!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

یک یکشنبه معمولی

يكشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۲۵ ب.ظ

یکشنبه ها روزهای وحشتناکیه. البته وحشتناک که برای اتفاقات بزرگ و ناگهانیه، مثل جنگ. اگه یه روز نیروهای آمریکایی از آسمون بیفتن تو مدرسمون، اگه هنوز باشم، وقتی که میام خونه، اگه خونه و مامانم و داداشم هنوز باشن، براشون کلی اتفاق تعریف کردنی دارم که هر بار تعریف می کنم قلبم شروع به تپیدن میکنه. 

نه وحشتناک نه. امروز نه جنگ شد و نه زلزله اومد. امروز هیچ اتفاقی نیافتاد. امروز فقط، یکشنبه بود. 

یه یکشنبه معمولی. مثل تمام یکشنبه های معمولی. نه اول هفته و نه آخر هفته. نه حتی وسط هفته. یکشنبه هیچی نیست. هیچی. یکشنبه طولانیه، زرده، کشداره و بی خاصیت. مثل نون لواش میمونه. نه بربریه و نرم ترد، نه تلخ و سفت مثل نون جو. لواش یواش.


امروز، در طول روز نشستم کنار طاقچه کوچیک کلاس. ( مثلااینطوری احساس آزادی میکنم.) و مثل همیشه به درختای نارنج و انار نگاه کردم که خودشونو میکشیدن تا بتونن از بالای سر کولر خرخروی پیر کنار پنجره، برام دست تکون بدن. و من هر بار طوری نگاهشون میکردم که انگار میتونن کاری برام بکنن.

پارسال فقط شنبه هامون بود که تمام روزشو با درسهای عمومی سر میکردیم. بقیه روزها حداقل یه درس تخصصی داشتیم. شنبه ها چقدر عذاب آور بود. و امسال.. همینقد بگم که علاوه بر همه درسهای عمومی ای که پارسال داشتیم، چهارتای دیگه هم اضافه شده. و یکشنبه ها، با معلم تاریخ معاصر خسته، و با "تفکر و نوآوری"... چه باید کرد؟ (البته دینی هم داریم که اونو میتونم تحمل کنم.)

 میگم خانم نمیشه روش درس دادن این نوآوری رو تغییر بدین؟ میگه همینه که هست، خودم اول سال گفتم کسل کننده است.  باید بخونین دیگه. راهی نداره. میگم چرا خانم راه داره. با لخن شوخی میگم: شما دو ماه یه بار چند تا سوال میدین با جوان، میام امتحان میدیم. دیگه این کتابو کار نمی کنیم. به جاش میشینیم طراحی کار میکنیم.

- میدونین سارا کیه؟ به سارا میگن خانم بزرگ. آخر سر حکم کلی و قطعی رو میده.

اول خجالت کشیدم. گفتم خانم فعلامو بد استفاده کردم. ببخشید. منظورم این بود که... 

حیف اون معذرت خواهی واضح و شدیدا از صمیم قلب! زیاد محلم نذاشت. کاشکی حداقل اینهمه با خلوص قلب نبود. بعدش فکر کردم تا مصداق های خانم بزرگ بودن خودمو پیدا کنم... نخیر اصلنم عذرخواهی به جایی نبود! اصلا چجور به این نتیجه رسید؟! از این که هی بهم برچسب میزد داشتم عصبی میشدم. باشه، من غرغرو و زیادنظر بده! هستم، ولی آخه نمیفهمم این لغت خانم بزرگو یهو از کجا پیدا کرد و بهم چسبوند. 

بهش گفتم شما به شغلتون علاقه دارین؟ گفت نمیتونم بگم علاقه ندارم ولی ایده آلم هم نیست. گفتم خانم وقتی شما هم این درسا براتون جذابیت نداره چرا انتظار دارین ما با علاقه تو کلاس شرکت کنیم؟ گفت نگا حالا بعد از پنج هفته به این نتیجه رسیده. 

چی باید میگفتم؟

بهش گفتم اگه ما الآن تحقیق کنیم و به جاش درس نخونیم، نمرمونو کم نمیکنین؟ گفت تو واقعا این کارو میکنی؟ گفتم معلومه اگه به کیفیتش توجه بشه و قرار نباشه چیزی حفظ کنم میرم تحقیق میکنم. چند بار پرسید که تو حاضری تحقیق بکنی و درس حفظ نکنی؟ گفتم بله بله بله! و بعد گفت: تو حوصله نداری همین فعالیتای کتابو انجام بدی، حالا میری تحقیق جداگونه انجام بدی؟

خدای بزرگ و دانا! یعنی بازم میگی معلمها نفهم و پرت و احمق نیستن؟ یعنی بازم من دچار توهم خیلی فهمیدن شدم؟ امیدوارم.

و ساعت آخر، تاریخ. معلم تاریخ همیشه خسته و ناامید و داغونه. نمیدونم چند سالشه و هیچ وقت درد دلهاشو گوش نکردم ولی نظر منو بخواین میگم نشسسته منتظر مرگ. 

هر معلمی که میاد میگه: این چه کلاس بیحالیه که شما دارین؟ ... چهارده نفر آدمو پرت کردن توی یه کلاس تنگ گرم زرد! که همزمان باید هم از باد یخ کولرش فرار کنی و هم از آفتاب پرروی پاییزیش. کلاسی که صداهای بیرونو بیشتر از درون میشنوه و تصویر معلمش از پشت میز ضدنور میشه و در هیچ حالتی ممکن نیست که همه به تخته کوچیکش دید داشته باشن. ما بیحالیم و کسل. مایی که وقتی الهاممون میزنه زیر آواز، صداش مستقیم تو دفتره و داد میزنن: ساکت شین!...کفتر کاکل به سر خوندن یه دختر شونزده ساله موقع زنگ تفریح، تو کلاسی که هر روز دیواراش به هم نزدیکتر میشن... بله اینم اونطرف خطه.

ما نباید حرف بزنیم. ما باید بحثای تکراری و تکراری و تکراری رو گوش کنیم. باید کتاب نخونیم. باید چیزی ننویسیم.  نه اشتباه نکنین. باید حرف بزنین! حرف زدن یعنی چی؟. چه احمق بودم. تازه فهمیدم نیازی نیست فکر بکنیم و به نتیجه برسیم. چون در نهایت یک نفر پاسخ درست رو که ما در یک ساعت بحث کلاسی بهش نرسیده بودیم، مثل درّی گرانبها در اختیارمون قرار میده و میره بیرون. اصلا میدونین چیه، بچه های این دور زمونه راحت طلبن. لوسن. تا به بچه بگی بالا چشمت ابروئه زنگ میزنن مدرسه اعتراض میکنن. بله بچه های عزیز، خفه شین. واضح تر از این؟ 

آره بابا، سختش نکن! ما که قرار نیست فکر کنیم! ما باید از لیست حرفای مشخص شده یکی رو انتخاب کنیم و بیانش کنیم. ( ترجیحا اونی رو که قبلا بارها و بارها انتخاب شده.) تا کسل نباشیم. تا فعال باشیم. تا نمره داشته باشیم.

دلم برای بحث کردن با معلما تنگ شده بود و تصمیم گرفتم امسال تو کلاس حضور داشته باشم. مثل قدیمترا. اتفاقا حس می کردم که این کارم بچه ها رو هم به حرف اورده بود. ولی حالا که یه ماه و خورده ای گذشته برای هزارمین بار متوجه شدم که بحث کردن با معلما یعنی این که خودتو اندازه اونا بیاری پایین. بحث کردن تو کلاس، (به خصوص تو این مدرسه. هنرستان) یعنی هر کسی بی توجه به بقیه یه حرفی میزنه و معلم یا چیزی نمیگه یا با یه نتیجه گیری پرت دهن همه رو میبنده.  وقتی با معلما حرف میزنی، نباید منتظر رسیدن به یه چیز تازه باشی، باید دقیقا روی اون خط صاف باریک راه بری. بدون این که دلیلشو بدونی. بدون این که تهشو بدونی. میدونی، اگه ذره ای منحرف بشی، سرت میخوره به یه چیز نامعلوم و دنگ صدا میکنه. 

ظهر که اومدم خونه و دیدم ناهار قرمه سبزی داریم، از شدت خشم و عجز بغض تو گلوم جمع شد. دیشب داشتم برای آینه از این حرف میزدم که مغلوب محیط نباشه و انسان بودن خودشو تو محیط ربات پرور نشون بده. و امروز، این یکشنبه تصادف بود؟ این یکشنبه عذاب آور. چرا؟ چه اشکالی داشت؟ هیچ اشکالی. این یکشنبه عذاب آور هیچ اشکالی نداشت و این اشکالش بود. هیچ فرقی با روزهای دیگه نداشت و این تنها ویژگی منحصر به فردش بود. این یکشنبه عذاب آور بدون هیچ دلیلی حجم تحملمو لبریز کرد. و من خوب میدونم اون دلایلی که بی دلیل آدمو لبریز میکنن، هیچ وقت تموم نمیشن و هیچ وقت حل نمیشن و هیچ وقت کوچیک نمیشن و هیچ وقت بزرگ نمیشن. فقط تکرار میشن و تکرار، و هر بار با همون لبخند موزیانه به تو نگاه میکنن که خسته میشی، غمگین میشی، خودتو به در و دیوار میکوبی، ناامید میشی، لبخند میزنی، بلند میشی نفس عمیق میکشی، تردید میکنی، میمونی، و  نگاهشون میکنی که از هیبت درشت و تو خالی و بی خاصیتشون هیچی کم نشده.


به خودم میگم: یکشنبه؟ خوشحال باش! فردای یکشنبه یکشنبه نیست. و یاد درختای نارنج و انار میافتم از پشت کولر و یاد آفتاب و دیوار و الهام و برچسب و تاریخ و کفتر و تخته و مرگ و کتاب و...

پوزخندی میزنم به یکشنبه.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۰۷
سارا

نظرات  (۹)

فهرست فعالیت ها و برنامه های سه ماهه سوم بارداری روند بارداری و تغییراتی که در بدن مادر در این دوران ایجاد میشود برای بسیاری از […]

 
فهرست فعالیت ها و برنامه ه
پاسخ:
بله متشکرم.
۰۷ آبان ۹۶ ، ۱۹:۴۷ امسال تک ندا نیستم :|
اول که این نظر اولی واااااااایییییی =))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

دوم یکشنبه :| و سه شنبه :|
چرت ترین روزان :|
و چهارشنبه :|

ما که کلاسمون نزدیک ترین جای ممکن از دفتره و تا دلمون میخواد دست میزنیم و اواز میخونیم. و البته فشم از بقیه کلاسا میشنویم :)))

یاحق
پاسخ:
چه جالب ما هم شنبه دوشنبه هامون خوبه و بقیه روزا فاجعه.

تو به دفتر حاجی پور میگی دفتر..؟ ما کلا یه دفتر داریم که چسبیدیم به همون!
۰۷ آبان ۹۶ ، ۲۲:۴۲ محمدصادق اسلمی
سلام سارا
میدونی چقدر خوب مینویسی؟ مطمنئم اولین نفری نیستم که اینو میگم و آخریش هم نخواهم بود. تو این خسته بازار وبلاگ نویسی وبلاگ تو رو همیشه میخونم و دقیقا تا آخرین کلمه. برعکس بیشتر وبلاگای دیگه که یک خط میون از روشون میپرم. 
راستی اجرایی هم که داشتی دیدم. اونم معرکه بود.
سلام به مادر، ندا و معلم تاریخ برسان :-)
خواننده همیشگی تو
پاسخ:
سلام 
بله فکر میکنم اولین و آخرین نفر نیستید. :) ولی حرفتون واقعا برام ارزشمنده، چون به نظرم بین وبلاگای متممیا من خیلی وبلاگ نویس محسوب نمیشم!
ممنون و لطف دارین و از این حرفا.
ندا که اون سر شهره و معلم تاریخ هم که خستس، به مامانم سلام میرسونم. :)
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۸:۵۹ تک ندای مدرسه ...
سلام بر شما ای مجمد صادق اسلمی

ما خودمون اینجاییم به سارا میگی سلام برسونه؟ :D

پاسخ:
نمیدونه که ما فرسنگها از هم دوریم..
۰۸ آبان ۹۶ ، ۱۹:۰۵ تک ندای مدرسه ...
ها راسی سارا ...
درباره عکسی که گذاشتی برا پروفایل وبلاگت ( پروفایل بهش میگن دیگه نه؟ )

الان تکلیف ما رو مشخص کن ... ناراحتی؟ میخندی؟ خجالت کشیدی؟ داری فکر میکنی ؟
اگه ملت دارن از کنارت رد میشن و میبینن مثه روان پریشا ژست فلسفی گرفتی و داری عکس میگیری خجالت میکشی
اگه دیدی نه همچین نیگا نیگا میکنن که تا حالا تو عمرت از این نیگاها ندیدی پس داری سعی میکنی خنده های زیر زیرکیتو قایم کنی
اگه داری تو ذهنت مجسم میکنی چه عکسی قراره از تو این ژستت دربیاد، پس داری فکر میکنی
اما اگر و اما اگر ...
اگه روز یکشنبه این عکسو گرفتی ... خو بالاخره یکشنبه بوده دیگه ... ناراحتی پس :D



تحلیلمو حال کردی؟ :D
اگه درسامو اینجوری تحلیل میکردم الان برات نظر نمیزاشتم :D

پاسخ:
نمیدونم والا بهش چی میگن...
یادم نیست یا یکشنبه بوده یا سه شنبه ولی خب تابستون حسابش فرق میکنه.
ولی بخوام جواب دقیق بدم همه موارد.

خخخخ دنبال تحلیل اونا نرو به کار نمیان. :)
۰۹ آبان ۹۶ ، ۱۶:۵۳ تک ندای مدرسه ...
سارا رفتم وبلاگ قبلیتو خوندم ... لامصب انگار بلاگفا با من مشکل داشت هر چی نظر من بود پاک کرده بود :|

و کلی از خاطراتم زنده شد ... هعی ...
وقتی هشتم بودم میگفتم عمرن اگه یه روزی بگم هعی چه روزایی داشتیم :|
ولی نمیدونم چرا الان دارم میگم هعی چه روزایی داشتیم :|
ایش و هنش :|

مرگ بر آمریکا :|
پاسخ:
خخخ با آخریه موافقم 
امان از این یکشنبه های معمولی!
بیا دعا کنیم؛ من برای یکشنبه های معمولی تو، تو هم برای اقیانوس گمشده من..

پاسخ:
ثمین جان من اینهمه از یکشنبه هام گفتم. حالا برای تو چطور دعا کنم؟ کاش از اقیانوست برامون بگی.
۲۳ آبان ۹۶ ، ۱۶:۴۹ تک ندای مدرسه ...
باو ما که رفتیم طبقه بالا ... سه دور باید پله بریم بالا باهوش ... دفتر دشتی تازه =)))))))

۳۲ تا پله هر روز :|
:|


:|


پ.ن: این پوکرا کلی حرف توشه:|
پاسخ:
خخخ خوبه لاغر میشین
یه روز میگم؛
یه روز که بعد این روزای عجیب، با حال خوب نجات یافتن از این یکشنبه های معمولی و پیدا شدن اقیانوسای گمشدمون، نشسته بودیم یه گوشه ای و حرف می زدیم. اما الان نه..
ببخشید :l

از امروز حساب اون عصر سبز همنشینی و حرف زدن با دل خوش از رهایی و پیداشدن رو داشته باش رفیق :)
پاسخ:
دارم.. خیالت راحت. :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی