!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ای نوجوان، آهسته ران

!من...سارام

ایناش. این ساراس. همین خانم محترم که با لباس رنگی پنگی نشسته دم کلاس نقاشی و حافظ میخونه. با این قیافه عحیب غریب که معلوم نیست از چی ناراحته. اصلا ناراحته؟ یا خجالت کشیده؟ یا داره زیرلبی میخنده؟ شایدم داره فکر میکنه الآن باید چه حالتی داشته باشه. ولی باور کنین اگه از خودش بپرسین چه مرگته نمیدونه.
نه بابا! نگا به این قیافه مظلومش نکنین. کارش همینه. میشینه اونجا با یه لبخند ملیح به ملت نگاه میکنه... فک میکنی داره میگه:‌ چه مردمان نیکویی! ولی بعد... خیلی شیک و مجلسی میاد اینجا پدرشونو در میاره. خلاصه که تا میشه خودتونو دور نگه دارین. رحم نمیکنه.

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

صدای خواب ها

دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۴۲ ب.ظ

ساعت هفت و نیم بود. سر و صدا میومد. نمیدونم خواب بودم یا بیدار. گیج بودم. از یه طرف تلاش میکردم که برگردم به خواب و از یه طرف دلم میخواست بیدار شم. نفهمیدم چی شد. نفهمیدم کجا رفتم. چند تا تصویر بود. از همه جا. تصویرای قشنگ. خیلی قشنگ... مسحور زیباییشون شده بودم. نفسم بند اومده بود از اون همه قشنگی. تو پس زمینه هم یه آهنگ قدیمی داشت پخش میشد. یه آهنگ آشنا و معروف... خیلی دلنشین بود. خیلی درست بود... 

نمیدونستم برای چیزی که میشنوم ذوق کنم یا برای چیزی که میبینم... غرق در آرامش بودم و ترس که نکنه تموم شه...نکنه....
 تموم شد
از اون تصویرا که نمیدونم فیلم بودن یا عکس، هیچی یادم نمونده بود. ولی اون نوای شیرین هنوز توی ذهنم میرقصید. اما اگه یه لحظه ازش غافل میشدم میخواست فرار کنه.. کاش بلد بودم بنویسمش تا یادم نره. داشتم فکر می کردم برم با سه تار بزنم و بعد از استاد سه تارم بپرسم که این آهنگ چیه که اشک منو درآورد. ولی اون موقع سه تاری دم دستم نبود. میترسیدم. نباید فراموشش می کردم...

ضبط ماشین روشن شد. خواننده شروع کرد به خوندن. ترسیدم. گوشامو گرفتم و خواستم مطمئن بشم که اون سر جاش هست.... نبود. رفت. در رفت.

تنها امیدم این بود که امشب که میخوابم دوباره اون صدا رو بشنوم . چه خیالی... تا صبح، همه اضطراب عالمو تو دستام نگه داشته بودم و میترسیدم رهاش کنم. یه صدایی تو دلم میگفت سارا باور کن خوابه. همیشه همینطوره... باور نکردم. چشمام که باز شد حس کردم خیلی خستم باید بخوابم. یادم اومد که نه ساعت خواب بودم. نه ساعت خواب بی فایده. نه چیزی دیدم،‌نه چیزی شنیدم...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۱۵
سارا

نظرات  (۱)

سلام 
عجیب امشب بعضیا از خواب هاشون می نویسند همین الان تو یه وبلاگی که تازه باهاش آشنا شده بودم مثل وبلاگ شما کامنت گذاشتم 
من خواب ها رو باور ندارم چون خودسانسور هستند و چیزاییو بهمون نشون میدن که دوست داریم ولی حقیقت ندارند 
پاسخ:
ولی بعضی وقتا هم خوابایی هستن که دوست نداریم و حقیقت هم ندارن... و چقد این خوابا برای بیداری آدم خوبن!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی