!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس کار رنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

- دوستان خوب! من هیچ جا تعهدی ندادم که مفید بنویسم. ما را به حال خود بگذارید و بگذرید. :)

-کانال تلگرام: sara_derhami@

- saraderhami@gmail.com


پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

و اما خوارزمی (2)

سه شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۴۴ ب.ظ

درسته همه میگن یزدی حرف زدن اصالت داره و امتیاز و فلان و... ولی من میدونستم که وقتی یزدی حرف میزنم کااملا اعتماد به نفسمو از دست میدم. حداقل فعلا اینطوریه، شاید بعدا تمرین کردم. خلاصه که گویش معیار را برگزیدم. وقتی رفتم تو گفتن خب سلام و اینا... توضیح بده درباره کارت. منم شروع کردم یهو آقاهه گفت گفتم اول خودتونو معرفی کنید بعد توضیح بدید. :) با یه لبخند... گفتم عه اول باید معرفی کنم؟ (چه سوالی. :/)

خلاصه خودمو معرفی کردم و یه خورده درباره کارم توضیح دادم. البته زیاد خوب توضیح ندادم. باید درباره وجه تمایزش حرف میزدم. (اینو الآن یادم اومد!) فقط چیزای خیلی کلی گفتم. ولی یادمه همونطور که بارها تصور کرده بودم خیلی روون حرف میزدم. با این که قلبم داشت میومد تو دهنم (نمیدونم چرا واقعا. همینقد بگم که همچین حالتی بارها در موقعیت های خیلی خیلی مسخره برام پیش اومده. مثلا تو سوپری. :/) اما انگار یه نیرویی خارج از اختیارم نمیذاشت حرف زدنمو متوقف کنم یا به تته پته بیفتم!

بعد یه خورده تعریف کردن و اینا... یه شعرم خوندم براشون... یکی از داورا، (فکر کنم اصلا شاعر نبود) خیلی مشنگ میزد. اون طرف نشسته بود که هی الکی تعریف میکرد. هی میگفت نقاشی هاشم مال خودته؟ آفرین. آفرین. خیلی شعرای زیباییه. آفرین آفرین. شعرمم که خوندم گفت احسنت احسنت. بسیار زیبا. از قبل بهمون گفته بودن یه نفر هست که هی تعریف میکنه و باید با کمک اون طرحتونو ثابت کنین. ولی تعریفای این آقاهه خیلی بیخود و کلی بود! داشت حرصمو در میاورد با این حرفایی که انگار حفظ کرده بود چند ثانیه یه بار تکرار میکرد.

 اینقد این دوستی با خداهه رو از صبح تا اون موقع جوییده بودم که کلا همش لبخند میزدم. یه احساس خوبی نسبت به همه داشتم!‌ اونقدر که اون موقع متوجه نشدم حرفاشون چقد مسخرس!

برگشت بهم گفت شما مفاهیمت مفاهیم بزرگساله اما ظاهرش اینه که شعر نوجوانه. پیشنهاد ما اینه که شعر نوجوان بیشتر بخونی. گفتم خب این که نقظه ضعف محسوب نمیشه. مثلا... شاملو هم همین کارو کرده. دخترای ننه دریا یا پریا ظاهرش کودکانس اما مفهوم اصلیش اصلا سیاسیه اصلا. (یادم نبود شازده کوچولو رو بگم. اون بهتر بود نه؟) گفت خب شاملو که وحی منزل نیست. اونم ایرادای خودشو داره تو کاراش.

:/

واقعا اگه تو اون فاز نبودم میگفتم خانم خوشگل کی تو رو گذاشته داور؟! اصلا میفهمی من چی میگم؟! ولی با خونسردی گفتم نه من نمیگم خواستم از آقای شاملو تقلید کنم. منظورم اینه که این کاریه که همیشه انجام میشده و اتفاقا حسنه که تو با اثرت دو تا طیف رو تحت تاثیر قرار بدی. گفت بالاخره الآن این چیزایی که تو گفتی، چیزی نیست که تو ذهن یه نوجوان بگذره! بعد گفت در حال حاضر بیشتر از چه شاعری میخونی؟ گفتم سهراب. گفت خب شما اگه میخوای شعر نوجوان بگی باید بیشتر شعر نوجوان بخونی. مثلا حمید سبزواری بخون.

:/

:/

:/

گفتم آخه من هیچ وقت قبل از شعر گفتن تصمیم نمیگیرم که من الآن میخوام شعر نوجوان بگم یا شعر بزرگسال. من هر چیزی رو که تو ذهن خودم میگذره بیان میکنم. گفتن بله بله. و گفتن که کارات اکثرا طولانیه. اینو از اون منتقد ادبی که باهاش در ارتباط بودم پرسیدم و گفت نه اصن اینجوری نیست ولی خودم حسش کرده بودم و موافق بودم. به خاطر همین اینو قبول کردم و چیزی نگفتم.

خب. تخیل خوب و تصویرسازی های زیبایی داری. زبانت نسبتا کم اشکاله. نسبت به سنت خیلی خوب کار کردی. شعر نوجوان بیشتر بخون و... متشکرم.

ده دقیقه هم نشد. اومدم بیرون. اول فکر کردم چه خوب بود بیشتر تعریف کردن و خوش گذشت و اینا... یهو حالیم شد که سارا! اینا که به بچه های دیگه کلی توپیده بودن! چرا به تو هیچی نگفتن؟ به یکی گفته بودن چرا عاشقانه هات همش رواییه؟ به یکی گفته بودن چرا همش احساساتته اجتماعی نداری؟ (پری!) بعضیاشون چهار پنج تا شعر خونده بودن ولی من فقط یه دونه... به یکی گفته بودن زبانت کلی ایراد داره. به یکی گفته بودن کدوم شاعر وزنای بلند استفاده میکنه؟! به یکی گفته بودن کی تو یزد شعراتو نقد میکنه؟! به یکی گفته بودن چرا اینجوری چیدی شعراتو؟ اصن یه سوالایی. همه وقتی میومدن بیرون یه قیافه هایی گرفته بودن... من برا تک تکش کلی جوابای خفن آماده کرده بودم. ولی ازم به جز همین دو مورد، ایراد دیگه ای نگرفتن. خیلی کوتاه بود جلسه. خیلی.

اون موقع واقعا احساس کردم که دفاع خوبی بوده ولی الآن فکر کردم شاید من یهو احساس کردم که خیلی خوب بوده... شاید تجربه‌ی بعضی وقتایی که درست وقتی باید حرف بزنم لال میشم، خیلی تو ذهنم پررنگ شده بود. به خاطر همینم این یه ذره دفاعی که کردم خیلی به چشم خودم اومده... اصلا شاید بدترین دفاع من بودم...

(وای اولش که پشت میز دستامو گذاشته بودم رو پام خم شده بودم همینطوری داشتم حرف میزدم بعد یهو به خودم گفتم بابا میز گذاشتن که دستتو بذاری روش. زبان بدن... اعتماد به نفس... درک...شعور!... تا کی باید اینا رو یادت بدم؟)

به هر حال... اون موقع حالم خوب بود و احساس میکردم که جلسه‌ی خوبی رو پشت سر گذاشتم. هدفم هم همین حال خوب خودم بود دیگه.

برا هر کی تعریف کردم یه نگاهی بهم انداخت که یعنی: آخخخی! چون این یک اصل قدیمیه که هر کی کارش خوبه زیاد روش بحث صورت میگیره. ولی رو کارای ضعیف بحث زیادی نمیشه.

من واقعا برعکسشو هم دیدم! به خدا دیدم! باور کنین!!

البته واقعیت اینه که از اون طرز حرف زدن خانمه (همون بود که پشت تلفن گفته بود امیدوار نباش!) معلوم بود که میخواد زود پرتم کنه بیرون! ولی خب اگه من اینقد بد بودم مثل بقیه حمله میکرد که من دفاعای خوشگلمو براش رو کنم دیگه نه؟ به فروغ گفته بود زبانت ایراد داره ولی به من قشنگ گفت زبانم خوبه. نه؟؟ به هر حال اینا مهم نیس... الآن فقط این رو اعصابمه که یهو احساس کردم دفاعم خیلی بد بوده. کاش فیلمشو داشتم و از دید سوم شخص میدیدم خودمو :(

وقتی اومدم بیرون دیدم سالن تقریبا خالیه. یه پسر یزدی دیگه وایساده بود کنار پری و فروغ و داشت پز میداد. وقتی تعریف کردم، با اون لهجه غلیظ و صدای بلندش گفت: اشکال نداره. فکر کن کارت خوب بود که هیچی نگفتن الآن که دیگه تموم شده... همیشه مثبت اندیش باش.

نمیدونم چرا ولی میخواستم بزنم تو دهنش. با این قوت قلب دادنش.

داشت میگفت:« همین که رفتم تو داورا کلی از فیلمم تعریف کردن و اینا. من هی ایراد میگرفتم ولی داورا میگفتن آقا تو اینا رو نگو ما داریم میگیم خوبه. باورتون نمیشه من هی ایراد میگرفتم اونا هی میگفتن آقا کارت عالیه تو قبولی!‌ من اینقد جشنواره شرکت کردم اصلا همه داورا دیگه منو میشناختن. اصلا رفیق بودم با همشون....» البته گفتن نداره که من و فروغ و پری  چجوری داشتیم نگاش میکردیم: /:

وقتی رفت هر سه تامون سر این که چقد نفرت انگیز بود توافق داشتیم. برگشت به پری گفت حالا که به بازیگری علاقه داری عکس صورت و تمام قدتو برا من بفرست اولین فیلم خبرت میکنم. حالا انگار اصغر فرهادیه! جوگیر.

آخیش!‌ تموم شد! با وجود همه‌ی اینا چقد احساس خوبی داشتم! دلستری که فروغ برام ریخته بود همینطوری رو میز بود. نمیدونم چرا قبل از دفاع نمیتونستم بخورم. با خیال راحت برداشتم همه رو سر کشیدم و رفتیم بیرون. آخهییی!

رفتیم ناهار جوج زدیم با پلو... از این ظرفای تیکه تیکه دستت میگرفتی میرفتی جلوی چند تا خانم عبوووس می ایستادی. سپس خانما با نهایت لطافت، گوجه رو پرت میکردن،‌ جوجه ها رو مینداختن تو ظرف، برنج زعفرونی رو با دست پرتاب میکردن (وسط راه نصفش میریخت)... اصلا یه وضعی. آخه شما که اینقد به احترام به کرامت انسانی اهمیت میدین، دیگه تزئین زعفرونتون چیه؟! با همون برنج ساده راحتیم به خدا.

تا عصر تو محوطه‌ی دانشگاه ولو بودیم. اون دختره که تار میزد دفاعش افتاده بود برا بعد از ناهار. طفلی مضرابش گم شده بود و کلی حرص خورده بود. دوستاش میگفتن کل راهروها، سطل آشغالی ها، کیف خودش، کیف خودمون.... همه رو گشتیم. آخرش تو پلاستیکی که دست خودش بود پیدا شد. :/ البته بعد از سه چهار ساعت.

در این مدت من و پری و حمیده داشتیم تو دانشگاه برا خودمون ول میگشتیم. (فروغ با مامانش اینا رفته بود) من که بیشتر داشتم چت میکردم. این منتقد ادبی حرصمو در آورده بود. (‌همون استفراغ شبه فلسفی:) هر وقت درباره خوارزمی باهاش حرف میزدم میگفت میری تجریه میکنی باهاشون آشنا میشی و اینا. دیگه حوصلمو داشت سر میبرد. بعدم هی میگفت لابد ایراد نداشتی که زیاد بهت ایراد نگرفتن. گفتم نه بابا از اول گذاشتنم کنار پشت تلفن خودش گفت. ولی اون هی حرف خودشو میزد. البته چاره ای هم نداشت فکر کنم منم بودم واقعگرایانه برخورد نمیکردم بچه گناه داره!

یهو استاد سراجو دیدیم. وای این بدترین قسمت سفر بود. دیدم حیفه اون اونجاست ازش استفاده نکنیم. هول شدم. حالا چجوری استفاده کنیم؟! به پری گفتم بیا بریم عکس بگیریم. گفت بیخیال و اینا. (تعجب کردم. اون بهش میخورد بیشتر از من پایه‌ی این کارا باشه) ولی به زور بردمش. همین که رفتیم متوجه شد میخوایم عکس بگیریم. گفت بیاید این طرف.

وااای خیلی بد بود. هیچی حرف نزدیم. بنده خدا خودش سعی کرد سر حرفو باز کنه. چند تا سوال پرسید که چه رشته ای هستید و اینا. لعنتی. آبروی شهرمونو بردیم. خب واقعا نمیدونستم چی باید بگم. دیدم خیلی ضایعس فکر کردم ببینم چی یادم میاد ازش. آخه بیشتر از خودش خوشم میومد آهنگاشو زیاد گوش نداده بودم. گفتم یه آهنگ هست... نازنین یار ( اینو مامانم تو ماشین میذاشت و از اونجایی که دیکتاتورترین فرد خونه ماست اینقد گذاشت تا ما سه تا هم کم کم خوشمون اومد. واقعا بعد یه مدت مامانم عشق میکرد باهاش که منم خیلی خوشم اومد. کلا این استراتژیشه :)) بعد یهو فکر کردم نکنه اسم آهنگ یه چیز دیگه باشه و این فقط یه تیکه آهنگشه که تو ذهن منه... گفتم ن...نازنین یار؟ همین بود؟ آره دیگه نازنین یار!‌ این آهنگ خیلی خوبه ما تو ماشین همیشه اینو گوش میدیم. گفت: بله نازنین یار... بعد دوباره لبخند زد.

اه حالا میگه این چجوری اینهمه گوش داده که اسمشو یادش نمیاد. تازه آدامسم تو دهنم بود. اصلا کلمات یه جور ضایعی از دهنم خارج میشد. وای چه آبروریزی ای شد.

انگار که بنده خدا مجسمه باشه. رفتیم عکس گرفتیم و اومدیم. خودم همیشه مخالف سرسخت عکس گرفتن و امضا گرفتن بودم. ولی دیدم سرش خلوته و خواستم استفاده کنم از حضورش...! چقدر بد!

پری هم که سریع رفت عکسه رو گذاشت تو اینستا..." با استاد سراج". بعدش اومد گفت حالا سارا خیلی معروفه؟ آهنگاشو نداری گوش بدم؟ اسم کاملش چیه بگو ببینم پیجشو پیدا میکنم؟‌

:/

تا وقتی اون نوازنده هه بره برای دفاع، سه چهار ساعتی بیکار بودیم دیگه... صد بار رفتیم تو ساختمون و اومدیم بیرون و عکس گرفتیم و جدا شدیم و به هم پیوستیم و از این کارا. حمیده مقنعشو در آورده بود و روسری پوشیده بود و حالا هی ژست میگرفت که ازش عکس بگیرم. :/ پری هم که رفته بود تو چمنا گوشی رو گذاشته بود رو درخت از خودش عکس میگرفت. بعد دیگه چند تا از منم گرفتن.

ولی کلا نمیفهمم چرا آدم باید اینهمه از خودش عکس بگیره. واقعا نمیفهمم. 

حالا برا این که هدر نره میذارمش اینجا. :)

 

قرار بود اون مانتو صورتیمو با یه روسری جینگیل پینگیل سر کنم. بعد تصمیم گرفتم یه خورده اسپرت تر باشم. و چه خوب شد این کارو کردم چون بعدش یادم اومد روز اول محرم بوده! کسی چه میدونه شاید اینم تو داوری تاثیر بذاره.

البته خوشحالم که مثل اکثر بچه ها سر تا پا مشکی و مقنعه نپوشیدم. اینطوری بیشتر خودمم.

یه مدت گذشت. حمیده رفته بود تو ساختمون پیش بقیه. پری نشسته بود کنارم و تلفن حرف میزد. منم داشتم شلیل تیکه میکردم و با هم میخوردیم. آقایون سرپرستو دیدم. خواستم برم تعارف کنم ولی گفتم این میوه هایی که من دستمالی کردم شاید دوست نداشته باشن. یکی از سرپرستا اومد جلو گفت بیاین اینجا شلیل میدن! شلیلی که از وسط نصف کرده بودمو گرفتم جلو. نصفشو گرفت و تشکر کرد. اون آقاهه پشت سرشم تعارف کردم گفت نمیخوام. بهش گفت بردار دیگه. آخی چقد ناز میکرد! پنجاه سالش بودا! دیگه اومد گرفت. اینقد احساس خوبی پیدا کردم! از این آدمای بی ریای این مدلی خوشم میاد.

ترتیب زمانی وقایع یادم نیست. همه قاطی شده تو ذهنم. یه بار یادمه تو حیاط تنها بودم. یه پسری که وسایلمو بهش سپرده بودم تا برم بالا و بیام، از اون طرف گفت:‌ ببخشید خانم سارا درهمی! گفتم بله. گفت ببخشید شما اینستا دارین؟ گفتم نه... همون... تلگرام دارم. گفت آیدیتونو لطف میکنید؟ گفتم همین اسممه. گفت من که زدم نشد. گفتم چرا میشه. وسایلمو برداشتم و رفتم بالا.

هممم... این پسره همگروهی یکی از دخترا بود. قیافش یه کم بچه میزد ولی بد نبود. :)

خب بالاخره اینجور فضاها رو برا همین چیز میذارن دیگه. :))

یه آقاهه که فکر کنم فرد مهمی بود، یهو منو دید که چمدون به دست هی دارم این ور اون ور میرم. گفت چیه شما یزدیا لباس یه ماهتونو ور میدارین میذارین تو چمدون و میارین اینجا؟ دو ساعت دفاعه برمیگردین. سرخ شدم از خجالت. آقای سرپرست گفت: نه بابا این من میدونم چمدونش پر شلیله.

خخخ آخی:)))

تو حیاط نشستیم با پری حرف زدیم. میگفت من هیچ وقت خودمو باور نداشتم. همیشه فکر میکردم من که دو ساله دارم شعر میگم برا چی شعرم باید تو خوارزمی قبول بشه. ولی شد و تا این مرحله اومدم. این یعنی کارام خوبه.

خب راستشو بگم منم اول دربارش همینطوری فکر میکردم. فکر میکردم شعراش چرت و پرته. ولی بعد که بیشتر خوندم دیدم تو بیان تصویری و اینا واقعا عالیه. بهش گفتم: آره به نظر منم تخیلت خیلی عالیه. فقط کار کردن رو زبان و اینا یه کم زبان میبره.

بعد شعری رو که اونجا تو اون نیم ساعت گفته بود برام خوند. واقعا قشنگ بود. فقط دو سال بود که شعر میگفت. خیلی خوب بود. از این مدلای سهرابکی و اینا بود که من دوس دارم!

بعد منم سر درد دلمو باز کردم. گفتم میدونی من هر وقت خواستم خودمو باور کنم از این ترسیدم که مغرور بشم. چون همیشه تو معرض این اتهام غرور و خودشیفتگی و اینا بودم... گاهی احساس میکنم اینقد کار خودمو ضعیف میبینم که دیگه واقعا دارم از اون ور بوم میفتم. فقط از ترس این که احساس مغرور شدن بهم دست بده.

گفت: خب نه... آدم درون خودش باید ایمان داشته باشه که توانایی داره. اون بیرون میتونه ابرازش نکنه... گفتم خب اینا جدا از هم نیست یه خورده سخته...

 تلفن زنگ خورد. رفتم اون ور که جواب بدم. ولی همونقدر که حرف زدیم احساس کردم خیلی به هم نزدیک شدیم. راستش از این که هی جلوی مردم میرفت تو باغچه دراز میکشید و برگ میریخت رو خودش و ژست میگرفت و عکس مینداخت خوشم نیومد. ولی واقعا این دلیل نمیشه که آدم سبک مغزی باشه سارا! آاااخ سارا!

***

بعد از یک ساعت و نیم پختن تو ماشین، رسیدیم راه آهن. من شلوار خواب خال خالیمو برداشتم با مانتو و شال قطاریم رفتم تو دستشویی و به ناگه با تریپی خفن اومدم بیرون. به حمیده گفتم:‌ میگم خیلی ضایع نیست جلوی پسرا من این شلوار خال خالی رو بپوشم؟! گفت نه بابا کی به کیه منم اگه داشتم میپوشیدم. بقیه هم تایید کردن. نامردا میخواستن من زشت باشم :)

خانم سرپرست که کلا با  خوشگل بودن مخالف بود و همش داشت به مانتوی پری گیر میداد، منو که دید کلی تعریف کرد و خوشش اومد و گفت خوش به حالت الآن دیگه راحتی. خخ

بعد رفتم سراغ گوشی های توی شارژ که یه نفرو گذاشته بودیم اونجا ازشون مراقبت کنه! و سری به تلگرام زدم. (وای من که هنوز به این اینترنت همراه عادت نکردم. خیلی برام پدیده هیجان انگیزیه که یه جا بیرون از خونه تلگرام چک کنی و ایمیل بزنی و جواب کامنت بدی!)

اون پسره که ازم سوال پرسید پیام داده بود که من کارتونو دیدم و واقعا تحسین برانگیزه و اینا. تو کانالمم سریع عضو شده بود. تشکر کردم. بین بچه ها نگاه کردم پیداش کنم. قیافشو یادم رفته بود. فقط یادم بود که خیلی مثبت میزد.

ویار بستنی گرفته بودم. رفتم بخرم ولی فقط یه مدل سنتی داشتن. سه هزااررر تومن. رفتم گرفتم. مزه‌ی... بز میداد! اه. خیلی بد بود. حیف سه هزار تومن پولم. در جا انداختم تو سطل آشغال. بعد دیدم واقعا نمیتونم بدون بستنی تحمل کنم. رفتم بعد از کلی جست و جو شیرکاکائو خریدم. لعنتیا شیرکاکائوهاشونم خوب هم نزده بودن! چربیاش توش بسته بود. اه اه اه اه!

به همین راحتی یک ساعت و نیمم تو مغازه‌ی مزخرفشون هدر رفت. میخواستم بشینم مطالعه کنم خیر سرم. خب یه بستنی درست حسابی بیارین دیگه.

وقتی از اون جایی که بلیطو چک میکنن رد شدیم (خیلی هم سریع رد شدیم) دیدم اون ور یه بستنی فروشی خفن دارن. دقت نکرده بودم :(

خب. هفت و نیم تا چهار و نیم قطار نشستنکی. آاااه خیلی سخت بود. کلللی با حمیده چرت و پرت گفتیم تازه ساعت شد نه. چرا آخه؟!

وای خدایا چقد این آموزش پرورشیا فضولن! اصلا تو ذاتشونه انگار. حمیده داشت رو گوشی عکس لباس عروسی رو که تو کارآموزی دوخته بود نشونم میداد، یهو آقای سرپرست عین جن بالا سرمون ظاهر شد و همونطور که داشت رد میشد، دست زد رو صفحه گوشی:‌« عکس نشون هم ندین.»

حالا یه شلیل بهش دادماااا پررو شده! واقعا به اون چه؟‌ نه وااااقعا سوالم اینه که چه ربطی به ایشون داره؟ و سوال بعدیم اینه که به چه حقی نگاه میکنه تو گوشی مردم و عکس بی حجابشونو آنالیز میکنه تا بعد بگه عکس نشون هم ندین؟

شامو که آورد بخشیدمش. :) آخه خیلی یهو چسبید. نمیدونم چرا شاید چون برخلاف شام دیشب برنج داشت. یا خیلی داغ بود. (میدونین که قطارای تابستون یخچاله)‌ یا خیلی بیکار بودیم. یا خیلی گشنه بودیم... آره فکر کنم همین آخریه! فیلمم گذاشته بودن... محمد رسول الله. فیلم خوبی نیس. ارزش بار دوم دیدنو نداشت. ولی با جوجه میچسبید.

دو سه ساعتی گذشت. یهو دیدم پسر مثبته پیام داده میای بحرفیم؟ محلش نذاشتم. دوباره پیام داد. چقد بیشعور. از کی تا حالا اینقد زود پسرخاله میشن؟ یه صندلی عقبتر از ما بود، ما سمت راست بودیم اون چپ. منم که شیطنتم گل کرده بود گوشیمو قشنگ گرفتم بالا که ببینه آنلاینم و جواب نمیدم!  بعد دوباره پیام داد که چقد ناز میکنی و فلان و...بعدم یه حرف بدی زد که سعی کردم فکر کنم بچه مثبتیه و معنیشو نمیدونه. ولی تو متقاعدسازی خودم موفق نبودم. با بهت به حمیده نشون دادم و گفتم: میبینی! چقد دنیا مسخره شده!

تا ساعت دوازده که یک ریز تو گوشی بودم (خب خسته بودم دیگه حوصله کار مفید نداشتم :)) اون کتابمو تو راه اومدن تموم کرده بودم. دیگه کتاب داستان نداشتم. همون که داشتم یه ده دوازده صفحه ای خوندمش. کتابه از این خفنا بود که از هر پنج تا کلمه سه تاش عربیه. ده صفحش کلی حساب میشه :)

 بعد دیگه به زور خودمو خواب کردم. یهو که بیدار شدم و از حمیده ساعتو پرسیدم و گفت سه و ده دقیقه انگار رو ابرا بودم! انتظار داشتم بگه دوازده و نیم!

یه نگاهی به دور و بر انداختم. همه خواب بودن. پسره رو نگاه کردم. دیدم داره با لبخند تق تق تایپ میکنه. بالاخره یکی پیدا کرد! :/

بعد به خودم گفتم خب بنده خدا پیام داد دیگه. مگه همینجور چیزی تو ذهنت نبود؟ بعد به خودم جواب دادم: راس میگی دقت نکرده بودم :)) واقعا نمیدونم چرا اینقد ازش بدم اومد. و همینطور از چیزی که تو ذهنم بود. :) دیدین یه چیزی که همیشه بوده و دیدی، یه دفعه ای چقد تحت تاثیر قرارت میده؟‌ اون شب احساس کردم دنیا داره تبدیل به جای خیلی الکی پلکی و خطرناکی تبدیل میشه.

اینم از سفر یک روزه‌ی ما. با این که داوره از اول آب پاکی رو ریخت رو دستم که اصلا امیدوار نباش ولی خیلی خوشحالم که رفتم. قبلش اینقد اذیتم کرده بودن که میگفتم سال آینده از نزدیکشونم رد نمیشم ولی این سفر و داوری حضوری و اینا واقعا خوب بود. یه روز بود ولی قد چند روز بزرگ شدم! تصمیم گرفتم سال دیگه هم شرکت کنم. این تهرانه رو میرم و ایندفعه یزدی حرف میزنم. قول میدم :)

همین دیگه. راستی همینجا از حمیده (حمیده‌ی خودمونو میگم!) تشکر میکنم که اون اولا که ناامید شده بودم منو برانگیخت که ادامه بدم. فکر نکنم خودشم یادش باشه ولی اون بود که باعث شد وقتی کلا پرونده‌ی خوارزمی رو بسته بودم، دوباره برم سراغش.... مرسی!

 

پ.ن: این کیه تو اینستا به اسم من پیج درست کرده؟ همه بچه های خوارزمی هم تو فالوورا و فالووینگاش هستن؟‌ :/ از طرف من رفته ابی و مهناز افشارم فالو کرده! نکنه همین پسرس؟ فالوش نکنینااا. بنده اینستا ندارم. با تشکر :)

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۷/۰۷/۰۳
  • ۱۳۴ نمایش
  • سارا

نظرات (۷)

  • ستاره اردانی زاده
  • پری رو دوست داشتم .. ادم مثبت و دلسوزی به نظر میاد و از طرفی  با اینکه ففط دو ساله شروع کرده به شعر و شاعری به این مرحله  رسیده و به نظر من که ادم موفقی به حساب میاد چون  کم اعتماد به نفس ( چی گفتم !) نبوده و مسابقه رو شرکت کرده و مثبت اندیش بوده و نا امید نشده   و از اون جایی که تو گفتی خیلی تخیل قوی داره خیلی ازش بیشتر خوشم اومد کاش میشد باهاش ارتباط بگیریم ... وبلاگ نداره ؟  دعوتش نکردی  وبلاگ بزنه ؟؟ ایدی اینستا نگرفتی ؟ راستی  ایدی اینستای خودت رو هم بده   فالوت کنم 
    از پسره خوشم نیومد .. خیلی کنه بوده ! اه اه اه 
    من از همینجا از  خدا میخوام یه دوست  مثل حمیده خودتون  نصیب ما  بکنه  همه با هم بگید الهی امین !!!! (یه  لحظه یاد دبستان افتادم که سر صف  صبحگاه  موقع  دعا کردن و ستایش نامه و از این حرفا بلند بلند اخر هر دعا  داد میزدیم اللللهیییییییییییییییی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآمین !!!!!!!)
    پاسخ:
    خخ چه زود به نتیجه رسیدی در موردش!
    به نظرم کار درستی نباشه بعد از این حرفا آدرسشو بهت بدم... نه؟

    نه میخواستی خوشت بیاد. :/

    انشالله تو مدرسه جدیدم دوستای خش پیدا میکنی. :)
  • ستاره اردانی زاده
  • از ادم هایی با قوه تخیلی بالا خوشم میاد
    اره ... نمیشه از اجازه بگیری بعد این کار و بکنی؟
    چراکه نه  ادم های سمجم از نظر من خیلی جذابن اما این  سمج نبوده  کنه بوده
    انشاااله
    ایدی  خودت چی ؟
    پاسخ:
    نه اون که قرار نیست اجازه نده ولی حس میکنم شاید کار خوبی نباشه. 
    حالا بعدا تو جت دربارش حرف میزنیم.

    من که ندارم دلبندم.
  • ستاره اردانی زاده
  • اها فهمید چی شد 
     باشه  عزیزم
    فکر کردم داری 
    یه وقتی عضو شدی حتما ایدیت  رو بده

    سپس خانما با نهایت لطافت، گوجه رو پرت میکردن،‌ جوجه ها رو مینداختن تو ظرف، برنج زعفرونی رو با دست پرتاب میکردن (وسط راه نصفش میریخت)

    از سارا درهمی

    =))))))) توام با این نوشتنت =))))))) مردم از خنده =)))))))) عوضی =)))))))))))

    یه آقاهه که فکر کنم فرد مهمی بود، یهو منو دید که چمدون به دست هی دارم این ور اون ور میرم. گفت چیه شما یزدیا لباس یه ماهتونو ور میدارین میذارین تو چمدون و میارین اینجا؟ دو ساعت دفاعه برمیگردین. سرخ شدم از خجالت. آقای سرپرست گفت: نه بابا من کیفشو دیدم پر شلیله.

    از سارا درهمی


    خوشمزه بود ؟ :))))))))))) اون موقع نمردی از خجالت ؟ :))))) ناموسن تو نت سرچ کردی چجوری خجالت رو بنویسی نه ؟؟ =)))) اعتراف کن :)))))

    به ناگه با تریپی خفن اومدم بیرون

    از سارا درهمی


    میتونم تصورت کنم =))))))))))))))))))))))))))))))))))))))


    حالا یه شلیل بهش دادماااا پررو شده! واقعا به اون چه؟‌ نه وااااقعا سوالم اینه که چه ربطی به ایشون داره؟ و سوال بعدیم اینه که به چه حقی نگاه میکنه تو گوشی مردم و عکس بی حجابشونو آنالیز میکنه تا بعد بگه عکس نشون هم ندین؟

    شامو که آورد بخشیدمش. :)



    از سارا درهمی


    شکم شلللللللل =))))))))))))))))))


    با این تعاریفی که تو کردی دیگه زدی تو گوش سهمیه و رتبه تو خوارزمی و بنیاد نخبگان و این ادا اصولا ....
    قوی بااااااااش دخیییییی ...

    اون بالا بالاها ببینمت گلی جون ... لیاقتشو داری :) من مطمئنم :)
    پاسخ:
    مرسی نداجان :))
  • پرنیان رضائیان
  • اِ تو کانال تلگرام داری؟
    کو پس آدرسش تو وبلاگت نیست چرا.
    راستی برام سوال شد که چه کتابی تو راه میخوندی؟همینطوری.
    پ.ن:من امسال نهمم و تازه دارم با اون نوشته های رشته و دبیرستان و ایناهات همزاد پنداری میکنم.چه بدبختی ایه دو راهی و احساسات مبهم گونه😣☹

    پاسخ:
    هس که اون کنار. حالا واضح ترش میکنم.

    ناطور دشت. مال حمیده بود و شهریور هم رو به پایان بود و  میدونستم که اول مهر باید بعد چهار ماه زحمت بکشم ببرم براش :) تا فصل سه رو به زور خونده بودم ولی تو قطار که یه ریز با تمرکز خوندم قشنگ همراهش شدم و بسی لذت بردم. جالب این که تو قطار دیدم این رفیق شما هم دربارش نوشته!

    وای رشته... تو که مشکل مامان بابا نداری؟؟ منم نداشتم ولی خواستم بگم این وحشتناک ترین مشکلیه که میتونه وجود داشته باشه. چندین و چنــــــد مورد دیدم که حوصله‌ی دو سه روز جر و بحث نداشتن و تسلیم شدن. بعد تا چند سال زجــــر کشیدن. بعضا تا آخر عمر!
    اگه این نباشه بقیش حله. سخت نیس. اعصابتو براش خورد نکن. 
    پیداش کردم.
    آخ آخ نمیدونی چه تراژدیی داشتیم سر این ناطور دشت با استاد داستانمون.آخرش برداشت گفت : شما هنوز زوده براتون،سنتون نمی رسه:/
    می دونین هولدن تو بیمارستان روانیه؟نشونه های کشفشم داد و ما را ضایع کرد😑😑
    و مهمم اینکه کدوم ترجمه رو خوندی.احمد کریمی رو خوندی یا نجفی؟نجفی خیلی داغونه.
    نه اتفاقا اصلا مشکل مامان بابا ندارم.مشکلم شرایطه و آینده ای نامعلوم☹😊
    بعدشم بین دوتا رشته و شغل گیر کردم.باشه سعیمو می کنم:)))
    مرسی

    پاسخ:
    چی رو پیدا کردی دقیقا؟
    اتفاقا الآن داشتم درباره تفاوت ترجمه این دو تا میخوندم.
    این که من خوندم ترجمه آراز بارسقیان بود. :/ خوب بود به نظرم. دوس داشتم. البته من اونا رو نخوندم که مقایسه کنم.

    منم برای دانشگاه تو همچین دو راهی‌ای قرار دارم... یه خورده گیج و ویجم ولی ته دلم امیدوارم که آخرش راحت و با اطمینان انتخابمو میکنم! نمیدونم چرا!
    ایشالا که بهترین تصمیمو میگیری. 
    باشد که رستگار شویم همگی.
    کانال تلگرامیتو.
    حالا بازم هر وقت وقت کردی احمد کریمیشم بخون.این مترجمه رو اصلا نشنیده بودم🤔
    منم!
    ایشالا😊😊
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی