!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

تغییر بزرگ...!

چهارشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۵، ۰۷:۱۷ ب.ظ

نمی دونم چه طوری شد...نمی دونم کی تصمیم گرفتم و کی انجام شد...نمی دونم تهش چی میشه...ولی بعد اینهمه فکر کردن و پرس و جو کردن و نظر عوض کردن نامردیه که آخرش خوب نباشه...!

از کی بگم؟ بهتره از همون دوشنبه بگم. از دوشنبه عجیب غریب...

سر کلاس هندسه بودم. نمره های امتحان هفته قبلمونو داده بودن. همه داشتن برگه هاشونو مقایسه می کردن. منم که... چه نمره ای. یاد شب امتحان هندسه افتادم. خووووب یادمه! خوشحال بودم خونه خالیه و حسابی رفته بودم تو حس! یه آهنگ گذاشتم و حدود دو ساعت دور خونه راه رفتم و آواز خوندم تا چارتا بیت شعر گفتم! از خوشحالی میخواستم بال در بیارم. وقتی همه کارام تموم شد ساعت نه بود. دیدم خسته میشم بخوام درس بخونم... رفتم خوابیدم! سر امتحانم تازه یادم اومد که نه تنها چیزی نخوندم بلکه سر کلاسم تو فکر بودم و چیزی گوش ندادم. یعنی کلا هیچی بلد نیستم! در حدی که دو تا سوال یک و نیم نمره ای رو خالی گذاشته بودم...و بعدش فهمیدم امتحان از ده نمره بوده...!

شدم چهار و بیست و پنج. فکر کنم پایین ترین نمره کلاس بودم.

کاغذو تا (مچاله) کردم و گذاشتم تو کیفم.خانم شروع کردن درس دادن. میخواستم گوش کنم. نمیشد. اعصابم داشت خورد میشد. حدودا یه هفته بود که اینطوری شده بودم. یه جوری خیلی شدیدتر از حالت عادی، بی قرار بودم سر کلاس. یه جوری انگار حرکت عقربه های ساعت برام محسوس تر از حرکات دهن معلم بود! به خصوص حالا که خانم با اون امتحان منو شناخته بود و با نفرت بهم نگاه می کرد. امتحان واسم مهم نبود. تو یه فکرای دیگه ای بودم. فکرم هر جایی بود الا تو کلاس. به شب قبل فکر می کردم. به شب قبلش. به شب قبل ترش..

اولش فقط یه غرغر ساده بود. آخه میترسیدم به شکل یه مشکل جدی بهش نگاه کنم. چون راه حلی نداشت! ولی نفهمیدم چی شد که دیدم قضیه جدی شده و داریم دنبال راه حل می گردیم. کلی حرفای امیدوارکننده و حرفای ترسناک... گذشته و آینده و...بالاخره، اون موقعی که سر کلاس هندسه نشسته بودم، تصمیممون گرفته شده بود. من باید خوشحال میبودم؟...چرا نبودم؟ من باید خوشحال میبودم؟...چرا نبودم؟

... تو همین فکرا بودم که یهو در زدن: سارا درهمی بیاد پیش خانم فتاحی.

قلبم شروع کرد به تالاپ تالاپ زدن. بلند شدم و رفتم بیرون. یه دفعه اون دختره که صدام زده بود برگشت گفت:‌راستی گفتن وسایلتم برداری.

ضربان قلبم تند تر شد.

برگشتم و وسایلمو برداشتم. میخواستم خداحافظی کنم. یعنی برنمی گردم؟ روم نشد. یعنی ترسیدم. ته تهش باورم نمیشد این دیگه آخرین بار باشه که سر این کلاس میشینم. دستمو گذاشتم رو شونه محدثه: ...خدافس...

- کجا میری؟

- ن...نمی دونم...

خانم گفت: پس حالا که داری کلا میری، نامه خروج هم بگیر.


رفتم تو دفتر. خانم فتاحی گفت: مامانت زنگ زدن گفتن با آژانس بری هنرستان. خودت خبر داری؟

- من... والا نمی دونم...

ـ یعنی چی؟ خودت نمی دونی؟ هماهنگ نکردین؟

- والا قرار بود که از فردا برم ...

ـ‌از فردا بری؟

حوصله نداشتم. براش توضیح بدم. یعنی نمی خواستم. انقد سوال پرسید که مجبور شدم بگم.

- قراره مدرسمو عوض کنم.

ـ دیوونه ای؟ مدرسه نمونه رو میخوای ول کنی بری هنرستان؟

ـ دیگه...

- یعنی چی آخه یعنی میخوای...

ـ گفتین آژانس اومده؟

ـ  آره... برو دم در.  وایساده.

ـ  نامه نباید ببرم کلاس...؟

ـ نامه چیه آژانس معطله!

با یه سرعت عجیبی که دست خودم نبود از پله ها رفتم پایین. انگار فقط صدای خانم فتاحی بود که تو گوشم پیچیده بود و هلم میداد. رفتم و دم در وایسادم. آژانس هنوز نیومده بود. 

برگشتم نگاه کردم به پشت سرم. بغض کرده بودم. مدرسه، آروم و مهربون و قشنگ بود. حیاط مدرسه یه جور خاصی خوشگل و دوست داشتنی شده بود. خاصیت هوای ابریه. به بچه ها فکر کردم که الآن سر کلاس هندسه نشستن. به خودم گفتم: مجبور بودی؟ بچه ها چی؟ این مدرسه ای که بهش عادت کردی، دوسش داشتی...  احساس می کردم باید برگردم. انگار که یه تیکمو جا گذاشته بودم. حس خوبی نداشتم. سارا آخه واسه چی؟ اگه انقد راحت طلب نبودی الآن نشسته بودی اونجا... راحت... فوقش یه خورده درس میخوندی...خب میخوندی! خب... یعنی دوست داشتی سه سال اونجا باشی و تحمل کنی و از همه کارت بمونی؟ نه.... چرا سر کلاس ریاضی بشینی و همش نقاشی بکشی؟ نه دوست ندارم. خداییش نه.

همینطور وسط خودگویه هام آژآنس اومد. سوار شدم. گفت: خب... باید بریم هنرستان آره؟

 بله.

یه نگاه انداختم به پشت سرم و بعدش دیگه چیزی رو ندیدم. چشمام تار شد و اشکام گوله گوله اومدن پایین. هنوز شک داشتم. حالا چرا خداحافظی نکردم؟ اصلا قراره راست راستی برم بمونم یا همین طوریه؟! گیج و ویج بودم. نمی دونستم اونجا قراره چه خبر باشه. راه طولانی بود و انگار هیچ وقت قرار نبود تموم شه.

رسیدیم هنرستان. مامانم دم در وایساده بود. پول آژانسو حساب کرد و رفتیم تو. گفت: پروندتو که آوردم گفتن چرا خودشو نیاوردین؟! منم زنگ زدم که بیای!

زنگ تفریح بود. خانم معاون کتابا رو بهم داد و رفتیم تو کلاس. خیلی یهویی پرت شده بودم اونجا. گیج میزدم. یهو که به خودم اومدم دیدم ده دوازده تا آدم ژولی پولی تحیر وایسادن عین سیخ دارن نگام میکنن.

- خب بچه ها... تو چرا باز رفتی رو میز کار نشستی؟ بیا پایین ببینم. خب... یه دوست جدید دارین. میخوام که با هم دوست باشین و توی کارا راهنماییش کنین.

( چقد بدم میاد که یه ذره خلاقیت ندارن تو حرف زدن!)

هر چی تو اون مدرسه کله ی بغل دستیامو یخوردم با حرف زدن و آواز خوندن و مسخره بازی، اونجا سوسک شده بودم! مث فیلما شده بود... دیدین یه آدم خیلی شیک و باکلاس یهو میره یه جایی پر از الوات و اراذل و اوباش.... بعد همه بربر نگاش می کنن که این غریبه دیگه از کجا اومد؟ اونم نگاشون می کنه که یاخدا اینا چرا اینجورین؟! یه همچین حسی داشتم...

 بعد از اینکه گفتم کی ام و از کجا اومدم رفتم یه گوشه ای نشستم ومشغول تماشا کردن بچه ها شدم! موجودات عجیبی بودن. یهو یه دختر ناز جوون خوش اخلاق اومد تو. معلم طراحی بود! خودم که زبونمو موش خورده بود، بچه ها گفتن خانم دانش آموز جدید اومده.

خانم یه خورده سوال پرسید و بعدش یه کاغذ باطله داد دستم گفتش خط بکش. تا دستت گرم شه. یه خورده کشیدم بعد نگاه کرد و گفت نه. اینقد منظم نه. کج و کوله بکش! همه بچه ها جلسه اول این کارو انجام دادن. میخوام مچت قشنگ گرم شه.

بعدم شروع کردم به کشیدن حجمای روبروم همراه بقیه بچه ها. بچه ها کم کم سوال میپرسیدن...

ـ از کجا اومدی؟

ـ چرا اومدی؟

- بچه چندمی؟

ـ دوستات نگفتن نرو؟

ـ دوس پسر داری؟

 ـ چه درسایی داشتین؟ 

- خواهر داری یا داداش؟


خوب بود. بچه ها شم جدا از اینکه وحشتناک بی ادبن و هر چیزی که بیاد سر زبونشون میگن، ولی بچه های خوبی ان. مهربونن....یه احساس عجیبی دارم... دلم برا اونجا تنگ شده... ولی هی به خودم یادآوری می کنم که فکر نکن اونجا بودی خوشحال بودی! 

حالا بعد چند روز راس راسی داره باورم میشه که هنرستانی ام. و... اینم اولین اثر هنری ای که خلق کردم... ! 



تعجب نکنید...این، داوینچی کوچکه که داره با شما صحبت می کنه...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۱۹
سارا

نظرات  (۱۰)

دورت بگردم...این سارای بزرگه 
پاسخ:
واو...
رفتی؟=(
تازه میخواستم سال دیگه بیام پیشت
انشالله موفق باشی😀❤
پاسخ:
مقسی....:))

۲۴ آبان ۹۵ ، ۰۰:۴۸ معلم قورباغه ها!!
شک نکن که هر چی استعداد و علاقه شو داری همون برات بهترینه!
منم رفتم برق ولی همیشه حواسم جای دیگه بود و کل ۴ سالو غرغر کردم تا تموم شد :دی
تبریک میگم، موفق باشی  :-)
راستی! من یه قصه ی جدید نوشتم(ساندویچ) فک کنم در سطح پنجم دبستانه :))) 
البته تو که مدرسه نمونه هستی قوی تر از بچه های دیگه ای . بعضی بچه ها خیلی نکات ساده رو هم بلد نیستن.
پاسخ:
واقعا؟ من فکر می کردم شما عاشق رشتتون باشین!
راهت طلب      نه راحت طلب  
پاسخ:
واو! زیبا بود...
واسه من این تغییرات در زندگی، خیلی هولناکِ، ولی یقین دارم که آدم های بزرگ و تاثیرگذار هیچ موقع از تغییر واهمه ای نداشتند. هجرت باعث موفقیت خواهد بود، انشاالله که هجرت هدفمندی بوده (البته از پدر و مادرت بعیده که هدفمند نباشه).
این که زمان کلاس هندسه هم اتفاق افتاده رو خوش یمن می دونم، چون واسه ما دهه پنجاه و شصتی ها، "سر زنگ هندسه" داستانی بود و همش می گفتیم "دیگه این درسا بسه" :)
کارت که فوق العاده شده امیدوارم زبان هنری ات هم به شیوایی زبان ادبی ات بشه.
با تمام توان!
مستقیم!
رو به جلو!
حرکت.....
پاسخ:
واقعا ممنون از اینهمه انرژی مثبت...

 همه تلاشمو می کنم...

:)
۲۴ آبان ۹۵ ، ۱۴:۰۵ فریبا محمدی
سارا جان مطمئنم که موفق میشی و به آرزوهات می رسی...فقط قدر دان لحظه لحظه کلاس های رشته مورد علاقه ات باش و با تمام قدرت بیاموز...زمانی که من موقعیت تو را داشتم و علاقمند به نقاشی بودم  به دلیل آشنا نبودن خانواده مجبور شدم تجربی بخوانم...و چه بیهوده...چراکه شکر خدا دانشگاه رشته نقاشی یزد قبول شدم...پس قدر مادر و پدر و رشته مورد علاقه ات را بدان...موفق باشی عزیزم 
پاسخ:
خدا رو شکر که آخرش به اونی که میخواستین رسیدین. ایشالا واسه همه همینطوری باشه...

ممنون :)
زهرا:
سلام سارای عزیز و دوست داشتنی
تصمیم بزرگی تو زندگیت گرفتی. بیش از هر چیز شجاعت خودت و خانواده ات را بهت تبریک میگم. و ضمنا خیلی خوشحالم که با این تصمیم از مدرسه نمونه هم بیرون اومدی. من یکی از دشمنان قسم خورده ی مدارس خاصم... (چشمک) راستش به نظرم اسمشون خیلی الکیه. آدم اگه خاص باشه متفاوت عمل میکنه نه مثل بقیه... اگه نمونه باشه الگو میشه نه دنباله رو... اگه تیز هوش باشه و دارای IQ بالا باشه سعی میکنه هوش هیجانی ش(EQ) را افزایش بده نه اینکه با یه عالم معادله و مساله حل کردن چیزی را پرورش بده که نقطه قوتشه نه ضعفش. یعنی درست مثل آدمی بشه که چشمای قشنگش قلمبه و وحشتناک زده بیرون...
عزیزم کاری بر خلاف عرف انجام دادن یه کم در آدم احساس ترس می کنه و این کاملا طبیعیه ... ترس به میزان خیلی کم آدم را هشیار نگه میداره .... دختری به باهوشی تو را هوشیار نگه می داره که توی هنرستانی که به قول خودت همه وحشتناک بی ادبن ، دنباله روی بقیه نباشی و واقعا نمونه بشی ... و مهمتر از همه دنیای واقعی را با همه خوبی ها و بدی هاش ببینی که بعد از 4 سال حضور در مدرسه نمونه با کله پرتاب نشی میون آدمهایی که در دنیای واقعی زندگی کردن و اون زمان با دیدن آدمهایی با آی کیوی پایین فکر نکنی دنیا به آخر رسیده.
عزیزم شجاعت خودت و پدر و مادرت را برای این تحسین می کنم اما یادت باشه دنیا و خدا هیچ چیز به ما بدهکار نیستند. یعنی اصلا کار خودشون را می کنن از هر راهی که خودشون بخوان. من مطمئنم تو به آرزوهات می رسی اما مطمئن نیستم از همون راهی که خودت فکر می کنی بهشون برسی . آخرین کلام دوستانه من اینه که یه آدم خلاق دنیا را باید به شکل یه معمای پاسخ باز ببینه، یعنی معمایی که یه عالم جواب داشته باشه. هر دست انداز هر یه پیچ هر یه چاله تو مسیر زندگی آدم را با تجربه تر و هوشیار تر می کنه و تو الان در حال تجربه این مسیر جدیدی
یه جایی خونده بودم: "زندگی معما نیست ، زندگی را باید زندگی کرد" امیدوارم از لحظه لحظه زندگیت لذت ببری
پاسخ:
سلام
راستش چیزایی که گفتینو چند شب پیش یه دور سرسری خونده بودم فکر کردم از این متنای قشنگ ولی شعاری و تکراریه! الآن که دوباره خوندمش واقعا از کلمه به کلمش لذت بردم...حرفاتون خیلی واسم خوب بود.

تشکر زیاااد. :)
سلام داوینچی کوچک... من تورو از کودکی خیلی دوست داشتم...اونوقتا که تو  توی فیلم بودی و بزرگ ...و من  پای تلوزیون بودم و بچه... مطمئنم الان که  دوباره شروع کردی یه داوینچی خیلی خیلی بزرگتر خواهی شد.... برات آرزوی موفقیت دارم....
پاسخ:
ممنونم...

ببخشید... انگار جوابه ثبت نشده بود..
بعله بعله ...
سارااااااااااااا...
دلم برات تنگ شده ... کاش نمی رفتی ...
اما حالا که رفتی ...
امیدوارم هرجا هستی خوشحال باشی و موفق ...
خیلی دوستت دارم ... بوس بوس ...
خدافظی ...
پاسخ:
:))

عاشقتم

بوسسسسسس

پاسخ:
me toooo

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی