!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

https://t.me/sara_derhami
saraderhami@gmail.com


آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مدرسه» ثبت شده است

امسال وسط خانه تکانی چشمم به دفترچه خاطرات دبستانم افتاد. یادش یخیر. آخر سال که میشد دفترچه هایمان را برمیداشتیم و راه میفتادیم دنبال بچه ها و معلمها که برایمان خاطره بنویسند. وقتی هم که برمیگشتیم میدیدیم چند تا دفترچه توی کیفمان چپانده اند. حالا بنشین و فکر کن که چه بنویسی. مرور کردن خاطره هایی که خیلی قدیمی نیستند، اما خیلی قدیمی به نظر می آیند، برای خودش حال و هوایی داشت...


نسترن مدرس سبزه واری. از آلمان آمده بود. خیلی دوستش داشتم. خیلی. چند سال بعد هم چند بار دیدمش ولی انگار دیگر هیچ کداممان آن حس قدیمی را نداشتیم. خیلی دلم میگیرد وقتی به او فکر میکنم. چقدر برای هم نامه مینوشتیم. در مدرسه به هم میدادیم و توی خانه میخواندیمش! موقعی که او به مدرسه ما آمد، هنوز دفترجه خاطرات نداشتم. سال بعد هم رفت. اما انقدر برای هم نامه نوشته بودیم که خاطره کم نیاورم. تازه آلمانی هم به من یاد داده بود! مداد و معلم و کتاب را یاد داد و شمردن و الفبا را. برایم نامه نوشته بود که حالا دیگر راحت میتوانی یه آلمان سفر کنی! چه روزهای شیرینی بود. 

روزی صد بار برای مادرم تعریف میکردم که نسترن کل آهنگ قشنگ سوسن خانم را حفظ است!  کل کلش! وقتی که بعد از یکسال اصل آهنگ را شنیدم یکهو جا خوردم. با اصل آهنگ خیلی فرق داشت! اصلش همان بود که دفعه اول شنیده بودم، صدایی لطیف و دخترانه روی ریتمی آرام.

  • سارا

یکی از عجایب مدرسه(مدرسه ما) اینه که حس شکرگزاری رو در آدم پرورش میده. یعنی کاری می‌کنه که تویی که تو خونه بیسکوییت تلخ شکلاتی با نقش برجسته‌ی تخت جمشید میخوری (اسمشو بلد نیستم.. ولی هر دفعه میخورم میرم تو آسمونا)، به یک هشتم پتی بور خشک شده ته کیف دوستت هم به چشم موهبتی الهی نگاه می‌کنی. کمبود امکاناته دیگه. (نگین چرا خودتون خوراکی نمیبرین ... یادمون میره خب. قانع؟)

امروز صبح که آبگوشت دیشب رو به عنوان صبحانه خورده بودم احساس عجیبی داشتم. اولش یه حسی بهم میگفت آخه اول صبحی میخوای اینو کجای دلت بذاری؟‌ ولی خب وقت برای فکر کردن نبود و خوردم و احتمالا دلم جایی براش باز کرد. و موقعی هم که داشتم میخوردم مامانم برام صبحانه آماده کرد که من با آرامش غذا میل کنم...:)

ساعت هشت بود. خانم نیومده بود و قرار بود نقاشی‌های عقب مونده‌مونو کامل کنیم. صبح اول صبح موقعی که اومدم کارمو شروع کنم، دیدم واقعا گشنمه. با شکم خالی هم که نمیشه نقاشی کرد. البته لحظه ای ون‌گوگ و نان سیاه و این چیزا هم اومد تو ذهنم که سریعا به خودم یادآوری کردم آقای ونگوگ یک سری کارهای دیگه هم انجام دادن و سپس دهنم رو بستم. 

خلاصه در حالی که همه داشتن با اشتیاق کار می‌کردن، ظرف غذامو بیرون اوردم و درشو باز کردم. نون و پنیر و گردو. همین؟ :( آخه سبزی، خیار، گوجه... از گلوی آدم پایین میره آیا؟ به ناگه منی که هیچ وقت چایی نمی‌خوردم به این فکر افتادم که کاش فنجانی چای در برم بود و با پنیر و گردو بر رگ میزدم...

سارا.... تو میتوانی!

با گام‌های استوار، در حالی که سعی می‌کردم کاملا موجه و عادی به نظر بیام، از پله‌های کارگاه بالا رفتم و به  رفتم به سوی دفتر. از چشمان خیره‌ی معاون و مدیر رد شدم و رفتم توی دفتر دبیران و از اونجا از جلوی چشم اون یکی معاون رد شدم و سپس وارد آبدارخونه شدم. خانم تاریخ توی آبدارخونه بود. مثل همیشه تو دنیای خودش بود. با آرامش فنجانی برداشتم و قاشقی در اون نهادم و پرش کردم از چای خوشرنگی که روی سماور قل قل میجوشید. سپس تکه ای نبات هم در آن نهادم و به سمت در رفتم. داشتم فکر می‌کردم آیا یکی از بچه ها دلش درد می‌کنه دروغه یا نه. خب اول صبح همه دلشون ضعف میره دیگه نه؟ اصلا اگه بخت باهام یار باشه، این بحث می‌تونه پیش نیاد. خب خانم معاون الآن میتونه برای عرض ارادت رفته باشه تو دفتر مدیر. یا مثلا برای قدم زدن در دمای پنج درجه صبح زیبای پاییزی رفته باشه رو حیاط... اون سمت حیاط البته، اون دورا. یا مثلا..

- این چیه؟

- ..چایی.

- چیکارش داری؟

- یکی از بچه ها خانم دلش... درد میکنه. منم که مبصرم دیگه... دارم چایی... میبرم. 

سعی کردم قیافم شبیه آدمای دلسوز بشه.

- تو کارگاه که نمیشه ببرن. باید بیاد اینجا ببینیم چشه چیکارش کنیم. برو بگو خودش بیاد.

- آهان. بله بله. چشم الآن میگم بیاد.

قیافه آدمایی رو گرفتم که دارن تو دلشون میگن:‌ خوب شد دیگه مجبور نیستم این چایی رو اینهمه راه ببرم. 

با نهایت سرعت از اونجا دور شدم و رفتم تو زیرزمین... این ورو نگاه کردم، اون ورو نگاه کردم... ریحانه!

بعد از این که چند ثانیه با بهت نگام کرد، بلند شد. داشتیم از پله‌ها می‌رفتیم بالا که دیدیم خانم معاون دم در وایساده. خنده‌هامونو قورت دادیم. سریع دستشو گذاشت رو دلش.

- چی شده عزیزم؟ میخوای زنگ بزنیم والدینت؟

- نه خانم فکر کنم چایی نبات بخورم خوب بشم.

- خیل خب. شما نمی‌خواد بیای. خودش میاد.

-چ.. چشم.


در بسته شد و ریحانه و خانم معاون، در مقابل چشمان حیرت‌زده دخترک، در افق محو شدند. 

دختر از پله های بلند زیرزمین پایین رفت و به آرزوهای کوچک خود اندیشید که همچون بغض در گلویش، فروخفته باقی ماند.


# نامرد.. (کی؟)

# عذاب وجدان

# اصن حقته

# نوش جونش :/

  • سارا

خانم معاون از ته حلقش داد زد: مگه صدای زنگو نمیشنوین؟ چند تا از بچه ها که گله گله روی زمین  نشسته بودن، بلند شدن و دویدن. چند نفر رفتن طرف آبخوری. چند نفر چک و چونه زدن که صبحونشون هنوز تموم نشده، و چند نفر به کفش جدید خانم خندیدن که قدشو به شکل مضحکی بلند کرده بود.

"ز" تکیه داده بود به دیوار حیاط و تو تمام این مدت، کوچکترین حرکتی نکرد. هر کدوم که رد می‌شدیم، نگاهی به رژ لب قرمز و لاک‌های مشکیش می‌انداختیم و سر تا پاشو برانداز می‌کردیم. بهمون نگاه نمی‌کرد. راستش نسبت به بقیه کسایی که عروس میشدن، خیلی خوشگل نشده بود. تازه با اون‌همه آرایش. همه رفتن تو کلاساشون. حیاط خالی شد. و من از پنجره نگاه می‌کردم به ز که انگار خیلی از دیدن همکلاسی‌های قدیمش خوشحال نشده بود.

زنگ بعد، الهام که اومد تو کلاس، قیافش طوری بود که انگار خبر خیلی مهمی داره. به زور لقمه تو دهنشو قورت داد، چند بار گفت بچه ها، بچه ها، بعد با هیجان گفت: از ز پرسیدم بریم عروس شیم؟ گفت:‌ «نه.»

***

به دوستم گفتم:‌ چقد غم انگیز. کاش لااقل تا دیپلم عقد میموندن، بعد ازدواج می‌کردن. گفت: آره خیلی بده... یعنی می‌خواد تا آخر عمرش همینطوری خونه‌دار بمونه؟  "ح" گفت: دست خودت که نیست. قسمته.

چرخیدیم طرف اون. یعنی چی قسمته؟

- میدونین بابای من اصلا با ازدواجم مخالف بود. اصلا خودش می‌گفت نفهمیده چی شده. یهو دیده ما زن و شوهریم. اصلا دست خودت نیست.

با چشمای گرد پرسیدم: یعنی چی؟‌ یعنی تو اصلا نگفتی که خوشت میاد، نمیاد...؟

- من هیچی نگفتم. قسمت شد.

خواهرم می‌خواست بره تهران، درس بخونه، کار کنه. انقد درسش خوب بود... شوهرخواهرم شش ماه هی می‌اومد خواستگاری، خواهرم هی می‌گفت نه. تا اینکه... دیگه خودشم نفهمید چی شد. یهو دید نشسته سر سفره عقد. 17 سالش بود.

مات و مبهوت نگاش کردیم. قسمت. کلمه عجیبیه. معلوم نیست برای شونه خالی کردن از زیر بار مسئولیت زندگی درست شده، یا برای تحمل کردن سختیایی که دخالتی توشون نداشتی. 

خیلی از بچه‌های مدرسه ما، انقد زندگی‌شونو دوست ندارن که نشستن تا یه شوهر خوب قسمتشون بشه و از این وضع رهاشون کنه. دلم خیلی برای ز سوخت وقتی گفت:‌ دیگه تموم شد. هر خبری بود دیگه تموم شد.

من دوست دارم وقتی بزرگ شدم، همون آدمی بشم که لای دفترچه‌های یادداشتم پرسه می‌زنه. همونی که از من راضی نیست و میخواد بیشتر و بیشتر شبیه اون بشم. من باید آدم تاثیرگزاری باشم. باید خودمو تغییر بدم... باید دنیا رو تغییر بدم... باید بزرگ بشم... البته، اگه قسمت باشه. :)

  • سارا
سکانس اول:

تو دهه محرم قرار بود هر روز بچه های یه کلاس سر مراسم صبحگاه شیرینی چیزی بیارن بدن و زیارت عاشورا بخونن و شعر و اینا. شد و شد تا اینکه نوبت ما شد....

مجریمون که همین که میکروفونو دستش گرفت همچین هول کرد که اصلا خودش هم نفهمید چی گفت. اونی هم که قرار بود زیارت عاشورا بخونه یه جوری شروع کرد خوندن که انگار دفعه اولشه داره همچین چیزی رو میبینه! بیچاره داشت غش می کرد انگار. صدای نفساش پیچیده بود تو میکروفون... ما هم نشسته بودیم دور هم هی آروم میگفتیم قوی باش قوی باش تو میتونی! اصلا یه وضعی...

  • سارا

مردم معتاد اینترنت میشن، معتاد تلویزیون میشن، معتاد غذا خوردن میشن! اون وقت من اعتیاد وحشتناکی که دارم اینه که یه دفعه خودمو نگاه می کنم میبینم نیم ساعته دارم دور اتاق میچرخم...! انگار اصلا اراده ای ندارم. بعضی وقتا انقد پاهام درد میگیره. ولی بازم نمیتونم وایسم.حتی اگه دو ساعت راه رفته باشم....انگاری اگه وایسم از دنیا عقب میفتم! تازه یه چیزی هم که کشف کردم اینه که همیشه و در هر مکانی پادساعتگرد میچرخم! در جهت حرکت وضعی و انتقالی زمین...بعله دیگه همه چیمون باکلاسه! خیلی جالبه ها اصلا دست خودم نیست. انگار مثلا یه نیروی ماوراییه...

(جان؟!) 

خلاصه که خییلی باحاله. خخخخ
یکشنبه هفته پیش وقتی از کلاس زبان اومدم خونه ساعت ده بود. همونطوری با مانتو داشتم دور اتاق چرخیده و رویا پردازی همی کردم که به ناگه، فکری تکراری رشته افکارمو از هم گسست: ای داد! امروز بیست تیره! مث پلنگ که میپره رو طعمه اش، پریدم رو لپ تاپ و سایت آموزش پرورشو اوردم.
نتایج آزمون نمونه...گرومب گرومب (صدای قلبــمه این وسط میخواست جو بده!) وارد شدم و.... نتایج در ساعت 14 اعلام می گردد. 

الهی درد و بلای من بخوره تو سرتون! خو نمیشد همون موقع که گفتین یکشنبه،ساعتشم بگین مردمو علاف خودتون نکنین؟ حیف رشته افکارم که الکی گسستوندمش! 

 به خودم میگفتم ببین الآن میری تو فاز کار و بار و اینا اصلا یادت میره بری نتیجه ها رو ببینی. یهو الکی ساعتو نگاه میکنی میگی عه! ساعت شد سه! 
واقعنم همینطوری شدا ... سی ثانیه یه بار ساعتو نگاه میکردم میگفتم عه! عجیبه. بازم دو نشده...

خلاصه ساعت دو و ربع بود که داشتیم نهار میخوردیم، گفتم من برم یه لحظه کار دارم! پا شدم رفتم سراغ سایت و گرومب گرومب گرومب. همینطور که داشتم خودمو دلداری میدادم که « مهم نیس ...یه امتحان بیخوده فقط. این مدرسه ها جای منگولاس. اصلا الآن که همه قبول میشن کلاس، تو قبول نشدنه....!»، یه دفعه دیدم نوشته نتایجو ساعت پنج میذاریم.  

تهی از شعورا! واقعا که! ایش...

حالا این وسط، برادر گرامی هم که از پریروز داشت یکریز روی اعصاب اعضای خانواده راه میرفت و لحظه ای از وز وز فروگذاری نمیکرد، کم کم داشت رو به خشونت میاورد...که چی؟ سایتو بیار من باید تست MBTI بدم! 
_ خیل خب باشه باشه الآن میارم برات. تو فقط سکوت اختیار کن.
خلاصه که چشمتون روز بد نبینه.از اونجایی که مادر گرامی هم در مواقع لازم کلا قوه شنواییشونو از دست میدن،() و نوای گرم این برادر عزیز هم همچنان گوش ما رو میخراشوند، حدود یک ساعت و نیم نشسته بودم کنار دست آقا که شصت تا سوال جواب بده. کلمه به کلمه باید معنی میکردی براش، بعد مفهوم سوالا رو میگفتی، بعد مفهوم جوابا رو میگفتی!... وای مخم از کار افتاد. سر امتحان نمونه اینقد خسته نشده بودم والا... بالاخره ساعت چهار و خورده ای بود که آقا اجازه مرخضی دادن و منم لپتاپمو برداشتم رفتم تو اتاق. بعد همچین یه نگاهی انداختم به صفحه سایت نتایج که هنوز باز بود...یه آهی کشیدم... (درست یادم نیست شاید یه فحشی هم دادم)  بعد گفتم حالا یه رفرشی بکنیم نکنه اومده باشه...


اومده بود!

گرومب...گرومب...شماره شناسنامه؟ کد رهگیری؟....گرومب...گرومب....اسمم چی بود؟ چی کار میخواستم بکنم؟... گرومب ... گرومب ... گرومب ....


خلاصه که ...

 


قوول شدم!!

 

یعنی تو همه عمرم اندازه این چند ساعت، آدرنالین تو خونم ترشح نشده بود!

خدا رو شکر! انتظار نداشتم خداییش!

دیگه سرتونو درد نیارم، از لحظه اعلام نتایج داشتیم در سنگرهای مختلف با بر و بچ چت میکردیم و آمار میگرفتیم و خنده و گریه و اینا تا....12 شب! اصلا این حواشی از خود ماجرا جذاب تره!

اون وقت واسه ورودی هفتم همین که دیدم نمونه قبول شدم زدم زیر گریه که چرا مثلا تیزهوشان قبول نشدم! (آخه خیلی درس خونده بودم، میدونین...!) بعدشم به کریمی زنگ زدم پرسیدم کجا قبول شدی و تموم. 

ولی حالا! خخخخ الحق که شبکه های اجتماعی زندگی آدما رو دگرگون کرده. شوق به اشتراک گذاری وقایع اتفاقیه از شادی خود اون وقایع بیشتره!

خوشحال هستم و خدای را شاکر.
کاش شما نیز باشید.


پ.ن1: به این شکلکا هم توجه کنین اینهمه زحمت کشیدم رفتم پیدا کردم. ( گویا بیانی ها خیلی باکلاسن از این قرتی بازیا ندارن!)


پ.ن2: حالا یه سوال. به نظرتون برم هنرستان یا دبیرستان؟


  • سارا

عه؟ واقعا؟!

۲۰
خرداد
۹۵/۳/۱8 :

کی فکرشو میکرد؟ با خیال راحت نشستی داری دیو و دلبر زبان اصلی میبینی،( خرس گنده!) یه دفعه مامانت از در بیاد تو و بگه: چقد مونده تا امتحان نمونه؟ بشین درس بخون.
بله! دبیرستانی شدم!
بعضی وقتا، همه دونستنیا رو میدونی...کلی هم فکر کردی و پرسیدی و.... ولی انگار لازم داری یکی بیاد چراغو روشن کنه، بعد همه منابع اطلاعاتی رو دوباره نیگا کنی، بگی عه واقعا؟؟؟ 

دوست مامانم. اومد و چراغه رو روشن کرد.... منم از دیروز شروع کردم درس خوندن! حالا که همه مدرسه ها ورودیاشونو گرفتن و همه بچه ها تصمیماشونو گرفتن، تنها روزنه امید مدرسه نمونس! یعنی میشه؟
ورودی نمونه بیست و هشتم خرداده. تیزهوشانیا راست میرن تیزهوشان، اون وقت ما نمونه ای ها، سهمیه هم نداریم واسه ورودی نمونه. یعنی نور علا نوره دیگه....
خب...از نظر منطقی که باید بیشتر به چشم آشنایی با نمونه سوال به این امتحان نگاه کرد! ولی این جز معدود دفعاتیه تو زندگی که من خیلی امید دارم! اصلا احساس میکنم جدا از این که نمونه قبول بشم یا نه، خود این درس خوندن خیلی چیز خوبیه.( نه بابا! )  آخه یه چیزایی رو اینقد ازش متنفر بودم که فقط میتونستم چند تا سوالشو حفظ کنم برم امتحان ترمشو بدم و بعدم پروندشو ببندم بذارم کنار. ولی الآن که دارم میخونمش...این معادله خطم بد چیزی نیستا! انقدام هیولا نبود بیچاره! 

البته، عقل میگه که وقتی راحله (و راحله ها) از اول سال ...که نه از خیلی قبل تر از اون، تابستون، یا قبل ترش، شروع کردن به تست زدن...چه دلیلی وجود داره که من توی این ده روز، بتونم این قله مه آلودِ ورودی رو دربنوردم؟! 

ولی کلا عقل، زیادی زر میزنه. من خودمو قانع کردم که با درس خوندن تو این ده روز هیچی از دست نمیدم. (یعنی هنوز قانع نشدما...دارم سعی خودمو میکنم!) حتی اگه مجبور شم برم یه مدرسه دولتی، درب و داغون تر از مدرسه هایی که بودم!

الآنم، فقط میشه درس خوند و...دعا!
 هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم...ماچ.
:)
  • سارا
تدریس درس کارکردهای خانواده سر کلاس اجتماعی توسط ریحانه... البته با کمک ذهن خلاق من! :)


جلسه بعدشم سهیلا اینا ، باید درس آرامش در خانواده رو میدادن. گفتن سارا بیا یه حالی به تدریسمون بده! 


این عکسایی هم که مشاهده می کنین با موبایل خانممون گرفتم بعدش تو تلگرام واسم فرستاد! میبینین چه معلمای اهل حالی داریم؟ بابا ایول! :)


پ.ن1: رو عکسا کلیک کنین تا بزرگترشو ببینین.
پ.ن2: اون مرحله بعد عکس اولیه رو! خخخخ


همین! گفتم عذاب وجدان نگیرم که پست نذاشتم! شب خوش!
  • سارا

با آن که در آن غرق هستم اما درست نمیشناسمش. چرا که هزار دالان تو در تو دارد و هزار طعم و رنگ مختلف. گاهی بسیار شیرین و خوشایند است، گاهی تلخی اش تا گوشت و استخوان آدم را به درد می آورد. و گاهی...
نمی دانم. زیرا تنهایی یک واژه نیست که یک معنای مشخص داشته باشد. تنهایی یک اتفاق است. اتفاقی که.... نخواهید وصفش کنم...نمی توانم وصفش کنم! زیرا با اینکه واژه ای است سرشار از پوچی اما هزار معنای متفاوت و هزار ژرفای گوناگون دارد...
کسی چه میداند؟ شاید بین این تن هایی که کنار هم نشسته اند، هزار تنهایی متفاوت خفته باشد که هیچ کس از آنها خبر ندارد. زیرا تنهایی تنها بودن نیست. ساکت بودن هم نیست. ناراحتی هم نیست. تنهایی همان حسی است که عمقش در کلمات جا نمی شود. و مدام آدم را به سوی آینده می راند تا حال را درک نکند....
حرفهایت را به دیوار اتاقت آویزان میکنی و شادی هایت را با کاغذت سهیم میشوی و غمهایت را در سطل آشغال میریزی....   در هزار اجتماع رنگارنگ خود را ثبت می کنی و از هرچه خلوت است میگریزی و به اجبار در میان آدمهایی که زبانشان را بلد نیستی میخندی ، این یعنی تو ... تنها هستی. 
بله. من هم تنها هستم. منی که وقتی حرفی در جمع ندارم جمع یک نفره ام را ترجیح میدهم...اما امان از قوانین نانوشته ای که همیشه مرا به سوی شلوغی هل می دهد....
هر از چند گاهی دیگران کنجکاوم می شوند دست بر پوست تنهایی ام می کشند.از دنیای رنگارنگ خود میگویند. به گمان این که من صدای خنده های فریبنده آنان را نمی شنوم. گویی به انتخاب خودم حرفهایم را در سینه ام حک می کنم. می نشینند کنارم و برایم نسخه هایی می نویسند. سپس خوشحال از نجات بیماری دیگر به راه خود ادامه میدهند. کاش به همین آسانی بود! افسوس که آنها فقط سطح تنهایی را با سرانگشتان بی خیال خود لمس کرده اند و هرگز از عمق آن باخبر نشده اند.
با شما هستم! شمایی که تنها نیستید و تنهایی را نمیفهمید. به زندگی خود ادامه دهید و خواهش می کنم با نگاه کردن به من عذاب وجدان نگیرید. از من نخواهید که مانند شما و با شما باشم. این برای من شیرین تر از اجبار به حضور در جمع است.
و شما تنهاها! باشد! اگر در بیرون از اتاقتان کسی را نمی یابید، تنها باشید! اما بد نیست هر از گاهی بیایید دور هم بنشینیم و هر یک عصاره تنهاییمان را بیان کنیم. میدانم. کسی شما را نمیفهمد. ...اما همین که حس کنید کسانی هستند که فقط «سعی» می کنند دنیا را از پنجره اتاق شما تصور کنند، حالتان را خوب خواهد کرد....

  • سارا

برای قطاری که روزی سه بار از کنار مدرسه مون رد می شه...


زنگ آخر کلاس هندسه است

روی تخته، پر است از فرمول

همگی ساکتیم و می شنویم

همه -حتی منیژه ی خنگول!-


عقربه روی ساعت، آن بالا

همچنان تیک تیک میگذرد

وزشی کافی است تا همه را

به فراسوی خوابها ببرد...


  • سارا

میگم...منم خلما! تا حالا دقت نکرده بودم... بذارین براتون بگم دیروز چه هنرایی کردم...

پنج شنبه آخرین روز امتحانا بود. امتحان مبتکران داشتیم و دفاعی. از بچه ها شنیده بودم که از هشت تا نه و نیم مبتکرانه بعدشم نیم ساعت دفاعی رو میگیرن. منم از اونجایی که مبتکران نمیدم، خوشحال خوشحال صبح بیدار شدم و صبحانه مفصلی زدم به بدن. درس آخر دفاعی هم که اصلا اصلا نخونده بودم! گفتم خب حالا یه ساعت و نیم وقت دارم بشینم بخونم بعدشم با مامان جونم برم مدرسه. مامانم که رفت داداشمو ببره مدرسه، یعنی درست همین که در پشت سرش بسته شد، گفتم حالا یه زنگی بزنیم مدرسه ببینیم چه خبره... نکنه مثلا یهویی خواسته باشن اول دفاعی رو بگیرن!

وقتی زنگ زدم مرضیه خانم (مامان مدرسه!) گوشی رو برداشت گفت:« سارایی؟ سارا خودش زنگ زد! بدو بیا ده دقیقه بیشتر نمونده الآن همه بچه ها برگه هاشونو میدن!»

_واقعا؟؟؟؟؟!

وای! حالا دیرم شده هیچی، درس آخر دفاعی رو کجای دلم بذارم که هیچی هیچی هیچی بلد نیستم؟!

منو میگی....ضربان قلبم تو یک ثانیه رسید به هزار و شونصد... صداش خیلی رو اعصاب بود! تالاپ تولوپ تالاپ تولوپ!

خواستم زنگ بزنم صد و هیجده دیدم طول میکشه! هرچی عدد مدد تو ذهنم بود یه جوری رو هم کردم، زنگ زدم آژانس!

_ سلام آقا یه ماشین بفرستین خیلی سریع.

_سلام... ماشین کجا باید بیاد؟

_ صفاییه...بعد...( آدرس مدرسه مونو یادم رفته بود انقد که استرس داشتم!) وای!! چه میدونم آقا شما بفرستین من خودم بهش میگم کجا بره!

_ خب  آخه خانم ماشین الآن کجا بیاد دنبالتون؟!

_ آهان... کوچه  پنج مقداد میام دم در خدافس!

تق!

در دو ثانیه کج و کوله لباسامو پوشیم و سریع اومدم دم در.هی راه میرفتم تو کوچه، این کتاب آمادگی دفاعی تو دستم، اشکم  تو چشام جمع شده بود! هی می گفتم خدایا خودت بگو چه خاکی تو سرم بریزم؟!

توی آژانس از یه طرف می خواستم زود برسم امتحانمو بدم، از یه طرفم می خواستم این راه هیچ وقت تموم نشه بتونم درس آخرو بخونم! وای مگه این تعریف پدافند غیر عامل می رفت تو مخم؟ چقد زیاده! تازه الآنم که میرسیدم لابد خانم مشتاق می خواست بهم بگه چقد تو بی خیالی و بی مسئولیتی یه زنگ نزدی ببینی امتحان کی شروع میشه و.... دیگه کلا با خاک یکسانم میکنه!

یه دفعه نگاه کردم دیدم ووی داریم نزدیک میشیم! آقاهه گفت شیش تومن میشه.

 شش هزاااار تومن واسه دو قدم راه؟ اگه در حالت عادی بود یه خورده چک و چونه می زدم. ولی اون موقع اینقد عجله داشتم که نزدیک بود خودمو از پنجره پرت کنم بیرون! شش تومنو گذاشتم رو صندلی و دویدم!

بدو بدو رفتم طبقه بالا....ووی خانم مشتاق!  نه...انگاری داره لبخند میزنه!

_سارا اومدی؟ آخه تو چرا حواست پرته دختر؟ بدو بدو که دیر شد!

آخیش! خیالم از دست خانم مشتاق که راحت شد! به هر حال حواس پرت بودن بهتر از بی مسئولیت بودنه!

برگه رو داد دستم شروع کردم نوشتن. اولاش که آسون بود....از درس یک تا شش بود. یه خورده نوشتم...بعدش....وای! خدایا! چرا هیچی یادم نمیاد؟ هر چی چهار مورد میخواست سه تا رو می نوشتم اون یکی یادم نمیومد! انگار این یه ذره ای که تو آژانس خونده بودم عین غبار نشسته بود رو بقیه چیزا...همه چی نصفه نصفه! وای!  کلّم داغ شده بود. هر چی فکر می کردم....عه عه عه! من که اینا رو بلد بودم! اعصابم داشت خورد میشد. از نظر معلما هم که هر کی بیست نمیشه یعنی تنبل و درس نخون و حواس پرت و بی مسئولیت و... حالا نه که من اینا نباشما! ولی خب درسمو که می خونم بعضی وقتا! به خصوص این امتحان دفاعی اینقد معلمشو دوست داشتم.... کلی خونده بودم... دیگه داشتم عصبانی می شدم از دست خودم!

 معلممونو صدا زدم گفتم خانم به خدا من خونده بودم الآن اینقد یهویی استرس بهم وارد شده که هیچی یادم نمیاد! خانم هم خیلی با آرامش گفت خب اینا رو که نوشتی اینم که نوشتی اینم که درسته...خب دو تا سوالتو مشکل داری...بعد از جنگ چه چیزی تولد پیدا کرد توی مردم؟ چه روحیه ای؟

گفتم...خب...روحیه خودباوری...جنگاوری... دلاوری.... بسـ....بسیجی! تفکر بسیجی؟

گفت آره....حالا....دشمن اصل هدفش چی بود؟

گفتم:...!

گفت: ساقط  کردن...؟

گفتم: نظام جمهوری اسلامی!

گفت: خب....این سوالم که سه مورد میخواد چهارمی رو اشتباه نوشتی خط بزن توش! پدافند غیر عاملم که باید اضافه کنی چه وقتایی به کار میاد... هرچی میدونی بنویس که بتونم بهت یه نمره ای بدم! سوال آخرم که...

دو تا سوال آخر از درس هفت بود. لااقل اولای این درسو یه نگاهی کرده بودم... صفحه آخرش که اصلا نگاشم نکرده بودم...توضیح که هیچی، عنواناشم بلد نبودم!

گفت: وقتی پناهگاه میسازن یعنی دارن خودشونو؟.....مقاوم می کنن دیگه! گفتم جوابو! مورد پنجم بود آخرین صفحه!

گفتم: خانم.....

گفت:خب....خب مقاوم می کنن دیگه بنویس بچه!

واقعا معلم به این ماهی دیده بودین تا حالا؟ الهی خدا نازنین زهراشو براش نگه داره! باید برم یه تشکر حسابی ازش بکنم!

البته اینم بگم من اون شش تا درسو بلد بودم نه که خانم بهم جوابو بگه فقط راهنمایی کرد!

.....

و حالا بشنوید از مادر!

مامان خانم، پسرو میذاره مدرسه و میاد خونه...هر چی زنگ میزنه کسی درو باز نمی کنه! یه خورده  تو دلش دختره رو دعوا میکنه...یه خورده نگران میشه ( نکنه راهزنا بهش حمله کردن کلیه شو در اوردن بفروشن جسدشم انداختن تو دریا؟) یه خورده سنگ میزنه به شیشه اتاق! یه خورده میگه کاشکی موبایلمو جا نذاشته بودم یه زنگی می زدم این ور اون ور....به ناگه یادش میاد که تو ماشین کلید داره. میره تو خونه و میبینه نخیر! کسی اینجا نیست. به ذهنشم نمیرسه که سارا رفته باشه مدرسه...

زنگ میزنه به آقاشون! یه خورده حرف میزنن بعد آقاشون میگه حالا کی میری دنبال سارا؟

_ سارا؟ کجاست مگه؟

_ مدرسه!

_ وا! (خدا نکشتت!)

( البته اینا تخیلات منه دقیقشو نمیدونم!)

....

بله دیگه....اینم از احوالات ما و یک صبح پر استرس چپرچلاغی.

البته حالا که فکر می کنم می بینم خیلی هم احتیاج به استرس نداشته! چون بچه ها که تا نزدیکای ده داشتن امتحان مبتکران می دادن... منم میتونستم یه ده دقیقه دیرتر برم لااقل تعریف این پدافند غیرعاملو درست حسابی حفظ کنم! 


پ.ن: دعا کنین امتحانمو خوب شم. منم واسه شما دعا میکنم!

:)) 

  • سارا