!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

خواهران کوچک من!

جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ب.ظ
چند روز پیش با مدرسه برای عکاسی رفته بودیم بیرون. وقتی که خواستیم سوار سرویس بشیم و برگردیم، دیدیم دو تا دخترکوچولوی دبستانی اونجا نشستن. آقای راننده گفت اینا شیفت ظهرن. خیلی زیاد نیستن سوارشون میکنیم میبریمشون. 
خلاصه دور شهر گشتیم و شونزده هیفده تا بچه رو سوار کردیم و رفتیم به سمت مدرسه. کلی هم تحویلشون گرفتیم و رو پاهامون نشوندیمشون و گفتیم و خندیدیم که بین ما گنده ها احساس غربت نکنن! در حدی که اسم و فامیلشون و غذایی که اوردن و سن و همه چیزشونو پرسیدیم. آقای راننده هم بالاخره دست و دلباز شد و کولرشو روشن کرد و داشتیم حال می کردیم. وقتی که حسابی باهاشون رفیق شدیم یه دفعه دیدیم رسیدیم... بچه ها پیاده شدن و رفتن.

همشون که پیاده شدن، بچه ها داشتن میگفتن چقد اینا بامزه بودن و چقد خوش گذشت و ... که آقای راننده گفت: حالا بگمتون؟ اینا همشون افغانی بودن!

یه دفعه فریاد وای و اه و حالم به هم خورد از سرویس بلند شد! یکی میگفت وااای من چطوری اینو محکم تو بغلم گرفته بودم! اون یکی میگفت حالا نجس که نیستن کثیفن!  آقای راننده گفت کولرو هم به خاطر همین روشن کردم که اگه بویی چیزی میدن اذیتتون نکنه. معلممون میخندید... ماتم برده بود.

وقتی رسیدیم بچه ها رفتن تو دستشویی که دستاشونو بشورن. دستایی که "افغانی ای" شده بود!

دلم گرفت... خیلی زیاد.

تهش؟ هیچی. ته نداره! نمی دونم از گفتن همه اینا چی رو میخواستم بگم. فقط نوشتمش،شاید یه روزی دوباره که بهش برگشتم، تونستم یه نتیجه ای از این ماجرا بگیرم...



موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۱۵
سارا

نظرات  (۲)

چه خوب بود....
اما تهش عزیزم.... تهش... این داستان ته نداره... اما افقش روشنه... چند سال قبل به  ملت ما ربط نداشت اگه یه افغانی یا غیر مسلمون می مرد... چند سال بعدتر مردنشون ناراحتمون میکرد، اما خب به ما چه ربطی داشت که بدبختن، تو ذهن خیلیها حقشون بود... کم کم از مواضع تفکر سنتی که ریشه در بدبختی های 200 سال اخیر دارد کوتاه میاییم... امروز سوار سرویسشون می کنیم اما دستامون را می شوریم. فردا باهاشون دوست می شویم اما تو خونه مون راهشون نمی دیم... بعدتر ها حق دارن تو خونه مون هم بیان اما هر چند هم که دوست داشتنی باشند باهاشون ازدواج نمی کنیم....
این داستان ادامه داره و داره . حتی اگه نهایتش مثل کشور امریکا یه سیاهپوست رئیس جمهورمون بشه حتما یکی از دلایل مخالفت مخالفینش این خواهد بود که رئیس جمهور سیاه است و چنان است و  از ما بهتر نیست...
این تجربه را از من بپذیر عزیز دل، "دنیا اگر قرار بود بهشت باشد وعده ی بهشتمان نمی دادند"...اما آرزویی در قلب من است... گاهی با خود می گویم شاید آن بهشت موعود، زمینی باشد که آیندگان ما با تغییرات اندک اندک که از ابتدای تاریخ بشر شروع شده و تا ابد ادامه دارد به تدریج آن را می سازند...
اگر آرزویم را باور داری دیگر بار که دلت از تبعیض گرفت. گرفتگی اش را باز کن. شادی را بیاور و  نه به اعتراض ،با شادی و هیجان حرفی بزن که دیگران به فکر وادارد. مثلا بگو: « چقدر احساس خوبی دارم که مثل آدمهای فهمیده رفتار کردیم و آن بچه های معصوم نفهمیدند که در پس کله ی ما، افغانی ها  کثیفند... باید فکر کنم شستن کدوما ضروریه؟ دستم یا کله م؟...یا شایدم  هردو؟(چشمک)
پاسخ:
منم آره باور دارم وظیفه ماها اینه که هر کدوم یه کاری انجام بدیم تا دنیا رو به ایده آل خودش و به قول شما بهشتی که باید برسونیم. همه آرزوم اینه که تو این راه تلاش کنم... خیلی بیشتر از متوسط کاری که بقیه میکنن...
ولی باید اعتراف کنم که فعلا تو سوراخ خودم قایم شدم و دارم تلاش می کنم که اگه تونستم یه ذره خودمو تغییر بدم و اصلا قصد تغییر دیگرانو نداشته باشم تا وقتی که اینقد خشمگین.... یا شایدم ترسوام!
عالی نوشتی.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی