!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

مجنونم

چهارشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۵۲ ق.ظ

نمیدونم چمه. بله...بازم! کی میشه که من از هجوم این همه فکرای مختلف راحت شم؟ یعنی میشه یه روزی با تمام وجود آرامشو تجربه کنم؟ نمیدونم... اگه نشه که خیلی نامردیه.
خیلی میخوام بدونم کجای راهو دارم اشتباه میرم ولی نمیدونم. نمیدونم. احساس میکنم انقد کار دارم قاطی پاطی انجام میدم که تو هیچ کدومش موفق نمیشم. آخ که چقد از وسط بودن بدم میاد. از یه طرفم به خودم میگم وقت نداری! 17 سالت شد! چیکار کردی؟ هیچ کار...
کاشکی همه کارایی که میخواستم بلد باشمو بلد بودم به جز یکی، فقط برا همون تلاش میکردم! حتی کارایی که فکر میکردم دیگه احتیاج به تمرین و تلاش نداره هم تازه داره خودشو نشون میده و با یه لبخند موزیانه میگه: هنوز اول راهی عزیزم!
احساس میکنم دنیایی که برا خودم ساختم اونقد متفاوت و بیخوده که نه من حرف بقیه رو میفهمم نه اونا حرف منو. از یه طرف میگم خدایا چقد بچه های کلاسمون احمق و بچه و زبون نفهم و بی ادب و نفرت انگیزن! از یه طرف به خودم میگم خودت که اینطوری در مورد اونا حرف میزنی خیلی از اونا بهتری مسخره؟! دوباره از یه طرفم احساس میکنم بهم به چشم یه بچه نگاه میکنن... این دیگه خیلی زوره!
حس میکنم از موفقیت هیشکی خوشحال نمیشم وای سارا چی بهت بگم...
از یه طرف میگم تو باید شاد باشی و از عمرت لذت ببری و از این سوسول بازیا... بعد میگم خب، باشه...چجوری؟  و بعد این علامت سوال اینقد بزرگ میشه که همه ذهنمو پر میکنه... و الآنم دیگه داره جا کم میاره!
خدایا واقعا همه اینطورین؟ نیستن به خدا! هنوز 17 سالمم نشده چرا باید انقد عذاب بکشم...؟ و بعد به خودم بگم اینه عذاب؟ اگه مامان بابات معتاد بودن خودت کارتون خواب و الآنم داشتی با پول ناشی از فروش بچت یه لقمه نون و پنیر میخریدی، چیی؟؟؟؟بعد بگم این چه استدلال مسخره ایه و... وااای خسته شدم!  یکاریش بکن خودت خدا. به مرز جنون نزدیک شده ام! فک کن چند وقت دیگه یهو نگات میفته میبینی بنده عزیزت که گفتی اذیتش کنم رشد کنه مجنون شده. آخی... دلت میاد؟ حاضرم یه مدت کوتاه هر کاری بگی بکنم تا بعدش دیگه راحت شم بعدش دیگه هر روز که بیدار میشم انتظار شبو نکشم. یه پایان تلخ، بهتر از... ولش کن خیلی تراژیک شد خودت میدونی دیگه ردیفش کن. واسه تو از شنیدن و محل نذاشتن آسونتره.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۰۶
سارا

نظرات  (۵)

چقد حرفات شبیه یکی هه...یکیم کنار منه ک مث تو داره دیوونه میشه...
سلام سارای عزیزم
نوشته های زیبا و شخصیت دوست داشتنی ات باعث شده هر وقت فرصتی بین شلوغی کارهایم پیدا کنم سری به وبلاگت بزنم.
وقتی این پستت را خوندم اول خیلی عصبانی و ناراحت شدم. حتی یه کم با خودم فکر کردم نکنه در موردش اشتباه کرده باشم... بعد یادم افتاد به نوجوانی های خودم و یادم آمد که چقدر زیاد مشابه این روزها را تجربه کرده بودم... یادم افتاد 17 سالگی سنی نیست که بخواهم از تو انتظار داشته باشم که به قوت قلب رسیده باشی... که راه پیدا کرده باشی...که یاد گرفته باشی اضطرابات و نگرانی هایت را آرام کنی تا بخوابند و هر وقت مهارت برخورد با آن را پیدا کردی دانه دانه برشان داری و بیاوریشان بیرون و گپی بزنی و درمانشان کنی... این دانه دانه که گفتم خیلی مهم است سارا جان... آخر زیاد تجربه کرده ام نگرانی ها که با هم حمله کنند از درون و بیرون بی امان می کوبندمان و احساس می کنیم چقدر مقاومت ناپذیریم ... اما اگر به نوبت بیایند می بینیم بیشترشان فقط پهلوان پنبه اند هرچند بعضی از آنها هم واقعی هستند که باید مهارت برخورد با آنها یا  راه حل کردن مشکلات مربوط به آنها را پیدا کنیم.
سارا جان نوشته ات را که دوباره می خوانم می بینم چقدر این حس برایم آشناست ... نه فقط در 17 سالکی بارها و بارها تجربه اش کرده ام بلکه حتی در 40 سالگی هم گاهی سراغم می آیند... عزیزم ریشه ی تمام نگرانی های تو به زعم من کمال جویی هایی است  که نشان می دهد از خود ابر انسانی انتظار داری که ناشدنی است... مثلا اینکه آدم متفاوت باشد و انتظار داشته باشد همه ی آدمهای دیگر را به طور کامل درک کند...
متفاوت بودن سخت سخت است و همین کافی است که آدمی را به کوره ی آدم سازی بکشاند ... منظورم را که می فهمی؟ بگذار مثالی بزنم. با مولوی که آشنا هستی؟ وقتی در 40 سالگی مجنون وار پی شمس گرفت و متفاوت شد از همه، سخت می سوخت : حاصل عمرم سه سخن بیش نیست       خام بدم پخته شدم سوختم
می دانی جالب اینجاست که غذا اول خام است بعد می پزد و بعد می سوزد و وقتی که سوخت دیگر به درد نمی خورد اما آدم در مسیر خامی به پختگی می سوزد و می سوزد و می سوزد و با این سوختن نه تنها پخته که بل شکفته می شود...
سارا جان سوختنت را در دل پاس بدار و شکفتنت را آرام آرام مثل طلوع خورشید ابتدا نظاره گر باش و آهسته آهسته  آن را به تصویر بکش ... شادی و عشق غایت آدمی ست عزیز دل! اما جنس شادی آدمها متفاوت است و آدمهای خاص فقط آنهایی می توانند باشند که برای ارتباط با دیگران پل می سازند اما خانه ی دلشان را به دلخواه دیگران نمی سازند.
به دست توانای خدا می سپارمت
پاسخ:
چقد شما قشنگ حرف میزنین. همین که آدم حس کنه احساساتش اینقد عجیب غریب و بی درمون نیستن حالشو خوب میکنه. باید چند بار نوشتتونو بخونم... ممنون
سلام.
آدمم بکش(به کسر ب ،به کسر کاف)خیلی مهمه (:
سلام.  مگه هفتاد سالته بچه!!!! جای تو بودم  با خیال راحت ولگردی  می کردم....آواز می خوندم..... بهار طبیعتو تماشا می کردم....  با باد می دویدم .....گاهی  هیچ هیچ هیچچ یاد نمی گرفتم.... به هیچ هیچ هیچچ فکر نمی کردم و مثل ماهی دوستم حمیده (البته بدون خوردن شراب)بی خیال گربه ،دست می زدم به کمر و سرمو از آب می آوردم بیرون....  هرچند یه شعر تو سن تو نوشته یودم که بیت اولش می گفت:
نمی دانم نمی دانم نمی دانم        چرا اینگونه در خود مات و حیرانم.....
پس گزا ف گفتم دختر... کار خودتو بکن و راه خودتو برو ...  در پناه خواوند بی همتایی که زهرا  ترا به دست توانای او سپرد، مقصد زیر همین قدمهای نا آرام است....
پاسخ:
نصیحت کردن آُسونه.
۱۴ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۳ سینا شهبازی
یک پیشنهاد بِکر برایت دارم. ناچاراً آن را می‌گویم و ردّ می‌شوم و هیچ اصراری هم بر روی آن ندارم. ولی از منی که این دوران را چندسالی است گذرانده، به تو همشهری عزیز، توصیه (نه نصیحت):
این درس متمم (برنامه‌ریزی برای توسعۀ مهارت‌های فردی) را بخوان. می‌دانم که به لطف خانوادۀ فهمیده‌ات با آن آشنایی داری. شاید تأثیرگذاری حرف من بیشتر یا شاید هم کمتر باشد ولی چون دوست داشتم کسی به من یک راه را نشان می‌داد، برایت می‌گویم. این درس را با حوصله بخوان سارا. با اسم خودت در سایت ثبت‌نام کن (اگر تا حالا اینکار را انجام نداده‌ای) و در تمرین‌هایش شرکت کن. اینجا، جایی است که تو می‌توانی چند ده برابر چیزهایی که در مدرسه و دانشگاه یاد می‌گیری را یاد بگیری. (این را هم می‌دانم که مدرسه در چشمان تو پشیزی ارزش ندارد و اگر هم دارد، به اجبار جامعه است)
من هم خودم تازه این درس را خوانده‌ام و تقریباً راهم را مشخّص کرده‌ام و کمی از آن سردرگمی‌ای که تو از آن حرف می‌زنی، خلاص شده‌ام. و چه زیباست این خلاصی. انگار دیگر فشاری را رویت احساس نمی‌کنی و اگر هم فشاری هست، تلاش برای بهترشدن است، همین و بس.
ببخش اگر طولانی شد.
امیدوارم که توانسته باشم بهت کمکی بکنم. هرچند که خودت استادی :-)
پی‌نوشت: خودت را دست‌کم نگیر. همین که وبلاگ داری، از خیلی‌ها جلوتر هستی. ولی نمی‌خواهم بهت امید الکی بدهم و بگویم بهترینی (که شاید هم فی‌الواقع، باشی). می‌خواهم بگویم از امثال من در خیلی از زمینه‌ها جلوتر هستی. ولی به قول اساتید، هنوز جای کار داری :-)
موفّق باشی همشهری.
پاسخ:
ممنون! پیشنهاد خوبیه. حتما...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی