!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

در جست و جوی کیف پول

چهارشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۰۸ ب.ظ

چند تا پست آماده انتشار دارم. ولی قبلش، باید اتفاقی رو که همین الآن افتاد شرح بدم. اینجور چیزا باید در تاریخ ثبت بشه.

شنبه که از سفر برگشتیم، میخواستم برم بیرون که دیدم کیف پولم نیست. باید تو کیف آبیم می بود، ولی نبود. یعنی کجا میتونه باشه؟ لابد یه جایی این زیر میراس. وقتی برگشتم پیداش میکنم.

رفتم و وقتی که برگشتم دیگه یادم رفت... تا امروز که داداشم میخواست بره بستنی بخره. و اومد طبق معمول جیب ما رو خالی کنه. (جالبه که میگه پنج تومن بده از اون شکلاتی بزرگا برات بخرم. بعد میره یه دونه عروسکی میخره واسه من،‌میگه هیچی دیگه نداشت. با بقیه پول هم واسه خودش علاوه بر بستنی کلی مخلفات دیگه میخره و میگه نگفتی برا تو هم بخرم. :/ یه چیزی هست به اینا میگن گودزیلا.)

رفتم کیف پولمو بردارم که یهو یادم اومد: پول... ندارم.

 از پدر گرامی پول گرفت و رفت. ولی مسلئه من تازه شروع شده بود. کیف پولمو گم کردم هیچی، بعد سه روز باید یادم بیاد؟ اونم درست موقعی که میخواستم در اوج آرامش بشینم و شعر بگم؟ حالا چی میشد اون دو ساعت دیگه هوس بستنی می کرد؟!

برای بار صدم کیف آبیمو گشتم.  کیف مامانمو هم گشتم. هیچ جا نبود. یهو یادم اومد:‌خود چمدون! رفتم چمدونو گشتم. خب اگه چیزی توش بود موقع خالی کردنش میدیدیم دیگه! رفتم از سر ناچاری کوله پشتی رو گشتم. خب درسته که اونو با خودم نبرده بودم سفر، ولی خب ممکنه آخر شب به محض این که رسیدم خونه، به دلایل نامعلومی، کیف پولمو گذاشته باشم تو اون. یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه:

when you are looking for something, there is nothing impossible

by saraderhami

بله. همه مانتو هامو گشتم. حتی اونایی که نبرده بودم سفر، یا اونایی که جیب نداشت. جاهایی که مدتها بود سراغشم نرفته بودم گشتم، نبود. نبود...

خلاصه که وقتی دیدم هیچ کاری از دستم بر نمیاد نشستم یه گوشه که غصه بخورم. بعد صدرا بستنی رو آورد. سعی کردم یه کم ریلکس کنم و بستنیمو بخورم. به خودم یادآوری کردم که همه پول تو اون کیف به ده تومنم نمی رسید. بعد دوباره یادآوری کردم که چند تا عکس پرسنلی توشه. بعد گفتم خب اون عکسا که مال هر کی هست خودش بازم از اون داره. بعد دوباره یادم اومد اون عکس چهارسالگیم که تو کیف بود، فقط یه دونه ازش داشتم. چقد بهت گفتم اینو اسکن کن داشته باشی، چقدر؟؟

اشکالی نداره. روحیمونو از دست نمیدیم. قانون بعدی: playback

توی قطار؟ همکوپه ای ها؟ نه بابا هر چی بودن دزد نبودن بندگان خدا. تو راه آهن؟ نه. اصلا آخرین موقعی که کیف دستت بود کی بود؟ موقع بیرون اومدن از هتل. بعد ازش استفاده کردی؟ نه. اصلا از کیفم بیرون... وای!

وای وای وای سارا تو شایسته مجازاتی. کیفتو رفتی گذاشتی کنار مغازه، خودت رفتی طبقه بالا؟ خب میخواستی اون کتاب سووشون گنده رو نذاری توش که سنگین بشه آخه بچه تو چرا انقد بی فکری هان؟ چه خوش خیال بودی. هی مامانت گفت کیفتو جایی زمین نذار. هی تو عین آدمای دنیادیده نگاش کردی گفتی چیزی نمیشه عزیزم! بله چیزی نمیشه. طرف حرفه ای بوده! دیده کیفو برداره میفهمی، خیلی نرم کیف پولو برداشته که تا تو حالیت شه همشو خورده باشه. بعد گفتم: نه بابا اگه میخواس ببره گوشیمو میبرد... هه! گوشی به چه دردش میخوره؟ پول میخواسته لابد. این که نشد توجیه، الکی دل خودتو خوش نکن! حالا با این لجبازیات، به هیشکی هم نمیتونی مشکلتو بگی. من اگه مامانت بودم فلکت میکردم.

بعد نشستم رو تخت. برای شونصدمین بار کیف آبیمو گرفتم دستم و توشو گشتم. بعد گرفتمش بغلم و هی نوازشش کردم. یه نگاهی به اتاق انداختم. به هم ریخته، داغون. چرا من هزچی بزرگتر میشم کمتر میتونم این اتاقو مرتب نگه دارم؟ چرا آخه؟ چقد بدبختم من. بابا راس میگه. من خیلی سر به هوا و گیجم. تابستونم داره تموم میشه. من هیچ کدوم از داستانامو تموم نکردم. تو متمم هم فعال نبودم. لپتاپم هم داغون و به هم ریختس. آخه چرا آدم باید اینقد بدبخت باشه؟ خدایا چرا من امسال شعر نگفتم بعد شش ماه؟ تا فردا که مهلتم تموم میشه آخه میتونم سه تا شعر بگم؟ نقاشیام همه نصفه کارس، کی تمومش کنم آخه؟ همه زندگیم هم رنگیه. ای خدا... ای وای... ای چه زندگی ایه... وای... وای...عه... این چیه این زیر... انگار شبیه...

زیپ کنار کیفمو باز کردم. کیف پولم بود.

:/

یعنی تو واقعا این زیپ کناری رو باز نکرده بودی؟

نه :)

***

خب اگه برنامه ریزی کنم میتونم تا شب به همه کارام به جز شعر برسم. شعرم تا صبح بیدار میمونم و میگم دیگه. کاری نداره که! بعدم سه سوت اتاقو مرتب میکنیم. بابا زندگی قشنگه سارا. نگاه کن آفتاب چه قشنگ میتابه. ببین عکسات کنارتن. کولر چه قشنگ داره مینوازه... سلام بر تو ای اتاق من! ای کارهای دوست داشتنی من! سلام ای زندگی! ای بعداز ظهر زیبای چهارشنبه! ای روزهای شیرین نزدیک به پاییز، (فصل شیدایی نقاشان). آه ای زندگی، ای سارا، ای اتاق... چه خوبین همتون. ماچ 


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۰۸
سارا

نظرات  (۴)

۰۹ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۳۴ سینا شهبازی
دخترها که اکثراً باید بابایی باشن. چجوریاست که عکس بابا رو توی کیف نداشتین؟
راستی هرچی زور زدم، اون ضرب‌المثل رومتوجه نشدم. می‌شه ترجمه‌اش کنین برام؟
پاسخ:
والا نفهمیدم چیشو نفهمیدین. شاید انتظار داشتین مفهوم عجیب غریبی توش پیدا کنین... خب بگردین همچنان!‌:)
عکس بابامم گم شده بود بعدش کنار کارت بانکی پیدا شد...!
 وایی سارا چقد گوگولی بودی بچگیات😍
عاشق اون ضرب المثل قدیمیت شدم😂
پاسخ:
:))
آره بابا خیلی معروفه
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۱۱ تک ندای مدرسه ...
خو اخرش اون عکس چهار سالگیت رو اسکن کردی یا نه ؟
پاسخ:
نه دیگه عکس گرفتم اینجا هست :))
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۱۲ تک ندای مدرسه ...
هووووف تو هم مثه من هرچی دم دستیه میزاری زیپ کناری کیف اخرشم یادت میره کجا گذاشتی و کل خونه رو زیر و رو میکنی تا پیداش کنی :|

مرگ بر آمریکا :|
پاسخ:
موافق جمله آخرم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی