!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

https://t.me/sara_derhami
saraderhami@gmail.com


آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

این کتاب مدتها بود که گوشه اتاقم گذاشته بود اما مدام از خوندنش فرار میکردم. نمی دونم چرا. یه سری از کتابا هستن که وقتی میخونی به خودت میگی چه کتاب خوبیه اما وقتی اون کنار گذاشته نمیخوای بری سمتشون! به هر حال در راستای قراری که با خودم گذاشته بودم، مبنی بر خوندن تمام پانزده کتاب نصفه و نیمه امسال. بالاخره نوبت به این یکی رسید. کاش زودتر خونده بودم!

راینز ماریا ریلکه یکی از شاعرای بزرگ آلمانه که تو قرن نوزده زندگی میکرده و به عنوان یکی از شاخص ترین چهره های ادبیات اروپا شناخته میشه. موقعی که کتاب چند نامه توی فرانسه چاپ شده بود، روزنامه ها اونو یه واقعا مهم ادبی میدونستن. جلال آل احمد توی مقاله ای گفته که صادق هدایت بوف کور رو با الهام از آثار ریلکه نوشته. من شناخت زیادی از هدایت ندارم، (‌اعتراف میکنم که بوف کور رو نخوندم و حالا حالا ها هم قرار نیست بخونم!) ولی برام جالب بود که منبع الهامش ریلکه بوده. چون اونقدری که شناخت دارم، تشابه زیادی با هم ندارن. ولی انقد گستره تاثیرگذاری آقای ریلکه وسیع بوده!

آقای ناتل خانلری این کتابو حدودا سال 1320 ترجمه و منتشر کرده. چند وقت بعد هم چاپ دومش اومده و الآن هم چاپ ششمش رو من در دست دارم.

کتاب شامل نامه های ریلکه به یه شاعر جوانه به نام آقای کاپوس. من، به عنوان یه شاعر جوان خیلی از این نوشته ها لذت بردم. الآن واقعا هیچ کس جرئت میکنه همچین حرفایی رو بزنه؟! این روزا که بیشتر شعر میخونم و شعر مینویسم، به این فکر میکنم که انجمن های شعری مسبب تولید شعرهای خوب میشن ولی هیچ وقت شاعر خوب نمیسازن. در واقع اصلا تعریفی که اونا از شعر دارن با تعریف اون کسایی که من تو ذهنم به عنوان شاعر میشناسم فرق میکنه.

بعضی از کتابها با این که معروف نیستن،‌ (‌شاید به خاطر یه سری جذابیتهای خاص، که ندارن)‌ ولی عجیب به دردت میخورن و ازشون لذت میبری. خانلری تو مقدمه کتاب میگه برای خیلی از شاعرای جوان این سوال پیش میاد که دیگه چه حرفی برای گفتن باقی مونده؟‌ همه گفتنی ها رو گفتن که! اما ریلکه میگه آره همه گفتنی هاشونو گفتن، ولی گفتنی های شما رو که نگفتن!

البته نه این که کتاب فقط برای شاعرا مفید باشه. ریلکه شعر رو خیلی فراتر از شعر میدونه! شعر خوب از زندگی خوب میاد. ریلکه شعرو محصول تجربه میدونه و میگه:‌ "تجربه حوادثی نیست که برای  شخص روی میدهد بلکه بهره ای است که از آن حوادث میبرد. تجربه استعداد به کار بستن وقایعی است که روی داده نه خود آن وقایع." به طور کلی میگه که اگه میخوایم شعر بگیم، اول باید خودمونو شاعر کنیم.

  • سارا

532 کلمه

۰۶
اسفند
سرده. شوفاژ خاموشه. نمیدونم چرا. شاید خواستم هوای بیرونو شبیه سازی کنم. بیرون واقعا هوای محشریه و من واقعا از نور قرمز جلوی در خونمون که شب بودن شبو میگیره و از موتوری های ترسناک و از تهِ کوچه ی خلوت میترسم. دلم دوباره الکی گرفته. ببخشید. واقعا ببخشید. نمیدونم از کی عذرخواهی میکنم ولی احساس میکنم تموم نشدن این دل خستگی ها واقعا عذاب آوره. باید عذرخواهی کرد. پنجشنبه که شعر گفتم واقعا خوشحال شدم. الآن... نمیدونم. الآن فقط دارم سرفه میکنم و به شکل احمقانه ای افتادم روی لپتاپ و مینویسم. امروز ننوشتم. باید دو تا مطلب مینوشتم.
(چرا دوچرخه مطلبای آدمو تیکه پاره میکنه؟)
بله عرض میکردم. چند وقته که احساس میکنم خیلی بداخلاقم. نمیدونم چرا چند وقته این افتاده تو سرم. فکر کنم دوستام بهم گفتن یا شاید یه نفر یه رفتار غیر مستقیم... نمیدونم. کلا احساس بداخلاق بودن میکنم و واای! این از کوچیک بودن و بی فایده بودن هم بدتره! از تنها بودن و نابلدی هم بدتره!
البته الآن اینو میگم دو روز دیگه نظرم عوض میشه. اگه یه کار مفید د طول روز بکنم (‌البته کارای مفید زیادی میکنم این روزا. ولی پای ثابتش...) شاهین خونیه. انقد خوندم که دیگه وقتی داغونم راهی به جز نوشتن پیش روی خودم نمیبینم. 
داشتم فکر میکردم چقد بده که برای شاعر خوبی شدن باید کلی تلاش کنی. این اصلا خوب نیست. اینایی که شاعرای مطرح هستن الآن... اینا انقد رفتن تا حلقشونو پر رتبه و نمره و کردن که حالا بتونن بر صندلیهاشون تکیه بزنن و بگن عرصه رو گذاشتیم برا جوون ترها. ولی من اصلا این مدلیا رو دوست ندارم. یعنی مثلا فروغ هم همینطوری بوده؟ اصلا اون موقع جشنواه بوده؟‌ اون موقع شاعرا چطوری معروف میشدن؟
(بچه که بودم همیشه وقتی ناراحت بودم فکر میکردم چقد خوبه الآن یه غذای خوشمزه برسه دم خونه. الآن هیچی ندارم بهش فکر کنم.)
مثلا سهراب. میرفته ببینه چه فراخوان جدیدی هست بعد براشون شعر بگه؟‌احمقانس! چرا سهراب مثل هیشکی نیست؟ من میخوام مثل سهراب باشم... هه! خیلی خوبه که مثل هیشکی نباشی.. چقد از چاپلوسی های این شاعرای احمق کمبوددار توی گروه های بی خاصیتشون بدم میاد. هی الکی الکی قربون صدقه هم میرن و شوخی های بی نمک میکنن و شعرای بی مایه میذارن و میگن من کمتر از اونی هستم که شعر بذارم یا شعر نقد کنم یا حرف بزنم یا شوخی کنم یا... تو که انقد کمی برو بمیر. تو به این کمی بیخود کردی که عضو گروه ما زیادا شدی... (؟!)
بله. خلاصه که سرده و شوفاژ خاموشه و کمرم حال خوشی نداره و گلوم داغونه و نور بیرون قرمزه و صدای هواکش هم روی مخ منه. چرا دیوار دستشویی به دیوار اتاق من چسبیده؟
باید برم سنگفرش هر خیابان از طلاست بخونم. بیخوده ولی چون یک نفره بدون این که بگم میخوام این کتابو برام آورده و جوری برخورد کرده که یعنی من کتابو میخوام، خیلی بهتر و زیباتر میباشد که از فرصت به دست آمده استفاده کرده و کتاب را بخوانم. شاید برای من واجب نباشه ولی انقدری که دربارش میدونم ضرری نداره. باید نقدی بر نامه های ریلکه را خوشگل کنم و همچنین شعر دادا را. بعد هم باید برم بخوابم. هرچند وقتی سرفه میکنی خوابم خیلی برات جذاب نیست.
شب بخیر
  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۵۶
  • ۱۰۱ نمایش
  • سارا

شعر. طوفان

۰۵
اسفند

مغز فرمان می دهد:‌ بیدار باش!

از میان خواب خیسم میپرم

زنگ هشدار است: هی! ‌طوفان رسید

تا دهانم تا دماغم تا سرم

***

رفته است این کارخانه بر هوا

هی عرق میریزد آن بالا رییس

کارگرها گیج و منگ و منتظر

قرص ها پشت سر هم: هیس هیس!

***

برکه های سبز در راه گلو

پشت پلکم ابرهای داغ نرم

در دهانم جاده هایی تازه ساز

صورتم یک کیسه ی آب ولرم

***

خواب آبی در سرم در انتظار

آب شوری در گلویم قر و قر...

تاب کهنه در سرم هی جیس جیس

آب تلخی در دماغم شر و شر...

***

مینشینم گوشه ای، زیر پتو

 در میان کپه های دستمال

خسته و آرام و غمگین؟ نیستم!

در تلاشم، در تکاپو، اشتعال!

***

خسته و بی حوصله می ایستم

روبروی حمله افسردگی

آه این هم آخر یک روز سخت

اول یک ماه سرماخوردگی


 نتیجه تصویری برای سرماخوردگی

 

پ.ن:‌ یه هفته است دارم سرفه می‌کنم. گویا قصد تموم شدن نداره. :/

  • سارا