!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

مرد تنها

دوشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۱۰ ب.ظ

هوا آفتابی است و گه گاه، نسیم ملایمی هم می وزد. کنار ابشار کوچکی که میان پارک ساخته شده، نشسته ام و به مردم نگاه می کنم. هر کدام به یک سو می روند. یعنی هر کدام به چه فکر می کنند؟ شادند یا غمگین؟ از کجا آمده اند و به کجا می روند؟ اینجا چی می کنند؟ 

مردی به سمت آب می آید و روی تخته سنگی کنار آن، می نشیند. حالش خوب نیست. حرکات بدنش به شکل ملال آوری آهسته است و غم از تمام وجودش می تراود.

 به نظر سی و پنج شش ساله می آید. تیشرتی آبی با شلوار لی پوشیده و موهای جوگندمی دارد. در یک دستش شیشه نوشابه ای است و در دست دیگرش سیگار. چهره اش شبیه امیر تاجیک است. انگار همه وجودش داد میزند:

تمام میشوم شبی...ازاین همه رها شدن... از این سکوت تن شکن... اسیر گریه ها شدن...

 با اینکه چشمهایش پشت عینک دودی پنهان شده، اما حجم غمی که در صورتش جا داده، به وضوح مشخص است. عجیب و غریب، و قدری هم مرموز به نظر می آید. بطری نوشابه را با آرامش خاصی باز می کند و کمی از آن می نوشد. بطری را کنار دستش می گذارد. نفس عمیقی می کشد. چشمهایش را می بندد. دستهایش را جلوی صورتش می گیرد و ...دارد گریه میکند!

یک مرد سی و پنج ساله با تیپ اسپرت که ساعت چهار بعد از ظهر به پارک می آید تا گریه کند. یعنی چه اتفاقی برایش افتاده است؟ شاید ورشکست شده. یا با کسی دعوایش شده است. کسی مرده؟ یا کسانی... شایدم هم زندگی خود را در آستانه چهل سالگی پوچ و بی هدف یافته است. چه تلخ.

نگاهم را از او می گردانم. مثلا حواسم به او نیست. اما مگر می شود؟ مرد تنهای غمگین. دلم برایش می سوزد.

سر و صدایی می آید. مادر جوانی است که بچه هایش می گوید: بیاین اینجا.

زن به همراه پسر و دختر کوچکش و دو زن دیگر_ شاید مادر و خواهرش _ به سمت آبشار می آید و روی تکه سنگی بالاتر از مرد می نشیند. دخترش حدودا سه چهار ساله و پسرش کمی بزرگتر است. مرد که یکدفعه متوجه آنها شده، سر بر می گرداند. کمک می کند تا بچه ها بالا بیایند. زن می خندد و تشکر می کند. مرد لبخند میزند.

سکوت حزن آلود مرد، شکسته است. بچه ها کمی بازی می کنند و توب آب بالا و پایین میپرند. زن ها حرف میزنند و میخندد و گه گاه که حرفشان ته می کشد «مواظب باش»ی به بچه ها می گویند. مرد، گه گاه، وسط سیگار کشیدن، نگاهی به آنها می اندازد. بچه ها از بازی کردن خسته می شوند. دخترک کنار مرد می نشیند. مرد بر می گردد و نگاهی به او می اندازد. انگار که چیز عجیبی در چشمهای دختر دیده باشد، انگار که گیر کرده باشد، چند لحظه روی صورتش مکث می کند. دخترک لبخند می زند. مرد انگار بهت زده است. لبخند میزند. لبخند...

فکر می کردم بلند شود و به جای خلوت تری برود . اما نه. تکان نمی خورد. نیم ساعتی، زن ها حرف می زنند و می خندند و بچه ها آب بازی می کنند. بعد، همگی بلند می شوند و با سر و صداهایشان که طعم زندگی می داد، میروند. مرد، دوباره، تنها می شود.

هوا ابری شده و خنک و ملایم است. مردم همچنان در رفت و آمدند. مرد همچنان نشسته و به نقطه ای دور، خیره شده است.

 نگاهی به کنار دستش_ جایی که دخترک نشسته بود_ می اندازد. انگار در یک لحظه، همه ی آن رنگ ها و نور ها از ذهنش عبور می کنند. دستی به موهایش می کشد. نوشابه اش تمام شده، گریه هایش را کرده و سیگار هایش را کشیده است. چشمهایش را پاک می کند و عینکش را برمی دارد. خمیازه ای می کشد و بلند می شود؛ آنگاه، با دلی سبک، چهره ای آرام و  نفسهایی رها از کنارم رد می شود؛  و می رود، به سمت ایستگاه اتوبوس. 


پ.ن: گمونم بیشتر حرفام همونایی بود که دیدم ولی جزئیاتشو یادم نیس دیگه.

پ.ن2: خدا منو ببخشه این همه عکس ازشون گرفتم..:)))

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۱۵
سارا

نظرات  (۳)

۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۷ رادیو عاشقی
خخخخخ
از اول فک میکردم خودتو میگى
جالب بود
تو چــه بیکارى هستى به جون خودم
موفق باشى
پاسخ:
خیلی ممنون از تعریفتون!  ;)
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۳ دختری از تبار تسنیم
یعنی این مرده گیرت بیاره (:
مزاح کردم سارا خانم
آخی حتما خیلی حالش بد بوده، مردها مثل ما زود گریه نمی کنن...
پاسخ:
آره بنده خدا انگار خیلی داغون بود...:(

عزیزم خیلی زیبا و روان مینویسی، بهت تبریک میگم گلی
پاسخ:
ممنونم! :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی