!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

..........

جمعه, ۱۵ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۱۴ ب.ظ

عصر جمعه ای دلم گرفته...چرا هیچ اتفاق هیجان انگیزی نمیفته؟

همش درس خوندنای بی فایده...امتحانای الکی... گریه ها...

هی به خودم میگم اینقد به آینده فکر نکن....مگه میشه؟ خب وقتی تو حال هیچ اتفاقی نمیفته، آدم مجبوره به آینده فکر کنه دیگه! وقتی هم به آینده فکر می کنم دلم میگیره...نمیدوونم قراره چی بشه... چه مدرسه ای؟ چه رشته ای؟ دانشگاه؟ وای نه...دلم نمیخواد کنکور بدم...من آدم درس خوندن واسه کنکور نیستم...چقد بده که باید همه درسی رو بخونی تا برسی به اون رشته ای که دوسش داری!

چقد بده که وقتی زندگی همینطوری معمولی داره میره جلو یه دفعه یاد اتفاق نامعلومی بیفتی که هنوز نیفتاده! و حتی معلوم نیست خوبه یا بد!     بعد گریه ات بگیره....

 بعدشم به دیوونه بازیای خودت بخندی!


کاشکی فردا یه اتفاق خوب بیفته! 

یا...

کاشکی فقط یه اتفاق بیفته...

حالا من ژست متفکرانه میگیرم شما جدی نگیرین. فقط خواستم یه پست گذاشته باشم!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۱۵
سارا

دلنوشته

نظرات  (۱)

خخخخخخخخخ ان قد پستت بی معنی بود ینیا :)))))))))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی