!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «در راه رشد!» ثبت شده است

خلاقیت یعنی چی؟
یعنی این که هر کاری خودمون دوست داریم بکنیم و بعد از دل اونها، چیزهایی پیدا کنیم که عه... بقیه هم میتونن دوست داشته باشن.
گمونم فلسفه صفحات صبحگاهی هم همینه که هر چیزی درونمون هست رو روی کاغذ بیاریم و بعد از مدتی یاد بگیریم که راحت خودمونو ابراز کنیم.

از اونجایی که شبها روی حیاط میخوابیم، امروز صبح که پا شدم برای نماز، دیدم حیفه هوا رو ول کنم برم کولر اتاقو روشن کنم. نمازمو خوندم و دفتر کتابامو برداشتم بردم تو حیاط. نشستم رو تشک و شروع کردم به نوشتن. شامل صفحات صبحگاهی و یک رباعی. (‌نه رباعی درست حسابی ها، فقط برای این که تیکش بخوره!) 
موقع نوشتن صفحات صبحگاهی به خودم میگم اصلا فکر نکن،‌ فقط بنویس! اتفاق جالبی که میفته اینه که بعدا وقتی میخونمشون، حس می کنم مال خودم نیستن. نمی دونم اون صبح چه حالی داره که آدم نوشته هاشو یادش نمیمونه. یعنی کاملا از پایان داستانی که نوشته بودم تعجب کردم! نمی دونم شاید هنوز تازه از خواب بیدار شدیم و کائنات هنوز نرفتن. میشینن مینویسن واسه آدم! ولی هر چی که هست، بهترین مطالبی که این مدت نوشتم تو همین صفحات بوده.


(اینو گذاشتم چون میدونستم کسی نمیتونه بخونتش، حتی خودم. D: ) 
اون کلاغ و اردکی که پایین صفحه مشاهده می کنید‌ فاخته های حیاط ما هستن که به بندگان خدا دلیل تبحر نقاش مذکور، بدین شکل در اومدن. ولی کلا این نقاشی کشیدن الکی هم خیلی خوبه اصلا عجیب حس آدمو عوض میکنه. بخصوص برای ما که تو مدرسه همش با ترس و لرز کار می کردیم. تصمیم گرفتم که این هم بشه جز ثابت صفحاتم. آدم خیلی حس خوبی نسبت به خودش پیدا میکنه!
خلاصه برای این که دیگه خیلی احساس توانمند بودن بکنم، این صحنه رو که هر روز صبح صدا میزنه:‌ منو بکش! (به کسر ک البته) کشیدم. 




خودم خیلی خوشم اومد! انقد که برای اولین بار تصمیم گرفتم پایینشو امضا کنم. (امضارو هم همون موقع از خودم در آوردم!)  تقریبا از پاکن استفاده نکردم و بدون این که به نتیجه فکر کنم فقط کشیدم. حالا اگه تو مدرسه بودیم فقط یه ساعت داشتم در مورد جای اجزا در تصویر یا نوع مداد مناسب  فکر می کردم. مدرسه هنره! چرا میخوان آدمو ترسو بار بیارن؟!


اینم عکسی از محل خواب فاخته عزیز و جفتشون. که نمی دونم بعد از ظهری جفتش کجا گذاشته رفته. نمیبینین؟ من دقیقا تو نقطه طلایی انداختم. مشکل از خودتونه!

خلاصه که صبح خوبی بود و کودک درونم حال کرد. البته نمی دونم چرا معمولا صبحا رو میتونم مدیریت کنم ولی بعد از ظهر که میشه یه حسی شبیه خستگی یا بی حوصلگی میاد سراغم که هییییچ کاری نمیتونم و اصلا نمیخوام بکنم... به جز خوردن. چرا واقعا؟
درستش خواهم کرد.

بله. همین. هنوز جرئت نکردم دوباره برم سراغ راه هنرمند. برام یادآور روزای سخت دبیرستانه که با وجود اون همه درس، به زور اون کتابو میخوندم که میگفت:‌ یک هفته مطالعه نکنید! هیچی نمی شود! خودتان را رها کنید. چطور؟ راهش را پیدا خواهید کرد! و کم کم که انقد هیچ اقدامی انجام ندادم که دیدم بهتره دیگه نخونمش تا دیگه کتابه رو ضایع نکنم! ولی فعلا صفحات صبحگاهی رو مینویسم و روزی راه هنرمند را هم خواهم خواند.

پ.ن: فکر نمی کردین آدمای شونزده ساله هم کودک درون داشته باشن؟ من نیز... بس عجیب است روزگار!
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۴۲
سارا

نمیگم خیلی منظم شدم...

ولی همین حدشم عجیب حال میده!



جالبه همیشه هم اونی که آخر کار میمونه و دورش خط میکشم علومه! :((

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۱۱
سارا

یکشنبه ای حسابی اعصابم خورد بود. اول از دست خودم که تو مدرسه حسابی خودمو ضایع کردم. توی زمین والیبال جلو اون همه کسایی که نمیخوام آّروم جلوشون بره، همش خیره به افق بودم ! بعد یه ساعت یهو میدیدم که عه توپ مال من بود! یکی مثل لعیا که به قول خودش تو بدنش فنر داره از ته زمین میپره میاد جلو، یکی هم مثل من که لعیا وسط بازی با عصبانیت برگشت بهم گفت: نکنه عاشق شدی؟!

بعد اومدم خونه با کلی  آه و سوز گفتم تو مدرسه چی شده....بابام یه دفعه گفت: این پسر چرا نمیاد سر سفره؟ چه معنی داره؟

الآن قیافه منو بعد یه ساعت نطق تصور کنید!

بعدش از دست استاد سه تارم عصبانی بودم که بعد بیست دقیقه انتظار بالاخره تشریف فرما شدند...تازه طلبکارم بود! به من میگه وقتتو آزاد کن وقتی میای کلاس! تازه مرد گنده موهاشم فر کرده بود! کاشکی عوض کارا یه ذره به نظم شخصی فکر می کرد. ایشششش...

بعدش کلاس والیبال داشتم خدااا! اینبار از دست اون دختر درازی عصبانی بودم که ازم پرسید چند سالته؟وقتی بهش گفتم چهارده، نیم ساعت زل زده بود تو چشام بعد برگشت گفت من فکر می کردم کلاس پنجم باشی، چرا اینقد کوچولو موندی؟

 

بعد از دست مربی که وقتی مامانم ازش پرسید دختر ما چه طوره، چیزی گفت که مفهومش میشد این: یه کم از افتضاح بهتر.

بعدم تو ماشین هرچی مامانم گفت تمرین می کنی بهتر میشی، من باز حرف خودمو میزدم: من قبلا والیبالم خوب بود! به خدا اینطوری نبود!

هر کی میخواست سرویس بزنه آرزو می کردم رد نشه! حواسم جمع بود ببینم کیا تعویض میشن...دلم برای خودم میسوخت!

به خودم گفتم چقدر حقیری سارا! بعد احساس کردم کلمه حقیر خیلی دردناکه...گفتم: چقدر بیشعوری سارا!

به هر حال یک روز مزخرف دیگه هم گذشت... 

آخر شب با کلی حس نفرت می خواستم برم بخوابم... طبق معمولم هیشکی نبود که یه ذره باهاش حرف بزنم...از صمیم قلب آرزو کردم که در زودترین زمان ممکن یه اتفاق خوبی واسم بیفته و گرنه دق می کنم!...

 یه دفعه یک شی زرد رنگی جلو چشم سبز شد! کتاب هفت عادت نوجوانان موفق! اینجا چی کار میکرد؟ وای فردا باید برم این کتابو تو مدرسه ارائه بدم...خدااا!

دو سال پیش خونده بودمش.هیچی یادم نمیومد. نشستم دوباره ورق زدم و خلاصه نوشتم و درموردش حرف زدم و ضبط کردم و....اوووو!

هی فکر می کردم فردا اگه بخوام برم پشت میکروفون بداهه صحبت کنم، همونجا غش خواهم کرد! (منظورم از بداهه همون حرفاییه که کلی تمرین کردم!)

 

***

ساعت نه و نیم برنامه شروع میشد. همه کسایی که باید کتاب معرفی می کردیم با یه چادر زورکی و یک عالمه شور و شوق به خاطر دو ساااعت کلاس نرفتن رفتیم نمازخونه. همین که رفتیم بالا......وای!! اینجا چه خبره؟ نمازخونه رو پر صندلی کرده بودن، پرچم، آرم، پوستر، دو تا تریبون! (خخخ) ردیف جلو هم همه مردا نشسته بودن! انگاری مراسم مهم تر از چیری بود که ما فکر می کردیم! هفت هشتایی با هم قلبمون داشت میومد تو دهنمون!

اولین نفر رفت متنی که نوشته بودو از رو خوند. دومی از رو نخوند ولی انگار داشت از رو میخوند! سومی همینطور و...خلاصه نمی دونم من نفر چندم بودم! رفتم پشت تریبون....میکروفونو دو متر اوردم پایین! ( با چه اعتماد به نفسی هم!) شروع کردم.«عامل بودن، برنده، برنده فکر کردن، نونوار شدن...» اصلا نمی فهمیدم کلمه ها چه جوری از دهنم خارج میشه!...اون موقع داشتم به یه چیز دیگه فکر می کردم....

 

به عامل بودن... وقتی کلاس گویندگی میرفتم همیشه پشت سر استاد میگفتم که چیزی بهمون یاد نداده و این همه انتظار داره...یاد همه اون لحظه های عذاب آوری افتادم که استاد مجبورم میکرد که جلوی بقیه درباره یه موضوع صحبت کنم....هیچی نمیتونستم بگم! ولی نذاشتم این آخرش باشه. کارای استاد به من ربطی نداشت! با همه وجود دلم میخواست این کارو یاد بگیرم...یه دفعه یه استادی سر راهم قرار گرفت که واقعا استاد به تمام معنا بود. نوزده تومن پول دادم و توی چهل روز کلی تغییر کردم! خودم عامل شدم.

 

نگرش من برنده تو برنده:« اگه فکر می کنید با شکست خوردن دیگران سطح شما بالاتر  میره کاملا اشتباه می کنید....» وای از خودم خجالت کشیدم!

 

نونوار شدن....آخ...دست رو دلم نذار!

 

و...و...و...!

 

انگاری تموم شد! اصلا نفهمیدم چه طوری! هیچی از حرفام یادم نمیاد! فقط یادمه که وقتی میخواستم بشینم یچه ها کلی ابراز احساسات کردن و گفتن عالی عالی بود. منم انگاری خوشحال بودم. اما پشت اون خوشحالی یه عالمه احساسات ضد و نقیض بود که باید سر فرصت تک تکشونو بررسی می کردم!

 

همچین کتابی چطوری وقتی که بهش نیاز داشتم اومد کمکم؟

 

همچین مراسمی چه طوری درست تو موقع خودش برگزار شد؟!

 

شاید اتفاق مهمی نبود اما حال منو خیلی خوب کرد...

 

کلی خدا رو شکر کردم...

 

کلی دعا کردم...

 

خدایا!

 

هیچی دیگه خودت میدونی.

 

آمین!

 

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۵:۵۸
سارا