!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

خودش است: ثمین.

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۳۳ ب.ظ
دیگر نمی دانم باید چه کار کنم. مغزم داغ کرده از بس که تند و تند کشیده ام و وقت داشت کم می آمد. مراقب اعلام کرد: پنج دقیقه.
یک سوال خیلی ساده را پاک از یاد برده ام. هرچه صبر می کنم چیزی به ذهنم نمیرسد. با عصبانیت (نمیدانم از دست چه کسی) برگه را می گذارم روی میز و می آیم بیرون. یک نفر یادآوری می کند که سرویس دم در عجله دارد و من با چشمهای خسته و پاهای سست می خواهم بروم که کسی صدایم می زند. ساراست.
- یه نامه داری!
با شنیدن کلمهء نامه، یکدفعه به یاد یکی از دوست های سارا می افتم. همان که بارها از او برایم گفته بود و نوشته هایش را نشانم داده بود.  نامه را می دهد دستم: " رسد به دست سارا درهمی. لطفا!" در حالی که طبق معمول در نشان دادن هیجانم عاجزم، نامه را میگیرم، خداحافظی میکنم و میروم. دستخط روی پاکت را نگاه می کنم. بله، خودش است:‌ ثمین.

توی سرویس، نامه را با نهایت احترامی که می توانم باز می کنم. بله، ثمینِ ثمین است! با همان چند صفحه ای که از او خوانده ام، حس می کنم که خوب میشناسمش. مثل یک دوست قدیمی. نوشته هایم را اینجا خوانده است. درباره خواهران کوچکم و خواهران کوچکمان نوشته. از این که دلش گرفته. از این که میخواهد ثابت کند که آسمان کابل هم آبی است اگر آدمها بگذارند. کلمه کلمه اش را با دقت مرور می کنم. چقدر با دقت کلمات را به کار برده است. اخمهایم باز می شود! نوشته است که می دانم سبز هستی، با آن که ندیدمت. و من به این فکر می کنم که در این مدت چقدر به او فکر کرده ام و با خودم کلمه "سبز"‌را تکرار کرده ام.

یاد روزی می افتم که تصمیم گرفته بودم دیگر با سارا کاری نداشته باشم. با او و دوست هایش. یادم نیست در چه حال و اوضاعی بودم، گمانم داشتم گریه هم می کردم. آن روز مدتی با سارا حرف زده بودم و دلم گرفته بود. دلم گرفته بود از این که آدمهایی تا این حد متفاوت دیده بودم. از همانهایی که دوست داشتم روزی ببینمشان! و بارها دیالوگ هایی فرضی بین خودم و آنها طراحی کرده بودم. نمی دانم چرا غمگین بودم. شاید نمیخواستم از دنیای کوچک و غمزده ام جدا شوم. شاید آن حسی که آن روز داشتم، اعتیادی ظریف به غصه خوردن بود.... نمی دانم.

با خودم فکر می کنم که ذهن آدم چقدر میتواند جای چیزهای خوب باشد. منظره های شفاف و امیدهای واقعی و سبزی های ناب و خیلی چیزهای دیگر....که میتوانند، جای نمره امتحان ترسیم فنی بنشینند.

امروز، آنقدر با عجله از مدرسه بیرون آمدم که وقتی برای خداحافظی ها و بغل های مصنوعی و جمله های تکرارشوندهء بی جواب نماند. اگرچه از یک طرف خوب بود اما بدون اینها حس می کردم که پرونده ماجرا هنوز، یک جورهایی باز است... 

ممنون ثمین. حسن ختام خوبی بود.
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۲۵
سارا

نظرات  (۱)

دیووونه  اگه خیلی ناراحتی دیگه باهات چت نمیکنم....دیگه ن من نه تو
پاسخ:
:/

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی