!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

روزی که هوشنگ مرادی کرمانی مرا بوسید D:

شنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۲۴ ق.ظ

دیروز تولد هوشنگ مرادی کرمانی بود. گویا عصر تو خانه هنرمندان هم براش مراسم داشتن. حیف اون موقع دیگه ما داشتیم از تهران برمیگشتیم. :( البته فک کنم اگرم میرفتیم رامون نمیدادن‌. چون زیادم بی در و پیکر نیس!

بگذریم! این مناسبت بهانه ای شد تا درباره روزی که ایشون رو دیدم بنویسم. چه باحال بود.

آبان 96. قرار بود مرادی کرمانی رو دعوت کنن دانشگاه یزد. مسئول مراسم به بابام گفته بود که دخترتون اگه میتونه یه شعری، متنی چیزی بنویسه و بیاد تو مراسم بخونه. مونده بودم چی بنویسم... آخه من چی از نویسندگی سرم میشه که بخوام درباره یه نویسنده بنویسم؟ سعی کردم فکر کنم به اولین باری که خیلی جدی کتاباشو خوندم. یاد لحظاتی گنگ از ده یازده سالگیم افتادم. و کتاب شما که غریبه نیستید. تنها کتاب قطور خونه مامان بزرگم اینا بود که میتونستم برم سراغش. چون بقیه کتاب گنده ها خیلی عجیب غریب بودن و آدم هیچی سر در نمیاورد. خلاصه. نشستم و اون تجربه مبهمو تو ذهنم بازساری کردم. هر چی سر زبونم اومد نوشتم....

یکی از روزهای زرد و کشدار تابستان بود. آفتاب داغ ظهر تا وسط هال خانه مادربزرگ آمده بود و من به این فکر می کردم که تا برگشتن مادرم از سر کار خیلی مانده است. حوصله ام از تلویزیون سر رفته بود و طبق معمول بانگ برداشته بودم که:‌ حوصلم سر رفته!

دایی کوچکم به قول خودش کار داشت. من کلاس سوم چهارم دبستان بودم و او راهنمایی. او دیگر بزرگ شده بود و با بچه ها بازی نمی کرد.

از سر بیکاری رفتم سراغ  کتابخانه. می دانستم که کتابهای این خانه همه بزرگ هستند و بزرگانه. نقاشی های رنگی ندارند و کلمه ها را اینقدر ریز نوشته اند که چشم آدم کور میشود. این بار تصمیم جدیدی گرفتم. گفتم اصلا کتابهای بزرگانه میخوانم تا من هم مثل دایی ام بزرگ شوم.

یک کتاب که جلد قشنگی داشت، برداشتم. شما که غریبه نیستید. چه اسم بامزه ای داشت. چقدر از این که غریبه نبودم احساس خوبی پیدا کردم.

کتاب را باز کردم و شروع کردم به خواندن. چه اوضاع عجیب و غریبی بود! هیچ چیز هوشنگ شبیه ما نبود. ولی با این حال، با اضطراب پا به پای او میدویدم. گه گاه از همانجا که خوابیده بودم و کتاب را بالای سرم گرفته بودم، به سمت آشپرخانه داد میزدم: فلان کلمه یعنی چی؟ و مادربزرگم میگفت:‌ نمی شنوم. بیا اینجا حرف بزن. با خودم میگفتم این صفحه که تمام شد میروم و میپرسم. ولی دیگر یادم می رفت.

فقط یک چیز بود. از این که قصه خیلی هم بزرگانه نبود یکجورهایی ناراحت شدم. میخواستم کتابهای بزرگانه بخوانم تا من هم، اندازه دایی ام شوم. با این حال نمیتوانستم از آن کتاب دل بکنم.

چند سال بعد، قصه های مجید را خواندم. مجید هم مثل هوشنگ، هم شبیه من بود و هم نبود. چه خوب یادم هست که گاهی خواهر نداشته اش می شدم و گاهی مادربزرگش، گاهی معلمش و گاهی خودش. و مدام حواسم بود کسی وارد اتاق نشود و من را نبیند که کتاب در دست با خودم حرف میزنم.

یادم هست که مدرسه و معلمها برایم تلخ ترین قسمتهای ماجرا بود. نمی دانم چرا ولی هنوز هم وقتی فکر میکنم لجم میگیرد که چرا مجید تا آخر نمی ایستاد تا نگذارد معلمها دست کمش بگیرند. اصلا به نظرم این بخش، وجه اشتراک همه خاطرات تلخ بچه ها است.

توی قصه، بعضی جاها دایی ام را می دیدم که از ریاضی متنفر بود و عاشق ادبیات و شعر. بعضی جاها مادربزرگ را که سرش را میگرفت و میگفت:‌ انقدر دور اتاق ندو بچه. و بعضی جاها خودم را که با اشتیاق در مورد چیزهایی که برایم خیلی جالب بود حرف میزدم تا مادربرزگ را هم به آنها علاقمند کنم. و او فقط میگفت: میوه بیارم بخوری؟

حالا چندین سال از آن موقع گذشته. ولی کتابهای آن کتابخانه هنوز سر جایشان هستند. بعد از آن که حساس تر شده بودم، دیدم کتابهای مرادی کرمانی دراین خانه به جز من خریدارهای دیگری هم دارد. دایی هایم، مادرم و البته پدربزرگم که چندین بار آنها را خوانده بود.

با خودم میگفتم: تا به حال کتابی ندیده بودم که هم من با آنها همزادپنداری کنم وهم پدربزرگم.

فکر کردم این قصه ها، ماجرای همه آدمهاست. همه آدمهای کوچک بزرگی که هر جا باشند دنیای رنگارنگ وعجیب خودشان را میسازند. دنیایی که برای تمام آدمها جا دارد. برای بچه هایی که ریاضی دوست ندارند، برای مادربزرگهایی که به حرفشان گوش نمی کنیم و حتی برای معلمهایی که توی ذوق آدم میزنند. 

****

کلپ کلپ کلپ!

 اومدم پایین. آقای مرادی کرمانی از اون طرف داشت نگاه میکرد. از دور لبخند زد و با حرکت دست و سر و لب گفت: آفرین... آفرین. لبخند زدم. خوشحال شدم. نفس راحتی کشیدم و نشستم. حالا که متنمو خوندم چقد مراسم کسل کننده به نظر میاد! البته یه ور ذهنم هم درگیر احساس گناه شده بود.چون نصف چیزایی که تو متن نوشته بودم الکی بود. به خودم گفتم امیدوارم کسی باور نکرده باشه. و سعی کردم حواسو بدم به مجری برنامه که داشت از این شعرای الاااو یااااو ایهالسااااوقی و از این مدلیا میخوند. منتظر بودم خود هوشنگو صدا کنه که نمیکرد. بابا بنده خدا رو دعوت کردین یزد که همش خودتون حرف بزنین؟

بالاخره صداش کردن. رفت بالا و یه خورده سلام علیک کرد. سپس، قبل از این که صحبتاشو شروع کنه گفت خیلی به آینده امیدواره و اینا... و گفت متنی که امروز از زبان این دختر خوبمون (منو میگه منو میگه :) شنیدیم نثر خیلی خوبی داشت و خیلی ناناز بود و اینا. 

بعد گفت میخوام خودکاری رو که باهاش مینویسم، بدم به سارا!

که در اینجا بنده ذوق مرگ شدم و رفتم بالا و خودکار رو گرفتم. ایش نیگا قیافه مو چجوریه مث بز شده. هر وقت نمیدونم چیکار کنم اینطوری میشم. چشمام مضطرب و نیشم تا بناگوش باز میشه. (راستی چقد اینجا تپل بودم... ؟)

بعد یهو به خود آمدم و دیدم که شونه هامو گرفته و داره بوسه ای بر پیشانی این نوگل باغ ادبیات میزنه. دیگه واقعا مونده بودم چه عکس العملی نشون بدم! مردم هم همینطوری دست میزدن... داشت به شکل خیلی ضایعی خندم میگرفت که دیگه تموم شد و اومدم پایین.

عکاسای لوس از این تیکه‌ش عکس نگرفتن :(

خودکارشو دارم هنوز.... البته جوهرش خیلی زود تموم شد. وقتی به مامانم گفتم، گفت بچه جان خودکارو که نداده تو باهاش بنویسی. باید یادگاری نگهش میداشتی. گفتم نه دیگه... لابد یه الهام ملهامی چیزی تو این خودکار هست دیگه که این همه داستان و اینا از توش در میاد. اون وقت من بذارم یه گوشه نگاش کنم؟

قانع شد. :)

***

چه مراسم خوبی بود. نمیدونم چقد باید بگذره تا من یاد بگیرم که تو همچین مراسمایی یه کاغذقلم دستم باشه و همه حرفای خوبی رو که میشنوم بنویسم. دیگه خیلی کم یادمه که اون روز هوشنگ چی گفت. ( D:) ولی یادمه که حرفای خیلی خوبی زد! از اون حرفایی که بعدش پیش خودت فکر میکنی: کیفیت اتفاقی نیست...! و عمیقا متوجه میشی که پشت این نثر ساده و روون، چقدر حساب کتاب هست. چقدر بهش فکر کردن... و به راستی که ساده و گویا حرف زدن (و نوشتن) خیلی مشکلتر از عجیب غریب و پیچیده حرف زدنه. این چند روز که تو کنگره، کلی استاد گنده دیدم و سخنرانی شنیدم هر روز بیشتر اینو درک کردم.

تواضع، طبع طنزش، و سوادش خیلی دوست داشتنی بود. یادم میمونه همیشه.

کاشکی نمیره فعلا. آدمای اینطوری دیگه زیاد نداریم. 

تولدش مبارک.



پ.ن: تیتر زرد خواستین در خدمتم :)

  • موافقین ۲ مخالفین ۰
  • ۹۷/۰۶/۱۷
  • ۱۶۹ نمایش
  • سارا

نظرات (۶)

  • ستاره اردانی زاده
  • ووووووووووایییییی  سارا چه  تجربله جالبببببببببببببی !!!!
     چه سعادتی   واقعا میگم !!!! 
      ولی آقاااا حسودیم شد  منم میخوام دیگه .. ایششششش....
    الان  میدونی هوشنگ مرادی  کرمانی توی  نظر من مثل یه امام زادست  پس  توالان  یک متبرک شده  به حساب میای 
     چقدر خوب شد این خاطره رو تعریف کردی ! کلی  کیف کردم با یه مَن ذوق روش ....
    کنگره  چه خبر بود راستی ؟ کدوم کله گنده ها رو دیدی ؟ زود باش  تعریف کن دیگه 
    پاسخ:
    عههه واقعا؟! خخ پس بیا یه دستی رو سرت بکشم!

    چشم ایشالا هفته بعد که برگشتم همه رو قشنگ میگم...

    مرسی که هستی و ذوق میکنی واسم :)))
  • ستاره اردانی زاده
  •  خدمت میرسیم جهت تبرک شدن...
    هفته دیگه دیره که ...
    قربانت...
    پاسخ:
    :)))
    حس این متن واقعا عالی بود.روزی رو دیدم که خودکارم همگان را ذوق زده نماید.(البته خودم داستانامو با مداد مینویسم 😉😊😁)
    راستی من پارسال فراخوانشو دیده بودممم.اون موقع بیخیالش شدم.
    اما الان که این پستو خوندم حسرت خوردم که کاش شرکت کرده بودم.☹🙁☹
    پاسخ:
    فراخوان چی؟ جایزه ی مرادی کرمانی؟

    جدا با مداد مینویسی؟ ایول... خوشمان آمد :) 

    حسرت نخور دلبندم وقت زیاده. 
    من تو زندگیم هر غلطی کردم تو همین فاصله ای که تو بشی همسن من کردم. (؟!)
    موفق باشی!
    عاشق جمله ی یکی مونده به آخری شدم😁
    برامیدم افزود و روانم را رامش بخشید😉
    همچنین.
    ممنون!
    پاسخ:
    فدای شما
    سلام 
    از اون خاطرات خفن که آدم دوست نداره فراموشش کنه ، مدل نقل خاطره ت هم بسیار خوندنی بود
    پاسخ:
    سلام
    خخ آره
    مرسی
    سارا برو شکر خدا کن اقا هوشنگ حرفای به قول خودت دروغ رو باور کرده :))))
    ولی ناموسن ماچشو کجای دلم بزارم :)))))

    بعدم انقد لوس جواب کامنتای بقیه رو نده :| سنگین باش بچه :|||
    پاسخ:
    خخخ لوسی که جا نداره همه جا خودشو نشون میده
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی