :/) تحویلم داد و گفت: یـــــه روز جمعه صبح تا عصر میریم، کنکور دارم...؟! حالا این یه روز چیکار قراره بکنی؟!

قانع شدم. چشم. :/ میام.

10 مهر

صبح بابام به خاطر بی نظمی و دیر کردن چام گذاشت و رفت. :/ فقط پنج ثانیه دیر رسیدم. :(

 دیدم خداییش پول آژانس نمیخوام بدم. رفتم تا ایستگاه خط گفتم ایشالا که همین الآن خطی که من میخوام میاد. ( چه توقعاتی!) دیدم نه نیومد و تا پنج دقیقه دیگه هم من باید تو کلاس باشم! زنگ زدم آژانس گفتم میدون نماز. گفت کجای میدون نماز؟ گفتم نمیدونم دیگه دور میدون نماز. میره طرف مدرس. داشت داد و بیداد میکرد که خانم یعنی چی نمیدونم؟ شما آدرس درستو بده ما... 

- ببخشید خانم ماشین نمیخوام خدافس.

(قطع کرد بی ادب!‌ خدافظی کن خب :)

یه آژانس جلو پام وایساده بود.

وقتی سوار شدم دیدم پول ندارم. وایساد عابربانک پول بگیرم و وقتی اومدم برگردم تازه متوجه شدم آژانس نیست و ماشین شخصیه. به قول شاعر همه را شکل یار  میبینم.... :/ بقیه راه رو با ترس و لرز و دعا و ثنا گذروندم. داشتم فکر میکردم اگه یهو با چاقو برگرده عقب، چه سلاحی دارم... مممم... تینر! آرومتر شدم.

وقتی رسیدم مدرسه الحمدلله نمرده بودم.

هـــــفت هزار تومن شد. تا امروز هر روز ظهر با اتوبوس اومدم خونه و همش روی هم هفت تومن نشده. :( 

سر کلاس چاپ من داوطلب شدم و اولین چاپ مونوپرینت رو انجام دادم. البته کاغذمون بافت داشت و زیاد خوب نشد. 

خانم کلی به شهامتم افتخار کرد. گفت باعث شد انتظارم ازت بره بالا. (ووی!) گفتم خانم میشه قبل از پاک کردن شیشه یه عکس ازش بگیرین؟ 

 یکی از بچه ها یه چشم و ابروی شیطنت آمیزی اومد و گفت:‌ میخوای بذاری تو وبلاگت؟!

یاااخدا. اینم میدونه من وبلاگ دارم.

ولی امروز خیلی خوش گذشت. بعد از یک ساعت سر پا وایسادن و چاپ زدن... به به! صفی کیک تولد آورده بود که خوردیم و عکس گرفتیم و جیغ و دست و هورا و... چسبید. ساعت بعد حجم داشتیم. کیک تولدو گذاشتیم جلوی خانم حجم و گفتیم: خانم صفی عروس شده. گفت وااای نه کجاس الان؟! خودش اومد جلو گفت نه خانم الکی میگن تولدمه. گفت واای خدا رو شکر میخواستم بزنمت. متاهل کلاسمون اینقد بهش برخورد. میگفت: این سرکار خانم انگار نه انگار خودشم عروس شده. تازه یه پسر گنده هم داره.

با جدیت کامل هم اینو میگفتا!!

سارااینا قبل از ما ادبیات داشتن. گفت:‌ معلم ادبیات میاد سر کلاستون. میگه کی شعر خوب میخونه؟ تو میخونی، بعد میگه فامیلت چیه، تو فامیلتو میگی. بعد میگه باریکلا چقد خوب خوندی.

آقای شهبازی اومد سر کلاس. گفت خب کی شعر خوب میخونه؟‌ گفتن سارا. خوندم. هنوز یه کلمه از شعر مونده بود که...

-      - خب. نکات دستوری رو یادداشت کنین.

ناااامرد!


11 مهر

سارا بهم گفت امسال خیلی خوش‌اخلاق­تر و مهربون­تر شدی. کلا انگار حالت بهتره.

بعد قیافمو دید،‌ گفت:‌ بهت برخورد؟!

یه سری تکون دادم که یعنی... نه حالا...

گفت چرا آخه؟ باید خوشحال بشی.

خودمم نمیدونم چرا.


12 شهریور

داشتم میگفتم:‌ پسره خواسته کار خیر بکنه.

مامانم گفت:‌ آره. یعنی خودت بلد نیستی پیج بسازی اون خواسته کمک کنه. :/

گفتم: نه بابا... طفلی ساده بود...

بابام گفت: نع خیر! پسرا رو نمیشناسی شما. خواسته خودی نشون بده. من تو خوابگاه بودم دیدم چه کارا که نمیکنن. چیکاااار میکردن که خانم فلانی اومد از من جزوه گرفت.

 

بله. اینم میشه. چرا مامان بابام مث من اینقد خوشبین نیستن؟!

ولی کلا این که یه نفر بدون اطلاع من منو شناخته خیلی برام ترسناک بود! و ترسناکتر این که فقط این یه نفر نیست!

پارسال یه بار خانم معاونمون گفت سارا تو وبلاگ داری؟‌ (یا قمر بنی هاشم)‌ بله دارم

- نمیدونم چی داشتم سرچ میکردم یهو دیدم نوشته وبلاگ سارا درهمی.

وای چقد بده. فکر کن همین الآن میخواستم درباره این که ایشون سرم داد زده بنویسم. چقد بد میشد. خب من ازش بدم نمیاد فقط نمیفهمم یه بانوی جوان برا چی باید اینقد داد بزنه

به خدا من اینهمه پشت سر آدما حرف میزنم تو دلم هیچی نیست ‌ :)واقعا الآن حتی از اون معلم بووووق هم بدم نمیاد. پس از تلاشهای فراوان تونستم ببخشمش. یعنی درکش کنم. خب من تو لحظه یه چیزی میاد تو ذهنم سریع مینویسم. اصلا فکر نمیکنم. بعدشم حسم سریع عوض میشه. خیلی مسخرس نه؟ کاش از اول با اسم ننوشته بودم.

من که نمیتونم ول کنم وبلاگمو...

نمیخوام یه موقعی که بزرگ شدم یکی بیاد خزعبلات اینجا رو بخونه.

چیکار کنم پس؟

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۷/۰۷/۱۱
  • ۲۶۷ نمایش
  • سارا

نظرات (۱۳)

سارا یه سوال میشه جواب بدی
نزدیک انتخاب رشتمه نیاز دارم
هنرستان دولتی درس میخونی یا غیر دولتی؟
بعد هزینه های گرافیک خیلیه؟ 
پاسخ:
هنرستان ما نیمه دولتی هست. یعنی همزمان زیر نظر آموزش پرورش و ارشاده.
نه زیاد. اصلا تو الآن نباید به هزینه فکر کنی.
خواستی ایمیل بزن دربارش حرف بزنیم.
  • نجمه عزیزی
  • یعنی تا بازو را عسل کنی تو حلق اولاد جماعت بی چش و رو ....   هیچی
    راس مگه خوش اخلاقوک شدی
    پاسخ:
    شوخی کردم مامان جان
    شما که تاج سرین :)

    ولی خداییش قبول داری که ته همه بحثامون میرسه به کار خونه؟؟ نه خداییش قبول داری؟ :))


    (آیکون لبخند شیطنت آمیز با زبان بیرون :))
    خواهرم...
    کنکور صنعتیست کثیف! و واجد فضایی رقابتی و جدی... آن را همینقدر زشت بپذیر!
    رفتار رقابتی در آن رفتاری کاملا معقول و انسانیست ... و اگر کسی رفاقت خود را با آن آمیخت برایش عواقبی ایجاد میشود.. گاهی خوب و گاهی بد
    به هیچ وجه انتظار مهر و محبت را در این فضا نداشته باش و سعی کن راه خود مصمم و بدون توجه به راهی که بقیه میروند، بروی...شما نیاز به هیچ توضیحی برای دیگران درباره ی برنامه ریزی ها و کتاب ها و میزان مطالبی که میخوانی نداری ... اگر وارد این صنعت شدی باید بر روی هدف خود متمرکز شوی ولا غیر.
    .
    اگر من تمایلی به گفت و گو در حضور دوستانت نداشتم تنها به دلیل پیشگیری از عواقب بد آن بود و ایجاد مسولیتی نسبتا سنگین... و نه به دلیل علاقه نداشتن من به موفقیت آنها.

    امکان داشت بعدا کتابی _که از نظرشان_ بهتر از کتابی که من معرفی میکنم پیدا شود و آن وقت میگویند " گه به حمیده!" و حتی حضورا !
    یا حتی امکانش هست اوضاع بریزد به هم و منابع تغییر کند...
    یا حتی امکان دارد من بگویم خواندن فلان کتاب هیچ نمیصرفد و در کنکور از آن سوال بیاید
    آن موقع قطعا نخواهند گفت ما خودمان خواستیم آن موقع میگویند "گه به حمیده!"
    حتی شما دوست عزیز !
    پاسخ:
    صبر کن ببینم نکنه رفتار تو هم با من ضد رفاقتیه و من حالیم نیست هاااان؟؟

    خوش به حالت. ولی احساس من دقیقا این بود که نمیخواستم اون دانشگاهی که من میخوام اونا قبول شن. 
    آفرین که اینقد خوبی.

    نه بابا اونا اصلا قرار نیست به حرفای تو توجه کنن که بعدم طلبکار باشن. خیالت راحت :)

    فقط منم که اینقده بهت اطمینان دارم ( بتررررس!)
    بنده فقط در صورتی که متوجه نیت ناخیر شما بشم خواهم گفت گه به حمیده و منابع کنکور تاثیری در این گفتار ندارن.

    ایندفعه هم تو وبلاگ من ادبتو حفظ کن خانم. انگار محیط هنرستان خوب روت تاثیر گذاشته. :/

    حجابتم عایت کن.
    فریاد زیر آب و خوب اومدی سارا:)
    در مورد وبلاگت چیزی که من فکر میکنم اینه که اگه رفتی و پست های قبل وبلاگت رو خوندی و حالت بهم خورد نشونه خوبیه.نشوت میده پیشرفت کردی و بزرگ شدی.در مورد همه همینطوره. و کسی که اینو نفهمه و بیاد وبلاگت رو بخونه و قضاوتت کنه همون بهتر که بزاری تو ناآگاهی خودش بمونه.

    راستی موفق باشی در کنکورت عزیزم:)
    وایی باورم نمیشه .این قضیه کنکور خیلی بزرگ نشونت میده.منظورم از نظر سنیه چون شما که از نظر سواد و این قضایا خیلی ام از سن خودت بزرگ تری:))
    پاسخ:
    نه حالم به هم نمیخوره. قبلنا کلا از همه نوشته هام حالم به هم میخورد اما الآن با این که ضعیف بودنشونو احساس میکنم اما اونا رو هم دوست دارم. مث وقتی که عکس بچگیای بچه تو نگاه میکنی. :))))

    ولی منظورم نوع نوشتن نیست. منظورم چیزاییه که مینویسم. همه اطلاعات اضافی که نوشتم. همه اسمهایی که آوردم. همه گوشتهای برادرهای مرده‌م که خوردم. :/ همه اظهار نظرای لحظه ای و هیجانی که کردم... نمیدونم... کاش اینا هم شامل اون قانون سن و سال بشن!

    مرسی مرسی 
    وای خودمم. احساس پونزده شونزده دارم ولی نزدیک به اتمام هیجده‌م. :/ هر چی تکرار میکنم باورم نمیشه!

    خـــ...ـب. آتنا خانم! 
    شما کجایین که ما رو تحویل نمیگیرین؟!
    وای سارا مرسی حتما بهت ایمیل میدم❤️
    پاسخ:
    ❤️
    اعه خب پس به این میگیم مرحله ی سوم
    یعنی تو در مرحله ی اول از نوشته های قبلیت خوشت میاد بعد تو مرحله ی دوم حالت از نوشته های قبلیت بهم میخوره و تو مرحله ی سوم گذشته ی خودت رودرک میکنی:)
    چی گفتم:)
    به هر حال ورود به مرحله ی سوم رو تبریک میگم:)
    گوشت های برادر های مرده:)(تو پرانتز بگم که منم اولین بار که این قضیه گوشت برادر مرده و اینا رو شنیدم خیلی بچه بودم.دیگه میترسیدم حرف بزنم جایی.تو اون سن پدرم دراومد تا یادم رفت:))
    واسه اون واقعا هیچ ایده ای به ذهنم نمیرسه؛منم خودم گرفتار یه همچین چیزی شدم.درباره ی استاد یه کلاسی بد گفتم تو وبلاگم بعد خودم رفتم به همون کلاس.الان میترسم استاده بیاد بخونه باهام چپ بیافته://
    من هنوز وارد پونزده نشدم که بدونم چیجوریه ولی فکر کنم ازون خوباش باشه:)خیلی دوست دارم هیجده سالم بشه که بتونم رانندگی و کنم واین قضایا.بنظرم تو ام یکم صبر کنی خوشت میاد.سن هیجان انگیزیه.نمیدونم شاید من فقط اینطوری فکرمیکنم:)
    هیچ جاعزیزم،همین ورا.فقط یکم این چند هفته ی اول مهر سرم شلوغ بود نمیتونستم بیام کامنت بزارم و این قضایا.نمیخواستم هم که یک کامنت سرسری بزارم.برا همین اینجوری شد دیگه:)
    پاسخ:
    تو هم با این ذهن ریاضیاتیت :/ 
    بله همینطور میباشد. :)
    البته من مرحله اولو تجربه نکردم هیش وخ. چرا؟!

    وای چقد ها :)) دیشب دیگه مخم قد نمیداد نفهمیدم چی نوشتم. خواستم بگم که این عمل زشت رو به کرررات تکرار کردم. البته راستشو بگم اصلا احساس نمیکنم زشت باشه. این بیشتر اذیتم میکنه! آخه نویسنده های گنده هم تو کتاباشون مردمو مسخره میکنن و غیبتشونو میکنن. به ما که رسید شد کار زشت :)

    اون استاد داستانه؟

    رانندگی؟ من هیچ عجله ای براش ندارم.
    دوچرخه‌تو وردار و همین الآن راه بیفت.
    میگن در آِینده نداشتن گواهینامه کلاس خواهد بود. یادت باشه که ما آیندگانیم :))

    همین ورا هم بودی و یه ماهه ایمیل منو جواب ندادی هان؟! اگه باز سر کارم گذاشته باشی... من میدونم و تو ://
    سلام سارا
    از نوشته‌ت این حسو گرفتم که اوضاع خوبه تقریبن ؛ خوشحالم (:

    خیلی وقته بی‌خبرم ازت ولی این جا رو مداوم می‌خونم .
    خوش باشی رفیق :)
    پاسخ:
    سلام
    آره... 
    تقریبن!

    به همچنین‌ ❤️
    حالا من یه چیزی پروندم خواهر جان:/منم خودم اولیه رو تجربه نکردم:)
    :))
    نه بابا ولش کن اصن؛راحت باش اگه هی بخوای حواست به این باشه که کی ناراحت میشه یا نمیشه زندگی برات نمیمونه که.
    آره همون استاد داستانه:)
    جدی برای رانندگی شوق نداری؟من عاشقشم واقعا.
    والا نمیدونم شما کجا زندگی میکنین ؛)تو شهرما که اگه خانما سوار دوچرخه بشن میبرن ...استغفرالله:)بزار بگم فقط دوچرخه شو ازش میگیرن:)

    درمورد ایمیل یک میلیون بار ازت معذرت میخام..یک میلیارد بار.نمیدونم این جیمیل چه مرگش شده که پسوردمو ازم قبول نمیکنه.خودمم قاطی کردم.انقدرایمیل اینوراونوردارم رمزاشو یادم میره هی.الان فعلادر تلاشم که یه راه ورود به جیمیلم پیدا کنم..یک تریلیون بار دیگه معذرت ساراخانم:)
    پاسخ:
    اوکی. پس رویه رو ادامه میدیم.

    آره اینجا هم میگن میبرن و میبندن و اینا. ولی من که چیزی ندیدم. 
    شما سوار شو، هر وقت گرفتنت دیگه سوار نشو :)

    مگه هر دفعه ساین اوت میکنی؟
    این داداش برنامه نویست به چه درد میخوره پس؟‌ بگو راهشو پیدا کنه دیگه.
    اگه معذرت سومیتو قبول نکنم چند تا معذرت میخوای؟ بگو تا ببخشم. 
    :)))

    من حتی در دبیرستان هم به همین صورت بودم...
    تنها زمانی فحش میدم که باعث زیبایی کلام بشه.
    .
    .

    (تکبیر!)
    پاسخ:
    احسنت
     خوب شد فلسفشو توضیح دادی
    آقا اگه به برنامه نویس بودن باشه که من خودم برنامه‌نویسم..پس چی:)
    نه بابا.من ساین اوت نمیکنم ولی بابام ایمیل خودش رو میاد تو لپ تاپ من ساین این می‌کنه.بعد خب من ایمیل خودم رو ساین اوت میکنم اونجادیگه.میشه ساین اوت نکرد  و فقط سوییچ کرد اما خب ایمیل یه چیز شخصیه دیگه؛)
    کوآدریلیون؟خیر سرم رشتم قراره ریاضی باشه

    پاسخ:
    اوه. حواسم نبود. ببخشید استاد D:

    خیل خب. 
    از اونجایی که کسی تا حالا کوادریلیون بار ازم عذرخواهی نکرده بود میبخشمت.
    البته اگه تا فردا با یه لگد جانانه در جیمیلو وا کردی.

    اینقد فکرش نکن مثل هنرمندا وارد عمل شو.
    موفق باشی.
  • ستاره اردانی زاده
  • نمیدونم چرا نمیخوام درمورد مهر بنویسم
    فکر کنم هنوز باورش نکردم...

    خداوندا هر چه ما هر شب سر ساعت دعاهای شر کردیم و ۲۱ بار و این قضایا،پای سارا!
    آخه یعنی چی خواهر من.اومدی پویش لعن و نفرین راه انداختی.بعد خودت بخشیدیش؟
    من به شخص یک با گفتم پودر بشه و اینا ولی آخرش نگفتم نمیره!
    بعد تا سه روز ذهنم درگیر بود.به قول کاپیتان هادوک:لعنت بر شیطون!(^-^)
    واای آتنا بد استاد و نگفتی که اومدی تعریفشو بکنی خیر سر...دوتامون.
    از پیج اینستاعه چخبر؟
    اون پسره از رو نرفته پیجو پاک کنه؟
    پ.ن:حالا حرفای بالا که تا حدی شوخی بود.ولی فقط یکبار دیگه بیای بگی دعا کنید فلانی بمیره و دیگه نبینمشو و حالم ازش بهم می خوره.....هیچی دیگه!
    یکم بخشنده و آزاده دل باش دختر.
    ؛)
    پاسخ:
    اتفاقا وقتی داشتم اینو مینوشتم یاد تو دوست مسئولیت پذیرم افتادم که منو در این پروژه همراهی کردی.
    ولی راستش فکر کردم تو هم احتمالا دیگه یادت رفته چون خودمم بعضی از مواقع که سرم شلوغ بود برنامه رو متوقف میکردم.
    این خط سومتو توضیح بده هیچی نفهمیدم. نمیره‌شو نگفتی؟ خب اگه بمیره چه فایده داره راحت میشه که. :/

    وای یکی از همکلاسیام رفت سر خود کلی باهاش دعوا کرد و رمز پیجم ازش گرفت و پیج رو پاک کرد. 
    منم از اونجایی که با ادبیات ایشون آشنا بودم گفتم لابد رفته فحشی چیزی داده. رفتم به پسره پیام دادم خیلی مودبانه و کتابی و اینا گفتم این هر چی گفته از طرف خودش گفته البته اونم نیتش خبر بوده. بعدم پرسیدم این چه کاری بوده شما کردید گفت اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم. :/ بعدم شونصد تا عذرخواهی کرد. 
    آدمایی پیدا میشنا...

    پ.ن: تا حدی؟! نکن اینا کارو با من!!!!!
    اولا:خط سوم چی رو توضیح بدم؟!؟
    خواهر جان تو خودت اومدی نوشتی بگین:پودر بشه،ذوب بشه،ولی نمیره!
    تاکیده داشتی که ولی نمیرشو بگیم.
    دوما:اونم نیتش خیر بوده دیگه آارههه؟؟
    پس قضیه حریم شخصی و اینا چی میشه؟
    رفتی پیامم دادی؟!؟!با شونصد بار عذرخواهی هم بخشیدیش؟!؟!
    اون معلمه هم که حتما بی معذرت خواهی بخشیدی؟خوبه دیگهههه.....
    فقط زورت به آتنای مظلوم ما رسیده که باید کوادریلیون بار معذرت خواهی کنه تا ببخشیش ):<    ثواب چیییی؟     کباب چیییی؟
    بلههههه خیلی آداما پیدا میشن.خیلی جالباشونو هم پیدا میکنیم‌.
    بله تا حدی.یک شوخی کوچولوی حسابی نیمه جدی(تناقضووووو)
    ستاد مقابله با احساسات سارا گونه ی زود فروکش کن.
    بله دیگه.لبخند تعجب آمیزشو
    D:
    :)
    ;)
    پاسخ:
    خب دیگه دارم میگم چرا ولی نمیره رو نگفتی.
    منظورت اینه که یه بار اشتباه گفتی؟! 
    خب. ولش کن.

    من چه میدونم من فرض میکنم که نیتش خیر بوده اینطوری راحت ترم :)
    آخه اون دختره معلوم نیست چی رفته گفته از طرف خودش. بعید نیست خودشو هم معرفی نکرده باشه این چیزا که حالیش نیس. پسره هم که عقل درست حسابی نداشت گفتم یهو یه کاری دستم میده. گفتم برم آگاهش کنم! چیکار کنم دیگه اینقد لوس بود برگشت گفت من حاضرم تا صبح عذرخواهی کنم :/ برگردم بگم آره نمیبخشم شروع کن؟! :/ تازه عذرخواهیشو هم میخواستم بشنوم. ;) ثواب رو برا این گفت که میخواسته مثلا منو معروف کنه چون به نظرش اومده خیلی دارم حیف میشم. :/
    قضیه اون معلمو باید مفصصصصل یه روز بشینم توضیج بدم. همینقد برات بگم که احساسات من نسبت به ایشون اصلا ساده و زودفروکش کن نبود و من از اسفند تا مرداد روزی چند ساعت تو اتاقم به ایشون حرف میزدم و بهشون فحش میدادم و بعضا وقتی دیگه خیلی داغ میشدم از انواع اسلحه سرد و گرم استفاده میکردم. دیگه تهش مامان بابام رفتن صحبت کردن و اینا....(حالا میخوام وقتی تعریف کردیم بگی همین؟؟ این که کاری نکرده :/) تا دیگه بالاخره دیدم ببخشمش خیلی زندگیم شیرینتر میشه :)

    آتنای شما یه بارم میگفت من میبخشیدم. خودش کوادریلیون بار گفت دیگه. این مربوط به دل پاک دوست شما میشه نه زور من. :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی